3 444
订阅者
+324 小时
-167 天
+14930 天
帖子存档
3 443
+1
اکنون نهال گردو
آنقدر قد کشیده
که دیوار را برای برگهای جوانش
معنی کند
از آینه بپرس
نام نجاتدهندهات را
3 443
+1
من از دیار عروسکها میآیم
از زیر سایههای درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصلهای خشک تجربههای عقیم دوستی و عشق
در کوچههای خاکی معصومیت
از سالهای رشد حروف پریدهرنگ الفبا
در پشت میزهای مدرسهی مسلول
از لحظهای که بچهها توانستند
بر روی تخته حرف «سنگ» را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.
3 443
+1
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقهی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز میشود بهسوی وسعت این مهربانی مکرر آبیرنگ
یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را
از بخشش شبانهی عطر ستارههای کریم
سرشار میکند.
و میشود از آنجا
خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد.
یک پنجره برای من کافیست.
3 443
این روزها و شبها که با قصاید ناصرخسرو میگذرند، دستخوش احساسات متناقضی میشوم. در قصیدهی دومی که از او میخوانم، میگوید «احوال جهان گذرنده، گذرندهست*گرما ز پس سرما، سرّا پس ضرّا». هرچه بیشتر زیر لب تکرارش میکنم، از معنا و مفهوم تهیتر میشود؛ انگار کمکم باورم شده که برای رهایی از شر یک ضرّا، به ضرّای دیگری نیاز است. و نمیدانم اصرارمان برای نوبتیکردن پیشامدها از کجا میآید، حتا فصلها هم از سر موقع شیفت عوضکردن دست کشیدهاند. بهقول خود ناصرخسرو: "این چنین بیهدهای نیز مگو با من*که مرا از سخن بیهده عار آید."
بعد از خواندن قصیدهی چهارم تیلهای بلورین در گلویم جا خوش میکند، اما اشک نمیشود. در این شعر زمستان را «دی» مینامد؛
تا نَرانَد دیِ دیوانهت، خویِ بد
نه بهار آید و نه دشت به بار آید
فلک گردان، شیری است رباینده
که همی هر شب، زی ما به شکار آید
هرکه پیش آیدْش از خلق بیوبارد(ببلعد)
گر صِغار آید و یا نیز کبار آید
نشود مانده(خسته) و نه سیر شود هرگز
گر شکاریش یکی یا دو هزار آید
در این ابیات آمده که تا دی(زمستان) بدخو، نهایت ظلم خودش را بر ما نراند، خبری از بهار نخواهد بود. روزگار همچون شیریست که مدام در حال بلعیدن تمام آنچیزیست که سر راهش قرار میگیرد؛ کوچک یا بزرگ هم فرقی نمیکند. این شیر نه سیر میشود و نه مانده(خسته) چه شکارش یکی باشد یا دو هزار.
با خودم میگویم کاش کاش ماندهشدنش به عمر ما قد بدهد.
3 443
کار… کار؟
آری اما در آن میز بزرگ دشمنی مخفی مسکن دارد که تو را میجود آرامآرام
همچنان که چوب و دفتر را
و هزاران چیز بیهودهٔ دیگر را
و سرانجام، تو در فنجانی چای فروخواهی رفت
مثل قایق در گرداب.
•فروغ فرخزاد
3 443
یک زنبیل کتاب برای پائیز انتخاب کردهام، بیشتر هم گزینههایی برای باشگاه داستانخوانی. از آنجا که فرصت چندانی برای خواندن رمان ندارم، گفتم امروز به سنت دیرینهام نوولایی دست بگیرم و در یک نشست بخوانمش؛ قرعه به نام کتاب «تهران، شهر بیآسمان» از امیرحسن چهلتن افتاد که دست بر قضا همیندیروز سالروز تولدشان بود. سیصفحهای پیش رفتهام، اما حالا چندان دست و دلم به خواندنش نمیرود. دلم میخواست بهجایش رمانی میخواندم که کسالت جمعه را برطرف کند، نه که دست بیندازد توی سرم و محتوایش را ورز دهد. بالاخره آدمیزاد همیشه روی دور شانس نیست. کاریش نمیشود کرد.
3 443
وای شهرزاد
دارم جان شیفته رو میخونم و واقعاا دارم گریه میکنم😭😭 الان در شور و هیجان اومدن مارک به زندگیشه:)
به هیچ روشی نمیتونم زیبایی متنش و تاثیر عمیقی که داره رو بگم😭
خیلی قشنگه😭
خیلی خیلی😭
واقعا ممنونم که باعث شدی همچین جریان مکتوب محشری رو بخونم😭❤️
ببخشید که نصف شب بهت پیام دادم داشتم از شدت ذوق و هیجان پس میافتادم و کسی نبود براش بگم.
3 443
به سیاق همیشه، پاییز داستان ایرانی خواهیم خواند، با این تفاوت که اینبار مطالعهمان را از ابتدای پیدایش داستان کوتاه مدرن در ایران آغاز میکنیم.
چنانچه دوست دارید همراه ما باشید:
@ShahrzadAminii
3 443
اطلاعیهی دورهی سیزدهم باشگاه داستانخوانی شهرزاد
• همخوانی چهار داستان کوتاه از محمدعلی جمالزاده
• منبع: «یکی بود، یکی نبود»
• زمان: سهشنبهها
• مدت: چهار جلسه، جلسهی اول هفتم مهرماه
• ظرفیت دارد.
3 443
این چند روزه خیلی خسته و نزارم؛ حس میکنم قرار است مریض شوم. دیدهای وقتی عطسهات میگیرد ولی نمیآید به چه حالی میافتی؟ اشک از چشمانت میریزد و یکجور کلافهای عطسهی در گلو ماندهات را قورت میدهی. همان حال را دارم. من و کارهای ناتمامم در مسابقهی دو ماراتونی شرکت داریم که تمامشان از من جلو زدهاند. انگار هر چه میدوم، از خط پایان دورتر میشوم. فردا اول مهر ماه است، دیدم هوا چندان تکانی به خودش نمیدهد، گفتم خودم خانه را تکانی بدهم، کدوحلوایی کوچک، شمع وانیل و پرتقال را روی میز بگذارم، شیشههای پنجره را برق بیندازم بلکه آسمان هوس باریدنش بگیرد.
3 443
پیش از سفر ساعتها وقت صرف کردم تا یک کتاب مناسب با خودم بیاورم. در میان کلی رمان و داستان کوتاه، قرعه به این مجموعه جستار افتاد. و این بهترین زمانبندی ممکن بود. بیصبرانه منتظرم تکتک لحظاتم با این کتاب را در وبلاگ بنویسم.
3 443
من هم به زندگیام مینگرم و به نقاط کور آن خیره میشوم: رایحههایی که هرگز کشف نکردم، شیشهعطرهایی که هیچوقت بهشان برنخوردم و از وجودشان بیخبرم؛ خودهایی که هرگز نبودهام اما نمیتوانم ادعا کنم دلتنگشانم؛ لحظههایی در زمان که باید زندگی میکردم اما نکردم؛ آدمهایی که میتوانستم ملاقات کنم اما ندیدم و از دست دادم؛ جاهایی که میتوانستم ببینم، عاشقشان بشوم و سرانجام در آنها زندگی کنم، که افسوس هرگز نرفتم.
[تو آنجا نبودی، آندره آسیمان]
