3 282
订阅者
-224 小时
-117 天
+9430 天
帖子存档
3 282
از گمشدهها بت میسازیم.
در ۸، ۹ سالگیم زمانی که برفی حسابی باریده بود، در راه خانهی مادربزرگم، جامدادیام گم شد. در فاصلهی یک ساعت زیر برفها مدفون شد و نتوانستم پیدایش کنم. برای من آن جامدادی تا مدتها بسیار زیبا بود. از آنها که لنگهاش در دنیا پیدا نمیشد. درونش پر بود از چند بسته مداد رنگی دایناسوری و چندین و چند مداد مشکی و قرمز. اینها زادهی ذهن کودکی من بودند، در اصل گمشدهی من یک جامدادی زشت سیاه با راه راههای قرمز بود که بسیار بعدتر در نوجوانی به آن رسیدم. بعدتر در زندگیام کیفهای پول، پول، گوشوارههای طلا( این که استادش هستم) و آدم گم شد. تا مدتها در فکرم پول آن طلاهای گمشده میتوانستند زندگی من را از این رو به آن رو کنند و آن آدمها در خوشبختی من نقش بسیار داشتند اما گم شدند. آدمهایی که هیچ نقشی در حال خوب حالای من ندارند. جملهای از فروغ خواندم که، اگر من شما را از دست دادم در عوض شما هم دلی را که خیلی دوستتان داشت از دست دادید. از گمشدههایمان بت نسازیم.
3 282
نور تند خورشید روی صورتم از خواب بیدارم میکند. این جمله فقط در ادبیات زیباست. در واقعیت عذابآور است. پنجرهها هنوز پرده ندارند و با این وضعیت ملکوتیای که در اتاق پیش آمده، دیگر مطمئن نیستم پردهی گیپوری بخرم. اکثر وسیلهها هنوز در کارتنهای موز هستند. گُله به گُله. حالا من میان این بلبشو چه میکنم؟ کمپوت گیلاس میخورم و کلیدر میخوانم.
3 282
از کودکی عادت دارم پوست میوهها را جدا کنم؛ همهی میوهها را. حس میکنم پوستشان در گلویم گیر خواهد کرد. یکجور حس خفگی.
بچه که بودم؛ مادربزرگم که از تعدادی پوست چسبناک خرما روی فرش خانهاش کلافه بود گفت اگر پوست میوهها را بکَّنی، آن دنیا پوست تو را خواهند کند!
خاطرم هست در کودکی استنباط کردم که اگر پوست من بعد از زندگیای طولانی کنده شود خیلی بهتر است از خفگی زودهنگامی در کودکی.
3 282
طولانیترین تجربهی اسبابکشی زندگیام است. حالا روی تنها وسیلهی مسطح تمیز پذیرایی که روتختی سفیدم باشد نشستهام و بعد از چند روز کتاب میخوانم. «غرامت مضاعف» دومین کتاب از «جیمز ام. کین» است که میخوانم. در گوگل کردنهایم بعد از خواندن اولین کتاب او، متوجه شدم که این بهترین کتابش است. نمیدانم حرف «ام» شما را هم کنجکاو میکند یا نه، اما برای من مهم بود بدانم نام میانی او مالاهان است.
3 282
خیلی خستهام، جسمی.
در دل اما آرام و خشنودم،
حالا هم میخواهم بخوابم.
در دنیا چیزی بهتر از این نیست که شب به محض گذاشتن سر روی بالش، خوابت بگیرد.
3 282
جلد هفتم کلیدر هم تمام شد.
یکی از موضوعات حائز اهمیت در کلیدر، جایگاه و قدرت زن است.
از دامان زنی به نام «بلقیس»، پهلوانانی چون «گلمحمد»، «خانمحمد»، «بیگمحمد» و دختری « شیرو» نام، متولد میشوند.
پسرها آزادانه زن میستانند، دو تا دو تا، دخترِ نامبُرد داشته را به زور برای خود میکنند، اما وقتی خواهرشان «شیرو» با معشوقهاش فرار میکند، عاقش میکنند. پشتش را خالی میکنند. با بریدن گیسوان بلندش بیآبرویش میکنند. آن وقت هم که بعد از سختیهای بسیار به خانه رو میآورد، برادران حتی با التماسهای مادر، همو که آنها را زاییده است، پذیرای خواهر نمیشوند.
شخصیتهایی همچو «شیرو» که سرنوشتشان با آوارگی گره خورده در قسمتهای دیگر قصه هم خلق شدهاند.
از سویی دیگر زنانی هستند همچو «لالا» که چون زیر یوغ مردی نیستند، زبان تند و تیز دارند و آزاد زندگی میکنند، بیصاحب و آبرو تلقی میشوند.
در این میان، «دولت آبادی» زنی چون «مارال» را خلق میکند؛ «مارال» که ایل را با اسب سیاه یکهسوارش که «قره آت» مینامندش ترک میگوید، با عشق ازدواج میکند و درست زمانی که تنها از او انتظار میرود شیر بدوشد و بچه بزرگ کند، تفنگ «برنو» بر دوش انداخته و سوار بر «قرهآت» راه همسر را میبندد.
نمیدانم واکنش مردها چه خواهد بود..
3 282
مدتیست شبها کابوس میبینم. اپیزودهایی بیربط و بیمعنی. گاهن هم ترسناک و ناراحتکننده.
خوابهای مقطعی که به کلافگی و خستگی طول روز دامن میزنند. امروز تصمیم گرفتم این چرخه را هر طور که هست متوقف کنم؛ گرگ و میش بود که بیدار شدم، با حوصله قهوه دم کردم و کتاب خواندم، هیچ فضای مجازیای را هم چک نکردم که فکر میکنم این آخری خیلی کمککننده بود.
حالا هم در محل کارم همهچیز خوب است. هوا هم ابریست. فکر میکنم تا اینجا در شکستن چرخه موفق عمل کردهام.
3 282
یک دانشآموز کلاس اولی در محل کارم هست که صبحها میآید دفتر من و میگوید "من میخوام استعفا بدم."
3 282
در اولین کوچهی خیابان کارگر شمالی در انقلاب، بعد از عبور از تنها میوهفروشی نبش خیابان و چرخهای دستفروشی متعدد، یک مغازهی کوچکِ حدودن ۱۵ متری بود که پیرمردی با چهرهای مهربان و دستانی که پوستشان از کار زیاد زمخت شده بود، در آن کتابهای دست دوم و افست میفروخت.
در تکاپوی یافتن نسخهی تر و تمیز و بدون سانسوری از کتاب سفر به انتهای شب بودم که پیرمرد را پیدا کردم. همیشه در میان ستونهای بلندبالای کتابها روی تنها صندلی آنجا مینشست.
دریاروندگان جزیره آبیتر، جنگ و صلح، سفر به انتهای شب و یکی دو کتاب دیگر را هم از خودش خریدم.
کافی بود نام کتاب را بگویی تا چکیدهای از آن برایت بگوید.
پاییز سال گذشته بود. دنبال کتابهای دست دوم از احمد محمود بودم. شروع کرد از درخت انجیر معابد گفتن. داستان نیمه ماند. قرار شد دفعه بعد ادامهاش را تعریف کند.
پاییز آن سال، مدت طولانیای در بستر بیماری بودم. نتوانسته بودم به آنجا سری بزنم. وقتی بعد از چند ماه برگشتم مغازه خالی بود. خالی. پیرمرد نبود. کتابها نبودند. درخت انجیر معابد نصفه مانده بود. من هم بعدتر دست و دلم به خواندنش نرفت. دوست ندارم به زنده نبودن پیرمرد فکر کنم.
چند ماه بعد هم داروخانهای جای آن مغازه را گرفت.
3 282
اغلب آدمها بر این گماناند؛ خوشبخت ترین زوجها آنهایی هستند که در راه وصال با چالشها و مشکلات جدی مواجه شدهاند، از این جهت که بیشتر قدر یکدیگر را میدانند و این حرفها. از خودم میپرسم آدمها بعد از گذر از این چالشها همان آدمهای قبلند؟ به همان اندازه برای هم احساس خرج میکنند؟
در کتابی که این یکی دو روزه خواندم، دو عاشق برای با هم بودن دست به قتل میزنند! در لحظهی قتل که بالای کوه ایستادهاند عاشقترینند، به گفتهی خودشان دوست داشتنشان از تمام دو نفرِ عالم بیشتر است، اما بعد از گذر از این چالشها، حالا که راحت میتوانند زندگی کنند، دیگر آدمهای بالای کوه نیستند.
3 282
روز طولانی و پر خبری بود؛ «چندلر» عزیز به علت غیرقابل پیشبینیای از دنیا رفت. بهشخصه توقع هر علت مرگی را داشتم جز این؛ البته این چندان مهم نیست.
در این میان عدهای که اخبار «آرمیتا» را نشر میدادند، توپیدند به آن عدهی دیگر که برای «چندلر» سوگوار بودند. حقیقتن مانده بودم ناراحتیام از مرگ «متیو پری» را بازگو کنم یا نه.
در کشور ما غم و خشم از مناسبتی به مناسبت دیگر منتقل میشود، حالا اینکه اول برای کدام مناسبت غمگین و عصبانی باشیم چه فرقی میکند؟!
3 282
این تصویر، برای من نمود آن شعر از فروغ است که میگوید"
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگهای تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار آن شعلههای بنفش که در ذهن پاک پنجرهها میسوخت،
چیزی بهجز تصور معصومی از چراغ نبود..
3 282
- دست ما مردم خالیست، ستار! خالی نیست؟ یک مردمی با دست خالی، پای برهنه و شکم گرسنه چه میتواند بکند؟
- انقلاب! فقط میتواند انقلاب کند و نه هیچکار دیگری!
-انقلاب؟
- فقط انقلاب! اگر ملتی میخواهد زندگانی کند، باید بجنگد. جنگ با دشمنی که مشخصن آن را میشناسد. خودت میگویی ما مردمی هستیم با دست خالی، پای برهنه و شکم گرسنه. پس ما مردم چیاز دست میدهیم؟
- جانمان؛ جانمان چی؟
- جانمان؟ وقتی جان آدم ذلیل و برده شده باشد، دیگر چه قیمتی دارد؟
[ کلیدر، جلد ششم، محمود دولتآبادی ]
3 282
بزرگترین حُسن زن همین است که میتواند مرد را به شوق درآورد، بزرگترین عیب زن هم این است که میتواند مرد را به بیزاری بکشاند. زن است دیگر!
[ کلیدر، جلد ششم، محمود دولتآبادی ]
