ch
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

前往频道在 Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

显示更多
3 295
订阅者
+324 小时
+277 天
+11630 天
帖子存档
کتابی که از صفحات مختلف‌ش عکس بگیری تا سر فرصت وارد دفتر یادداشت‌ت کنی.
کتابی که از صفحات مختلف‌ش عکس بگیری تا سر فرصت وارد دفتر یادداشت‌ت کنی.

photo content
+1

این‌روزها نیاز شدیدی به یک خواب آرام دارم؛ خالی از تصاویر و اصوات. شب‌ها به محض این‌که در عالم خواب فرو می‌روم، شخصیت‌های داستانی دلهره‌آور شیفت کاری‌شان را تحویل می‌گیرند. نیمه‌شب‌ها از خواب می‌پرم، چندباره و بعد هم که زود صبح می‌شود. چرا این‌قدر زود صبح می‌شود؟ از آخرین‌باری که با خوردن قهوه از تپش قلب جان به لب شدم چندوقتی‌ست می‌گذرد، اما چاره‌ای نیست. باز هم به قهوه چنگ می‌زنم. با این‌همه فقط خسته‌ام. نه غمگینم، نه ناامید. هنوز هم می‌توانم جزئیات نوربخش زندگی را ببینم؛ برای میم یادداشت می‌گذارم که عطر جامانده از تو بر کمربند ماشین روزم را به‌خیر می‌کند. برای دوست قدیمم عکسی از حلواشکری می‌فرستم که یادگار لقمه‌های اول صبح زمان کنکور است. از استاد می‌خواهم به انتخاب خودش کتابی به من امانت دهد. مشغول نوشتن می‌شوم و بعد می‌فهمم بیش از نصف روز گذشته است. خسته‌ام، اما دوست دارم با تمام وجود زندگی کنم.

این‌قدر هم به من بی‌توجهی نکنید. ناراحت‌کننده‌ست.

📌نوشته‌ی من اضافه شد. لاتاری رو بخونید و لذت ببرید دوستان.

سلام، صبح به‌خیر با این بازتاب طلوع زیبا!☄
سلام، صبح به‌خیر با این بازتاب طلوع زیبا!☄

سلام صبح به‌خیر!

۴. آن‌قدر سرد که برف ببارد، جسیکا او

photo content
+3

لاتاری، شرلی جکسون.pdf1.69 KB

The lottery, Shirley Jackson.pdf2.61 MB

داستان ششم: لاتاری اثر شرلی جکسون نوشته‌ی من: بسیار پیش می‌آید از من بخواهید داستان کوتاهی غافل‌گیر‌کننده و مرموز معرفی کنم؛ "لاتاری" بدون شک یکی از همین‌ نمونه‌هاست؛ و البته از بهترین‌ نوع آن. رازآلودگی از همان عنوان قصه راه خود را باز می‌کند. (لاتاری برای چه؟) مردم روستایی کم‌جمعیت دور هم جمع می‌شوند تا در مراسم لاتاری شرکت کنند. (چه الزامی برای تکرار سالانه‌ی برگزاری مراسم وجود دارد؟) تعریف ما از لاتاری، بخت‌آزمایی‌ای‌ست که برنده‌شدن در آن شادی و اقبال زیادی همراه می‌آورد، (چرا نشانه‌هایی از شادی در اهالی مشهود نیست؟) اتفاقن برعکس؛ (با صدای آرام برای هم لطیفه تعریف می‌کردند و لبخند می‌زدند، اما نمی‌خندیدند.) یا (بیشترشان ساکت بودند، لب‌هاشان را می‌خوردند و به دور و بر نگاه نمی‌کردند.) یا (لب‌خندهایی بی‌نمک و عصبی تحویل هم می‌دادند.) پس این لاتاری با تمام‌ آن‌چه که تا امروز می‌شناختیم فرق دارد. نکته‌ی ظریف دیگر در این داستان انتخاب اسامی شخصیت‌هاست؛ آقای سامرز (Summers) که معلوم نیست چرا و چطور به‌عنوان مسئول برگزاری انواع مراسم‌ها انتخاب شده‌، آقای گریوز (Graves) که نامش به گور می‌خورد شریک اجرای سنتی‌ست که کسی به چرایی آن شک نمی‌کند. آقای وارنر (Warner) که هفتاد و هفت سال است در لاتاری شرکت کرده و با عصبانیت به زمزمه‌های از میان رفتن مراسم واکنش نشان می‌دهد، انگار که حذف این سنت مردم را به وحشی‌گری قرن‌های گذشته برگرداند. (مشابه سنت‌های جامعه‌ی خودمان پیرامون مفهوم صدقه، قربانی‌کردن گوسفند و ...که چنان در باورهای ما خانه کرده‌اند که به چرایی آن‌ها فکر نمی‌کنیم و حذف آن خیانتی به اعتقادات‌مان تلقی می‌شود. همین‌ مقایسه می‌تواند جلوی قضاوت نابه‌جای ما را از اهالی بگیرد.) داستان لاتاری در سال ۱۹۴۸، یعنی ۳ سال پس از جنگ جهانی دوم و هم‌زمان با هجوم تب کمونیسم نگاشته شده که در زمانه‌ی خود چندان هم مورد استقبال قرار نگرفت. با توجه به وضعیت سیاسی زمانه‌ی آن‌روز می‌توان برداشت کرد خانم جکسون به مفهوم استبداد اکثریت (Tyranny of the majority) پرداخته است؛ یعنی قوانین وضع‌شده توسط اکثریت جامعه، آزادی بخشی از اقلیت را محدود می‌کند. آیا دموکراسی به‌نحوی که در لاتاری وضع شده، عادلانه است؟ خانم هاچینسن که این‌طور فکر نمی‌کند. در نهایت قرعه به نام زنی فعال، خانواده‌دوست و بی‌توجه به مراسم انتخاب می‌شود و اهالی هم مراسم سنگ‌سار(تنها بخش باقی‌مانده از گذشته) را به درستی اجرا می‌کنند. جالب است به اهمیت نام هاچینسن هم بپردازیم؛ زنی که در قرن ۱۷ به‌دلیل داشتن عقایدی متفاوت از فرقه‌ی خود طرد شد و در نهایت به‌شیوه‌ای وحشتناک به قتل می‌رسد. #سه‌شنبه‌های_داستان‌کوتاه

Repost from Hiraeth
الان خیابان کاتالین رو تموم کردم و درگیر بهت، حیرت و تحسین هستم. می‌خوام گریه کنم یا سرم رو به دیوار بکوبم یا زیر پتو قایم بشم یا هر سه با هم!

Repost from ·Alaska, Alaska·
ماگدا سابو باعث میشه بخوام روی زمین دراز بکشم و به انسان‌ها، عشق و زندگی فکر کنم و یه کم احساس زنده بودن داشته باشم. نمی‌دونم چطوری بگم ولی عاشقش شدم.

reading on the way.
reading on the way.

فکر کنم آخرین کسی بودم که این‌کتاب رو می‌خوند.

۳. خیابان کاتالین، ماگدا سابو

کاش در تهران هم کمی برف. محض رضای خدا کمی برف.

در بخش آیا می‌دانید، قسمت بالای جدول شرح در متن آمده که" اعصاب‌ ندارید؟ موز بخورید." موز می‌خورم، جدول حل می‌کنم و یادداشت برمی‌دارم. این نوشته را ابتدا با این جمله آغاز کردم: "شخصیت‌های زن تنها کسانی هستند که قضاوت‌شان نمی‌کنم." دروغ محض بود. مگر می‌شود از دست مادام بوواری در عین حال که می‌دانی دردش چیست، کلافه نشد؟ یا ایزابلا را از برای انتخاب بدترین شوهر دنیا ملامت نکرد؟ یا اوژنی گرانده را برای آن‌همه فداکاری در برابر عموزاده‌ی بی‌لیاقتش بخشید؟ و صدها زن دیگر را. قضاوت شخصیت کتاب به کجای دنیا برمی‌خورد؟ با این‌همه زنِ رمان "وانهاده" را نتوانستم قضاوت کنم. به هیچ‌وجه نتوانستم؛ نه زن را، نه سیمون دوبووار را. چند صفحه‌ی اول به طرز نومیدکننده‌ای به نظر می‌آمد الگوی زوج زمان رازداری در حال تکرار است، اما وقتی پیش رفت اشتیاق‌م را دوباره به دست آوردم و نتوانستم کتاب را زمین بگذارم. رمان‌ها تنها در دو صورت می‌توانند آشفته‌ام کنند؛ یا داستان از رنجی انسانی سخن بگوید یا زن قصه بسیار شبیه به من باشد. خواندن "وانهاده" این‌طور بود که در کافه‌ی نبش خیابان لارستان نشسته باشم و به هر سو که نگاه می‌اندازم تصویری از خودم در آیینه میخکوب‌م شده باشد و تمام حرکات‌م را دنبال کند؛ انگار که کسی مدام دستم را رو کند. سیمون دست‌ش را زیر چانه‌ام می‌گذاشت و مجبورم می‌کرد ببینم مرداب بودن، باتلاق بودن و گیرانداختن تمام قضایا، حرف‌ها و نگاه‌ها در یک واقعه‌ی کلیشه به کجا می‌تواند ختم شود. مرداب بودن تا چه اندازه ناگوار است. موز بر آرامش اعصابم تأثیری نداشت، اما دست کم توانستم بنویسم.