3 293
订阅者
无数据24 小时
+287 天
+10330 天
帖子存档
3 293
-چه خوب است آنجا [در گورستان] خوابیدن.
- اصلاً هم خوب نیست. آن زیر خوابیدهای و آدمها روی تو پا میگذارند.
-مگر حالا که زندهام، پا روی من نمیگذارند؟
-تو استعاری حرف میزنی. مقصود من همین پای چکمهپوش است.
-اما آنها روی تو که پا نمیگذارند. هر چه باشد، تو مردهای، فقط روح هستی.
-من هم دقیقاً از همین میترسم. نمیدانم کدام ترسناکتر است: روحی بیجسم بودن یا جسدی پوسیدهبودن؟
-چه میخواهی؟ میخواهی تا ابد زنده بمانی؟ بیهیچ امیدی به پایان؟
-نمیدانم. فقط میدانم میترسم و میخواهم برگردم خانه.
[آخرین اغواگری زمین، مارینا تسوِتایوا]
3 293
چرا زور تاریکی همیشه بیشتر است؟ هرچه هم سعی کنی زندگی را با ملاحت و ظرافت بزکدوزک کنی، باز گاه و بیگاه پاندول ساعت به صدا در میآید و تمام جادوجمبلی که دوختهای به طرفهالعینی از بین میرود و صورتکهای بیریخت مرگ، دزدی، دروغ، خشم و فقر بیرون میزنتد و تو برای یکلحظه آسودگی هم از خودت شرمنده میشوی. دوستی شریف از حکم اعدام همکار خبرنگارش میگوید، چند تن از پدران اعضای یکشنبهها از دنیا رفتهاند و کاش این ویروس مرگی که در میان اعضای خانوادهی گوسان پخش شده بیش از این جولان ندهد، استادم از پیرمردی نوشته که امروز گوشیاش را دزدیدهاند و مرد گوشهی جدول نشسته و بیدفاع گریه کردهاست، یکسری کودک از فرط گرسنگی جان میدهند و ...
گاهی فکر میکنم خدا شبیه به آن مخترعیست که کنترل اختراعاتش را از دست داده و حالا رقیب او، تاریکی، از آن بالا نگاهمان میکند و پوزخند میزند.
3 293
برای من یکی از بیمعنیترین کارها در اولینبرخورد میان آدمهای همعصرمان، خواستن بایوگرافیست. از یکیدوهفتهی پیش و بعد از جلسهی اول کلاس، این جمله در مغزم روی دور تکرار است. چندسالی که در یک مؤسسه زبان انگلیسی تدریس میکردم، چندترم در میان از دانشآموزان آزمون شفاهیای گرفته میشد؛ از آنجایی که همهشان میدانستند ابتدا باید خودشان را معرفی کنند، هر دانشآموزی طوطیوار، انگار که برای بار دهم درحال پر کردن فرمی ذهنی باشد بهترتیب از نام، نامخانوادگی، سن و تعداد اعضای خانواده تا محل زندگی و وضعیت تحصیلیاش میگفت. هربار شخصی در نوبت اول آشنایی اینچنین داد سخن میدهد، زبانآموزی را مقابل خودم تجسم میکنم. درست است که در اینسالهای اخیر "اصل خواستن" به "بیوگرافی بده" ترفیع پیداکرده، اما مضمون همچنان همان است. ما آدمهای زمانهی غذاهای نیمهآماده و فستفود، دوست داریم دیگران طومار فوری کنسروشدهای از عناوین، تجربیات مثبت و افتخارات و دستاوردهایشان مقابلمان بگیرند تا برای ادامهی ارتباط سبکسنگینشان کنیم.
تلاش برای کشف آدمها میتواند به دوستیهای عمیقی ختم شود؛ مثلن از تکرار رنگی در وسایل آن شخص به رنگ موردعلاقهاش پی ببری، یا چه میدانم کمکم متوجه این موضوع شوی که کسی دوست ندارد روی ساندویچاش سس بریزد، یا دقت کنی که در کیف خود چه حمل میکند و هزار و یک جزئیات دیگر. در اینصورت میتوان از روابط سطحی عبور کرد -یا حتا از سطح روابط عبور کرد- و به جایی رسید که نگاه، سکوت، غم و در خود فرورفتن آنفرد را هم دید. کشف و شهود، مخصوصن حالا که نوشتهها، تصاویر و سلیقهی موسیقیایی آدمها بر سفرهی فضای مجازی پهن است، راحتتر هم شده.
چندوقتی بود به آنچه آدمها در بایوی تلگرامشان نوشتهاند دقت میکردم؛ یکی از شغل حال حاضر و ایدهآل آیندهاش نوشتهبود، دیگری نقل قولی را از شاعر یا نویسندهای. عدهای هم هنوز در "این یک تست از سوی پیامرسان است." ماندهبودند. جالبتر اینکه دیدم چندنفری جملهای از همین متنهای طویل اینجا را گلچین کردهاند. هر آدمی کتاب نخواندهایست که میتوان بسته به ارزش و جایگاهی که در زندگیمان دارد رمزگشاییاش کرد. یکی داستان کوتاهیست که از خواندنش پشیمان میشوی و یکی به بهترین رمان زندگیات بدل میشود که در هر بار خواندن حرف تازهای برای تو دارد.
3 293
امروز صبح بهمحض بستهشدن درهای آسانسور، برق ساختمان رفت و در یکآن زیر پاهایم خالی شد، چیزی در مایههای همان سقوطی که در خواب تجربه میکنیم. ظلمات محض بود و نمیدانستم با آنتن خالی و آسانسور خاموش، دستم دقیقن به کجا بند است. چند دقیقهی بعد -زمان در آسانسور خاموش، کندتر میگذرد.- که برق اضطراری وصل شد، درها رو به یکسری سیم و اتصالات باز شدند. آدم پیش از این با خود فکر میکند به وقت قرار گرفتن در چنین شرایطی فقط یکگوشه کز خواهد کرد تا دیگران نجاتش دهند، اما در آنلحظات تمام وجودم برای بقا بسیج شدهبود، هرچند از تمام وجود هیچ احدی، کاری برنمیآمد. وقتی بالاخره پاهایم را روی موزائیکهای کرمی با رگههای طلایی و قهوهای -تا پیش از این رنگشان ذرهای اهمیت نداشت.- گذاشتم و خودم را به ماشین رساندم، تازه به این آگاهی رسیدم که چهقدر ترسیدهام و چهقدر پاهایم توان فشار بر پدالهای گاز و کلاج را ندارند.
یک ساعت قبل، پیش از بلند شدن صدای الارم، داشتم روی شنهای ساحل راه میرفتم؛ یک پیراهن بلند سبز کمرنگ بر تن داشتم و فیلتر گرمی روی تصویر بود. من گاهبهگاه برمیگشتم و به دوربین فیلمبرداری پشت سرم نگاه میکردم. ولی در خواب میدانستم دیگر زنده نیستم و کسی دارد این فیلمها را در نبود من میبیند. از این خواب که چشم باز کردم، نوتیف ایمیلی روی گوشی آمد از طرف خودم که در هفده اوت سال گذشته نوشتهبودم؛ نامهام اینطور شروع شدهبود: "شهرزادِ یک سال آینده، سلام. اگر هنوز زندهباشی، شانزدهروزی از تولد بیستوششسالگیات گذشتهاست."
تمام دقایق درون آسانسور در این فکر بودم که چرا امروز زمین و زمان به زندهبودن من پیلهکردهاند و بالاتر اینکه مرگ در آسانسور غیرشاعرانهترین و آخرین نحوهی مرگیست که میخواهم.
3 293
خیلی از مصاحبت با همگی شما خوشحال شدم. اگر پیامی جا مونده از من دلخور نشینا، حتمن جا مونده و ندیدم. دیگه بریم سر وقت کتابهامون.
مراقب خودتون باشین💗
3 293
خیلی از مصاحبت با همگی شما خوشحال شدم. اگر پیامی جا مونده از من دلخور نشینا، حتمن جا مونده و ندیدم. دیگه بریم سر وقت کتابهامون.
مراقب خودتون باشین💗
3 293
و چقدر هم اندرریتده. یکسری کتابهاش رو از سایتهای دستدوم فروشی میتونی تهیه کنی، قیمتشون کمتر هم هست.
3 293
با اسماعیل فصیح تو چنل شما آشنا شدمم واقعا نویسنده جالبیه...
اول شهباز و جغدان رو خوندم بعد زمستان ۶۲
و الان هم دو تا کتاب میخونم شراب خام و مثل بیروت بود...
