3 292
订阅者
-124 小时
+67 天
+11530 天
帖子存档
3 292
دولتآبادی "درّ یتیم" را با صدای خودش منتشر کرد. نوشتهای در باب آخرروزهای زندگی هدایت در پاریس. من امروز اونو گوش میدم.
3 292
سلام!
من هم انتهای کتاب اخرین روز یکمحکوم هستم و احتمالا مثل شما برسم به کلود ولگرد و اون رو بخونم
3 292
سلام شهرزاد
من هم این تصمیم رو گرفتم که امروز کتاب نمایشنامه آوازخوان طاس/صندلی ها که تقریبا۱۵۰صفحست رو شروع کنم و امروز به اتمام برسونم.
3 292
Repost from 𝘈𝘯𝘥 𝘵𝘩𝘦 𝘌𝘯𝘥 𝘰𝘧 𝘵𝘩𝘦 𝘞𝘰𝘳𝘭𝘥.
کلود ولگرد خییییلی خوبه :)
من هم یکی از نمایشنامههای اکبر رادی رو میخوام بخونم به اسم منجی در صبح نمناک.
3 292
من روزهای تعطیل و آخرهفته که برنامهی خاصی نداشته باشم یک کتاب کم حجم (تا ۱۰۰ یا ۱۵۰ صفحه) دست میگیرم و تا شب تمامش میکنم. (۳ ساعت بیشتر زمان نمیبره و میشه زمان رو بین روز تقسیم کرد.)
امروز سراغ 'کلود ولگرد' رفتم، اگر شما هم چنین تصمیمی گرفتید بهم بگید.🤞🏻
3 292
گوشی موبایلم را در طبقهی وسط قفسهی ادبیات کلاسیک فرانسه قرار میدهم، چهار جلد کتاب را مقابل چشمان کنجکاو متصدی کتابخانه روی هم میگذارم تا عکسی به یادگار ثبت کنم؛ پس دادن کتابها ردی از دلتنگی در قلبم برجای میگذارد. نگاه خیرهی زن از پشت عینک طبیاش باعث میشود به همین یک عکس بسنده کنم. با چند بار پلک زدن تصاویری از محیط را در ذهنم ثبت میکنم؛ خاطرات تنها دلیل عضویت من در این کتابخانه بود و دیگر دلیلی برای قدم گذاشتن در اینجا ندارم.
در این یک ماه و بیست روز با سبکهای گوناگونی از نوشتار رو به رو بودهام؛ جلد اول خاطرات با عنوان «خاطرات دختری آراسته» حالتی رمانگونه داشت و روزهای خوش کودکی، خانوادگی و بحرانهای بلوغ سیمون را روایت میکرد. جلد دوم با عنوان «سن کمال» در کنار اشاراتی به روابط و چالشهای نوشتن و انتشار کتابها و بازخوردهای پس از انتشار از سوی خوانندگان و منتقدین، میتواند یک کتاب تاریخ مستند و کامل از جنگ جهانی دوم باشد. از جلدهای بعدی با عناوین «اجبار» و «حسابرسی» میشود غالب بر ۱۰ سفرنامهی حسابی استخراج کرد؛ سفرهایی اکتشافی و سیاسی به دور دنیا. در نهایت احساسی که داری این است که تقریبن هیچ بخش روایتنشدهای از زندگی سیمون برایت باقی نمانده و او موفق شده به هدف اصلی خود که زندهماندن در "یاد"هاست، برسد.
3 292
تنها تصویریست که از چهار جلد در کنار هم دارم؛ خیلی سریع مقابل قفسهی آثار ادبی فرانسه این عکس را ثبت کردم. تجربهی فوقالعادهای بود.
3 292
سورمه میداند عشق یعنی چه. سورمه گفت: آیدین این کلاغها چه میگویند؟ گفتم: سال، سال کلاغهاست، شهر را فتح کردهاند و میخوانند:"برف...برف.
