ch
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

前往频道在 Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

显示更多
3 292
订阅者
-124 小时
+67 天
+11530 天
帖子存档
روحمو قلقلک میده (از نوع خوبش)

جانی به جان‌هایمان اضافه می‌کنند!

عالی ان

ابدا‌ تو اون شرح حال آدمی ممکن نیست رو، ممکن میکنی؛

خیلی قلم زیبایی داری حسودی می‌کنم اینقدر متن ها دقیق نوشته و عالی توصیف شده که من موقع خوندن دقیقا همون حسی رو دارم که خودت موقع نوشتن داشتی

نه!

این هم بگم که شما و نوشته هات بخش بزرگی از سفر من بودین که حالمو خوب می کرد

نه اتفاق عزیز من قلب من را که لمس می کند از آن جهت هم وادارم میکند بنویسم

همون چیزیه که خودت گفتی! احساس کندن زخم کهنه و تازه تر کردنش! یه احساس غربت و دلگیری ای میندازه رو قلب آدم ولی نمی‌تونه دیگه دنبال نکنه!

آیا نور از تاریکی بیرون میاد؟:)

به هیچ وجههه من عاشق متنتات و‌ خودتو روی ماهتم

متن آخرت رو با تمام وجودم حس کردم. فوق العاده بود

خانمه دزدمونا چرا عکس نگرفتی از دیواره ؟ بعدش هم چرا ری اکشن ندارن پست هات من خوشم اومد چجوری نشون بدم خوشم اومده؟

متن‌های‌ من ناراحت‌تان می‌کنند؟ @GhostoflibBot

اکثر مواقع در مسیر برگشت به خانه از محل کار، از مقابل مدرسه‌ی دوره‌ی دبیرستان‌م می‌گذرم. حس خاصی به این مدرسه ندارم. چرا، دارم. از این مکان متنفرم. مدیر ما شبیه به احساس غم در انیمیشن درون و برون، هم‌چون تیله‌‌ی صیقلی سیاهی پوشیده در چادر مشکی مدام در امتداد کلاس‌ها و راه‌پله‌ها قل می‌خورد تا دانش‌آموزی را در تله بیندازد. از آن مدیرهایی بود که ناغافل روزی در ماه دستان‌ گرد و کوچکش را زیر چانه‌هایمان حائل کند تا در زیر نور تند خورشید موهای روییده در صورت‌مان و بعد درازای ناخن‌های دست‌مان را بررسی کند. با انگشتانی که بی‌شباهت به سوسیس نبودند. در این میان دخترهایی بودند که در صف حیاط در انتظار عبور از این مخمصه ناخن‌ها را می‌جویدند، سنجاب‌هایی در تکاپو برای فرار از تنبیه و مؤاخذه. هر بار از مقابل این مدرسه رد می‌شوم حسی تحقیرآمیز درون‌م می‌جوشد. مدیر مدرسه ما فکر می‌کرد، به ما القا می‌کرد آن بیرون تمام دختران بالغ ترک موتوری نشسته‌اند و به قهقرا می‌روند. رو به روی مدرسه دیواری بسیار عریض، تمامن سفید، به پهنای آن دیواری که در سریال گیم آو ثرونز وظیفه‌اش مقابله با نایت‌واکرهاست کشیده شده؛ دیواری که از شهریور مرگ‌بار بارها رویش شعارها نوشتند و هر بار شهرداری رنگ سفیدی روی آن پاشید. این‌بار در مسیر برگشت متوجه شدم کسی روی دیوار نوشته:" پروین..."با قلبی که تیری کوتاه و بی‌شکل از آن عبور کرده. از آخرین‌باری که نام معشوقی پروین بوده باید سال‌ها گذشته باشد. این‌کار از مرد میان‌سالی هم برنمی‌آید. فکر کردم شاید پسرکی خرد عاشق زن شوهردار همسایه شده، یا شاید خانم معلم دلش را برده باشد. در هر حال مقابل دیوار مدرسه‌ی بی‌عاطفه‌ی قدیمی من بزرگ نوشته شده است:"پروین..." با قلبی سوراخ. این نام مرا به دورانی می‌برد که مدیر ترس بدبخت شدن با دوست‌پسرها را القا می‌کرد. فتوا می‌داد که هر کسی با پسرها رابطه‌ای دوستانه برقرار کند از زندگی زناشویی خوب و سالم محروم خواهد شد. چندنفر از هم‌نسل‌های من برای تجربه‌ی عشق و عاشقی‌های نوشکفته و پرسوز و گداز جوانی، کوله‌باری از گناه را روی شانه‌هایشان حمل کردند؟ یاد دختری از هم‌کلاسی‌هایم‌ می‌افتم که تحت‌تأثیر این تفکرات روی ساعد، دیوار و هر جای خالی روی صفحات کتاب درسی حرف اول نام معشوق‌‌ش را به انگلیسی می‌نوشت، در مجاورت با قلبی که از آن خون‌ می‌چکید؛ چون ازدواج در سن پایین را تنها راه رسیدن به پسری می‌دانست که آهی در بساط نداشت. یک نام مرا به کجا می‌برد؟! باید جلوی فکر کردن‌م را بگیرم.

[خورشید من کجائی؟]
[خورشید من کجائی؟]

[ایشان‌ خالق کتاب 'تنهایی پرهیاهو' هستند، از خواندن این کتاب پشیمون‌ نخواهید شد.]
[ایشان‌ خالق کتاب 'تنهایی پرهیاهو' هستند، از خواندن این کتاب پشیمون‌ نخواهید شد.]

نفس‌های آخر تابستان یک سالی بود؛ بعد از چپاول صندلی کنار پنجره‌ی کوپه‌ی قطار از دیگر هم‌سفرانم، رو به شالیزارهای گیلان، کرت‌های لبالب سیراب، جنگل‌های هیرکانی و درختانی که ثقل شاخ و برگ‌ها و خزه‌ها تنه‌ها را خم می‌کرد و قطاری که روی ریل رکاب می‌زد 'تنهایی پرهیاهو' از بهومیل هرابال را دست گرفتم. در استتیک‌ترین حالت ممکن حین نوشیدن یک فنجان‌ نسکافه با آب‌جوشی که جوش نبود. عوامل برهم‌زننده‌ی حواس بسیار بودند و شخصیت کتاب باید حداقل سه، چهار بار تکرار می‌کرد "سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم.'' تا بالاخره پی ببرم که این مرد بی‌نوا سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله است. کتاب را به هر مناسبتی بود خواندم. خطوط زیادی از آن هم هایلایت شدند اما هرگز برای من کافی نبود. اکنون مجدد 'تنهایی پرهیاهو' را دست گرفته‌ام. در غیراستتیک‌ترین وضعیت ممکن، در عوض با نوشیدنی‌ای در دست که هر هورت ناغافل آن می‌تواند یکی دو لایه از سقف دهان‌م را با خود ببرد. بالاتر از فضا، منظره‌ و نوشیدنی‌ سردی که نیست، بالاتر از دوستان و همسفرانی که هیچ‌کدام دیگر نیستند، منِ تابستان آن سال است که نیست. فکر می‌کنم‌ آیینه‌ای چیره‌دست‌تر از کتابی که در گذشته خوانده‌ای نمی‌تواند تغییرات تو را به رخ‌ت بکشد؛ ماشین‌ زمانی که می‌تواند در عرض چند ثانیه صحنه‌های آن‌ روزگاران را هم‌چون فیلمی روی پرده به نمایش بگذارد؛ شمه‌ای خرد از لحظات پیش از مرگ. مرد بی‌نوا تکرار می‌کند "سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم." همان بار اول سر تکان می‌دهم که‌ "می‌دانم، تنها هستی. در زیرزمینی سرد و نمور، در مجاورت موش‌ها و عدل‌های کاغذ باطله و کتاب‌ها، کتاب‌ها، کتاب‌ها." و می‌دانم که هرگز مطرود نیستم، فقط جسمن تنها هستم تا بتوانم در تنهایی‌ای به سر ببرم که ساکنان‌ش اندیشه‌ها هستند.

تنهایی پر هیاهو.mp34.54 MB

[صبح به‌خیر]
[صبح به‌خیر]