داستانڪده📝
前往频道在 Telegram
"ʜɪ ᴀss-ᴋɪssᴇʀ @durov'ɪ sᴡᴇᴀʀ ᴛʜᴀᴛ ᴛʜɪs ᴄʜᴀɴɴᴇʟɪs ɴᴏᴛ ᴘᴏʀɴᴏɢʀᴀᴘʜɪᴄ! ارتباط با ادمین : @Arash_Moradiiiiiiii . . . محافظ و زاپاس کانال https://telegram.me/joinchat/AAAAAD98E9aPuFbJnCeF6g
显示更多📈 Telegram 频道 داستانڪده📝 的分析概览
频道 داستانڪده📝 (@dastankade_2021) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 13 556 名订阅者,在 色情 类别中位列第 24 779,并在 伊朗 地区排名第 23 884 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 13 556 名订阅者。
根据 12 六月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 329,过去 24 小时变化为 2,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 39.78%。内容发布后 24 小时内通常能获得 8.80% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 5 392 次浏览,首日通常累积 1 193 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0。
- 主题关注点: 内容集中在 سینه, وقت, شوهر, ک*ر, چیز 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“"ʜɪ ᴀss-ᴋɪssᴇʀ @durov'ɪ sᴡᴇᴀʀ ᴛʜᴀᴛ ᴛʜɪs ᴄʜᴀɴɴᴇʟɪs ɴᴏᴛ ᴘᴏʀɴᴏɢʀᴀᴘʜɪᴄ!
ارتباط با ادمین : @Arash_Moradiiiiiiii
.
.
.
محافظ و زاپاس کانال
https://telegram.me/joinchat/AAAAAD98E9aPuFbJnCeF6g”
凭借高频更新(最新数据采集于 13 六月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 色情 类别中的关键影响点。
13 556
订阅者
+224 小时
+1067 天
+32930 天
帖子存档
13 556
گروه فیلمای داستانی25+سال🔞👇🏾
https://t.me/+8BcPU4xWbjU1NzFk
https://t.me/+8BcPU4xWbjU1NzFk
https://t.me/+8BcPU4xWbjU1NzFk
دانلود زندان زنان الکـسیس 🔞👆💦
13 556
❌کانال فیلترشکن و پروکسی های قوی رایگان❌
🚀همگی عضو شید تا تلگرام و اینستاتون قطع نشه پرسرعت و ضد فیلتر☄
👇👇👇👇👇👇
https://t.me/+3zX86RGjw5Y2MTZk
https://t.me/+3zX86RGjw5Y2MTZk
https://t.me/+3zX86RGjw5Y2MTZk
#فیلترشکن // #پروکسی // #رایگان
13 556
Repost from داستانڪده📝
🔞 زاپاس داستانکده 🔞
کانال پشتیبان داستانکده حتماجوین بشید درصورت فیلترشدن کانال اصلی لینک جدید اینجا میزاریم 👇👇👇👇👇
https://telegram.me/joinchat/AAAAAD98E9aPuFbJnCeF6g
https://telegram.me/joinchat/AAAAAD98E9aPuFbJnCeF6g
13 556
روم تلمبه میزدم و قربون ممه ها و کوسش میرفتم و باسنش رو چنگ میزدم.پاش رو گرفته بود بالا و منم دستم رو گذاشتم روی کوسش و بازم شروع کردم مالیدن کوسش.به دقیقه نرسید که بازم جیغ کشید و لرزید و ارضا شد.
کیرم رو بیرون کشیدم و نشستم جلوش
*خوب حال میکنیا.
+خیلی حال میده لعنتی.میخوره به ته کوسم و زود ارضا میشم.میدونی از کی بود سکس نداشتم!؟
*بله.بالاخره اون مرحوم خیلی ساله نیست.
+خیلی قبل تر از اونم نداشتم.
*خب بنده خدا جونی نداشته.بیچاره مریض بوده دیگه
بازم جلوش نشستم و کردم توی کوسش و اینبار از همون اول تند تلمبه زدم که آبم بیاد.به رقص ممه های خوشگلش نگاه میکردم و نزدیک امدنم شد.بهش گفتم کجا بریزم که با جیغ و آه گفت تمومش رو بریز داخل.کیرم رو داخل کوسش نگه داشتم و تا آخرش ریختم توش موقع ارضا شدنم متوجه شدم اونم برای بار چهارم ارضا شده و جیغ میزد و میگفت سوختم.
از کوسش کشیدم بیرون و دستمال کاغذی دادم بهش که آبم نریزه روی تشک و خودمم تمیز کردم و خوابیدم کنارش.
یه چرت کوچیک زدم و بعد که بیدار شدم دیدم خوابیده و لخت کنار منه.
باورم نمیشد انقدر ساده سکس کرده باشم.اونم با مادر زنم.
اروم بلند شدم و لباس پوشیدم و رفتم
شب توی مهمونی اصلا نه طرفش رفتم و نه نگاهش کردم.فقط در حد سلام و خداحافظی.اما تابلو نکردیم که کسی شک کنه.۵شنبه هم که خونشون بودیم که من به بهانه سالن فوتبال نرفتم و فقط رفتم جلو خونشون که خانمم رو برداشتم که با مادر خانمم رو در رو نشم.
شنبه بهم پیام داد
+سر کاری؟
*بله.چطور؟
+کی وقت داری همو ببینیم؟
قرار گذاشتیم برم اونجا ، اگر لایک کنید و استقبال کنید اتفاقی که افتاد رو میام و براتون مینویسم.
ادامه دارد...
نوشته:افشین
فـیـلـمـڪده 👈 @Donyaye_Kliip
حقایق ترسناک 👈 @Haghayegh_tarsnaak
فیلترشکن و پروکسی قوی 👈 @Proxy_iMT
داســتــانـڪده 👈 @DastanKade_2021
13 556
یدنش چشماش رو درشت کرد و گفت
+چه بلند و کلفته!چقدر عالیه.خاک تو سرش که اینو از دست میده
*خیلی بلند که نیست.ولی خب اره.کلفته.دیگه دست به مهره حرکته.باید بخوریش.
+من که هنوز نگرفتمش.
*بیرون که اوردیش!
خندید و گرفتش دستش و با گفتن یه بیشعور پر رو شروع کرد از سرش لیس زدن.چه زبون داغی داشت.اروم از سرش لیس میزد و کم کم سرش رو میکرد توی دهنش.لباش رو میچرخوند دورش.منم بعد از سالیان سال سکس کردن دیگه کنترل کردن و این چیزا برام وجود نداشت.کمر سفتی دارم و مطمئن بودم حسابی قراره حال کنم و بهش حال بدم.بیشتر از ۵دقیقه بود که دیگه کامل داشت برام میخورد.حسابی با آب دهنش خیسش کرده بود.از ایستادن خسته شده بودم و لباسای بالاتنه خودم رو در آوردم و چون دو سال بود بدنسازی رو مجدد شروع کرده بودم و شکم بزرگم رو اب کرده بودم.یه نگاهی کرد و منو نشوند کنار خودش و به سینه و شکمم دست کشید و گفت
+بالاخره آبش کردیا
*بله دیگه.شد بالاخره
هم زمان دستم رو کردم لای پاش و با دست راستمم که از پشت رد کرده بودم سینه راستش رو گرفتم و کوسش و سینش رو میمالیدم.به مبل تکیه داد و چشماش رو بست.هر چند لحظه وایمیستادم و ازش لب میگرفتم.با مالوندن کوس و ممه هاش از شدت لذت کمرش رو از روی مبل بلند میکرد.
دست از کارم کشیدم و گفتم
*تا آخرش بریم؟
با سر تایید کرد و بلندش کردم و رفتیم سر تخت
به پشت خوابوندمش و سمت راستش دراز کشیدم و افتادم به جون ممه هاش.هوا ابری بود و اتاق حالت تاریکی خوشگلی داشت.خونه آروم و فقط صدای نفسا و گاهی اه کشیدنش شنیده میشد.
همینطور که سینه میخوردم با دست راستم کوسش رو شروع کردم مالیدن و دست چپمو از زیر گردنش رد کردم و از بالا سینه چپش رو گرفتم و مالوندم.مدت زیادی نشد که دیدم داره شکم میزنه و آه بلند میکشه و یهو یه جیغ بلند کشید و به ارزش افتاد.کاری نکردم و بغلش کردم.حسش یه جوری بود.مادر زنمو بغل کرده بودم.خیلی ریز بود و جالب بود برام.
بعد که اروم شد یه بوس ریز از پیشونیش کردم خودم رو کشیدم عقب و گفتم
*این حالا شروعش بود.میخوای ادامه بدیم ببینی چی میشه؟
+ادامه بده ببینم چی توی چنته داری
*فعلا که زورت تموم شد ولی باشه.
افتادم روش و لب میگرفتم و سینه هاش رو میمالوندم.توک سینش که بزرگ هم بود رو بین انگشتام مالش میدادم و مجدد شروع کرد به بالا دادن کمرش.آروم اومدم روش و کیر سفتم رو روی کوسش بازی میدادم.خودشم کمک میکرد و با حرکت کمرش باعث میشد کیرم بهتر بازی کنه.بعد چند دقیقه لب گرفتن همزمان با لب گرفتن با دستم کیرم رو آروم توی کوس داغ و خیسش هدایت کردم.کمرش رو بالا داد و نگه داشت و آروم گفت
+تو رو خدا یواش.خیلی بزرگه برای من.
*میدونم خانم.چشم
کیرم رو تا ته کردم بودم توی کوسش و نگه داشتم.لب گرفتن رو ادامه دادم و آروم بعد از چند لحظه شروع به تلمبه های کوچیک کردم.هر چند لحظه کیرم رو بیشتر بیرون میاوردم با هر بار میدیدم چقدر راحت میره داخل.کوسش گشاد نبود.بلکه به شدت خیس بود.تلمبه هام رو سریع تر کردم و شروع کردم به کوبیدن.صداش آخ و اوخش بالا رفته بود و لذت من بیشتر
*اینطور خوبه؟
+اره.محکم بکن.همینطور بزن.
از روش بلند شدم و نشسته تلمبه میزدم و رقص سینه هاش رو نگاه میکردم.نوک سینه هاش به خاطر شیر دادن به ۳تا بچه خب بزرگ بود اما یه صورتیه مایل به قهوه ای بود که خیلی این هاله صورتی قهوه ای بزرگ نبود و به شدت منظم بود.
همینطور که صورتش و ممه هاش رو نگاه میکردم کشیدم بیرون و چرخوندمش و به شکم خوابوندمش و بالشی گذاشتم زیر شکمش که باسنش بیاد بالا و آروم لای پاهاشو باز کردم و از پشت کردم توی کوسش.حالا باسن سفت و خوش فرمش جلوم بود.خیلی تند تلمبه میزدم و به باسنش اسپنک میزدم.با هر اسپنک یه جیغ قشنگ هم میکشید.حسابی داشتم حال میکردم
+افشین جر خوردم اروم.به خدا میسوزه افشین جون
*باشه عزیزم.خودت میخوای بیای روم؟
+اره اره
سریع خودش رو کشید بیرون و من خوابیدم و اومد خودش تنظیم کرد و نشست روی کیرم و کمی بالا و پایین کرد و خوابید روی من و شروع کرد اول ممه دادن و بعد لب گرفتن.ممه های نرمش روی سینم بود و حسابی داشتم حال میکردم.باسنش رو گرفتم و کمی باز کردم و شروع کردم سریع تلمبه زدن.به خاطر خیس بودن بیش از حدش خیلی لذت بخش بود.حسابی داشت جیغ میزد.برای این که دردش بیشتر نشه سریع نشست و خودش روی کیرم حرکت میکرد و بالا و پایین میشد.بالا و پایین شدنش رو سریع و محکم کرد و یهو دیدم یه آه بلند و کشیده از ته گلو کشید و افتاد روی منو شروع کرد لرزیدن.تند تند شکم میزد.با هر بار شکم زدن میدیدم دارم خیس تر میشم و هی میگفت جیش دارم افشین.افشین بکن منو.
دوباره وقتی لرزشش افتاد شروع کردم تلمبه زدن.ولی دیگه خسته شده بودم.نزدیک نیم ساعت شده بود که داشتم تلمبه میزدم
خوابوندمش کنارم و از پشت کردم توی کوسش.ا
13 556
ط شدم حمال و خرج کن
+اینطور نگو افشین جان.پیش دکتر رفتین؟
*بله پیش مشاور رفتیم ولی اتفاقی نیوفتاده.
+خب شاید مشکل جنسی دارین!میتونین همو راضی کنین!؟شاید نمیتونی شادی رو راضی کنی.
چشمام از تعجب باز شد که این دیگه چرا این حرف رو زد!
*مگه فردای عروسی زنگ نزدی از شادی پرسیدی دیشب افشین چطور بود!؟جواب شما رو داد دیگه.
+خب گفتم شاید اون مال اوایل بوده باشه!
*میخواین از سکسمون بگم؟بگم اخرین بار که همون اسفند بوده ۲بار ارضا شد و کلی حال کرد و فرداش کلی صحبت کرد در موردش.ولی بعدا دیگه نخواست؟
+چی بگم دیگه
*کلی از اندامش تعریف میکنم کلی شوخی میکنم هر طور بگین بهش میرسم.ولی اخرش بحث داریم.
+افشین جان از اندامش تعریف زیاد بکن.
*نیاز به توصیه نیست!خیلی اندامش رو دوست دارم.خیلی خوبه.مثل شما(بالاخره بحثم رفت جایی که میخواستم و خوب هدایتش کردم)
+خنده ای کرد و گفت من کجا اندامم خوبه با این سنم.(۴۷سالشه)
*خنده ای کردم و گفتم نفرمایید شما هم که عالی هستین!من یه ذره دیدم ولی کلی تحسین می کنم.
+کجا دیدی اخه!؟
*خب دیگه
+اهان اون شب رو میگی؟اون شب که چیزی معلوم نبود.ولی خوب شد گفتی.خوبیت نداشت جلو بقیه
*اتفاقا خوب معلوم بود.ولی غیر از اون شب من زیاد دیدم
+پس چشم تو هم خوب میچرخه
*چرخیدن نیست.شما الانم خودتون رو ببینین!لباستون خوبه.ولی خب معلومه دیگه!
یه نگاه به خودش کرد و لباسش رو مرتب کرد و گفت
+وا چی معلومه!؟
*دیگه باید مثل من نگاه کنین.بخوام بگم که زیاده!
+کجا اخه!؟
*یعنی بگم؟
+بگو ببینم
*واقعا!؟ناراحت نمیشین!؟
+نه بگو ببینم.
*باشه.به هر حال ببخشین.باید راحت بگم.ولی سینه هاتون رو ببینین.چقدر قشنگ امده جلو.قشنگ مشخصه با باشگاه خوب شکمتون رو صاف نگه داشتین و حالا پاها و باسن چون شلوارتون گشاده و همیشه پیراهن روی باسنتون هست خیلی مشخص نیست اما بازم تکوناش و حجمش مشخصه.ولی خب همیشه ممه بیشتر توی چشم هستش.
به کوچولو لباسش رو کشید که حجم شکمش مشخص بشه و گفت
+کوبابا.شکم دارم این همه هم باشگاه میرم.
این کار رو که کرد سینه هاش بیشتر به چشم آمد.(مادر خانمم قدش کوتاهه.شاید ۱۶۰سانت باشه.اما انصافا شکمش یه ذره چربی داره.اما سینه هاش ۹۵هستش.اینو از روی سوتینش قبلا خوندم.پوست سفید و فوق العاده صاف.اصلا نمیخوره ۴۷سال داشته باشه)
*شما به اون میگی شکم؟پس اونایی که چاقن رو چی میگین؟بفرما اینطوری هم میکنی ممه بیشتر معلوم میشه.منم که تشنه،بیشتر دلم میخواد و کار دست خودمون میدم.
به لبخند زد و ادامه داد
+واقعا اخه چی دارن اینا
*راحت میگم،عالین.همه چی دارن.کاش میتونستم ببینمشون.عالیه.خیلی دوستشون دارم.
+گیریم که ببینی،چکارشون میخوای بکنی؟
*دیگه اونش به من ربط داره.حسابی حال خودمو اونا و شما رو جا میاوردم.میذاری بگیرمشون؟
+واقعا میگی؟
*اره. کاملا واقعی.
چند ثانیه که کم هم نبود به پایین نگاه کرد و سکوت کرد.بعد سرش رو بالا گرفت و گفت
+اگر اینا راضیت میکنه بیا،برای تو
*جدی میخوای بدی؟اذیت نمیشی؟
+اره بیا.تو کاری به اذیت نداشته باش.
رفتم جلو و از روی لباس سینه هاش رو گرفتم.چقدر نرم بودن.حالا از روی لباس و سوتین بودن.یکیش توی دستم جا نمیشد از شدت بزرگی
*ببینمشون؟
+ببین برای توئه.
لباسش رو بالا زدم.وای سوتین مشکیی که قبلا روی تخت دیده بودم حالا توی تنش بود.
سوتین رو دادم بالا و بدون اجازه و مقدمه نوک سینه راستش رو به دهن گرفتم و حسابی خوردم.بعدش اروم روی دسته مبل خوابوندمش و افتادم روش و بازم هر دوتا سینه رو تا میتونستم خوردم.نفساش تند شده بود.تمام سعیمو می کردم که وزنم روش نباشه که اذیت بشه و فقط لذت ببره.نمیخواستم پشیمون بشه.بعد از حدود ۱۵دقیقه سینه خوردن امدم کنارش روی زانو نشستم و مجدد سینه خوردم.اما این بار اون یکی سینش رو هم با دستم میمالوندم.هر چند ثانیه هم دستم رو می بردم پایین تر.هر بار که دستم رو پایین تر می بردم به شلوارش نزدیکش می کردم.بالاخره یه لحظه دستم رو بردم زیر کش شلوارش.یهو یه تکون خورد.نگاهش کردم و گفتم
*اینجا قفلش باز نشده؟
+چرا بازه
بلند شدم و شلوار و شورت رو با هم از پاش در اوردم
وای چی میدیدم.شما بگین ذره ای افتادگی در عضلات مشخص باشه.انگار ۳۵سالش بود.پاهای خوش فرم و سفید.لای پاهاش رو باز کردم.یه کوس پف کرده که یه کوچولو لبه هاش بیرون بود.چون با دختراش رفته بود لیزر.اصلا مویی وجود نداشت.فقط یه کوچولو تیره بود.که اونم توی اون همه زیبایی بازم خوشگل بود و خودنمایی می کرد.بلندش کردم و روی مبل نشست و هم زمان کوسش رو مالیدم و ازش یه لب کوچیک گرفتم.لباسش رو در اوردم و سوتینش رو باز کردم.دیگه جلوش سر پا ایستاده بودم.بهش گفتم
*میخوای ببینی شادی چی رو پس میزنه؟
+بده ببینم چیه این همه میگی
خودش کمربندم رو باز کرد و از توی شورتم کیر۱۷سانتیه کلفتم رو در اورد.با د
13 556
عجیب اما واقعی
#مادرزن
یعنی واقعا من این کار رو کردم!؟اگر بقیه بفهمن چی میشه.کجا میتونم برم.سر اون چی میاد؟نکنه خودش بره بگه؟چرا انقدر راحت اتفاق افتاد؟چرا مخالفتی نمی کرد!؟
ذهنم پر از سوال شده و وجودم رو استرس گرفته.از یک طرف استرس این موضوع که کسی نفهمه.از طرفی هم لذت داره عقل و ذهنم رو دستکاری می کنه.
امروز ۱۵ابان دارم این خاطره رو مینویسم.نمیدونم آخرش میره کنار خاطرات خوب یا بد.برای بعد از ظهر باهاش قرار مجدد دارم.نمیدونم قراره اینبار چه اتفاقی بیوفته.استرس این هم داره اذیتم می کنه.از ۱۰ابان که از اون خونه اومدم بیرون همه چی شروع شد.هنوز توی شوک هستم.اما شوک لذت بخشی هست.هر کس هم فهمید مشکلی ندارم.اصلا همه چی رو ول می کنم و میرم یه جایی که کسی نباشه.
اینا همه به قرار امروز بستگی داره!
چهارشنبه ۱۰ابان
رفتم که طلاهای خانمم رو از مادرش بگیرم.شب مهمان بودیم.اخرین بار که رفتیم مسافرت طلاهای خانمم رو پیش مادرش گذاشتیم که جاشون امن باشه.
سلام مامان
+سلام افشین جان خوبی
*ممنونم.آمدم طلاها رو ببرم.
+صبر کن الان میارم.بیا داخل جلو در واینستا
رفتم داخل و دیدم کسی نیست
*تنهایین؟رویا اینا رفتن؟(رویا خواهر خانمم بود.خواهر بزرگه.یه خواهر دیگه هم داره به اسم الهام.خانم من بچه کوچیک هستش)
+آره تازه رفتن.اونا هم شب دعوتن دیگه
*به سلامتی
از قبل یه اختلافاتی با خانمم داشتم که میدونستم از طرف مامانش و خواهرش داره هدایت میشه.از هر دو طرف سوتی دیده بودم.گفتم بذار از فرصت استفاده کنم و با مادرش صحبت کنم.اینطوری هم خودش رو جمع و جور میکنه.هم زندگی من شاید بهتر شد.زندگی زناشویی سختی دارم.همش دعوا و عصبانیت.حوصلم دیگه سر رفته از ایراد گیری خانمم.
*مامان با هم صحبت کنیم!؟
+در مورد چی؟
*خودتون میدونین که اوضاعمون چطوره.گفتم با شادی صحبت کنین شاید قبول کنه و دست از این رفتارا و فکراش برداره.دیدین که چی میگه و چطوره رفتار میکنه.کلا همه چی از زندگیمون رفته.نه خوشیی نه هیچی.فقط دعوا و بحث داریم.حرف درستم که نمیزنه.فوری طوری حرف میزنه که فقط منو اتیش بزنه.
+آره میدونم.دیدم.اخه من چی بگم بهش.شما خودت بگی بهتر نیست؟
یه لحظه به خودم گفتم چقدر نامردی،تویی که میگی با من چکار کنه. بعد نمیتونی بگه اون کارا رو نکنه.
دلمو زدم به دریا و حرفمو زدم،حرفی که سالها روی دلم مونده بود.یعنی ۷سال؛از ماه اول ازدواجمون که پشت تلفن در حالی که تلفن روی بلندگو بود به زنم گفت نذار افشین تنها بره خونه مامانش.یادش میدن.این در صورتی بود که من کلا اگر اونجا میرفتم صبح بود و میرفتم وسیله برای کارم بردارم که همه سر کار بودن.از اونجا بود که فهمیدم دلیل بهانه گیری زنم چیه و از کجا اب میخوره.که بعدها فهمیدم خواهرشم کمک مادرشه و قشنگ زندگی منو اتیش زدن.
*من یادمه شما بهش گفتین نذار تنها بره خونه مامانش.که شادی گفت من دارم گوش میکنم و شما یهو بحث رو عوض کردین.از اون موقع از شما دلخورم.فهمیدم رویا هم مثل شما داره شادی رو پر میکنه.چرا این کار رو میکنین!میدونین ما دیگه توی زندگیمون هیچ خوشیی نداریم!؟
+ولی شادی چیز دیگه ای میگه!
*بله از نظر اون فقط خرید خوبه.وگرنه فقط بحث داریم.همین.
+افشین جان از ازدواجتون ۷سال گذشته.چرا بچه نمیارین؟بازم بحث رو عوض کرد و از سر خودش باز کرد
*بچه!؟مادر من با این اوضاع؟ما خودمون رو نمیتونیم تحمل کنیم،بچه بیاریم که اونم طفلی رو هم اذیت کنیم!؟
+یعنی میگی رابطتتون رو بهتر نمیکنه؟
*رابطه ای نداریم!ما از اسفند پارسال حتی سکس هم نداشتیم!!!(😐اصلا نفهمیدم چی شد حرف سکس رو زدم اصلا بدون مقدمه و هیچی!)البته ببخشید که انقدر رک گفتم.
+نه اشکال نداره.ولی جدی میگی؟
*بله.شادی نمیخواد.همش طفره میره.منم دیگه سرد شدم.
یه لحظه یاد صحنه هایی افتادم که قبلا دیدم.خیلی چیزای خاصی نبودن.اما ذهنم پیششون مونده بود.صحنه هایی که دیده بودم فقط دیدن خط سینه های مادر خانمم و دوتا خواهراش بوده.اما اخرین بار مقدار زیادی از سینه های مادرش رو دیدم.زمانی که امده بودن خانه ما و مادرش بعد از کمک توی شستن ظرفها اومد نشست روی مبل.منم روی زمین نشسته بودم و داشتم تعریف میکردم.وقتی که نشست.چرخیدم سمتش که با اونم صحبت کنم که یهو چشمام شد ۴تا.لباسش پوشیده بود،اما حین کار کردن یکی از دکمه های لباسش باز شده بود و حجم زیادی از سینه هاش معلوم بود.چون روی مبل ۳نفره نشسته بود رفتم کنارش که جای خالی بود نشستم و حین نشستن در گوشش گفتم دکمه پیراهنت بازه.ببندش ولی تابلو نکن.
خیلی اروم نگاه کرده درستش کرد و آروم گفت چقدر هم معلوم بود.منم با یه لبخند گفتم همش بود!و دیگه چیزی نگفتم.
این صحنه دوباره امد جلوی ذهنم.دیگه عقلم رفت و داغ کردم.بحث رو اروم کشوندم سمت سکس.
*من ،منه جنس مذکر حتی سکس هم ندارم توی زندگیم دیگه چیزی که نیازه هر ادمه.فق
13 556
قته کون ندادم اگه آروم میکنی بکن. خیلی خوشحال شدم اومدم عقب لای کونشو باز کردم یه توف زدم سر کیرمو گذاشتم رو سوراخش فشار دادم رفت تو ساناز گفت اروم اروم سمیرا هم نشسته بود نور گوشی رو انداخته بود رو ما نگامون میکرد. یخورده عقب جلو کردم تا کیرم کامل رفت تو کون ساناز یخورده عقب جلو کردم نتونستم خودمو نگه دارم آبم داشت میومد بهش گفتم آبم داره میاد بریزم تو کونت؟ گفت بریز وقتی داشتم فشار میدادم تو کونش که آبمو خالی کنم ساناز هم کونشو میداد بالا فشار میداد منم فشار میدادم و جفتمون نفس نفس میزدیم . تو اون چند ثانیه که فشار میدادم تا ابم بیاد به هزاران چیز فک میکردم . یکیش این بود که همزمان دو تا خواهرمو دارم از کون میکنم . وقتی فشار میداد کونشو بالا من خیلی لذت میبردم انقد حالمون بد بود انقدر نفس نفس میزدیم که سمیرا فهمیده بود خیلی حالمون بده اومد جلو بهمون میگفت توروخدا اروم باشین صداتون میره بالا. ولی تو اون لحظه نه من می فهمیدم نه ساناز. انگار کون خواهر بزرگترم بیشتر بهم حال میداد. با این که سمیرا خواهر کوچیکم بود سنش کمتر بود ولی ساناز کونش یه چیز دیگه بود. سمیرا گفت داداش بسه دیگه من میترسم تمومش کن زود بریم. ساناز با همون حالش گفت نه بزار بکنه گفتم نمیتونم اجی ابم داره میاد. دیگه هیچی نگفت منم دوباره فشار دادم اونم کونشو داد بالا انقدر فشار میداد که کل کیرم تو کونش بود احساس میکردم به ته کونش رسیده . یدفه ابم با فشار تو کونش خالی شد وقتی کیرم داشت تو کونش دل دل میزد داشتم از دنیا میرفتم. وقتی کل ابم خالی شد تو کونش شل کردم ساناز هم خودشو شل کرد جفتمون بیحال بودیم خوابیده بودم روش. سمیرا گفت اومد ابت؟ با بیحالی گفتم اره. گفت خوب پاشو دیگه. پاشدم کیرمو کشیدم بیرون دو سه دقیقه همینجوری نشستیم بعد ساناز گفت پاشید بریم بالا زود. خودمونو جمع جور کردیم رفتیم بالا.
دوستای گلم ممنون که تا اینجای داستان همراه من بودین. این داستان همچنان ادامه داره. لطفا مثل قسمت اول لایک کنید کامنت خوب بزارید. ببینم چیکار میکنید دیگه. رکورد لایک بخوره ادامشو مینویسم. ممنون
نوشته: عرفان
فـیـلـمـڪده 👈 @Donyaye_Kliip
حقایق ترسناک 👈 @Haghayegh_tarsnaak
فیلترشکن و پروکسی قوی 👈 @Proxy_iMT
داســتــانـڪده 👈 @DastanKade_2021
13 556
کنن . بعد من گفتم ابجی یه کاری کن دیگه. گفت واقعا میخواین برین حال کنید؟. گفتم اگه بشه اره. گفت خفه شید بشینید سر جاتون ببینم. بعد رفت تو اشپزخونه. بعد چند دقیقه اومد به منو سمیرا گفت میاید بریم تو حیاط بشینیم یه خورده؟ به امیرم گفت امیر گفت من حالشو ندارم مامان بابامم که پای فیلم بودن . منو سمیرا گفتیم باشه بریم. هم سمیرا هم ساناز لباس راحتی پوشیده بودن شلوار خونگی گشاد که من خیلی دوست داشتم. جفتشون کونشون گنده او خوشگل بود سمیرا رفت جلو ساناز پشت سرش منم پشت ساناز از پله ها رفتیم پاین من کون ساناز رو که دیدم به ساناز هم حس پیدا کردم دوست داشتم اونم بکنم. سمیرا داشت میرفت سمت حیاط که ساناز خیلی آروم گرفتشو گفت کجا میری بیاید برید پایین. طبقه پایین یه سوئیت خالی بود که بیشتر شبیه انباری بود یه خورده خرتو پرت توش بود. رفتیم اونجا اروم درو بست گفت فقط ارومو بی سرو صدا کارتونو بکنید. ساناز گوشیشو دراورد نور انداخت منو سمیرا هم مشغول شدیم. داشتم سمیرارو از کون میکردم ساناز گفت یه دیقه وایسین یه چیزی پیدا کنم بندازم زیرتون سرپای خسته میشین. نور گوشی رو از رو ما برداشت و رفت که یه زیر اندازی چیزی پیدا کنه. منم سرمو گذاشته بودم رو کمر سمیرا از پشت چشمامو بسته بودمو اروم تو کون سمیرا عقب جلو میکردم . چند لحظه بعد ساناز برگشت گوشی رو داد به من گفت نگه دار تا من اینو پهن کنم. پهنش کرد گوشی رو از من گرفت گفت برید رو این راحت کارتونو کنید. از این که ساناز انقد با ما راحت شده بود خیلی خوشحال بودم. سمیرا خوابید رو زمین ساناز نشست بغلش نور گوشی رو گرفت رو کون سمیرا منم اومدم نشستم پشت سمیرا که بکنم تو کونش ساناز گفت وایسا ببینم منم. گفتم چیو؟ اشاره کرد به کیرم یه خورده برگشتم سمتش سمیرا نگاه کرد کیرمو . بعد رفتم جلو یه توف کردم رو سوراخ سمیرا کیرمو گذاشتم رو سوراخش کردم تو کونش داشتم تلمبه میزدم به ساناز نگاه کردم خندم گرفته بود ساناز گفت زهرمار بیشعور به چی میخندی زود باش دیگه. همینجوری که داشتم میکردم یه دفعه ساناز گفت خوش بحالت سمیرا. سمیرا گفت برا چی؟ ساناز گفت منم انقد دلم میخواد از پشت بدم. ولی امیر دوست نداره. شاید سالی یکی دوبار از پشت بکنه منو. بعد سمیرا با خنده گفت خوب این که ناراحتی نداره بخواب تا داداش تو رو هم بکنه. بعد سه تامون خندمون گرفت ساناز گفت زهر مار نخندین صداتون میره بالا. بعد سمیرا گفت خوب راست میگم دیگه. ساناز گفت اخه زیادی خوشبحالش میشه هم تو رو بکنه هم منو. وایییی منو میگی. تو دلم داشتم میگفتم خدا کنه ساناز بگه بیا منم بکن. یه چند لحظه سکوت شد بینمون . کل این اتفاقات تو ده دقیقه افتاده بود . من داشتم میکردم سمیرارو که ساناز گفت چند دقیقه میتونی بکنی ؟ گفتم نمیدونم چطور مکه؟ گفت آبت کی میاد ؟ گفتم یه چند دقیقه دیگه . گفت من برم یه سرو گوش اب بدم زود میام. ساناز رفت بیرون به سمیرا گفتم به نظرت ساناز دوس داره من بکنمش؟ گفت نمیدونم مگه تو دوست داری بکنیش؟ گفتم اره بدم نمیاد. گفت خوب بهش بگو . گفتم من که روم نمیشه تو بگو دوباره ببین چی میگه. تو همین فاصله ساناز رسید اومد بغل ما گفت همه چی آرومه امیر خوابیده مامان بابا هم تو نخ فیلمن. من نزدیک بود آبم بیاد کشیدم بیرون کیرمو ساناز گفت چی شد چرا درآوردی؟ گفتم ابم داره میاد دراوردم که زود نیاد. بعد سمیرا گفت میاوردی دیگه آبتو کونم درد گرفت. ساناز بهش گفت من از خدامه امیر منو اینجوری از پشت بکنه بعد تو میگی زود باش دردم گرفته؟ سمیرا گفت اخه امروز دومین باره داره منو میکنه . اگه راست میگی خودت بهش بده ببین چقد درد داره. ساناز گفت تو دیگه نمیدی بهش؟ گفت اخه ابشو نمیاره که دردم گرفته. گفتم باشه بخواب زود میارم ابمو. دوباره خوابیدم رو سمیرا داشتم میکردمش که شروع کرد غر غر کردن که دردم میاد زود باش زودباش. ساناز گفت تحمل کن دیگه یخورده. گفت به خدا کونم داره میسوزه اجی . ساناز گفت الهی بمیرم من در بیار دیگه مگه نمیبینی درد میکشه. کشیدم بیرون سمیرا زود بلند شد شلوارشو کشید بالا گفت بریم دیگه . گفتم نامرد من هنوز آبم نیومده حداقل بیا بخواب لاپایی بکنمت. گفت نه نه اصلا نمیتونم. گفت جق بزن تا ابت بیاد. منم از سر ناچاری شروع کردم جق زدن. داشتم جق میزدم که ساناز گفت میخوای منو لاپای بکنی؟ یدفه ته دلم خالی شد. گفتم نمیدونم. خوابید رو زمین نور گوشی رو داد دست سمیرا گفت شلوارمو بکش پایین فقط حواست باشه یه دفعه نکنی جلو آبتو بریزی تو بدبختم کنی. وای خدا منو میگی. داشتم سکته میکردم. رفتم شلوارشو تا زیر کونش کشیدم پایین لای کونشو باز کردم بهش یه توف زدم کیرمو گذاشتم لای کونش جوری که زیر کیرم روی سوراخ کونش بالا پایین میشد. یخورده که کردمش سمیرا گفت نمیزاری بکنه تو کونت ابجی؟ ساناز گفت خیلی و
13 556
هیچی نگو تا ابم بیاد بریم. تو حال خودم بودم داشتم حال میکردم تو کون سمیرا تلمبه میزدم که یدفه دیدم یکی گفت خدا مرگم بدههههه وووااااییی. یدفه جفتمون برگشتیم دیدیم ساناز پشت سرمونه. وای خدا مارو میگی. داشتیم سکته میکردیم. زود کیرمو کشیدم بیرون گفتم ساناز توروخدا دادو بیداد نکن سمیرا هم همین را میگفت سانازم دستشو گذاشته بود جلو دهنش داشت با تعجب مارو نگاه میکرد. گفتم ساناز توروخدا اروم باش گوه خوردیم به خدا چیزی نگی به کسی. سمیرا گفت ابجی غلط کردیم ببخشید به خدا دیگه تکرار نمیشه. ساناز گفت بیشورا شما دوتا خواهر برادر هستین این چه کاریه که میکنید؟ میدونید اگر به جای من مامان یا بابا اومده بود چه خاکی تو سرمون میشد؟ سمیرا گفت ابجی حالا که نیومدن تورو خدا توام به کسی چیزی نگو. ساناز گفت اصلا باورم نمیشه شما دوتا دارین باهم سکس میکنین. به سمیرا گفت مگه تو پرده نداری؟ مگه دختر نیستی؟ سمیرا چیزی نگفت سرشو انداخت پایین . گفت با توام سمیرا مگه تو پرده نداری؟ گفت تو پردشو زدی داداش؟ گفتم نه ابجی اصلا از جلو کاری نکردیم. گفت پس چی؟ سمیرا گفت از پشت میکنه به خدا. ساناز گفت چند وقته این کارو میکنید؟ سمیرا گفت به جون مامان دومین باره. یه خورده نشستن رو زمین خیلی ناراحت بود. گفت خودتونو جمع جور کنید کارتونو بکنید برگردیم. گفتیم چشم داشتیم شلوارمونو درست میکردیم که ساناز گفت اگه کارتون تموم شده ؟ سمیرا یه نگاه به من کرد بعد سرشو انداخت پایین به ساناز گفت نه . بعد گفت به خدا داداش حالش خیلی بد بود به خاطر اون مجبور شدیم بیایم اینجا این کارو بکنیم. ساناز گفت خوب زود باشین من مراقبم کسی نیاد کارتونو تموم کنید ولی قول بدین آخرین بارتون باشه. جفتمون گفتیم چشم ابجی به خدا آخرین باره. ساناز یخورده رفت اونور تر که ما راحت باشیم . ماهم شروع کردیم دوباره. داشتم سمیرارو میکردم که ساناز اروم گفت کی کارتون تموم میشه؟ گفتم الان تموم میشه اجی . یدفه ساناز گفت میشه بیام ببینمتون؟ سمیرا گفت اخه رومون نمیشه ابجی. گفت باشه نمیام راحت باشین. بعد من به سمیرا گفتم بزار بیاد ببینه اشکال نداره. گفت تو خجالت نمیکشی؟ گفتم اون که دیگه دیده بزار بیاد ببینه دیگه. گفت باشه. صداش زدم گفتم ابجی ؟ گفت بله ؟ گفتم اگه میخوای بیای بیا. اومد پیشمون داشت نگامون میکرد منم دستمو انداخته بودم دور شکم سمیرا خیلی آروم عقب جلو میکردم ساناز هم نگامون میکرد. با تیکه به من گفت حال میکنی؟ هیچی نگفتم بعد خودش خندش گرفت ماهم خندمون گرفته بود. که یدفه گوشی ساناز زنگ خورد. نگاه کرد گفت اوه اوه ساکت مامانه. جواب داد مامان گفت چیشد پس کجاید؟ پیداشون کردی؟ گفت اره مامان داریم میایم. بعد قطع کرد به ما گفت زود باشین دیگه. منم یه خورده دیگه کردم ابم داشت میومد سمیرارو کشیدم سمت خودم فشار دادم تو کونش و آبمو ریختم تو کونش. سمیرا که فهمید ابمو ریختم تو کونش گفت بیشعور برا چی ریختی تو ابتو؟ الان من دستشوی از کجا پیدا کنم. ساناز گفت اشکال نداره بیاید بریم همین نزدیکیا یه دستشویی هست. خلاصه کشیدم بیرون شلوارمونم درست کردیم راه افتادیم سمت مامان بابا اینا. تو راه که داشتیم میرفتیم سمیرا به ساناز گفت ابجی تورو خدا بین خودمون باشه ها. ساناز گفت دیوونه ها ابروی شما ابروی منم هست خیالتون راحت. خلاصه رسیدیمو وسایل رو جمع کردیم راه افتادیم رفتیم نزدیک دستشویی بودیم که ساناز گفت سمیرا بیا بریم دستشویی با هم دیگه. رفتیم دستشویی انقدر شلوغ بود که نگو . من رفتم تو مردونه دستشویی کردم برگشتم بیرون منتظر شدم تا ساناز و سمیرا بیان. ساناز اومد بیرون گفتم سمیرا کوش پس؟ با تیکه او خنده گفت داره اب داداش جونشو از کونش خالی میکنه الان میاد. من سرمو انداختم پایین. ساناز گفت یه وقت خر نشی بکنی جلو داداش؟ من که میدونم بازم باهم حال می کنید ولی مراقب باش. یه وقت خدای نکرده آبتو بریزی توش حامله بشه پردش پاره بشه بیچاره میشیم. گفتم نه خیالت راحت باشه. خلاصه اون روزم بخیر گذشت و برگشتیم ویلا. شب نشسته بودیم دور هم میگفتیمو میخندیدیم که من دوباره کیرم راست شد . انقد که کون سمیرا خوشگل بود دوست داشتم همش بکنمش. از وقتی ام که ساناز سکسمون رو دیده بود خیلی بیشتر بهم حال میداد. خود ساناز هم هیکل خوبی داشت یخورده از سمیرا تپل تر بود کونشم گنده تر بود. تو خونه همش به هم نگاه میکردیم یه حالی داشت. سمیرا نشسته بود بغلم دستمو انداختم دور گردنش در گوشش گفتم سمیرا انقد این کونتو جلو من نمایش نده . بعد دوتایی خندیدیم ساناز نگامون کرد یه چش غره رفت بهمون با لبخند بعد اومد نشست پیش ما اروم گفت چیه کثافتا به چی دارید میخندین؟ نکنه دوباره میخوای بپیچین برین یه جایی حال کنید؟ سمیرا بهش گفت من که نه ولی این داره منو گول میزنه. ساناز گفت خاک تو سرتون
13 556
س.ک.س یواشکی منو خواهرم (٢)
#س.ک.س_یواشکی #تابو #خواهر
قسمت قبل ... (کلیک کنید)
سلام بچه ها . اول از همه چیز از اون عزیزانی که داستان منو خوندن و لایک کردن خیلی ممنون هستم. دوم اینکه اون عزیزانی که میان داستان رو میخونن جق شون رو میزنن و فحش هم میدن و غلط هم میگیرن بگم که دوست من شما اگه خوشت نمیاد نخون برادر یا خواهر من.
خوب بریم سر وقت ادامه داستان.
اون شبی که سمیرا رو از کون کردم خیلی حس خوبی داشتم و خیلی خوشحال بودم .
فردای اون روز خیلی از هم خجالت میکشیدیم. ولی من بازم دلم میخواست که بکنمش. تو هفته ای که پیش رو بود سه شنبه تعطیلی رسمی بود و پدم پیشنهاد داد که تا آخر هفته بریم شمال. یکی از دوستای دامادمون یه ویلا تو شمال داشت که بابام به دامادمون گفت و کلیدش رو گرفت و با اون یکی خواهرم یعنی ساناز و شوهرش رفتیم شمال دو تا ماشین شدیم و راهی شمال شدیم. ساناز و شوهرش با ماشین خودشون بودن منو بابا و مامانو سمیرا هم با ماشین خودمون. تو راه که میرفتیم چون سمیرا پیش من نشسته بود وقتی رون پاهاش رو می دیدم راست میکردم ولی خوب کاری نمیشد کرد. خلاصه بعد از کلی عشق و حال تو جاده شب رسیدیم ویلا و خسته او مرده خوابیدیم. فرداش بیدار شدم ساعت ۱۱ اینا بود دیدم هیچکس خونه نیست. زنگ زدم به سمیرا گفتم کجا رفتین شما؟ گفت صبح هرچی صدات زدم بیدار نشدی منو ساناز اومدیم بیرون بگردیمو خرید کنیم که ظهر ناهار درست کنیم بریم تو جنگلی جایی بخوریم مامان بابا هم رفتن با همدیگه بگردن گفتن ظهر میان خودشون امیر هم رفته ماشینش رو درست کنه انگار خراب شده . منو سانازم داریم میایم ویلا. گفتم باشه بیاین. رفتم یه آب به دستو صورتم زدم اومدم نشستم رفتم تو اینستا یه خورده درو داف دیدم شهوتم زد بالا. تو این فکرا بودم که جق بزنم که یدفه سمیرا و ساناز درو باز کردنو اومن تو. منم خیلی حالم گرفته بود. نمیدونستم چکار کنم از طرفی ام نمیشد با سمیرا کاری کنم. خلاصه یه خرده گذشت و اونا هم در حال اماده کردن ناهار بودن. داشتم به این فکر میکردم که چجوری به سمیرا بفهمونم حالم بده که بذاره باهاش حال کنم. خلاصه دلو زدم به دریا بهش پیام دادم گفتم سمیرا ؟؟؟؟ دید گوشیش پیام اومده رفت گوشیشو برداشت تا پیامو خوند یه نگاه به من کرد بعد جواب داد بله؟ چرا پیام دادی دیوونه؟ براش نوشتم یه چیزی میخوام بهت بگم ولی روم نمیشه. گفت چی؟ گفتم حالم خوب نیست. گفت یعنی چی؟ گفتم هیچی ولش کن. گفت لوس نشو دیگه بگو . گفتم حالم بده یعنی زده بالا. بعد دو تا استیکر میمون که خجالت کشیده دستشو گذاشته رو چشمش برام فرستاد. بعد گفت خوب چکار کنم الان؟ گفتم نمیدونم یه کاری بکن توروخدا. خلاصه گذشت ظهر شد همه اومدن و جمع کردیم رفتیم بیرون. امیر بردمون یه جای که خیلی بکر بود. جنگل سرسبز که رودخانه داشتو خیلی با صفا بود. ماشین رو پارک کردیمو رفتیم تو جنگل چند تا خانواده همون اولای جنگل نشسته بودن. مادرم گفت بیابن همینجا بشینیم که امیر گفت نه بیاین بریم جلوتر که کسی نباشه راحت باشین. خلاصه رفتیم و خیلی با اون خانواده ها فاصله گرفتیم. یه جا پیدا کردیمو زیرانداز پهن کردیم و نشستیم. ناهار مونو خوردیم یخورده بازی کردیم خسته شده بودم بابام گفت همین جا یه چرتی بزنیم. خلاصه همه داشتن دراز میکشیدن که یه چرت بزنن که سمیرا گفت داداش من میخوام برم اون جلو ها ببینم چجوریه میای بریم؟ اولش نمیدونستم داستان چیه گفتم نه بابا حال ندارم . بعد سمیرا گفت بیا بریم دیگه زود میایم. یه چشمک بهم زد که تازه فهمیدم منظورش چیه. گفتم باشه بیا بریم. مادرم گفت مراقب باشین زود برگردین. خلاصه راه افتادیم رفتیم از لای درخت مرختا تا دور شدیم ازشون. گفتم سمیرا کجا داری میری خسته شدم وایسا دیگه. گفت من به خاطر تو دارم این همه راهو میام. گفتم آخه اینجا نمیشه که. گفت چرا نمیشه؟ گفتم اگه کسی این طرفا باشه چی؟ گفت نمیدونم خودمم خیلی میترسم. میخوای برگردیم؟ گفتم اره بابا ولش کن منم خیلی میترسم بیا برگردیم. داشتیم برمیگشتیم که من چشمم خورد به کون سمیرا دوباره حالم بد شد پیش خودم گفتم اگه اینجا کاری نکنیم دیگه نمیشه. تقریبا نصف راهو رفته بودیم. گفتم سمیرا؟ برگشت نگاهم کرد گفت چی شده؟ گفتم بیا همینجا یه کاریش کنیم من خیلی حالم بده. گفت مسخره کردی منو؟ این همه راهو برگشتیم نزدیک شدیم میگی بیا؟ گفتم هنوزم خیلی فاصله داریم ازشون کسی فک نکنم بیاد. گفت باشه بیا زود. یه درخت بزرگ بود یه تخته سنگم بغلش بود گفتم بیا بریم اونجا. رفتیم اون پشت سمیرا پشت کرد بهم منم شلوارمو در اوردم گفتم بکش پایین دیگه. سمیرا شلوارشو باز کرد کشید پایین تا زیر کونش. یخورده توف زدم رو کیرم یخورده ام زدم رو سوراخ کون سمیرا یخورده انگشتش کردم کیرمو گذاشتم رو سوراخش یه فشار دادم سری رفت تو. یه دو سه دقیقه ای بود داشتم میکردم که سمیرا میگفت داداش زود باش زودباش. گفتم باشه دیگه
13 556
ااااااد نکنننن
کیرمو تا ته چسبوندم توش و ساکن موندم
ضربان کیرمو تو کص خاله حس میکردم
دستمو دور شکمش حلقه کردم ب خودم فشارش میدادم
^سوووووختم میلااد
.تا قطره آخرشو تو عمق کص خاله جووونم خالی کردم بدنم شل کرده بود
جفتمون تینقدر عرق کرده بودیم
هر دومون خیس خیس شدیم
دلم نمیخواست کیرمو بیارم بیروم
از پشت پشت گردنشو بوسسس کردم
*آخخخخخخ خاله
^جونم عزیزم
*کصت خیلیییی خوبه
^مال خودته
*قربونش برم
^نمیخوای شکمو کمتر فشار بدی دارم میترکم
*میخوام توش بمونه تا بمیرم
^خدانکنه خاله درش بیار یکم دراز بکشم از خستگی دارم میمیرم
*دستمو دورش شل کردم یواش خودمو کشیدم عقب کیر ورم کردم داشت از کص خاله میزد بیرون
اب کیرم رو سوراخ کص خاله خودشو نشون داد
^خسته شدی میلاد
*خاله دارم میمیرم کصت شیره ی جونمو گرفتخ
^خاله دورت بگرده منم ناه ندارم تکون بخورم
.واقعا شدیدا ب یه خواب نیاز داشتم چشمم ب پتوی کنار تخت افتاد با دستم بلندش کردم و کشیدمش رو جفتمون
از پشت چسبیده بودم ب خاله
دستام شلکی گذاشتم رو سینه هاش
^میلاد
*جووووونم
^قول داده بودی آروممم باشی
*خاله کصت نمیزاره ارووم باشم
^میلللللاد اینجوری حرف نزن
*کص خودمیییییی
^پروووووو
.دستشو گذاشت رو دستم
حس میکردم ک الان بیهوش میشم
نفهمیدم کی خوابم برد
…
مرسی ک داستانمو خوندید
قسمت بعدی خیلی مسیر داستان جنجالی میشه
لطفا اگه دوس دارین قسمت های بعدی منتشر بشه
داستان رو لایک کنید
.
دوستتون دارم ❤️
نوشته: Milad.M
فـیـلـمـڪده 👈 @Donyaye_Kliip
حقایق ترسناک 👈 @Haghayegh_tarsnaak
فیلترشکن و پروکسی قوی 👈 @Proxy_iMT
داســتــانـڪده 👈 @DastanKade_2021
13 556
ظر نموندم تا حرفشو بزنه دستشو گرفتم ب سمت متمایلش کردم
*خاله بریم تو اتاق خودت ؟
^بریم
.تخت دونفره ی علی و خاله مهسا قرار بود بشه تخت منو و خاله
لبه ی تخت نشت .
کنارش نشستم دستمو گذاشتم رو دستش، دستشو چرخونوند و انگشتای دستش تو بین انگشتام افتاد
با چشمام ب لبهاش خیره شدم دلم یه لهو و لعب درست حسلبی میخواست
سرمو ب لبهاش نزدیک کردم
لبهام لبهای مهسا رو لمس میکرد جشنامو بستم ی ماچ ریز کردم
بعد دو سه ماچ ریز زبونمو یکم رو لبش کشیدم
کم کم خاله مهسا دهنشو باز میکرد
لبهامون ب هم قفل شده بود
با دستم کمرشو گرفتم و آروم ب سمت تخت هلش دادم
روش افتاده بودم دستمو از رو گذاشتم رو سینش
یکی دیگه از دستامو دور کمرش حلقه کردم
دستاشو تو پشتم میچرخوند
سرمو آروم سررر دارم زیر گردن خاله
^آخخخخخ میلادد
گردنشو آرووم آروووم بوس میکردم
چشماشو بسته بود .زبونمو با ملایمت و نوازش زیر گلوش میچرخوندم ^اوووف خاللله
*جوووونم خالههه
^داغم خاله
… با دستام پیرهنشو دلکمه دکمه باز کردم
اوووووف یه سوتین مشکی مخملی ک دوتا ممه 75زیرشون قایم کرده بود
بی معطلی دستمو زیر سوتینش بردم
یه قوس قشنگی تو بدن خاله مهسا اومد
ممشو چنگ زدم
^خاااله یواش تررر درد میکنه
یکی از دستامو آرووم ب سمت دکمه ی شلوارش کشوندم
صدای باز شدن چفت شلوارش دیوونم میکرد
سرمو به شکمش چسبوندم وزیر سینه ها شو بوس میکردم همزمان دستم آروم از زیر شلوارش رد کردم گذاشتم رو کص خاله
داغی کصش دستمو میسوزوند
^آخخخخخخخخ
*جوووووون چ داغه
^خاله داری دیووونم میکنی
*الان دیوانه طور هم میکنمت
.با جفت دستم شلوارشو گرفتم کشیدم پایین
شرت خیسش گویای لذت بردن خاله بود
لکه های اآبکی رنگ قرنزشو مات کرده بود
نشستم پایین تخت
با دستام خاله رو کشوندم سمت خودم
سرمو آرووم ب شرتش نزدیک کردم لبامو از رو شرت گذاشتم رو کص داغ خاله
یه آه داغ انداختم
^میلااااد دیووونم نکن زود باشششش
.با یه مک ریز خیسی کصش تو زبونم چرخید
اه و ناله های خاله جوون داشت شروع میشد
زبونمو از زیرش تا بالاش میکشیدم
همینطور داشته ادامه میدادم انگشت های مهسا رو رو گونم حس کردم
با بند شرتشو از رو کصش کنار زد
اووووووف
یه کص سفید تپل مپل
درجا دهنمو چسبوندم بهش
زبونمو رو سوراخش میچرخوندم
یواش نوک زبونمو فروو کردددم
^^^آیییییییی
*جوووون
^ادامه بده میلااااددد
…اروووم آرووم زبونم تا ته چسبوندم تو کص
حرارتش زبونمو له کرده بود
دماغم داشت از فشار محو میشد
دستاشو پشت سررم گذاشت و فشار میداد
.زبونمو میکشیدم بیرون و بالاشو لیس میزدم دوباره هل میدادم تو سوراخ
چت دقیقه ای همینطور بود
صدای ناله های خاله مهسا اتاقو پر کرده بود
رون هاشو به سرمم چسبوند و فشار میداد
ک یدفعه خودشو کشوند عقب
^آخخخخخخخخخخ خاله اوففففف
.ولو شد روتخت
آروم دورباسنشو گرفتم دوباره کشوندمش لب تخت
همونجور بیحال و بی حرکت بود
درجا شلوارمو کشیدم پایین رگ ها کیرم باد کرده بود
پای چپشو با دستم گرفتم ب سمت پهلوم
کیرم چند ساخت با کص خیس خاله فاصله داشت
سرشو گذاشتم دم کص
یکم پاشو کشیدم سمت خودم
آخخخخخخخ
*اووووف خالهههه چ کصیههههه
.سرکیرم یدفعه پرید داخل
آرومم خودمو نزدیک کردم یه یه یوم کیرم رفت تو
^آخخخخخخ خالللله آرووووم خاله
.رونشو از پهلوم محکم ب خودم چسبوندم
کیرمو تا نوکش کشیدم بیرون
دوباره هل دادم
وقتی ب کیرم نگاه میکردم ک داره لبه های کص خاله رو کنار میزنه و میره داخل دیووونه تر میشدم
همینطورر هل میدادم
^میللللاددد بسه
.میدونستم خاله میخواد ک صبر کنم ولی آرووم ادامه دادم و میخواست خودشو بکشه عقب ولی رونشو محکم چسبونده بودم به خودم
^واااااااییی
آخخخخخخخخخ خاله جرررر خوردم صبر کن
تو چشاش نگاه میکردم کیرممم تا خایه چسبیده تو
*اووووف چ کصی داری خاله
^جونن خاله یه لحظه صبر کن نمیتونم
*نترس خاله
.دستاشو دور سینه هاش جمع کرده بود
ارمم داشتم میکشیدم بیروون
^آخخخخخ
*جووون کص تپلوووو
^میلاد آروووم خاله
.تا نوکشو کشیدم بیرون بی وقفه هل دادم تووو
صدای آخ واوف گفتن خاله بی وقفه شده بود .
شروع کردم ب تلمبه زدن
لرزش ممه هاش جلو چشمام باعث میشد محکم تر تلمبه بزنم
هر بار تا جایی ک میتونستم بهش میچسبیدم
تا سانت آخر کیرمو تو کص خاله جا میدادم
صدای تلمبه ها صدای دلنشینی بود
*جووووووون خالههه
^میلااااد تند ترررر
.هر باری ک تا ته میچسبوندم خاله بهم یه آخخخ سکسی هدیه میداد
^خالههه یکم برو بالاتر بیام کنارت
.خودشو کامل کشید رو تخت ب ی معطلی از پهلو چسبیدم بهش
کیرم تنظیم کردم تا آخر گذاشتم
دستمو از روش رد کردم و ممشو چنگ انداختم و همینجوری تو کص خاله تلمبه میزدمم
^خااااااله اروووم دارم میترکم
^میلاد سینم درد نیگیره
.حرفاشو فقط میشنیدم وقتی تا میچسبیدم برآمدگی کونش چسبیده میشد بهم
حس کردم دارم میام
ممشو اینقدر محکم چنگ زدم ک جیغ زد
^میلا
13 556
قلبم هی بالا میرفت
ماشین جلویی ک دیدمو گرفته بود رد شد خاله رو دیدم
یه شال مشکی رنگ ک سفیدی صورتشو میزد تو چشت
با یه بلوز ک ترکیبی از سفید و آبی کم رنگ بود
با یه شلوار سفید
یه تیپ کصی زده بوددد
جلو چشمم یه ماشین داشت مخشو میزد و خاله هی جابه جا میشد
من ک رسیدم بوق زدم اومد سوار ماشین شد
*سلام خاله جون
^سلام عزیزم
*حالت خوبه ؟
^خوبم خاله
.یکی دو دقیقه تو سکوت بودیم و همینجور بی هدف حرکت کرده بودیم
^میلاد تو جواب مسیج ها همه رو با نقطه میدی ؟
*ن خاله راستش نمیدونستم چی بگم آخه …
بیخیال خاله
.باورم نمیشد این افاده خانم دیشب کیرمو تا ته تو کصش جا داده بود
تا قبل از دیشب حتی دیدن کون خاله مهسا برام رویا بود
^جوابمو میدادی همین
*چشم دیگه تکرار نمیشه خالههه جونم
^کجا بریم میلاد ؟
*نمیدونم هرجا میگی تا بریم
^میلاااد
*جووونم
^بهم قول بده هر چی بوده بین خودمون باقی بمونه
دل تو دلم نبود ک دوباره ناله هاشو بشنومم
دلم میخواست یبار دیگه کصشو جررر بدم البته بجوری ک چشماش تو چشمام باشه
سینه هاشو تو دستام باشه
مغزم داشت ب سمت سکس و شهوتی شدن قدم بر میداشت
*قول میدم
…دوست داشتم یجوری یکار کنم ک دوباره همین امروز بکنمش
ولی نمیدونستم چکار کنم
*خاله کی رفتی
صبح بلند شدم ندیدمت
^تو که خوابیدی منم همون موقع رفتم
*اونموقع شب؟شب میموندی
میرفتی بالا کنار مرضی میخوابیدی
^راحت نبودم با اون شرایط همه جام کثیف شده بود
.
*خاله جووونم ببخشید دست خودم نبود
^همون دیشب فهمیدم تو وقتی
*چی خاله؟
^اون لحظه دیگه قابل کنترل نیستی
.اینکه حرفمون داشت دیشبو بیان میکرد خیلی حشری کننده بود
دوست داشتم بزنم کنار و کص خانمو جرررر بدم ولی حیف
کیرم از زیر شلوار داشت خفه میشد
دیگه اینقدر فشار ب شلوار میاورد ک داشتم اذیت میشدم یکم با دستم جا به جاش کردم متوجه شدم ک خاله نگاش ب کیرمه
*تقصیرخودته خاله ک اینقدر قشنگییییی
^پرررررووووو یدفعه افتادی روم دردم گرفت
نمیفهمی اروووم چیه
*بوسش کنم؟
^خجالللت بکش میلاااااااد اونم درست کن دارا میخورمون
*چیکارش کنم بی تابی میکنه
.دستمو آرووم گذاشتم رو رون خاله مهسا واکنشی بهم نشون نداد حتی حس کردم یکم پاهاشو از هم وا کرد
آروم شروع کردم داخل رونشو ماساژ میدادم
^حواست ب رانندگیت باشه میلاااد
*اگه بزنم کنار امن تره
^شیطونی نکن حواست ب رانندگیت باشه
.ارووم سرعتمو کم کردم یه گوشه پارک کردم همچنان با دستم داشتم رون ها توپر خاله رو ماساژ میدادم
^چرا وایستادی ؟
*میخوام خاله قشنگمو از نزدیک ببینم
^میلااااد برو زشته
.اروووم داشتم دستمو ب سمتش حرکت میدادم
^نکنننن میلاددد
.دستشو گذاشت رو دستم ولی نمیخواست بردارمش .اونیکی دستمو گذاشتم رودستش دستشو آرروم برداشتم
همینطور دستمو آررروم آرروم رسوندم بهش
^میلاااااد آروووم خاله
.از خیسی کصش شلوارش لزج شده بود چشماشو بسته بود بهش گعنم
*کی خونتونه
^فکرشم نکن ناهید همونجاس
خاللله ناهید تو اتاقشه
^فکرشم نکن
.میدونستم خودشم داغه گفتم
*بزار یه لحظه تو دیوار بگردم پیدا کنم
^نمیخواد بگردی میلاددد .لازم نکرده
…یه سی ثانیه ای سکوت کردیم ولی دستم رون های مهسا رو ول نمیکرد
زدفعه خاله مهسا سکوتو شکست
^بریم خونه امن تره
*هرچی چشم قشنگ بگه
^میلاااد ناهید اونجاست حواست باشه هاااا
.باورم نمیشد قراره بریم خونه
انگار فقط دنبال این بود من حرفشو بزنم
درجا ماشینو دور زدم ب سمت خونشون تا اونجا ده دقیقه هم راه نبود
^میلاد میریم بالا ولی آرووووم میلاااد
.با دستم داخل رونشو چنگ زدم و یا یه چشم خالهههه…جون گرفتم
همینجور تا رسیدیم دستم تو رون ها خاله غلط میخود
.خودشو چسبونده بود ب صندلی پاهاشو از هم وااا کرده بود
*خاله رسیدیم
^من میرم درو باز میزارم بهت مسیج دادم آرووم بیا بالا اتاق پدرام
.اتاق پدرام طبقه بالا بود یه اتاق جمع و جور ک گوشه واحد بالایی بود
خاله از ماشین پیاده شد رفت از پشت ک کونشو دید میزدم دل تو دلم نبود
دو سه دقیقه همینجور منتظر موندم دل تو دلم نبود گوشی تو دستمو یه سره نگاه میکردم
^خاله بیا بالا
.وقتی اینو گفت انگار یه جت بهم بسته بودن
سریع پیاده شدم
در ورودی رو باز کردم
خاله تو آشپز خونه بود آب گذاشته بود گرم بشه
متو که دید گفت
نمیدوم ناهید بی خبر کجا ول کرده رفته
*دیگه ناهیدم نیستووو…
^تو چاییت هل بریزم
.الان چایی نیاز ندارم
.برگشت چشماشو تو چشمام قفل کرد و گفت
^چی میخوای مررررو
.خودمو رسوندم ب آشپز خونه از پشت بهش چسبیدم
دم گوشش گفتم
خالمو میخوام
^تکونم نده نمیبینی آب داغ دستمه
.یه لحظه منتظر موندم تا بزارتش زمین
وقتی گذاشت زمین دستامو دور شکمش گرد کردم کون قشنگشو ب خودم چسبوندم
^نکن بزار کار دارم
^خاله اذیتم نکن خودت میدونی الان چجوریم
…دستمو ک رو شکمش بود از رو شلوار گذاشتمش رو کص،مهسا
^آه میلاااااد
*جووونم خاله
…منت
13 556
وقتی خودش توجه نمیکنه من چیکار کنم ؟
.کاش میتونستم بدن پروانه رو رو کیر سپهر با چشمای خودم میدیدم
سپهر واقعا خوشتیپ بود و شاید اگه موقعیتش برا خودمم پیش میومدو…
صورت و هیکل جا افتاده ی مردونه معلوم بود ورزشو … عضو ی از روال زندگیش بود
*کجا بودین پروانه ؟
.با ذوق برام تعریف میکرد حس میکردم پروانه به این ذوق نیاز داشت
^رفتیم بوشهر اونجا یه شب موندیم بعدش رفتیم بندر بوالخیر اونجا هم یه شب موندیم و…
.*خوشبگذره
^انشالله نوبت توهم میشههه
.چشمامو گرد کردم آبجیییی
^پیام پدرام کجان ؟
*پیام دانشگاه پدرامم مدرسه
^مهسا آماده شو با من بر یم خونمون . اونجا حواست باشه سوتی ندی
.تو اون مدت همش ذهنم داشت بدن سفید و توپر پروانه رو رو کیر پدرام تصور میکرد و دآعغ شده بودم حس عجیبی داشتم
انگار حسودیم گل کرده بود
بلند شدم برم لباسامو عوض کنم
^مهسا دستمو بگیر بلندم کن
.دستمو به سمتش گرفتمو کشیدمش بلند شد
یه آخخخخخ گفت
با یه لبخند شیطنت طوری گفت
خدا بگم چکارت کنه سپهر
*پروانههههه نکنه از پشت؟
…سرشو ب نشونه آره با لبخند آورد پایین
.مغزم از شدت داغی داشت میترکید لاپام کامل خیس شده بود اینکه پروانه از درد آخخخ کشیده بود میخندید برام حشری کننده بود
از اتاق رفتم بیرون دوست داشتم همون لحظه علی رو پیدا میکردم و بهش کوون میدادم ببینم چ لذتی داره ک پروانه اونجوری لبخند میزد
واقعا بدون خالی شدن نمیتونستم برم
رفتم دوش گرفتم و خودمو خالی کردم
آماده شدم با پروانه رفتیم خونشون
هر چند دقیقه یه نگاه دزدکی ب پروانه میکردم و لخت تصورش میکردم
دو بار چشم تو جشم شدیم و با لبخند زدنش خوشحالی رو بهم نشون میداد
خاله مهسا خسته شدین ن ؟
.*جونم خاله
^میگم این دو سه روز همراه مامان خسته شدین ؟
*ن خاله جونم مامانت خسته شد از بس عکس و… و اسه دکتر گرفت
.مامانش واسه کص و کون دادن خسته شده بود ک خستگیش اصلا براش بد تلقی نمیشد
میلاد نمیدونست مامانش از زیر کیر سپهر برگشته بود
.میلاد داشت با پروانه صحبت میکرد و من واقعا نیاز داشتم یکم از این فکرا دست بکشم هر لحظه حس میکردم من بازندم هیچ وقت همچین حسی رو ک پروانه داشت رو نداشتم
اون لحظه دلم میخواست یه جندگی پر از فسق و فجور کنم
ب هر بهانه ای بود بلند شدم برم خونه اونجا چشمم پروانه رو میدید و خیس میشدم ]
.ب نظر خودمم باید همو میدیدیم ولی انتظار نداشتم ب این زودی
دوس داشتم یکم بگذره تا بیشتر بفهمم باید چکار کنم
*باشه خاله 🍭
.آب نباتو همینجوری اضافه کردم
بلند شدم چشمم ب تخت افتاد ک یه طرفش خیس بود
اون لحظه رو دوست داشتم
رو تختی رو جمع کردم با حوله و لباسم رفتم ب سمت آشپز خونه
رو تختی رو انداختم تو ماشین (بر خلاف میل باطنیم)
^تازه بیدار شدی ؟
*توییی ترسیدم چرا نرفتی مدرسه مرضی بلا
^امروز نمیرم حالم خوب نیست
*آره دیشب دیر خوابیدم داشتم کار دانشگامو انجام میدادم
تو چرا حالت خوب نیست باز پروانه بهت پریده ؟
^پروانه ن مامان .؛؛؛ن میگم حالم بده
*چتههه جوووجوووو
^ولممم کنم اصلااااا همه جام درد میکنه
. تازه فهمیدم بلا خانوم پریود شده روش نمیشد بگه
*قربونت برم من بیا بغلم کوچولوووو
^گشنمه
*بیا بغلم تا دستور پخت غذا های رنگی رنگی رو بهت بدم
^دستور پخت بخوره تو سرت میگم گشنمه
*باااشه مرضی قشنگه من میرم حموم یچیز درست کن با هم بخوریم
^میلاد غذا سفارش بده مامان و پری اینجا نیستن هیچی هم واسه نهار آماده نکردن
.میدونستم الان موقع مناسبی واسه اذیت کردنش نیست
خیلی گناه داشت اینجوری ک حرف میزد دلمو آب میکرد
*بیا این گوشی .خودت سفارش بده اطلاعات کارتم هم ذخیره شده روش
برا منم یه برگر با هی دی(لیمو) سفارش بده
.گوشی رو دادم دستشو رفتم حموم
*آخیییییش
^زود بیا تا غذا توروهم نخوردم
.الکی میگفت همیشه قبل اینکه سیر بشه فکر میکنه هیچی نمیتونه سیرش کنه یکم ک بخوره سیر میشه
*چشم امپراطورررررررررررر
.رفتم لباسامو پوشیدم و اومدم شروع کردن ب خوردن غذا
^مرسی بابت غذااا .البته وظیفت بود
*پرررو بخووور حرف نزن
برام سوال بود ک خاله کی رفته، شب رو تخت من خواب بوده؟
*جوووجه خاله کجاست؟
^نمیدونم صبح بلند شدم دیدم نیست فکر کنم با مامان اینا باشه
.اینم نمیدونه.تو فکر این بودم ک زود آماده بشم برم
تند تند غذامو خوردم پیشونیشو ماچ کردمو بلند شدم برم
^عجله داری ؟
*آره باید برم دیررم شده
^اگه زود برمیگردی یه قرصی هست برام بگیر بیار
*چیه ؟
^برات میفرستم
*باشه بلا خدافظی
.استرس خاله داشت دیووونم میکرد الان اونجا چی بگم
اون چی میگه .
سوار ماشین شدم آروم حرکت کردم سعی کردم خودمو آررروم کنم
کم کم داشتم نزدیک میشدم ،تو داشبورد دو سه تا پاف عطرم زدم ک مثلا بهتر باشه
*کجایی خاله؟
.یه دقیقه بعد برام مسیج اومد
^کنار کافه … وایستادم
.اینکه پنجاه متر جلو تر میرسم استرسمو چسبونده بود رو هزار ضربان
13 556
خاله و خانواده (۲)
#تابو #محارم #خاله
قسمت قبل ... (کلیک کنید)
داستان محتوای تابو داردو قراره پنج قسمت باشه و طولانیه
اگه علاقه ای ب این ژانر داستان ندارید نخونید 🙏
.
چشامو باز کردم ، نمیدونستم ساعت چنده
خم شدم گوشیمو برداشتم
آخخخخخ
ی خمیازه ی شگرفی کشیدم و نگاه ساعت کردم
تعجب کردم یک ظهررره
همینجوری داشتم نگاه میکردم ببینم یک و چند دقیقس
چشمم ب نوتیف هام افتاد
نوتیف پیامک بالای گوشیم بود گوشیمو باز کردم رفتم تو پیامک ها
^خاله مهسا
میلاد چند بار زنگ زدم جواب ندادی باید حرف بزنیم
.پیامو ک خوندم یدفعه مغزم خاطرات شبو برام مرور کرد
تک تک صحنه ها
یعنی من واقعا خاله مهسارو کردم
میلف افاده ای دیشب زیر کیرر من بود
.فکر ک میکردم همزمان کیرم بلند تر میشد
نگام ب صفحه افتاد
نمیدونستم الان چی بنویسم،یعنی میخواد چی بگه
تو اون لحظه ب این فکر میکردم الان رابطه ی خاله قراره با ما چجوری بشه .یعنی قراره چی بشه ؟
نمیدونستم چی جواب بدم تصمیم گرفتم هیچی نگم
ولی اخرش کرمم گرفت و یه نقطه فرستادم
*.
^میلاد بیدار شدی ؟
*تازه بیدار شدم خاله
^کی خونتونه؟
.چرا میخواد بدونه کی خونمه یعنی دنبال اینه ک باز انجامش بدیم
تو مغزم هزار تا سناریو سکسی واسه سئوالش چیدم
*نمیدونم خاله من تو اتاقمم
^میتونی یه ساعت دیگه بیای بیرون ؟
*چرا ؟
^ باید حرف بزنیم خاله
. تا قبل از دیشب مهسا واسم یه خاله بود ک نگاه سکسی بهش داشتم و برام فانتزی بود الان دیگه ن
میدونستم ک اون واکنشش نسبت ب این قضیه با من فرق داره .اون متاهله سه تا بچه داره
خانواده داره
منم پسر خواهرشم ،واسه من همه چی سکسیه واسه اون به گمونم نباشه
^میلاااد با توئم جواب بده خاله
*بیام کجا خاله؟
^من میام سر ایستگاه مترو منتظرتم
++از[تا]راوی داستان خاله مهساست
[همه چیز از مسیج پروانه شروع شد
^مهسا اگه از خونه کسی زنگ زد بگو با منی، هنوز درگیر دکترو…ایچیزاییم .
یکم مسیج پروانه برام عجیب بود
.زنگ زدم ببینم چی شده سلام و احوال پرسی کردم ازش پرسیدم چیزی شده
گفت ن چیزی نیست یه مدت نیستم ب یاسر و میلاد بچه ها گفتم میرم شیراز دکتر درجریان باش .
هر چی بهش اصرار کردم بهم بگه چیزی نگفت. فقط گفت برگشتم بهت میگم
اینم اضافه کنم ک منو پروانه چیز پنهونی از هم نداشتیم و حتی رابطم با پریسا هم همینطور بود
از همون بچگی منو پروانه علاوه بر رابطه ی خواهری دوست و رفیق هم بودیم
کل این مدت مغزم درگیر بود سه روزی بود ک خبری نشد
عصر از آرایشگاه برگشته بودم و داشتم تو اتاق لباسامو عوض میکردم
گوشیم زنگ خورد
آبجی پروانه بود بعد از سلام و احوال پرسی گفت من نیم ساعت دیگه میرسم میام خونتون از اونجا با هم میریم خونه ی ما
همینجور منتظر بودم این نیم ساعت بگذره ک گوشیم زنگ خورد .
^درو باز کن مهسا
بدو بدو رفتم درو باز کردم
وقتی دیدمش انگار روحم شاد شد از نظر عاطفی بهش وابسته بودم
شاید ب این خاطر بود ک مامانمو تو نوجوونی از دست داده بودم
و بیشتر وظایف مادرو پروانه برام انجام داد
با اینکه زیاد ازم بزرگتر نبود ولی همیشه حواسش بهم بود و درکم میکرد
بعد از اینکه سلام احوال پرسی کردیم و رفتیم رو مبل نشستیم
انگار حالش خوب بود
سرمست بود
همزمان ناهید از اتاقش اومد بیرون و وقتی خالشو دید بدو بدو پرید بعلش
(من دو تا پسر دارم با یه دختر
پیام و پدرام و ناهید
پیام 21سالشه مهندسی میخونه
پدرام 14سالشه
ناهید 19)
همش تو ذهنم دنبال فرصت بودم بپرسم
منتظر موندم تا ناهید بره
*آجی کجا بودی چند روزه؟
^مهسااا قول میدی بعدش دیگه سوال نپرسی
*اره
^با سپهر رفته بودم بوشهر
.سپهر پسر آقای مظاهریه
یه جوون27الی 28ساله
.آقای مظاهری تو کار فروش و نصب لوازم خونگی بود
چند باری سپهر واسه نصب لوازم رفته بود خونه پروانه اینا
*با اون رفتی بوشهر ؟
^قرار بود دیگه سوال نپرسی
*ابجی منو تو اینحرفا رو باهم نداشتیم
.خورده بود تو ذوقم میدونستم چی شده ولی دوس داشتم برام تعریف کنه
^مهسا من بهت گفته بودم ک یاسر دیگه اون یاسر قدیم نیست منم نیاز هایی داشتم
.اینو ک گفت چشمامممم برق زد تو دلم گفتم ای آبجی شیطون رفتی دنبال هال و هولللل
*خب خبب پس بگوو خانم خانمم ها چرا صورتش گل انداخته .
این دو سه روز تو ناز و نعمتو هال و هول بوده
^پرووو نشو
.تو دلم آرزو میکردم سکس پروانه رو از نزدیک میدیدم
پروانه کلا خیلی سخت با یکی چفت میشد نمیدونم چطور سپهر تورش کرد
بخوام از مشخصاتش بگم
پنج شیش سانتی از من کوتاه تره ولی تپل تره
صورت سفیدو فانتزی داره برخلاف من چشماش قهوه ایه
ابرو های کشیده
لبهای جیگری و پرحجم قشنگی صورتشو دو چندان میگرد
میتونم خلاصش کنم تو یه میلف جا افتاده
عینک پروانه دیگه شی جدا نشده از چهرش تلقی میشد ک یا وایب قشنگی ب صورتش میداد
*خوشگذشت؟
^خیلیییی مهسا . اصلا الان ک فکرشو میکنم بدنم گررر میگیره
*پروانه حواست هست اگه شوهرت بفهمه چی میشه
^قرار نیست بفهمه
13 556
لی کرد . دوتامون بی حال افتادیم . این بهترین شب عمرم بود
بعد از اون شب، چند بار دوباره سکس کردیم تو ماشین تو خونه خالی …
نوشته: سمیرا
فـیـلـمـڪده 👈 @Donyaye_Kliip
حقایق ترسناک 👈 @Haghayegh_tarsnaak
فیلترشکن و پروکسی قوی 👈 @Proxy_iMT
داســتــانـڪده 👈 @DastanKade_2021
13 556
بی داشتم . فضا یه جوری بود . دلم نمیخواست راجبم فکر بد کنه
اینجوری صحبتو باز کردم
مرسی که اومدی خیلی زحمتت دادم بابت باند
-: خواهش میکنم کاری نکردم همش وظیفه بود . بازم تولدت مبارک باشه.
+: خیلی ممنونم . اگه نبودی نمیتونستم از پس کارام بربیام
لبخندی زد
یهو شروع کردم به تعریف گذشته . خودم پیش دستی کردم که فکر بد راجبم نکنه . شاید اصلا فکر بدی هم نمیکرد
وقتی از گذشته گفتم یهو به گریه افتادم و بغضم نذاشت ادامه بدم . شهروز از جاش بلند شد و اومد کنارم نشست اروم بغلم کرد و دستشو روی گونه ام کشید تا اشکامو پاک کنه
باورم نمیشد شهروز داره این کارو برام میکنه . رویام بود این صحنه . منم ازاین فرصت استفاده کردم و بغلش کردمو گریه کردم
گردنش بوی خیلی خوبی میداد . گردنش بخاطر تماس صورتم باهاش خیس شد . دستشو آروم رو کمرم حرکت میداد نصیحتم میکرد . آروم منو از خودش جدا کرد صورتمو بین دو دستش گرفته بود و میگفت من چیزیو از دست ندادم و ارزشمند مو ازین حرفا
توجهم بیشتر روی صورتش بود تا حرفاش
دستاش گنده و گرم بود. صورتمو گرم کرد
حسابی خودمو براش لوس کردم با تعریف گذشته و بخوام بگم حسابی جواب بود . همینجوری که نصیحتم میکرد موهامو پشت گوشم داد و گونه مو بوسید. کاش زمان وایمیستاد . همیشه اولینا لذت بخش ترینن
بعد از این که این بوسه اتفاق افتاد دوباره همدیگرو بغل کردیم . دستمو گذاشته بودم روی رونش . له له میزدم که دستمو ببرم بالاتر . منم خواستم جواب بوسه شو بدم ولی از قصد قسمتی از گونه شو بوسیدم ک به لبش نزدیک بود
همین لحظه بود که دوباره صورتمو با دستاش قالب گرفت و لباشو گذاشت رو لبام . داغ و نرم و خیس . رو ابرا بودم
اروم شروع به خوردن لبام کرد . انگار دیگه جون نداشتم یواش یواش به عقب خم شدمو کامل رو مبل دراز کشیدم شهروز هم بدون اینکه لبامو ول کنه روم خیمه زده بود
چند لحظه ای به لب گرفتن گذشت . حسابی به نفس نفس افتاده بودم اروم از لبام رفت سمت گردنم . دوتامونم دیگه رد داده بودیم . شهروزی که چند دقیقه قبل میرقصید نبود . سرتا پا شهوت بود . گردنمو شروع به خوردن کرد . پاهامو دور کمرش حلقه کرده بودم حالا کاملا سفتی کیرشو حس میکردم
به خودم اومدم دیدم ناله های خفیف میکنم
همینطور که گردنمو میخورد شروع به باز کردن دکمه های کتم کرد کمکش کردم یکم وزنشو از روم برداشت کتمو در اوردم نگاه قیافش کردم عرق کرده بود و نفساش تند
حالا با یه سوتین کرمی جلوش بودم دامنم از پام دراورد
از جاش بلند شد و شلوارشو کشید پایین
منم پاهامو چسبونده بودم بهم و با دستام شکممو لمس میکردمو مشغول تماشای شهروز بودم که داشت لخت میشد
پاهای ورزشکاری و پشمالو و شرتی که داشت جر میخورد
دوباره روم خیمه زد این دفعه تن داغ جفتمون بهم برخورد کرد و حس و حال نگفتنی…نفسهای داغشو قربون صدقه های زیر لبیش . زبون گرمش که دور نوک سینم میکشید
مثل یه پسر بچه ی شیطون سینمو میخورد باورم نمیشد ک انگشتامو لای فرفری هایی که هرروز تو شرکت میدیدم کردمو نوازش میکنم یهو دستشو برد پایین و از روی شورتم شروع به مالیدن کرد. جامون خیلی سخت بود روی مبل اروم ب عقب هلش دادمو رفتیم تو اتاق خواب . روی تخت به پشت دراز کشیدم شهروزم کنارم دراز کشید به پهلو. همزمان ک سینمو میخورد کسمم میمالید . خیسی به اینور شورتم اومده بود .-:حسابی خیس شده قربونش برم.
شورتشو دراورد دستمو گرفتو گذاشت رو کیرش . زیاد بلند نبود ولی کلفت بود و تیره . باورم نمیشد واقعا . اروم بالا پایینش میکردم با کمال پررویی شروع کردم ب خوردنش . حسابی دلم این لحظه رو میخواست . نفسهای صدادار شهروز بیشتر حشریم میکرد و سرمو فشار میداد .اووف چه خوب میخوری . جا میشه تو دهنت؟ دوسش داری؟ این حرفایی بود که پشت هم میگفت. بعد از چند دقیقه ازم خواست دراز بکشم پاهامو از هم باز کرد سرشو برد بین پاهام شروع به لیسیدن کرد.
-:آخ آخ چه تپلیه . فدای تن و بدنت بشم من . لرزه به تنم افتاده بود لابیاهامو با لباش میگرفت و میکشید زبونشو توم میکرد و میچرخوند خیلی وارد بود قربون صدقم میرفتو میگفت همچین هلویی لای پاهات بود و من خبر نداشتم . روشو میبوسید و به سمت پایین زبون میکشید دیگه طاقتم تموم شده بود دلم میخواست کیرشو بکنه داخل. ازش خواستم .دوباره شورتمو پام کرد گفت دوست داره کنار بزنه اش و بکنه . کنارم دراز کشید یه پامو تو شکمم جمع کردم شورتمو کنار زد و آروم کیرشو وارد واژنم کرد .لحظه ای که وارد کصم کرد حس میکردم دارم لحظه به لحظه باز تر میشم لذت تمام وجودمو گرفته بود هی در میورد و دوباره واردش میکرد . شروع به تلنبه زدن کرد صدای برخورد بدنامون و جیرجیر تخت تو فضا پیچیده بود با صدای آزادانه ناله میکردم
چندتا پوزیشن عوض کردیم و حسابی لذت بردیم
با سرعت زیاد تلمبه میزد که یهو آبش با فشار زیاد توم خا
13 556
حس خوب سمیرا
#عاشقی #همکار
نمیدونم چیشد که خواستم اینجا بنویسمش ولی لطفا قضاوتم نکنید بابتش
29 ساله هستم اسمم سمیراست . لیسانس حسابداری هستم سال 98 بود جدا شده بودم اونم از کسی که فقط ده ماه همسرم بود. علت جداییمون هم عوامل مختلفی بود که اینجا نمیگنجه بگم . ولی بخوام توی یه جمله بگم منو با هزارتا آرزو و یه تن دست خورده و هزارتا برچسب رها کرد و رفت
ماه ها فشار روحی رو تحمل کردم از همه طرف حتی مادرم
حالا یکسال از جداییم گذشته بود و موندن تو خونه جز بحث با مامانم و گشتن تو اینستا و سایت های سوپر چیزی برام نداشت . خیلی گشتم تا تونستم توی یه شرکتی کار پیدا کنم
یکم بد مسیر بود ولی برام مهم نبود . بعد از این که مشغول به کار شدم خیلی زندگی برام بهتر شد. توی شرکت دوستا و همکارای خوبی پیدا کرده بودم مثل سارا و مینو . یکی از همکاران اسمش شهروز بود و از روزی که وارد این شرکت شدم رفتار خیلی خوبی ازین فرد دیدم و انرژی مثبت و حس خوبی بهم میداد . چهره ی خوبی داشت قد متوسط سرشانه های نسبتا پهن و موهای یکم فرفری . چیزی که خیلی ازین فرد منو نسبت به خودش جذب میکرد ته ریشش بود . شاید خنده دار باشه ولی همین یه مورد شهروز منو خیلی تحریک میکرد. دلم میخواست یه بارم شده دست بکشم رو صورتش . شبا تو تصوراتم به این فکر میکردم که دارم بغلش میکنم و لحظه های عاشقونه ای دارم . انقدر با خودم این افکار رو هر شب مرور کردم که بهش علاقمند شده بودم . دلم میخواست یه بارم شده باهاش رابطه داشته باشم . منی که تشنه رابطه بودمو نمیتونستم به هیشکی اعتماد کنم تا نیازمو برطرف کنه . پارتنری هم نداشتم . نمیدونستم با چه بهونه ای و با چه ترفندی خودمو با شهروز تو موقعیتی قرار بدم که بیشتر بهم نزدیک بشه . فقط پیامک های کاری بینمون رد و بدل میشد
سه هفته ی دیگه تولدم بود و فکر میکردم موقعیت خوبیه تا یه مهمونی بگیرم . نمیدونستم اصلا جواب میده این روش یا نه . به سارا گفتم و استقبال کرد . نمیتونستم به همه همکارا بگم چون رابطه کاری فقط داشتیم نه بیشتر که بخوام تولدم دعوتشون کنم . فقط مینو و سارا و اگه قبول کنه شهروز …
خیلی استرس داشتم برای این کار . بالاخره آبان ماه رسید و من چندتا از دوستای صمیمیم رو هم دعوت کردم . شهروز هم قبول کرد که بیاد. مهمونی رو توی یه خونه باغ که خارج از شهر بود گرفتم. نمیدونم به جزئیات بپردازم یا نه . همه چیز رو آماده کرده بودم . غذا ، میوه ، کیک ، باند و…
و خودم … یه لباس کت و دامن سورمه ای انتخاب کرده بودم
ارایش لایت و موهامم فقط آزادانه پشتم رها کرده بودم
کم کم مهمونام رسیدن و همه چیز خوب و اوکی بود
رقصیدیم و حسابی خوش گذشت . شهروز هم به اصرار بچها رقصید توی کت و شلواری که پوشیده بود حسابی میدرخشید . خیلی خوشم میومد ازش . همه چیز به خوبیو و خوشی تموم شد کم کم مهمونا خدافظی میکردن ومیرفتن تقریبا همه رفته بودن ولی شهروز هنوز نیومده بود ک ازم خدافظی کنه . توی دلم یه استرسی بود که بی سابقه . مشغول جمع کردن وسایلا و ظرفها بودم که شهروز اومد سمتم و شروع به کمک کردن کرد . هی میگفتم ممنون جمع میکنم زحمتت میشه . ولی گوش نمی داد باهم وسایلارو داخل گذاشتیمو هرکاری که بود رو کردیم . نمیدونستم این موندنش و کمک کردنش رو پای این بذارم که اونم ازم خوشش میاد یا نه . ولی همین که این لحظه هارو پیشم بود برام رویا بود
تقریبا همه کارا تموم شد از شهروز تشکر کردم بابت همه چی یه چند دقیقه با هم تو حیاط حرف زدیم میخواست خدافظی کنه که یهو گفتم داره بارون میگیره رانندگی خطرناکه میخوای اینجا بمون . یهو انگار برق منو گرفت از گفتن این حرف
شهروز به آسمون نگاه کرد دستامو مشت کرده بودم ازین حرفم میخواستم برم تو زمین ولی حرف دلمو زدم
اولش شهروز گفت نمیخوام مزاحم باشم ولی وقتی گفتم مراحمی اینجا هم که همه چی هست .
شهروز: چرا میخوای اینجا بمونی؟ اگه برم میترسی؟
با یه لبخند بزرگ گفتم : نه نمیترسم کلا از تاریکی و این چیزا نمیترسم میمونم چون فرقی برام نداره برم خونه یا اینجا بمونم . داشتم مثل چی دروغ میگفتم . تو فکر این بودم که اگه قبول کنه به مامانم چی بگم
در کمال ناباوری قبول کرد و من نمیدونستم خوشحال باشم یا نه . از این بابت که بدون هماهنگی با خونه حالا مهمونمو نگه داشته بودم و از اون بدتر خودمم میخواستم بمونم
به خونه راهنمایش کردمو گفتم یه تماس بگیرم اونم با گفتن باشه ای رفت . ب مامانم زنگ زدم و موندن خونه یکی از دوستامو بهونه کردم از این بابت که حالش خوب نیست و میرم پیشش و نمیام خونه . نمیدونم چرا حس کردم فهمید دروغ میگم از تولد پرسید که گفتم همه چیز اوکی بود . قطع کردم و وارد خونه شدم . شهروز رو دیدم که روی مبل نشسته بود و سرش تو گوشی بود تا منو دید خاموشش کرد و گذاشت رو مبل رفتم رو به روش نشستم . نمیدونم چرا یه حس عجی
13 556
کشید آبم با فشار اومد بیرون.آبم رو دستش بود کشید رو سینش.گفت میگن برا پوست خوبه با خنده.بلند شد رفت دستش رو شست.و برگشت لباساش بپوشه.گفت بلند شو آماده شو بریم.گفتم چی شد.گفت حالم خرابه.چون نتونسته بود ارضا بشه بهش فشار آورده بود.قلیونم جمع کردم و با احتیاط از خونه آمدیم بریم تا همسایه ای ما رو نبینه.تو ماشین که حرکت کردیم ی جا وایسادم گفتم ناهید چشمات رو ببند وقتی بست انگشتر رو کردم تو دستش.دیوانه تو بازم رفتی طلا خریدی.اصلا ی شوقی داشت که نگو.گفتم نباید ی انگشتر از من داشته باشه که بدونه دیگه صاحب داره.داشت گریه میکرد.گفتم من واقعا دوست دارم و دل بهت بستم.امد تو بغلم و لبش رو چسباند به لبم و ی لب اساسی گرفتیم.ی ۴ روزی از این ماجرا که گذشت همینطور که داشتیم حرف میزدیم تو واتساپ نوشت بهمن فک کنم ی ماساژ لازم شدم با خنده.نوشتم فقط ماساژ؟؟نوشت حالا تو جور کن بریم ماساژ.نوشتم ناهید چرا اینقدر از من رو میگیری.مگه من دوست نداری.مگه منو از خودت نمیدونی.نوشت هم دوست دارم هم بهت دل بستم هم بهت نیاز دارم.نوشتم پس لطفا با من راحت حرف بزن.بعد این همه مدت هنوز با من راحت نیسی.نوشت خجالت میکشم.نوشتم ببین تو مال منی منم دوست دارم روحت جسمت مال منه.دوست دارم باهام اینقدر راحت بشی که هر چی میخوای بی پرده بگی.مگه باید واقعی زن و شوهر باشیم تا راحت باشی.نوشت سعی میکنم.دوباره نوشت حالا کی بریم؟نوشتم بریم چکار؟؟نوشت بریم عشق بازی.گفتم فردا اکی میکنم بعد نهار بریم تا شب.فردا که رفتیم تا داخل شدیم شروع کردیم لب خوری.خیلی راحت تر شده بود باهام.گفتم تا زیر انداز رو میندازی تا من ی قلیون بزارم.دور قلیون درست کردن بودم که دیدم با شرت و سوتین امد کنارم گفت چطوره.جدید خریدم برا تو.ی شرت و سوتین قرمز توری.خیلی خوشکل بود.گفتم خیلی بهت میاد محشر شدی .ی تراول ۵۰ تومنی از جیبم در آوردم گذاشتم تو شرتش.گفتم این برا چشم نخوری.خندید گفت تو چقدر بی شرفی.قلیونم آوردم کنارش نشستم گفت لباست در بیار.لباسمو در اوردم جز شرت پام.گفت اونم در بیار دیگه.گفتم مگه تو بیرون آوردی.گفت تو باید برام بیرون بیاری.اول سوتینش باز کردم که دو طالبی افتاد بیرون بعد هم شورتش در اوردم .ی کس شیو شده تپل سفید نمایان شد.ناهید این چیه بیشرف.گفت از حالا مال تو هست.گفتم یه لحظه بخواب زووود.تا خوابید سرم کردم وسط پاش.شروع کردم به خوردن کصش.ناهید میگفت نکن خجالت میکشم.سرم بلند کردم گفتم ساکت باش و لذت ببر.تو از حالا جنده منی.زبونم میکردم تو کسش و چرخ میدادم.اونم داشت به خودش میپیچید.ی کس سفید تپل آبدار.ناهید گفت کیر میخوام لطفا بیا بزار توش.کیرم رو تنظیم کردم از بس کصش آب انداخته بود راحت سر خورد رفت توش.بغلش کردم و محکم گرفتمش تو بغل و باشد تو کصش تلمبه میزدم.همزمان داشتم ازش لب میگرفتم.یهو مثل ی انقباض شدید دور کیرم حس کردم.کصش داشت به شدت نبض میزد خیلی حال میداد.داشت ارضا میشد دیدم همینجور که دارم میکنمش دیگه بدنش شل شد گفتم ارضا شدی با سر گفت اره.کیرم کشیدم بیرون آمدم رو شکمش کیرم گذاشتم وسط سینه اش.ناهید سینه اش رو بهم چسبوند و من عقب و جلو کردم.با فشار آب کیرم زد بیرون وسط سینه اش.گفت اینهمه آب از کجا آوردی. خیلی بهمون حال داد …ادامه در قسمت بعد..
ادامه دارد...
فـیـلـمـڪده 👈 @Donyaye_Kliip
حقایق ترسناک 👈 @Haghayegh_tarsnaak
فیلترشکن و پروکسی قوی 👈 @Proxy_iMT
داســتــانـڪده 👈 @DastanKade_2021
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
