داستان کوتاه
关闭频道
📈 Telegram 频道 داستان کوتاه 的分析概览
频道 داستان کوتاه 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 116 240 名订阅者,在 法律 类别中位列第 45,并在 伊朗 地区排名第 2 330 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 116 240 名订阅者。
根据 03 六月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -2 883,过去 24 小时变化为 -191,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 2.35%。内容发布后 24 小时内通常能获得 3.18% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 2 735 次浏览,首日通常累积 3 701 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 34。
- 主题关注点: 内容集中在 زنعمو, هادی, v2ray, حالشو, رباب 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
尚未提供频道描述。
凭借高频更新(最新数据采集于 04 六月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 法律 类别中的关键影响点。
116 240
订阅者
-19124 小时
-1 9847 天
-2 88330 天
数据加载中...
吸引订阅者
六月 '26
六月 '260
在1个频道中
五月 '26
+4
在0个频道中
Get PRO
四月 '26
+6
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+2
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+9 610
在237个频道中
Get PRO
一月 '26
+1
在8个频道中
Get PRO
十二月 '25
+11 239
在378个频道中
Get PRO
十一月 '25
+10 978
在327个频道中
Get PRO
十月 '25
+15 118
在409个频道中
Get PRO
九月 '25
+11 194
在354个频道中
Get PRO
八月 '25
+11 065
在296个频道中
Get PRO
七月 '25
+17 819
在368个频道中
Get PRO
六月 '25
+13 822
在363个频道中
Get PRO
五月 '25
+15 231
在307个频道中
Get PRO
四月 '25
+18 307
在426个频道中
Get PRO
三月 '25
+17 807
在255个频道中
Get PRO
二月 '25
+15 221
在321个频道中
Get PRO
一月 '25
+20 964
在444个频道中
Get PRO
十二月 '24
+14 608
在372个频道中
Get PRO
十一月 '24
+24 323
在320个频道中
Get PRO
十月 '24
+44 588
在461个频道中
Get PRO
九月 '24
+31 195
在494个频道中
Get PRO
八月 '24
+38 314
在427个频道中
Get PRO
七月 '24
+30 654
在296个频道中
Get PRO
六月 '24
+25 546
在285个频道中
Get PRO
五月 '24
+13 400
在268个频道中
Get PRO
四月 '24
+31 667
在488个频道中
Get PRO
三月 '24
+20 182
在366个频道中
Get PRO
二月 '24
+23 936
在369个频道中
Get PRO
一月 '24
+23 297
在459个频道中
Get PRO
十二月 '23
+24 892
在382个频道中
Get PRO
十一月 '23
+23 132
在397个频道中
Get PRO
十月 '23
+24 222
在250个频道中
Get PRO
九月 '23
+12 001
在4个频道中
Get PRO
八月 '23
+3 448
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+2 858
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+4 052
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+2 565
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+2 829
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+3 598
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+4 822
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+4 020
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+5 718
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+3 124
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+2 598
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+4 131
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+7 670
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+5 315
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+2 287
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+5 188
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+3 678
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+2 062
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+3 386
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+3 433
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+2 838
在0个频道中
Get PRO
十一月 '21
+3 657
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+3 647
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+5 249
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+5 007
在0个频道中
Get PRO
七月 '21
+5 053
在0个频道中
Get PRO
六月 '21
+4 979
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+5 153
在0个频道中
Get PRO
四月 '21
+2 820
在0个频道中
Get PRO
三月 '21
+2 429
在0个频道中
Get PRO
二月 '21
+3 015
在0个频道中
Get PRO
一月 '21
+4 044
在0个频道中
Get PRO
十二月 '20
+27 797
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 04 六月 | 0 | |||
| 03 六月 | 0 | |||
| 02 六月 | 0 | |||
| 01 六月 | 0 |
频道帖子
پروکسی روسی 🌐🌐🌐🌐
پینگ : عااالی
سرعت : اتصال زیر صدم ثانیه
Човшцщцзяьагулсочгцгвгкщузыбчосщвбытчшвьырыгвовоцщыбсосжужйжфщвшсьалвшвщвлвоашашаш
| 2 | آخه جلوی مادر شوهر سکس میکنن؟😂🤣 | 1 |
| 3 | اعتراف جنسی دختر پسرای دهه نودی 🔞😐 | 1 |
| 4 | باز شدن سوتین مجری شبکه قرآن ممه های طلایی مجری سوتین باز شده
مشاهده بدون سانسورر | 35 |
| 5 | خدا از بنده هایی که تنها او را دارند،
دست نمی کشد....
شبتون بخیر و در پناه خدا...
.
@dastankhotah
❤️داستان کوتاه | 94 |
| 6 | اگه بِدونی ترکیب وازلین و تٌخم مٌرغ چه کاربردی داره ؛لحظه ای تعلّل نمیکنے
جوری جِلوی خَرجای میلیونی پوست و مو رو میگـــیره که بــــاورت نـِــمیشه
دَستور تَهیه و مَصرف دَر چَنل زیر
https://t.me/+QKcs-VA5S9gzZmI0 | 474 |
| 7 | اگر ۷ روز رابطه جنسي (نزدیکی) نداشته باشید چه میشود؟
مشاهده جواب | 474 |
| 8 | در میدانی که مادر پشت فرزندش باشه باخت غیر ممکنه....
@dastankhotah
❤️داستان کوتاه | 815 |
| 9 | #حکایت_قدیمی
دعای محبت
روزی زنی به دیدار شیخی رفت و به او گفت: دعایی بنویس که همسرم مرا دوست داشته باشد، پولش هر چه باشد می دهم!
شیخ گفت: من دعا نویس نیستم! زن اصرار کرد! شیخ که از اصرار زن به ستوه آمده بود گفت: من در صورتی می توانم دعایی که می خواهی بنویسم که چند مو از یال شیری برای من بیاوری!
زن رفت، مدتها گذشت تا این که بعد از چند ماه، آن زن دوباره به نزد آن شیخ بازگشت و با خوشحالی گفت: موهایی را که برای دعا نوشتن نیاز داشتی آوردم! الوعده وفا این موها را بگیر و دعایی را که خواستم بنویس!
شیخ با تعجب پرسید، اینها را از کجا آوردی؟!
زن گفت: در نزدیکی ما جنگلی است، به آنجا رفتم، از مردم سراغ شیر را گرفتم و بالاخره او را پیدا کردم! هر روز مقداری آشغال گوشت با خود می بردم و آنرا آنجا پرتاب کرده و فرار می کردم! تا این که کم کم شیر با من انس گرفت، روزی که توانستم یال او را نوازش کنم، دسته ای از آنها را چیدم و برای شما آوردم!
شیخ که با تعجب به حکایت آن زن گوش می داد، ناگهان با عصبانیت فریاد زد خاااااانم آن چیزی که با صبر و حوصله و محبت رامش کردی یک حیوان درنده است! همسر شما انسان است، عقل و شعور دارد خب به او هم محبت کنی جذب تو می شود! دعای محبت شوهرت دست خودت است، من چه دعایی می توانم برای تو بنویسم؟!
@dastankhotah
❤️داستان کوتاه | 939 |
| 10 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوسیوچهار
آقا ایرج سری تکون داد و در حیاط رو بست، انقدر سردم بود که بی تعارف به سمت ساختمون اصلی رفتم.....تقه ای به در سالن زدم و در رو باز کردم. انگار تازه قدر سقف بالای سرم رو میدونستم...
افسانه خانم روی صندلی نشسته بود و داشت کتاب میخوند، با دیدن من عینکش رو برداشت و با تعجب از جا بلند شد..
بغض کرده سلام کردم و گفتم:ببخشید که بی خبر اومدم... میخواستم اگر میشه...لطف کنید امشب... یعنی فقط برای یک شب اجازه بدید اینجا بمونم...
بغضم شکست و زدم زیر گریه:منو ببخشید افسانه خانم... به جون همین بچه م من هرگز گردنبند شما رو ندزدیدم...من نمک نمیخورم نمکدون بشکونم... به حال و روز الانم نگاه نکنید، من سر سفره ی حلال بزرگ شدم...
افسانه خانم با غصه بهم نزدیک شد،دست دور شونه ام انداخت و تن یخ زده ام رو به سمت شومینه برد.
بی حرف من رو روی مبل نشوند و با صدای بلندی گفت:زینب... چایی بیار، زود باش...
بعدم کنارم نشست و گفت:گریه نکن... برای بچه ات خوب نیست.
به سختی جلوی گریه ام رو گرفتم و گفتم:قول میدم فردا از اینجا برم...
افسانه خانم اخمی کرد و گفت:لازم نکرده، تا تولد بچه ات میتونی اینجا بمونی.. الانم چایی ات رو بخور، یکم که گرم شدی برو اتاقت، میگم زینب برات شام رو بیاره اونجا...
با خوشحالی گفتم:واقعا؟ میتونم تا تولد بچه اینجا بمونم؟
سری تکون داد و گفت:آره، میتونی... ولی اگر یک خطای دیگه ببینم دیگه نمیتونم ازت بگذرم...
خم شدم و دستش رو بوسیدم و با قدردانی گفتم:ازتون ممنونم... به خدا که من هرگز کار خطایی نکردم. ولی چشم... هرچی شما بگید...
افسانه خانم لبخند محوی زد و گفت:وقتی رفتی خیلی پشیمون شدم، با خودم گفتم میری پیش ستاره، یک ساعتی که گذشت دلم طاقت نیاورد رفتم سر وقت ستاره، گفت از اونجا رفتی... خیلی نگرانت شدم، نميدونستم شب رو کجا میمونی، خوب شد برگشتی
زیر لب ازش تشکر کردم و خواستم حرفی بزنم که زینب خانم با سینی چایی وارد سالن شد، با دیدن من دهنش از تعجب باز موند و بریده بریده گفت:خانم... دوباره این دختر رو راه دادید؟ چطور بهش اعتماد کردید؟
افسانه خانم اخمی کرد و گفت:حرف اضافه نزن زینب، چایی رو بیار این بچه تنش یخ کرده. بعدم براش سوپ درست کن ببر بالا...
لب گزیدم و بدون حرف چایی گرمم رو خوردم و با قدم های آهسته به سمت اتاق سابقم رفتم......بودن تو خونه ی افسانه خانم تنها چیزی بود که تو اون شرایط از خدا میخواستم، حمایت و مهربونی افسانه خانم غیر قابل انکار بود، عین یک خواهر بزرگتر هوام رو داشت و اینبار اجازه نمیداد زینب خانم دخالتی تو موندن من بکنه.
حتی کار خودش رو هم سبک کرده بود و بیشتر روز رو خونه بود و نمیذاشت من زیاد با دانیال تنها باشم...
روزها میگذشت و من هیج خبری از ستاره نداشتم.....یعنی خودم نخواسته بودم ازش خبر بگیرم، از زنی که تو سخت ترین شرایط ممکن من رو از خودش رونده بود و چشم بسته بود رو تک تک روزهایی که با هم برای آینده نقشه میکشیدیم......
سال تلخی که انگار کش اومده بود بالاخره تموم شد..
احساس میکردم سال ها از اومدنم به اون شهر میگذره، دلم بدجور هوای خانواده ام رو کرده بود، محمدرضا رو... همیشه با خودم فکر میکردم محمدرضا بابای خوبی میشه.....
اما آخرین روزهای بهار داشت تموم میشد و محمدرضا حتی نمیدونست دختری که بی کس و تنها رها کرده داره آخرین روزهای بارداریش رو میگذرونه...
سنگین شده بودم، انقدر سنگین که دیگه نمیتونستم پله ها رو بالا و پایین کنم و به دستور افسانه خانم تو اتاقک کوچک طبقه ی پایین ساکن شده بودم، دانیال خیلی آرومتر شده بود و یک جورایی انگار مراعات من رو میکرد که زیاد اذیت نمیکرد..زینب خانمم هرچند دل خوشی ازم نداشت، اما باهام بحثی هم نمیکرد..
شب ها تا صبح به حالت نشسته میخوابیدم، خواب های آشفته ی زیادی میدیدم، گاهی تو خواب صورت دلخور آقاجون رو میدیدم و گاهی چهره ی نگران محمدرضا که ازم میپرسید چرا رفتم و تنهاش گذاشتم...
سر در گم بودم، حس میکردم رفتنم اشتباه ترین کار ممکن بوده ،اما تو اون شرایط واقعا راهی برای برگشت نداشتم...
اواخر بهار بود و از صبح درد خفیفی داشتم، تو اتاق کوچکم نشسته بودم و برای بچه ای که هنوز به دنیا نیومده بود داشتم کلاه و شالگردن میبافتم و زیر لب لالایی ننه رو زمزمه میکردم که يکدفعه درد بدی گرفتم....
آهسته از جا بلند شدم، دستم رو به دیوار گرفتم و از اتاق بیرون رفتم، همزمان با ورودم به سالن در سالن باز شد و آقا سهیل در حالی که داشت سر به سر دانیال میذاشت وارد سالن شد...
تو اون مدت زیاد ندیده بودمش، اما میدونستم همچنان اصرار داره بعد زایمانم برم خونه اشون، چند تا پرستار برای پسر هاش گرفته بود ،اما هیچکدوم بیشتر از یک ماه دووم نیاورده بودن...
@dastankhotah
❤️داستان کوتاه | 879 |
| 11 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوسیوسه
ستاره دوون دوون تا دم در حیاط باهام اومد، مدام ازم میخواست کله شقی نکنم و فردا برای معذرتخواهی از افسانه خانم برم...
وقتی دید حریف من نمیشه سرد بودن هوا و تنها بودن احمد رو بهونه کرد و برگشت خونه اش... برگشت سر کاری که از هر چیزی براش مهمتر بود، کاری که به واسطه ی من به دست آورده بود انقدر براش عزیز بود که حاضر به از دست دادنش نبود...
آهی کشیدم و از خونه اشون بیرون زدم...... هوای سرد بهمن ماه لرز به جونم انداخته بود، آهسته از اون محله بیرون زدم و به سمت پارک سر خیابون رفتم.... گوشه ای روی نیمکتی نشستم و ساکم رو کنار خودم گذاشتم،گرسنه بودم و از بعد ناهار هیچی نخورده بودم.....
کمی به اطراف نگاه کردم و وقتی اغذیه فروشی رو قسمت شمالی پارک دیدم ،پا تند کردم و به سمت اغذیه فروشی رفتم.....
پشت صندلی کثیفی نشستم و از تو کیفم جعبه ی چوبی رو کشیدم بیرون و دور از چشم دو مشتری تو مغازه ،درش رو باز کردم، کمی پول اونجا داشتم، اما با دیدن حجم تقریبا زیادی از پول دهنم باز موند... قطعا کار افسانه خانم بود چون خودش جعبه رو بهم داده بود...
با غصه پول رو برداشتم و یواشکی مخفی کردم و بعد خوردن ساندویچ کتلت سریع برگشتم سمت پارک.....
با خودم فکر کردم شب رو همونجا پشت درخت ها میخوابم و صبح زود میرم دنبال یک کار دیگه، سرم باد داشت و هنوز نفهمیده بودم چه خطراتی وجود داره...
هوا رفته رفته سرد و سردتر میشد و با تاریکتر شدن هوا پارک لحظه به لحظه خالی و خالی تر میشد.....
نگاه چند جوون آزارم میداد، به اجبار از جا بلند شدم و کیفم رو زیر چادرم گرفتم و کمی تو پارک قدم زدم تا جوون ها دور بشن و وقتی دیدم حواسشون پرت شده تو یک لحظه سریع خودم رو پشت درختی مخفی کردم..... چند دقیقه ای گذشت تا از پارک بیرون رفتند...
نفس راحتی کشیدم و چند تا لباس از ساکم بیرون کشیدم و بالش زیر سرم کردم و تو خودم مچاله شدم و پشت درخت، جایی که هرکسی دید بهش نداشت دراز کشیدم و چند تا از لباس هام رو روی خودم انداختم و سعی کردم بخوابم. نفهمیدم چقدر گذشت، با حس صدایی بیدار شدم، بوی بدی به مشامم میخورد، تو تاریکی شب فقط برق چشم های سبز رنگی رو دیدم و خنده های مرد ژولیده ای که داشت نگاهم میکرد.....
سریع خودم رو جمع کردم و عقب رفتم، تازه چشمم به تاریکی عادت کرده بود،مرد مو بلند و لاغری جلوم بود که زردی دندون هاش و بوی بدش داشت حالم رو بهم میزد......
سریع لباس هام رو تو کیفم ریختم و خواستم از جا بلند شم که گفت:کجا میری ؟
انقدر از حالم بد شده بود یا شاید بخاطر ساندویچ کثیفی خورده بودم ،ناخواسته عوق زدم و بالا آوردم....همین کارم باعث شد قدمی به عقب برداره، منم با وجود حال بدم از فرصت استفاده کردم و سریع کیفم رو برداشتم و با بیشترین سرعتی که میتونستم از اونجا دور شدم... از ترس داشتم پس می افتادم......
مدام زیر لب به خودم ناساز میدادم که با لجبازی و غرور خودم رو به این وضع انداختم..... اشک کل صورتم رو خیس کرده بود... اصلا نميدونستم کجام، هیچوقت تو تاریکی از خونه بیرون نرفته بودم و اصلا اونجاها رو نمیشناختم...
مغازه ها همه بسته شده بودن و سرمای هوا باعث شده بود کمتر کسی تو خیابون ها باشه...دستم رو دور بدنم حلقه کردم و نگاهی با اطراف انداختم...
آقاجونم کجا بود دخترش رو تو اون حال ببینه... یعنی دلش برام تنگ نمیشد؟ نگرانم نمیشد؟ محمدرضا چی؟ فکر نمیکرد بعد رفتنش چی به سر من میاد؟ من چیکار کردم که زندگیم به اینجا کشیده شد؟ به جایی که ندونم کار درست و غلط چیه... آدم خوب و بد کیه...گریه میکردم و اصلا نمیفهمیدم کجام و راستش جرات نداشتم از تک و توک آدم هایی که تو خیابون بودن سوالی بپرسم...
کمی که جلو رفتم چشمم به دو تا زن چادری افتاد، سریع به سمتشون رفتم و جلوشون رو گرفتم و آدرس خونه ی افسانه خانم رو بهشون دادم..
یکی از زن ها با دقت نگاهم کرد و گفت:از خونه فرار کردی؟
برای اینکه از شر سوال هاش خلاص شم گفتم:آره... از خونه فرار کردم حالا پشیمونم... تازه اومدیم تو این محل، منم نفهمیدم چطور راه خونه رو گم کردم. تو رو خدا کمکم کنید برگردم....
هر دو نگاهی بهم انداختند، زن جوونتر سری تکون داد و گفت:خیلی خب، بیا میبریم میرسونیمت، زیاد از اینجا دور نیست....
ازش تشکر کردم و پشت سرش راه افتادم.....ستاره راست میگفت، باید از افسانه خانم معذرت خواهی میکردم و حداقل تا زمان تولد بچه ام تو اون خونه میموندم...
ده دقیقه بعد جلوی در خونه ی افسانه خانم بودم. از دو تا زن تشکر کردم و زنگ در رو زدم. طولی نکشید که آقا ایرج در رو باز کرد، با دیدنم اخمی کرد و گفت:اینجا چیکار میکنی؟
انقدر ترسیده بودم که بی توجه بهش وارد خونه شدم و گفتم:میخوام با افسانه خانم حرف بزنم....
@dastankhotah
❤️داستان کوتاه | 847 |
| 12 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#ماهزاد
#قسمت_صدوسیودو
یه وقت خدایی نکرده شیطون نرفته تو جلدت؟ مثلا از اون گردنبند خوشت اومده باشه و...
حرفش رو قطع کردم و با خشم گفتم:منو اینجوری شناختی ستاره؟ منی که حتی نخواستم زندگی یک زن دیگه رو ازش بگیرم حالا دست به دزدی میزنم؟ واقعا که! از تو انتظار نداشتم اینجوری در موردم فکر کنی.....
ستاره با ملایمت گفت:من که چیزی نگفتم، چرا ناراحت میشی؟ فقط میگم سادگی کردی اون خونه و زندگی رو ول کردی سر زمستونی زدی بیرون! کجا کار پیدا میکنی تو این شرایط؟ یک مدت میموندی، افسانه خانمم دلش به رحم میومد، لااقل به خاطر باردار بودنت تو رو میبخشید.....
دندون هام رو بهم فشردم و با حرص گفتم؛من کار خطایی نکردم که نیاز به بخشیده شدن داشته باشم ستاره! من دزد نیستم... اینو تو خوب باید بدونی....
ستاره پشت چشمی نازک کرد و گفت:خیلی خب، حالا چرا جوش میاری. من اگر چیزی میگم به خاطر خودت میگم، با یک بچه تو شکم تو این شهر بی در و پیکر بدون هیچ پشتوانه میخوای چیکار کنی؟
دلم میخواست بهش بگم تو هستی! از اول ما این مسیر رو با هم شروع کردیم! بعد از اینم با هم ادامه میدیم.
اما سکوت کردم ببینم ته حرف ستاره چیه! ستاره سینی چایی رو گذاشت جلوم و نگاهش رو ازم دزدید و گفت:خودت میدونی من اینجا یه سرایدار ساده ام!
طاهره خانم از روز اول باهام شرط کرده نه دوست و آشنا، نه فامیل و همسایه رو تو این خونه راه ندم، حق هم داره...
فکر کن چقدر به من اعتماد داشته که خونه و زندگیش رو سپرده به من و پاشده رفته فرنگ! این اعتماد رو من به سختی به دست آوردم، اصلا دلم نمیخواد راحت از دستش بدم....
چونه ام لرزید و خیره شدم به ستاره، به زنی که فکر میکردم تو هر سختی همراهمه... به کسی که خودش من رو به این مسیر کشونده بود و تو وقت سختی داشت پشتم رو خالی میکرد...
زمزمه کردم:منظورت چیه ستاره؟
احمد رو بغل گرفت و همونطور که داشت باهاش بازی میکرد گفت:منظور خاصی ندارم والا، همه چیز مشخصه، ما دو تا شغل پیدا کردیم، تو نتونستی سر شغلت بمونی و من تونستم... ازم چه انتظاری داری الان؟ که به خاطرت چشم ببندم رو این کار و رفاه؟
با بهت گفتم:تو این کار رو صدقه سر من داری! یادت که نرفته؟ افسانه خانم فقط منو میخواست! من بودم که بهش گفتم باید برای توام کاری دست و پا کنه،وگرنه منم نمیرم پیشش! اینه مزد دستم؟ اینجوری جوابم رو میدی؟؟؟؟
+تو فقط منو بهشون پیشنهاد دادی ماهی، من یک ماه مفت و مجانی اینجا کار کردم، عین یه نوکر...خرید رفتم، غذا پختم، خونه رو تمیز کردم، به باغچه ها رسیدگی کردم... انقدر خالصانه کار کردم تا تونستم اعتماد طاهره خانم رو جلب کنم، الان از من میخوای چیکار کنم؟قطعا طاهره خانم برگرده اینجا و بفهمه من تو رو اینجا راه دادم، از دست من شاکی میشه! چون میفهمه تو چرا از خونه ی افسانه خانم بیرون زدی! اونوقت من رو به خاطر این اشتباه مواخذه میکنه و کارم رو ازم میگیره... من نمیتونم به این راحتی کارم رو از دست بدم،من مسوولیت احمد رو دوشمه،احمد اینجا خوشحاله، من خوشبختم... ازم نخواه به خاطر خطای تو زندگیمون رو خراب کنم،خودت میدونی من خیلی سختی کشیدم ماهی... تازه چند وقته روی آرامش رو دیدم، ازم نخواه چشم ببندم روی این آرامش.....
پوزخندی زدم و سکوت کردم، چی میتونستم بهش بگم وقتی انقدر حق به جانب بود!
کمی نشستم و بعد از جا بلند شدم و به سردی گفتم:دستت درد نکنه... خوب پشتم بودی، خوب حقم رو کف دستم گذاشتی... از امروز راه من و تو از هم جدا میشه ستاره اما... اما یادت نره تو بودی که منو از اون شهر کشوندی بیرون، تو بودی که منو آواره ی غربت کردی... چون خودت میخواستی بیای اینجا منو هم وسوسه کردی...وگرنه من همونجا خونه ی قدسی خانم زندگیم رو میکردم....
ستاره شونه ای بالا انداخت و گفت:به زور که نیاوردمت... خودت خواستی.....
تلخ خندیدم و گفتم:راست میگی... به زور نبود... خودم خواستم، به خاطر خودم و به خاطر تو، چون خیال میکردم دو نفری میتونیم از پس زندگی خودمون بر بیاییم...
چنگی به کیفم زدم و برش داشتم، ستاره سریع از جا بلند شد و گفت:از حرف من دلگیر نشو ماهی... من خیر و صلاحت رو میخوام، برگرد پیش افسانه خانم... امشب رو بمون ،بعد برگرد و ازش معذرت خواهی کن. به خدا به صلاحته،نمیتونی به هرکسی اعتماد کنی، تو یک زن تنها، با یک بچه ی توراهی...
میخوای چیکار کنی ماهی؟ کله شقی نکن...
وقتی دید به حرفش اهمیت نمیدم تا جلوی در باهام اومد:ماهی،صبر کن... تو این تاریکی کجا میخوای بری؟بیا بمون اینجا، فردا صبح با هم میریم پیش افسانه خانم... ازش معذرت خواهی کن همه چیز ختم به خیر بشه......
بدون اینکه جوابش رو بدم دستی به صورت احمد کشیدم و بی حرف از اتاقش بیرون زدم.....
@dastankhotah
❤️داستان کوتاه | 1 005 |
| 13 | باز شدن سوتین مجری شبکه قرآن ممه های طلایی مجری سوتین باز شده
مشاهده بدون سانسورر | 2 292 |
| 14 | پروکسی روسی 🌐🌐🌐🌐
پینگ : عااالی
سرعت : اتصال زیر صدم ثانیه
Човшцщцзяьагулсочгцгвгкщузыбчосщвбытчшвьырыгвовоцщыбсосжужйжфщвшсьалвшвщвлвоашашаш | 1 712 |
| 15 | آخه جلوی مادر شوهر سکس میکنن؟😂🤣 | 2 400 |
| 16 | اعتراف جنسی دختر پسرای دهه نودی 🔞😐 | 2 397 |
| 17 | افراد کم سن و سال به هیچ عنوان کلیک نکنند
👇👇
https://t.me/+T__GxyNXncNmMTk0
https://t.me/+T__GxyNXncNmMTk0
ورود افراد 18_ ممنوع⛔️(بی پرده) | 2 390 |
| 18 | بعد قطعی ۳ماهه تنها با پروکسی اینجا وصل شدم اینجا پروکسیاش روسی بشدت پرسرعت تو همه شرایط وصله :
https://t.me/+mw8SrdWXYJY3NThk | 728 |
| 19 | ویپیان ها و پروکسیا خیلی ضعیفن یا از کار افتادن
! این کانال پروکسیاش اصلا قطعی نداره و تو این وضعیت خودم با سرعت بالا وصلم و تو تلگرام به راحتی فعالیت میکنم:👇👇👇
https://t.me/+mw8SrdWXYJY3NThk | 727 |
| 20 | 🚀 این ۳ میوه رگهای آلت تناسلی رو باز میکنه ...‼️
افزایش جریان خون در آلت تناسلی ...
مشاهده مطلب علمی ➡️ | 2 549 |
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
