3 284
订阅者
-224 小时
-107 天
+9930 天
帖子存档
3 284
اول.
در گوگلکردنهایم با مفهومی آشنا شدم به نام کتابسوزی که همان نفی کتابخوانیست؛ برخی کتاب خواندن خصوصن خواندن رمان را مضر میدانند، به ویژه برای دختران جوان!
«مادام بوواری» نوشتهی «گوستاو فلوبر» هم میتواند در زمرهی نفیکنندگان کتابخوانی قرار بگیرد؛ «اِما» دختریست که نمیتواند بپذیرد زندگی شبیه کتابهایش نباشد، نمیتواند همسر شریف و بیظرافت خود را بپذیرد و از مردان جوان و جذاب که در نقش عاشقپیشه ظاهر میشوند بگذرد. حتی جایی از کتاب هست که مادرشوهر اِما از پسرش میخواهد خواندن رمان را بر عروسش ممنوع کنند.
من شاهد چنین تأثیری در اطرافیان خود هم بودهام، کسی که با تأثیرپذیری بالا از کتابی که نام نمیبرم تصمیم گرفت طلاق بگیرد!
چه کسی باورش میشود کتابخواندن همانقدر که مفید است، خطرناک هم میتواند باشد. (البته که بحث من اینجا به ظرفیت خوانندهی کتاب برمیگردد.)
دوم.
خیانت؛ عملی که در ادبیات ملل کم به آن پرداخته نشده. در ادبیات کلاسیک اینطور به نظر میرسد که نویسنده شخصیت خائن را با جنون به سزای عمل خود میرساند، اما ادبیات مدرن خیلی گستاخانهتر عمل میکند و همسران خیانتدیده این موضوع را همانقدر راحت میپذیرند که کنسل شدن یک جلسهی کاری را؛ مثل آنچه در کتاب «پایان رابطه» میخوانیم.
این مسئله همانقدر آزاردهنده است که دیزنی تمام قهرمانهای فیلمهایش حتی سیندرلا را از میان سیاهپوستان برمیگزیند. حقیقتن «تعادل» عملیست که باید به آن پایبند بود.
البته خیانت در قرن هجدهم از آنجایی متارکه و ترک همسر و فرزند امکانپذیر نبود کمتر شنیع است تا قرن بیست و یکم.
3 284
سلام
در کتاب مرگ قسطی اثر لویی-فردینان سلین از اواسط کتاب یه شخصیت وارد داستان میشه بهنام کورسیال دپرر، که یه مخترع نخبه اما شیاد و شارلاتانه. من خیلی شخصیتپردازی سلین رو نسبت به این شخص دوست داشتم. خود سلین با قلم ناز و طنازش چنان زیبا این شخصیت رو بالوپر داد که خواننده کیف میکنه با این کاراکتر.
3 284
بله؛ من به آناکارنینا حق می دم و درکش می کنم، هم مکان و هم زمان داستان (روسیه تزاری قرن نوزدهم) این مسئله رو ایجاب می کرد و باهاش همذاتپنداری کردم.
همدلی با اما بوواری سخت بود اما اونم یه جاهایی رفتارش قابل درک بود.
با اسکارلتِ بربادرفته، بخاطر عشقش به اشلی و کارهای عجیبش یکم مشکل داشتم اما در نهایت به این نتیجه رسیدم که شخصیت اسکارلت همینه.
تقریبا با همه شخصیت هایی که خوندم همدلی کردم، به جز دخترای بی شخصیت و نفهم باباگوریو!
3 284
وای آره. موریس تو رمان وانهاده، سیمون دوبووار. خیلی بهش بد و بیراه گفتم. و واقعا ازش متنفر بودم.
3 284
خوبه که تنها نیستم
نگران بودم نکنه من خیلی زیادی از کتاب تأثیر میگیرم. چون خیلی باعث شده بهم بریزم.
3 284
سلام. بله درکش کردم اما خب قضاوت هم کردم. معقوله خیانت برای من خیلی مهمه و هرچقدر هم شخصیت رو درک کردم اما خب کارش رو درست ندونستم. اصلا خیانت به هیچ رقم قبول کردنی و قابل بخشش نیست برای من در هیچ نوع زمینه و شرایطی. و بله با دیدن و خوندن درموردش خیلی بهم میریزم و ناامید میشم از انسانها.
3 284
اتفاقن من هم در حال خوندن مادام بوواریام. وقتی اِما رو قضاوت میکنم، عذاب وجدان میگیرم. همسرش «شارل» خیلی مظلومه، واقعن حقش نیست.
3 284
وقتی " شهر آشوب " رو می خوندم و دیدم که فروغ عاشق گلستانی میشه که زن و بچه داره تمام تلاشم رو کردم که قضاوتش نکنم. من گلستان رو فوق العاده دوست دارم ولی هیچ وقت نتونستم با خیانتش کنار بیام. هیچکس رو مقصر نمیدونم اما در عین حال بی تقصیر هم نمیدونم..
3 284
وای بله. آناکارنینا. دلم میخواد تا صبح درموردش حرف بزنم. هیچوقت نتونستم ببخشمش هراتفاقی که افتاد و از وقیحبودنش حرصم میگرفت و هزار صفحه رو تندتند خوندم که فقط تموم بشه چون روزها داشت عذابم میداد و واقعا اذیتم میکرد. همیشه وقتی داستایوفسکی میخوندم شخصیتهاش هرطوری بودن و هرکاری کرده بودن درنهایت میبخشیدمشون یا حداقل درکشون میکردم ولی بعد رفتم سراغ تالستوی و فهمیدم خیانت رو اصلا و ابدا نمیتونم. الانم که این سوالت رو دیدم و اومدم جواب بدم باز عصبانی شدم و حس میکنم از کلهم دود بلند میشه. :))
3 284
بله. من همین مادام بوارری رو خوندم و کاملا اما رو درک میکنم. هر چند دلم برای شارل (چارلز) میسوخت اما فلوبر این شخصیت رو طوری طرح کرده که تو باهاش زندگی کنی و اینکه درکش کنی
فلوبر مثل داستایوفسکی عمل کرده و ما رو به جای اینکه یک طرفه به قاضی ببره و ایده خودش رو مطرح کنه فقط ماجرا رو طرح میکنه تا ما در دل بحران باشیم و باهاش زندگی کنیم.
3 284
شده وقتی یکی از شخصیتهای اصلی کتاب خیانت میکنه، قضاوتش کنین؟ یا پیش اومده که بهش حق بدین؟
در کل شده روی روحیهتون تأثیر منفی بذاره؟
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6217084164
3 284
شده وقتی یکی از شخصیتهای اصلی کتاب خیانت میکنه، قضاوتش کنین؟ یا پیش اومده که بهش حق بدین؟
در کل شده روی روحیهتون تأثیر منفی بذاره؟
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6217084164
3 284
اِما پرسید: مگر اصلن میشود که آدم به خوشبختی برسد؟
رودولف جواب داد: بله، یک روزی ناگهانی هم میرسد. روزی که آدم دیگر هیچ امیدی نداشته. آنوقت افقها به روی آدم باز میشود، انگار صدایی داد میزند: این هم خوشبختی! آنوقت آدم این احتیاج را حس میکند که او را محرم زندگی خودش بکند.
[مادام بوواری، گوستاو فلوبر]
3 284
قریب به سه ماه است که آمدهایم به این محله اما تا الآن پا در این خیابان و فضای سبزش( نارنجیاش!) نگذاشته بودم.
حس میکنم فصلها درست جا نیفتادهاند، انگار کسی با خودکار بیکش نوار کاست را دستکاری کرده و ترتیب فصلها را بهم زدهاست.
یک ساعتی نشستم روی نیمکت، قهوه خوردم و کتاب خواندم. چند ماهی بود دست خودم را نگرفته بودم ببرم جایی.
3 284
منتظر کسی نباشید؛ اگر دلتون میخواد تو این هوا قدم بزنید دست خودتون رو بگیرین و ببرین بیرون.
