3 285
订阅者
-224 小时
-57 天
+12030 天
帖子存档
3 285
https://t.me/ghostoflib/1351 میشه اسم گیاه هاتون (هم اسم گیاه و هم اسمی که خودتون روشون گذاشتی) رو بگی به ترتیب🫠؟
3 285
سلاام
سطح خاک که خشک شد، آبیاری میکنم؛ میشه هفتهای یکبار در فصل سرما.
چندماه یکبار هم کود میدم.
من با نهایت ناامیدی سانسوریا رو گذاشتم داخل آب و در کمال تعجب خودش ریشه و کلی جوانه زد، ولی ریشهش برای کاشت هنوز ضعیفه و همچنان باید تو آب بمونه.
3 285
درود شهزاده جان
میشه بدونم روش نگهداری از گیاهانت چیه !
و اینک چطوری سانسوریا تو اب گذاشتی و خراب نشده
ممنون
3 285
شما هم وقتی کاری رو شروع میکنید زود خسته میشید و نیاز به استراحت دارید؟
مادر شما هم اصلن از این کار خوشش نمیاد؟
و شما هم حرص خوردن مادرتون تاثیری روتون نداره و به کارتون ادامه میدید؟
3 285
یک کتاب هر چقدر هم که غمانگیز باشد، نمیتواند به غمانگیزی زندگی باشد.
[دروغ سوم، آگوتا کریستوف]
3 285
اپیزود اول. جلد اول-دفتر بزرگ- را از کتابخانهای با کتابدار بسیار بیاعصاب و عصا قورتدادهای امانت گرفتهام. عصر کتاب را دست میگیرم و دو ساعت بعد تمام میشود. کار خاصی نکردهام؛ شخصیتها دوستداشتنی و بخشهای کتاب کوتاه هستند. ناراحتم که کتاب امانت است و نمیتوانم زیر جملات خط بکشم. تصمیم میگیرم تا نوبت بعدی کتابخانه که خیلی هم از خانه دور است صبر نکنم و هر سه جلد را سفارش میدهم.
اپیزود دوم. کتاب دوم را در جاده شروع و در اتاق زیر شیروانی تمام میکنم. سالها از روایتهای جلد اول گذشته و مدام حس میکنم به خوبی جلد اول نیست. وقتی کتاب تمام میشود خیلی غمگینم.
اپیزود سوم. در اولین روز از دورهی قاعدگی و بیحالی کاری جز کتاب خواندن از من برنمیآید. دروغ سوم را که هیچ به دروغ شباهت ندارد میخوانم و فکر میکنم کاش نخواندهبودم و با همان دروغهای دو کتاب اول و دوم همهچیز تمام میشد، نه که کتاب را دوست نداشتم، اتفاقن خیلی هم دوست داشتم؛ فقط حقیقت خیلی تلخ بود.
3 285
تراپیست قبلیام مهاجرت کرد و من بعد از گذشت چند ماه دوباره توانستم کسی را پیدا کنم که قابل اعتماد باشد.
حسش مثل این است که بعد از داشتن رابطهای طولانی، با کسی صحبت کنی که بپرسد رنگ مورد علاقهت چیست؟!
3 285
سرد بود. خیلی سرد. روی برفها ایستاده بودیم؛ من و مرد. از هم دور بودیم. خیلی دور؛ در فاصله و احساس. قرار بود برود. میدانستم. از همانروز که وقتی میخندیدم نگاهم نکرد فهمیدم که میرود.
سرد بود. برف موهایم را پوشانده بود. وقتی دیگر مرد در دیدرس نبود برگشتم خانه. برفها را از سرم تکاندم اما سپیدی دیگر از موهایم نرفت.
