میخواهم شما را سی سال به عقب ببرم.
آن موقع، این مردی که بر این صندلی نشسته در اوایل دهه چهل زندگی خود بود (منظور شخص #لیکارول است). و درمانده بود، چون اتفاقی در زندگیاش افتاده بود که با تفکر معمولی و منطقی قابل توضیح نبود.
او درمانده بود، چون در تمام زندگی خود تفکر خطی داشت و به آن افتخار هم میکرد! او آن موقع، به کارهایی که هماکنون انجام میدهد، میخندید. چیزهایی که همین الان خودش است را مسخره میکرد!
اما آن درماندگی، او را به جایی رساند که دو مدیوم، با فاصله سه سال از همدیگر، به او گفتند که وجودی به نام «#
کرایون» میخواهد با تو تماس بگیرد. آن دو مدیوم همدیگر را نمیشناختند. هر دوی آنها اکنون درگذشتهاند.
و این همان اتفاقی بود که هیچ منطقی قادر به توضیح آن نبود، چرا که آن دو نفر که همدیگر را نمیشناختند، یکچیز را گفته بودند.
و این موضوع، همکار من را به دردسر انداخته بود، چون موضوعی خطی نبود. و فکر میکرد که همهچیز را باید بتوان با منطق توضیح داد، و همین هم واقعیت او شده بود.
اما این بار نمیشد.
پس واقعیت خود را گسترش داد، چون مجبور بود. چون میخواست به جواب برسد.
و همین موضوع، او را به یک صندلی کشاند، جایی که نشست و با هر کسی که شاید داشت گوش میکرد، حرف زد.
او گفت:
«هر کسی که هستی کرایون، من بر روی این صندلی مینشینم، به من نشان بده که واقعی هستی یا نه. من به تو اجازهاش را میدهم، نشان بده که واقعی است یا نه؟!»
و من به شما میگویم که در آن لحظه، آسمانها به هیجان در آمدند. چون آن مرد،
اجازهٔ آن
جرقه را داده بود.💥✨
او آن را گفته بود، با
خواست واقعی؛ و خواب هم نبود.
او میدانست که چیزی بزرگتر از اینهایی که میبیند وجود دارد، و البته در سطحی از ذهنش انتظار شکست را داشت. او واقعاً انتظار این را داشت که بر آن صندلی بنشیند و هیچ اتفاقی نیفتد، اما اجازهٔ آن جرقه را داده بود.
این که به یک واقعیت دیگر برود.👣🌌
و واقعیت چیزی است که شما به آن باور دارید و اعتماد دارید که هست، و شما با آن راحت هستید.
اما وقتی او بر آن صندلی نشست ما بر او فرود آمدیم و قلبش را مملو از «عشق» کردیم.💜
او گریه کرد. هیچ کلمهای گفته نشد، هیچ گروه فکریای داده نشد، ما فقط بر او نشستیم و او را به گریه انداختیم.
و او سریع بلند شد، سریع بلند شد، چون آن واکنشی بود که او انتظارش را نداشت. یکلحظه فکر کرد که باید پیش یک روانکاو برود، چون بدون دلیل گریه میکرد. اما نتوانست از آن بگذرد، نتوانست از آن بگذرد، چون آن یک حس جدید بود، چیزی بود که قبل از آن نداشت.
حس گسترشی عظیم، جایی که همه چیز رها شده بودند و چیزی جز «نور»
نبود.🌟💜
اوه! همین جرقه است!
او نتوانست از آن بگذرد، و دوباره بر آن صندلی نشست. ما محکمتر نشستیم.
تا وقتی که او درک کرد که اجازهٔ چیزی بزرگتر را داده بود، و پیدایش کرده بود. او آن را درک نمیکرد، اصلا درک نمیکرد. این اذیتش میکرد.
فکر میکرد که: «آن چه بود؟ چرا اینطور شده بود؟ چگونه اینطور شده بود؟»
بعد او شروع کرد که خود را نرم کند، و ما خیلی ملایم شروع به صحبت با او کردیم، با
شهود و
ذات و چیزهایی که او دریافت میکرد، که گاهی
زیر دوش آب بود!
شروع به گفتن این کردیم که:
«🌟حتما نیازی نیست که تو عشق خدا را درک کنی، حتما نیازی نیست که چیزهای فرا ابعادی و کوانتوم را درک کنی، نیازی نیست که حتماً ذهن خالق را درک کنی، حتما نیازی نیست که تو عشق را درک کنی تا بتوانی آن را دریافت کنی.🌟»
و او این را فهمید.
الگوی تفکراتی خودش را شکست. این الگو که باید کنترلکننده باشد، کنترلکنندهٔ واقعیتش، افکار و ذهنش؛ این الگوی فکری که [حتما] باید چیزی را درک کند تا بتواند آن را بپذیرد.
و او این را شکست.
و جرقه همان بود.💥✨
و هنوز هم جرقه همان است.
کرایون 💜
#فراتر_از_دانستن
اکتبر٢٠١٩