ch
Feedback
تعلم اللغة الفارسية 🇮🇷

تعلم اللغة الفارسية 🇮🇷

前往频道在 Telegram

قناة خاصه بتعليم اللغه الفارسية تحت إشراف اساتذه ماهرين

显示更多
663
订阅者
+124 小时
+47 天
+4730 天
帖子存档
🔻الرئيس الإيراني إبراهيم رئيسي (سيرة مختصرة).. هو الرئيس الثامن ضمن سلسلة رؤساء الجمهورية لما بعد الثورة الأسلامية. تسنم منص
🔻الرئيس الإيراني إبراهيم رئيسي        (سيرة مختصرة).. هو الرئيس الثامن ضمن سلسلة رؤساء الجمهورية  لما بعد الثورة الأسلامية. تسنم منصبه الحالي في 3 آب 2021 خلفًا لحسن روحاني. قاضٍ وسياسي وفقيه، يحمل دكتوراه في الفقه الإسلامي. يحظى بثقةٍ كبيرة من المرشد الأعلى للجمهورية الإسلامية الإيرانية السيد الخامنئي. يُعرف بالصرامة والحزم، والقدرة الكبيرة على تحريك أدواته والتحكم بها. شغل منصب المدعي العام في البلاد، وتولى منصب رئيس السلطة القضائية واهتم بمحاربة الفساد. مواليد 1960 في حي نوغان بمدينة مشهد . متزوج من السيدة جميلة علم الهدى، ابنة رجل الدين البارز أحمد علم الهدى، إمام الجمعة وممثل المرشد الأعلى في مدينة مشهد. في سنة 2017 خاض الانتخابات الرئاسية مرشحا لحزب المحافظين، لكنه خسر أمام مرشح الإصلاحيين حسن روحاني ليواصل الأخير دورته الرئاسية الثانية. مدرج ومنذ العام 2019 على لائحة عقوبات وزارة الخزانة الأميركية ضمن قائمة طويلة من المسؤولين الأيرانيين الذين ترى فيهم أميركا مصادر خطر على نفوذها ومخططاتها.

#عاجـــــــــــــــل استشهاد الرئيس الايراني اية الله السيد ابراهيم رئيسي ووزير الخارجية حسين امير عبداللهيان وجميع افراد طاق
#عاجـــــــــــــــل استشهاد الرئيس الايراني اية الله السيد ابراهيم رئيسي ووزير الخارجية حسين امير عبداللهيان وجميع افراد طاقم الطائرة.

record.ogg5.13 MB

پیرمردی کنار رودخانه ای آسیاب آبی داشت که با آسیاب کردن گندم روزگار خوبی را می گذراند شايب چان عنده يم النهر طاحونه مائية وبطحن الحنطة چان يگضي ايام حلوه پیرمرد یک گاو ۸ راس گوسفند و ۴۰ اصله درخت خرما و تعدادی مرغ داشت که در آن زمان وضع مالی خوبی بود. الشايب چان عنده هايشه و اثمن روس غنم واربعين نخلة تمر وعدد من الدجاج وبهذاك الوكت چانت الحالة المادية زينة روزی دزدی سوار خر خود بود که چند شتر و چند کیسه طلا را دزدیده بود و برای فرار ازدست سربازان شاه به کلبه  پیرمرد رسید بيوم فد حرامي چان راكب حمار وچان بايگ كم بعير وكم كيس ذهب وعلمود الهروب من ايدين جنود الملك وصل لكوخ الشايب  دزد به پیرمرد گفت :  می خواهم از رودخانه گذر کنم الحرامي گال للشايب اني اريد اعبر من النهر و اگر تو برای من یک پل درست کنی یک کیسه طلا به تو می دهم واذا تگدر تسويلي جسر راح اطيك كيس ذهب  پیرمرد که چشمش به کیسه طلا افتاد به رویاهایش فکر کرد که با فروختن طلاها خانه بزرگی در شهر می خرد الشايب لما وگعت عينه على كيس الذهب فكر باحلامه انه ببيع الذهب يشتري بالمدينة بيت چبير و ثروتمند زندگی می کند قبول کرد. ويعيش غني فوافق از فردای آن روز پیرمرد شروع به ساختن پل کرد من بعد اليوم التالي بدأ ببناء الجسر  درختان خرمای خود را برید تا برای ساختن ستون های پل از آنها استفاده کند روزها تا دیروقت سخت کار می کرد گص نخل التمر مالته علمود يستفاد منهم كأعمدة لبناء الجسر ايام لوقت متأخر كان يشتغل بمشقة و پیش خود می گفت دیگر به  کلبه و آسیاب و حیوانات خود نیاز ندارم ويگول ويه نفسه بعد بالكوخ والمطحنة وحيوانته ماعندي حاجة  پس هر روز حیوانات خود را می کشت و غذاهای خوب برای خود و دزد درست می کرد لذلك كل يوم يذبح من حيواناته ويس ويطبخ اكل طيب اله وللحرامي حتی در ساختن پل از چوبهای کلبه و آسیاب خود استفاده می کرد. وحتى چان يستعمل من اخشاب الكوخ ومطحنته لبناء الجسر طوری که بعد از گذشت یک هفته از ساختن پل ؛ دیگر نه کلبه ای برای خود  به جا گذاشت نه آسیابی . بحيث انه من بعد مرور اسبوع واحد من بناء الجسر ماترك لنفسه مكان لا كوخ ولا مطحنة به دزد گفت  پل تمام شد و تو می توانی از روی پل رد بشی. گال للحرامي خلص الجسر وانت تگدر تعبر من على الجسر  دزد به پیرمرد گفت من اول شترهای خودرا از روی پل رد می کنم که از محکم بودن پل مطمئن بشوم الحرامي گال للشايب اني بالبداية اعبر بعراني من على الجسر علمود انه اكون اطمأن من قوة الجسر و ببینم که به من و خرم که کیسه های طلا بار دارد آسیب نزند واشوف انه اني وحماري المحمل اكياس الذهب ما يصيبنا اذى  پیرمرد که از محکم بودن پل مطمئن بود به دزد گفت تو بعد از گذشتن شترها خودت نیز ازروی پل رد شو الشايب چان نطمئن من قوة الجسر وگال للحرامي انت من بعد عبور بعرانك هم اعبر من الجسر که خوب خاطر جمع بشوی و بعد کیسه طلا را به من بده . علمود يكون بالك مطمئن وبعدين اطيني كيس الذهب دزد بلافاصله همین کار را کرد و به پیرمرد گفت الحرامي هم بالعجل سوه هذا العمل وگال للشايب وقتی با خرم از روی پل رد شدیم تو بیا آن طرف پل و کیسه طلا را از من بگیر پیرمرد قبول کرد لما نعبر اني والمطي مالتي من الجسر انت تعال لهذاك صوب الجسر واخذ مني كيس الذهب الشايب وافق و همانطور که دزد نقشه در سر کشیده بود و اتفاق افتاد وبهالشكل الحرامي حسب ما چان مخطط براسه حصل وقتی در آخر دزد با خر خود به آن طرف پل رسید بالاخير لما الحرامي وصل لهذاك صوب الجسر ويه حماره پل را به آتش کشید حرگ الجسر و پیرمرد این سوی پل تنهای تنهای تنها ماند والشايب بصوب هذا الجسر بقى وحيد فريدا وقتی سربازان پیرمرد را به جرم همکاری با دزد نزد شاه بردند لما الجنود اخذو الشايب يم الملك بتهمة التعاون ويه الحرامي ناصرالدین شاه از پیرمرد پرسید جریان را تعریف کن الملك ناصر الدين سال من الشايب انه يسولف القضية  پیرمرد نگاهی به او کرد و گفت همه چی خوب پیش می رفت الشايب باوعله وگال كلشي چان ماشي تمام فقط نمی دانم چرا وقتی خرش از پل گذشت شدم تنهای تنهای تنها....... بس ماادري ليش لما حماره عبر من الجسر صرت وحيد فريد ضرب المثل خرش از پل گذشت از همین جا شروع شد ضرب المثل حماره عبر من الجسر من اهنا بدأ نتیجه : پس توی زندگیت حواست باشه خر چه کسی رو از پل عبور میدهی النتيجة ،بحياتك دير بالك حمار اي شخص تعبره من الجسر    رفیقان ما هم همینطور  نا رفیق  بودن اصحابنا هم هالشكل ما كانو اصحاب ناشر خانم آنا 🌹 Abu Zhraa

record.ogg1.93 MB

ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﭘﯿﺮ ﻋﺎﺷﻖِ ﺧﺮِ ﭘﯿﺮﺵ بود. ملك شايب چان عاشگ حماره الچبير بالعمر روزی ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻫﻮﺱِ حرف زدن با ﺧﺮﺵ را ﮐﺮﺩ!!! فد يوم فجأة اشتهى الحچي ويه حماره ﺟﺎﯾﺰﮤ کلانی ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ حرف زدن ﺑﻪ ﺧﺮﺵ را ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺩﻫﺪ، ﺗﻌﯿﯿﻦ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻋﺪﻡ ﺗﻮﻓﯿﻖ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﻌﺎﺩﻝ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺍﻋﻼﻡ نمود ؛ وخصص جائزة چبيرة لشخص الي يگدر يعلم حماره الحچي، واعلن مقابل الفشل القتل ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻣﺒﻠﻎ جایزه ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺑﺮﺩ ﺗﺎ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮﯼ ﻃﻤﻊ ﮐﺮﺩند هلكد ما رفع مبلغ الجائزة الا ان كم شخص طمعو و به آموزش خر مشغول شدن ﻭﻟﯽ "ﺧﺮ" ﺳﺨﻦ ﻧﮕﻔﺖ که نگفت وانشغلو بتعليم المطي ولكن المطي ما حچه ولا حچه ﻭ همهٔ داوطلبان هم ﺟﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﺪ. وكل المتقدمين هماتين فقدو ارواحهم ﺷﺎﻩ ﻣﺒﻠﻎ جایزه ﺭﺍ باز هم بالا و بالاتر برد الملك هماتين صعد وصعد مبلغ الجائزة اما دیگر ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺗﺮﺱِ ﺟﺎﻥ، جرات داوطلب شدن نداشت... لكن بعد محد چان عنده جرأة من الخوف على روحه ان يطوع ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﺧﺪﻣﺖ ﺷﺎﻩ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﻋﺮﺿﻪ ﺩﺍﺷﺖ: ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﺎ! ﻣﻦ ﺑﻪ ﺳﻪ ﺷﺮﻁ الان ان فد يوم رجال شايب اتشرف بالملك وچان عنده عرض، يا ملكنا اني بتلث شروط ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﺑﻪ ﺧﺮِ ﺷﻤﺎ حرف زدن را بیاموزم؛ اگدر اعلم مطيكم الحچي ﺍﻭﻝ ﺗﻬﯿﮥ ﻣﮑﺎنی مناسب برای ﺁﺳﺎﯾﺶ خودم ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ‌ﺍﻡ ﻭ همچنین ﺧﺮِ ﺷﻤﺎ!‌ الاول تهيئة مكان مناسب لراحتي وعائلتي وكذلك المطي ﺩﻭﻡ در نظر گرفتن حقوق بالا و مناسب بصورت ماهیانه! تخصيص راتب عالي ومناسب و بصوة شهرية ﺳﻮﻡ اینکه بمدت ۱۰ ﺳﺎﻝ به من ﻣﻬﻠﺖ بدهید ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ۱۰ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺭﺍ بخوﺍﻫﯿﺪ! الثالث ان تطيني فرصة عشر سنوات وبعد العشر سنوات اطلب مني النتيجة ﺷﺎﻩ تمام پیشنهادات پیرمرد را پذیرفت. الملك قبل كل اقتراحات الشايب ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ اﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﻭ ﺧﻄﺮﻧﺎﮎ ﺳﺆﺍﻝ ﮐﺮﺩﻧﺪ؛ اصدقاء الشايب سألوه حول هاي الفكرة الغبية والخطرة ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ:"خر" ﭘﯿﺮ و"شاه" ﭘﯿﺮ ﻭ"ﻣﻦ"ﻫﻢ ﭘﯿﺮﻡ؛۔ الشايب گال المطي چبير والملك چبير واني هم چبير ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻩ ﺳﺎﻝ ﺧﻮﺩم ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ‌ﺍﻡ به رﺍﺣﺘﯽ ؛ در رفاه و آرامش و آسایش ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ بهاي العشر سنين نعيش اني وعائلتي براحة ورفاهية وهدوء وطمأنينة و ﺩﺭ مدت این ۱۰ سال حتماً ﯾﺎ "ﻣﻦ"ﯾﺎ "ﺷﺎﻩ" ﻭ ﯾﺎ "ﺧﺮ" ﻣﯿﻤﯿﺮﺩ!!! وبفترة هاي العشر سنوات اكيد لو اني لو الملك لو المطي يموت باتشکر از خانم آنا 🌹 Abu Zhraa

#رستوران ❣ مطعم #چای ❣شاي ، چاي #غذا ❣ طعام #ليمو ❣ ليمون

ولادت با سعادت حضرت معصومه (ع) و روز دختر مبارک 🌸
ولادت با سعادت حضرت معصومه (ع) و روز دختر مبارک 🌸

#اتاق_خواب : غُرْفَةُ النَّوْمْ #خانه : بَيْت ، مَنْزِل #آشپزخانه : المَطْبَخْ #پله  : الْدَرَجْ

record.ogg9.32 KB

یه روزی پسری باخانوادش دعواش شد ولد فديوم اتعارك ويه اهله(عائلته) و از خانه زد بیرون طلع (عاف)من البيت رفت خونه یکی از دوستاش یک ماه موند راح لبيت واحد من اصدقاءه وبقه شهر واحد بعد از یک ماه دختری را سرکوچه میبیند من بعد الشهر يشوف بنيه براس الدربونه و بهش تیکه میندازد ويصچمها یکی از دوستاش میگه میدونی این کی بود ؟ میگه نه !! واحد من اصدقاءه يگول تعرف هاي منو چانت يگول لا میگه این خواهر همون رفیقت بود که تو یه ماه خونشون بودی يگول هاي چانت اخت صاحبك الي چنت ابيتهم شهر عذاب وجدان میگیره میره خونه رفیقش، رفیقش داشت مشروب ميخورد يأنبه ضميره يروح لبيت صاحبه، صاحبه چان دا يشرب خمرة به رفیقیش میگه ببخشید من سر کوچه به دختری تیکه انداختم يگل لصاحبه اعتذر اني براس الدربونه صچمت بنيه ولی نمدونستم خواهرتو بود ! لكن ما چنت ادري اختك دوستش پیکش رو میبره بالا صديقه يرفع البيك (الكاس) ليفوگ میگه به سلامتی رفیقی که یه ماه خونمون خورد و خوابید بصحة الصاحب الي شهر ابيتنا اكل ونام ولی خواهرمو نشناخت لكن ماعرف اختي (القصد ما باوعلها) ‌‎  ‎‌‌‎‌‌‎‌‌ باتشکر از خانم انا 🌹 Abu Zhraa

record.ogg1.25 MB

آرزوهایم امنياتي ‍ یادم می آید کلاس چهارم دبستان بودم اتذكر چنت بالرابع ابتدائي مادرم مشغول قند شکستن بود امي چانت مشغولة بتكسير القند همیشه این مواقع کنارش می نشستم ودائما بهيچ اوقات چنت اگعد يمها و عاشقانه نگاهش می کردم واباوعلها بعشق و گاهی تکه های کوچک قند را در دهانم می گذاشتم ومرات قطع القند الزغيرة اخليها بحلگي آن روز به مادرم گفتم بهذاك اليوم گلت لأمي مادر می دانی بزرگترین آرزوی من در زندگی چیست ؟ يمه تدرين امنيتي الاكبر بالحياة شنو؟ بزرگترین آرزوی من سوار شدن در یک اتوبوس دو طبقه است امنيتي الاكبر الصعود يفد باص طابقين رویای سوار شدن در اتوبوس دو طبقه شب و روز دست از سر من بر نمیدارد ! حلم الصعود اباص طابقين ليل ونهار ما يفارگني مادرم نگاه مهربانی به من کرد و گفت بزودی به آرزوی خودت خواهی رسید امي باوعتلي بنظرة حنونة وگالت عن قريب توصلين لأمنيتچ شهر ما اتوبوس دو طبقه نداشت مدينتنا باص طابقين ما چانت بيها دو روز بعد به اتفاق پدر و مادرم تهران آمدیم وره يومين ويه ابوي وامي اجينا لطهران در تمام طول راه پدر و مادر عاشق من با هم پچ پچ می کردند على طول الطريق ابويه وامي یحبونی،بينهم يبسبسون زیر چشمی مرا تماشا می کردند و ریز ریز می خندیدند ويباوعولي من جوه ليجوه ويضحكون اولین بار بود که تهران را می دیدم اما تهران برایم مهم نبود اول مرة انه چنت اشوف طهران لكن طهران مو چانت مهمة الي اتوبوس دو طبقه برایم تهران بود اتوبوس دو طبقه برایم ایران بود الباص الطابقين چان الي طهران الباص الطابقين چان الي ايران اتوبوس دو طبقه برایم نهایت آرزو و تمام جهان بود الباص الطابقين چان الي منتهى الامنية وكل العالم و من سرانجام سوار اتوبوس دو طبقه شدم برخلاف انتظارم وبالنهاية صعدت الباص الطابقين وعلى عكس توقعي طبقه دوم راننده ی  دیگر ی نداشت الطابق الثاني ما چان بي سايق ثاني اما همانطور که به خودم قول داده بودم لكن بهل الشاكلة انه چنت وعدت نفسي حداقل بیست بار باید پله های اتوبوس را بالا و پایین می رفتم على الاقل عشرين مرة لازم چان اصعد وانزل درجات الباص شور و شعف من حتی مسافران را به وجد آورده بود هيجاني وحبي حتى چان جلب انتباه المسافرين رضایت و شادمانی را در چهره مادرم می دیدم ... رضاتي وفرحتي چنت اشوفها على وجه امي این اولین آرزوی من بود که برآورده شد هي چانت اول امنيتي الي تحققت بعدها آرزو کردم. بعدين اتمنيت زودتر بزرگ شوم. بساع اكبر بزرگ شدم. كبرت آرزو کردم عاشق بشوم. اتمنيت احب عاشق شدم. حبيت آرزو کردم مادر بشوم. اتمنيت اصير امي مادر شدم. صرت ام ولی امروز دوباره آرزو کردم لكن اليوم اتمنيت مرة ثانية سوار اتوبوس دوطبقه بشوم ولی فقط با مادرم ! اصعد الباص الطابقين لكن بس ويه امي تشكر از خانم قاسم بن الحسن 🌹 Abu Zhraa

record.ogg2.93 MB

بُرنا بارها به ساعتش نگاه کرد و چه فکرها که از سرش نگذشت برنا عده مرات باوع لساعته وشنو من افكار مرت براسه و شاید صدها بار آن مسیر را قدم زد تا ناگهان یکبار که برگشت، ويمكن مئات المرات مشه هذاك المسير الا ان فجأة لما مرة وحده استدار آنچه را در مقابلش می‌دید اصلا و ابدا باور نمی‌کرد. ذاك الي يشوفه بمقابيله، اصلا وابدا ما صدگه تا آن لحظه که از خدا عمر گرفته بود هیچوقت این طور شوکه نشده بود. من هذيچ اللحظة لحد ما چان الله خالقه اصلا ما چان منصدم بهالشكل بطور جدی احساس خفگی می‌کرد و انگار هوا راه ورود و خروج به دهانش را گُم کرده بود. بصورة جدية چان يحس بالخنگه ولبالك الهوا چان مضيع طريق الدخول والخروج لحلگه صورتش از حیث نرسیدن اکسیژن به رنگ قرمز و کبود می‌زد. به هیچ عنوان باورش نمی‌شد و وجهه بسبب عدم وصول الاوكسجين ينگلب بلون احمر.وازرگ اصلا ماچان يصدگ يصير بهالشكل صاحب آن چشم‌های رویایی، روی ویلچر نشسته باشد. صاحبة العيون الخيالية تكون مقعده على كرسي متحرك ولی واقعیت این بار با طعمی تلخ‌تر از زهر، سیلی محکمی به صورت بُرنا زده بود لكن الحقيقة هاي المرة بطعم أمر من السم وصفعة قوية ضربت بوجه برنا و دختر آرزوهایش درست روبه‌رویش روی ویلچر نشسته بود و خانمی پشت ویلچر ایستاده و او را جا‌به‌جا می‌کرد. وفتاة آماله بحق على كرسي متحرك گاعده أگباله ومره وره الكرسي واگفه تتنقل بيها بُرنا واقعا مستأصل شده و فکرش کار نمی‌کرد، برنا حقيقة يأس وعقله وگف بی اراده یک قدم به جلو و به سمت دختر برداشت، اما ناگهان به عقب برگشت بدون اراده تقدم خطوه ليگدام لجهة البنية لكن فجأة رجع ليوره تا آنجا را ترک کند، هنوز چند قدمی نرفته بود علمود يعوف ذاك المكان بعده ما چان رايح كم خطوة که صدایی او را به خودش آورد. - آقا بُرنا، حداقل اون گُل رو بده و بعد برو... انه صوتها رجعه لصوابه سيد برنا على الاقل اطي هذا الورد وبعدها روح بُرنا با خجالت تمام به سمت صدا برگشت برنا بكامل الخجل رجعت لجهة الصوت و در حالی که پاهایش از روی زمین بلند نمی‌شد با همان حالتی که کفش هایش روی زمین کشیده می‌شد بينما چانت رجليه ما تنشال من الگاع،وبنفس هالحالة انه حذاءه يشحط عالگاع به سمت دختر رفت و گُل را به سمت او گرفت راح بأتجاه البنية، وقدملها الورد اما ناگهان دختر با یک حرکت سریع و برق آسا از جای برخاست و روی پاهایش کاملا صاف و استوار در مقابل بُرنا ایستاد. اما البنية فجأة وبفد حركة سريعة مثل البرق گامت من المكان ووگفت مقابل برنا على رجليها وعدل واستقامة كاملة این بار دیگر کم مانده بود تا چشم‌های بُرنا از شدت تعجب از حدقه خارج شود، هاي المرة هم مابقة شي وتطلع عيون برنا من مكانها من شدة التعجب ناخودآگاه چند قدم به عقب رفت و دید که دختر راه می‌رود بدون ارادة رجع كم خطوة ليوره وشاف انه البنية تمشي و می‌چرخد و کاملا سالم به نظر می‌رسد. دختر اما مستقیم در چشمان بُرنا خیره و با صداى ارام اما محكمى گفت. وتفتر ويبين سالمة بالكامل لكن البينة حدقت گبل بعيون برنا وبصوت هادئ لكن قوي - بله آقا برنا همونطوری که ملاحظه می‌کنی من کاملا سالم هستم نعم سيد برنا مثل مالاحظت اني صاحية تماما و هیچ عیب و ایرادی ندارم. این ویلچر هم برای خواهر بزرگترم هست که الان توی خونه‌اس. واي نقص ومشكلة مابيه وهذا الكرسي المتحرك هماتين مال اختي الچبيرة الي هسه بالبيت خواهری که روزگاری مثل من، مثل شما کاملا سالم بود الاخت الي بزمان چانت مثلي ومثلك سالمة تماما ولی در اثر یک تصادف برای همیشه به این ویلچر زنجیر شد. خواهری که در زمان سلامتیش با مردی مثل شما ازدواج کرد لكن على اثر حادثة تصادم للدوم اتقيدت بهذا الكرسي المتحرك، الاخت الي بزمن سلامتها اتزوجت برجال مثلك و روزگارشون تا قبل از تصادف خواهرم خوب بود، اما بعد از فلج و قطع نخاع شدن خواهرم، وايامهم الا ان قبل الحادث چانت زينة، لكن بعد الشلل وقطع نخاع اختي همسرش اونو خیلی راحت ول کرد و رفت و با یکی دیگه ازدواج کرد. زوجها بكل بساطة عاف وراح وتزوج بوحده ثانية به همین راحتی و حالا من اگه مردی سر راهم قرار بگیره، بهل السهولة، واني اذا هسه رجال يصير بطريقي (قسمتي،نصيبي) همونطور که دیدی با همین ویلچر امتحانش میکنم مثل ماشفت بهل صورة اختبره بنفس هذا الكرسي المتحرك و میخوام بدونم اگه یه روزی منم مثل خواهرم ویلچر نشین شدم یا هر بلای دیگه‌ای سرم اومد، وردت اعرف اذا فد يوم اني مثل اختي صرت مقعدة، او اي بلاء اخر ينزل على راسي باتشکر از خانم آنا 🌹 Abu Zhraa

record.ogg1.22 MB

برنا قسمت دوم شمایی که هنوز اسمت رو هم نمیدونم... جمعه ساعت ۶ عصر جلوی در اصلی پارک ساعی. اني لحد الان اسمچ هم ما اعرفه الجمعة ساعة سته العصر گدام الباب الرئيسي لمتنزه ساعي ارادتمند شما بُرنا مخلصكم برنا صبح روز بعد بُرنا نامه رو چند تا زد و در جیبش گذاشت و به سمت خیابان آرزوهایش رفت. صبح الیوم التالي برنا طبگ الرسالة كم طبگه وحطها بجيبه وراح باتجاه شارع امنياته عجیب به دلش افتاده بود که امروز دختر آرزوهایش در پشت پنجره نیست چان يصير الهام بگلبه انه فتاة امانيه ماموجوده وره الشباك اليوم و نامه در جیبش باقی خواهد ماند. اما وقتی آن چشم‌ها را در پُشت پنجره دید، خداروشکر کرد وانه راح تبقه الرسالة بجيبه لكن لما شاف هذيچ العيون وره الشباك شكر الله که حسش اشتباه بوده. پاهایش قوت گرفت انه حدسه چان خطأ ورجليه استقوت و با عزمی جزم به سمت پنجره که مثل همیشه باز بود رفت وباراده قويه راح باتجاه الشباك الي چان مفتوح و از قامت بلند و کشیده‌ی خود سود جُست و با یک پرتاب دقیق نامه رو به داخل پنجره انداخت واستغل قامته الطويلة والممشوقة وبرمية دقيقه شمر الرسالة بداخل الشباك و بدون نگاه کردن به پشت سرش، دوان دوان به راهش ادامه داد. وبدون ما يباوع وره ظهره كمل طريقه ركض ركض از همان لحظه‌ی پرتاب کاغد تا ساعت قرار، دلِ بُرنای جوان‌! یک لحظه آرام و قرار نداشت. ومن هذيچ لحظه شمرت الورقة الى ساعت الموعد گلب برنا الشاب ولا لحظه ما چان عنده هدوء واستقرار بلاخره زمان موعد از راه رسید و بُرنا حداقل یکساعت زودتر با شاخه گلُ رز سرخ زیبایی، سر قرار عاشقى حاضر شد بالاخير وصل وقت الموعد وبرنا حضر بالقليل قبل ساعة وحدة من وقت الموعد ويا باقة ورد روز احمر جميل Abu Zhraa

record.ogg1.77 MB

چشم‌های رویایی " عيون مثالية (خيالية) اولین بار یک صبح زود سرد زمستانی بود که آن یک جفت چشم زیبا را دید. البدايه چان اول صبح شتوي بارد انه شاف هذاك زوج العيون الجميلة وقتی در خیابان راه می‌رفت تا به سرکار برود، لما چان يمشي بالشارع حتى يروح للدوام کبوتری از روی زمین برخاست و به سمت پنجره‌‌ای در طبقه‌ی اول ساختمانی پرواز کرد حمامة طارت من الگاع، وراحت باتجاه شباك بالطابق الاول لبناية و همانجا روی لبه‌ی باریک آهنی نشست. بُرنا همانطور که مسیر پرنده را دنبال می‌کرد ناگهان پشت پنجره وهناك گعدت على حافة رفيعة حديد برنا بهالشكل انه اتبع مسير الطير وفجأة وره ابشباك چشمهایش با چشمهای بسیار زیبا و گیرای دختری جوان تلاقی کرد. عيونه لأگت عيون كلش جميلة وتأسر برای لحظاتی انگار پاهایش سست شدن و قدم از قدم نمی‌توانست بردارد. لفد لحظات كأنه رجليه ضعفت ومايگدر يشيل قدم عن قدم به هر زحمتی بود نگاهش را از آن صورت دلربا دزدید بكل جهد ،انه سرق نظراته من هذا الوجه الساحر و به راهش ادامه داد. از آن روز به بعد بُرنا فقط به شوق دیدن دوباره‌ی آن چشم‌ها از خواب برمی‌خاست واستمر بطريقه من هذاك اليوم وبعد برنا يگوم من النوم بس لشوق شوقت هذيچ العيون مرة ثانيه و انگار بخت یار او بود و هر روز آن دختر زیبا را که در پشت پنجره نشسته بود می‌‌دید. وكانه كان الحظ وياه وكل يوم يشوف هذيچ البنية الجميلة الى چانت گاعده وره الشباك گاهی هم آن دختر به او لبخند می‌زد و این ضربان قلب بُرنا را تا بی‌نهایت هیجان عاشقی بالا می‌برد. مرات هذيچ البنيه هماتين چانت تبتسلمه وهاي ضربات قلب برنا تصعد من اثارة الحب بلا حدود تا این که بلاخره یک روز بُرنا دلش را به دریا زد و نامه‌ی کوتاهی به این مضمون نوشت: الا ان بالنهاية فد يوم برنا جازف وكتب رسالة قصيرة بهذا المضمون سلام به چشمهایی که نمیدونم زندگی رو ازم گرفتن یا بهم زندگی دادن! السلام على العيون التي لا اعلم سلبت مني الحياة او وهبتني الحياة اما هر چی هست فقط میدونم اما على اي حال، ،بس اعرف دیگه بدون دیدن این صورت زیبا و این چشمها نمی‌تونم زندگی کنم. شاید توقع زیادی باشه بعد بدون شوفت هذا الوجه الجميل وهاي العيون ما اگدر اعيش يحوز يكون هذا توقع زايد ولی این برام رویایی میشه اگه شما رو از نزدیک ببیبنم لكن هذا يصير الي حلم اذا شفتچ من قريب قسمت اول

record.ogg2.34 MB