3 287
订阅者
+124 小时
-47 天
+12030 天
帖子存档
3 289
Repost from فروشهای هفتگی کتابفروشی دماوند
.
از دقایقی دیگر کتابهای این سه ناشر را که با تخفیف میفروشیم در کانال قرار میدهیم.
.
3 289
در پارک نزدیک محل سکونت ما مرد بادکنکفروشی بوده که همیشه با بادکنکهای رنگی و عروسکیاش بچههای محل را به جان والدینشان میانداخته است.
پدربزرگ تعریف میکند که عمو هم هر شب نمایش شیون و خودزنی به راه میانداخته تا یکی بخرد و نیمهشبها بغل گوش بقیه بادکنک و زهرهی عزیز را با هم بترکاند.
من هرگز عمو را ندیدهام، حتی عکسش را. مثل اینکه از هشت سالگی نیست شده؛ یعنی یک روز مثل همیشه دم ظهر رفته بوده پارک ولی برخلاف همیشه دیگر برنگشته. کسی حق ندارد از آن روزها سوالی بپرسد. خاکستر شب یازدهم مرداد سال هزار و سیصد و چهل و نه در انتهاییترین لایههای مغزی خانوادهی پدری من مدفون شده و هیچکس دوست ندارد گردی از آن را بلند کند، اما گاهی که دست در دست پدربزرگ در پارک بادکنکهای رنگی و عروسکی میفروشیم خاطرات محوی را زیر لب تکرار میکند.
قانون نانوشتهای در جهان هست انگار که هر چه شغلت رنگینتر، غمت فزونتر. مثل رقاصها و حاجیفیروزهای رو سیاهی که بین ماشینها بهجای شادی بیشتر غم را سرایت میدهند. پدربزرگ هم صبحها بادکنکهای رنگیاش را با انتظار پر میکند و از دم ظهر با آن همه بادکنک رنگارنگ و فریبنده بچههای محل را به جان والدینشان میاندازد.
۲۵/۲۶
3 289
بیتابانه دلم دویدن میخواهد. دویدن حرفهای. به این منظور هر بار کتانی رانینگ به پا میکنم، ایرپاد را روی گوش تنظیم میکنم(چه کار شاقّی)؛ یکی از آهنگهای Linkin Park, Caskets, Solence, .. پلی میشود و من نمیدوم.
هر بار این کارها را تکرار میکنم و در آخر دست از پا درازتر بعد از ۵ کیلومتر پیادهروی، برمیگردم خانه. تمام آن خوانندهها که صد خودشان را میگذارند تا انگیزه در رگهای من جاری شود، هاروکی و تمام جملات جادوییش در ستایش دویدن، لیوِ کتاب "دختری که رهایش کردی" وقتی در امتداد رودخانه در ست ورزشی جذابش میدود و بالاتر از همه خودم را ناامید میکنم و برمیگردم خانه.
در پنجمین کیلومتر تمام اشتیاق محبوس در وجودم پشت ساقها انباشته شده و انقباض دردناکی بهجا میگذارند. بعد من با خودم قرار میگذارم بار بعد حتمن بدوم و بار بعد باز نمیدوم.
از فکرم میگذرد که زندگی میان آدمها دشوار است. زندگی در دنیای تهی از آدمها هم دشوار است و احتمالن این خود زندگیست که با دشواری عجین شده.
اینکه میان ده، بیست مرد دونده و هیچ خانومی شروع به دویدن کنم اضطراب مضاعفی به جانم میاندازد. اینجور وقتها دلم میخواهد شنل نامرئی هریپاتر واقعی باشد. شنل را روی دوشم بیندازم و با تمام وجود در امتداد درختان بدوم.
۲۴/۲۶
3 289
حالا که خیلیها دوست داریم بریم چنین دیتی، جا داره بگم یک کلاب آفلاینی خارج از کشور برگزار میشه که آدمها دور هم جمع میشن و کتاب میخونن:)
کاش چنین فضاهایی وجود داشت.
3 289
زن نایلون حاوی پماد سوختگی را به دستم میدهد و با زبان انگلیسی لهجهداری چند جملهای بلغور میکند که جز بخش هر ۸ ساعت یکبار و صبح و شبش از باقی حرفهایش هیچ سر در نمیآورم. سر تکان میدهم و بیرون میآیم. داروخانه خلوت است، مثل همیشه. داروخانهی شبانهروزی محلهی ما در تهران همیشه شلوغ بود. اهالی محل ما به هیچ اپیدمیای از انواع آنفولانزا و سرماخوردگی نه نمیگفتند.
مسیر خانه را پیش میگیرم. خانه به معنای محلی برای خوابیدن نه محلی برای زیستن و امن بودن.
صبح سوز و سرمای هوا به صورتت سیلی میزد اما حالا با این آفتاب سوزان داشتم سانفاکد میشدم؛ ماه مه تکلیفش با خودش هم روشن نیست. بهسختی آستینهای سوئیشرت را دور کمرم گره میزنم. هرم آفتاب زخم را میسوزاند؛ انگار که سشوار داغ روی پوست قرمز دستم گرفته باشی. همانجا در ایستگاه اتوبوس پماد سوختگی را افتتاح میکنم. خنکی پماد کمی تسکینم میدهد. بچه که بودم وقتی میسوختم مامان روغن حیوانی روی زخم میگذاشت. من زار میزدم و مامان با آرامش پوستم را آغشته به روغن میکرد. نمیدانم این روغن بود یا آرامش مامان که به طرفهالعینی تسکینم میداد. دست و بالم هم که ضرب میدید، با همان طمأنینه پی میبست روی آن قسمت یا عسل و چند تا چیز دیگر را هم ترکیب میکرد.
غربت هم احساس درد کشیدن را از من گرفته بود هم مامان را. آفتاب از پماد سوختگی محلول شناوری ساخته بود که گند زد به شلوار و سوئیشرتم. ریختش دلم را بهم میزد. همانطور دست سوختهام را در هوا گرفتم. پیاده راه خانه را پیش میگیرم. خانه به معنایی محلی برای خوابیدن نه محلی برای زیستن و امن بودن.
۲۳/۲۶
پ.ن: استمرار، دستآورد شیرینیست.
3 289
کتاب عکاسی، بالونسواری، عشق و اندوه را برای بار دوم هست که میخوانم. این کتاب به با یکی از بهترین "یادداشتهای مجموعه" آغاز میشود و هر بار این بخش را با لذت میخوانم.
3 289
کتاب عکاسی، بالونسواری، عشق و اندوه را برای بار دوم هست که میخوانم. این کتاب به با یکی از بهترین "یادداشتهای مجموعه" آغاز میشود و هر بار این بخش را با لذت میخوانم.
3 289
تازگیها مد شده در خیابانها یک میکروفون میگیرند جلوی آقایان و مثلن میپرسند "آیا موافق این هستید که لطف کنید، منت بگذارید به همسر آیندهتان حق طلاق بدهید؟"
غالب آقایان که خودشان جز با هورمون تستوسترون بر کشورها حکومت نمیکنند، به دلیل احساسی و غیرمنطقی بودن جنس زن موافق بخشیدن حق طلاق نیستند. همانها که وسط این بحبوحهی گشت ارشاد و ددمنشیهای جنس زن علیه زن، فشارهای کمرشکن اقتصادی، بیخانمانیها، طلاقها، تنهاییها و خودکشیها تنها نام سیاستمدار را یدک میکشند و برای اینکه به نام وطن به تیرچه قبایشان برنخورد تهدید جنگ را هم به جانمان میاندازند.
همینها برای خاطر غیرمنطقی بودن زن حق طلاق را که با آن مجدد خودِ زن انگشتنما شده و دری بهسوی تروماها و سختیهای بسیار باز میکند را از او سلب میکنند.
حالا برای اینکه خوب به جان هم بیافتیم میکروفونی هم مقابل خانمها میگیرند که "با حقوق فلان تومان قبول میکنی ازدواج کنی؟" مرد هم که نمیتواند با عشق شکم زن و بچه را سیر کند و فقر هم که پدر و مادر ندارد پس غالب خانمها قبول نمیکنند.
اینگونه ما با هم میجنگیم، زخمی میشویم، میمیریم. نسل بعدی زندگی ما را از سر میگیرد و روزی میکروفونی مقابل پسران و دختران ما که ما را بیعرضه خواهند خواند میگیرند.
۲۲/۲۶
3 289
عناوین:
عکس بالا: شما را من برگزیدم میان این همه خوبان.
عکس پایین راست: در دنیای من ساعت ۴:۴۴' است.
عکس پایین چپ: خداوند شوآفکنندگان را دوست ندارد.
