不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅 👈
داستانڪده📝
前往频道在 Telegram
"ʜɪ ᴀss-ᴋɪssᴇʀ @durov'ɪ sᴡᴇᴀʀ ᴛʜᴀᴛ ᴛʜɪs ᴄʜᴀɴɴᴇʟɪs ɴᴏᴛ ᴘᴏʀɴᴏɢʀᴀᴘʜɪᴄ! ارتباط با ادمین : . . . محافظ و زاپاس کانال https://telegram.me/joinchat/AAAAAD98E9aPuFbJnCeF6g
显示更多📈 Telegram 频道 داستانڪده📝 的分析概览
频道 داستانڪده📝 (@dastankade_2021) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 14 423 名订阅者,在 色情 类别中位列第 22 186,并在 伊朗 地区排名第 22 580 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 14 423 名订阅者。
根据 27 九月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 217,过去 24 小时变化为 -6,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 32.21%。内容发布后 24 小时内通常能获得 9.04% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 4 641 次浏览,首日通常累积 1 302 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0。
- 主题关注点: 内容集中在 سینه, وقت, شوهر, ک*ر, چیز 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“"ʜɪ ᴀss-ᴋɪssᴇʀ @durov'ɪ sᴡᴇᴀʀ ᴛʜᴀᴛ ᴛʜɪs ᴄʜᴀɴɴᴇʟɪs ɴᴏᴛ ᴘᴏʀɴᴏɢʀᴀᴘʜɪᴄ!
ارتباط با ادمین :
.
.
.
محافظ و زاپاس کانال
https://telegram.me/joinchat/AAAAAD98E9aPuFbJnCeF6g”
凭借高频更新(最新数据采集于 28 九月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 色情 类别中的关键影响点。
14 423
订阅者
-624 小时
+167 天
+21730 天
4 641
帖子浏览量
~ 1 30224 小时
~ 2 01048 小时
32.21%
参与率
~ 14
每日帖子数
帖子存档
14 423
دوستان عزیز لطفا حمایت کنید و تو گروه فیلم سینمایی و سریالمون عضو شید کسایی که تو گروه نباشن از کانال داستانڪده حذف میشن ☝️☝️☝️
14 423
14 423
Repost from داستانڪده📝
🔞 زاپاس داستانکده 🔞
کانال پشتیبان داستانکده حتماجوین بشید درصورت فیلترشدن کانال اصلی لینک جدید اینجا میزاریم 👇👇👇👇👇
https://telegram.me/joinchat/AAAAAD98E9aPuFbJnCeF6g
https://telegram.me/joinchat/AAAAAD98E9aPuFbJnCeF6g
14 423
یه نگاه ملتمسانه کرد و وقتی با جدیت چهره ام مواجه شد، دهنش و باز کرد. کیرم و تا ته حلقش با ضربه فرو کردم و در آوردم، اینکار و 10 بار تکرار کردم و بعدش با سرعتی که داشت خودم و از پا درمی آورد شروع کردم به گاییدن دهنش. وقتی کمرم خسته شد دیگه خودم ثابت واستادم و با همون سرعت سر مریم و میدادم جلو عقب می کردم و تهش دو دستی سرش رو و فشار دادم روی کیرم و رکور پیشروی توی حلقش و شکستم. نفسش که تنگ شد ولش کردم و باز رفتم روش خوابیدم و کیرم و بی رحمانه باز فرو کردم توی کونش و بی تفاوت به مقاومت ناخواسته مریم شروع کردم به گاییدن کونش. هنوز از کونش سیر نشده بودم ولی دیدم آبم داره میاد، دلم می خواست آبم و بهش بخورانم. .ولی وقت زیاد بود برای اینکار و دوست نداشتم این لحظه طلائی رو از دست بدم. آبمو همونجا در حالی که تا آخرین ذره کیرم که میشد رو توی کونش فرو کرده بودم خالی کردم. احساس می کردم آب جوش داره ازم میریزه بیرون. آب کیرم تموم نمیشد. کیرم که خالی شد، وزنم کامل انداختم روی مریم و مثل میت خوابیدم روش تا کیرم ذره ذره کوچیک شد و از کونش در اومد. ته کیرتو خودم از کونش در آوردم و کنارش افتادم و نفهمیدم کی خوابم برد.
داستان لحظه ای که بیدار شدم شنیدنیه. اگر داستان رو دوست داشتین لایک کنید ادامه شو تعربف می کنم. اگر هم دوست نداشتین، ممنون که وقت گذاشتین و خوندین.
نوشته: مسعود
فـیـلـمـڪده 👈 @Donyaye_Kliip
حقایق ترسناک 👈 @Haghayegh_tarsnaak
فیلترشکن و پروکسی قوی 👈 @Proxy_iMT
داســتــانـڪده 👈 @DastanKade_2021
14 423
فه شو!!! تلمبه ها رو بیشتر و محکم تر کردم. مریم درد و فراموش کرده بود داشت از شدت لذت از حال می رفت. دیگه خبری از درد نبود و توی لذت غرق بود، کلی که کسش و گاییدن ،دیدم مریم با دهن باز آی آی میکنه، یهو کیرمو از کسش در آوردم و نشستم روی سینش و مریم نفهمید کی کیرم رفته توی دهنش، اول اخم کرد و چندشش شد و خواست کیرمو از دهنش در میاره ولی هرچی تقلا کرد دید من کیرم رو دارم بیشتر فرو می کنم توی دهنش دیگه مقاومت نکرد و گذاشت دهنش و راحت بکنم. یه دل سیر که دهنش رو کردم کیرم رو از دهنش درآوردم و گفتم بسه؟
آره فکم خسته شد، کسم و بکن.
دهنت و باز کن.
دهن بسه دیگه.
آره دهن بسه، میخوام حلقتو بگام.
نه دیگه برو پایین و بگا.
خوابیدم روش و کیرم و دوباره کردم توی کس داغش و اینقدر کردمش که بدن جفتمون خیس عرق شد. بعد گفتم دهنتو باز کن.
نه دیگه همونجا رو بکن.
باز کن میخوام حلقتو بگام.
پس پاکش کن اول.
مریم. باز کن.
کیرو در آوردم و رفتم روی سینه های نشستم و اول کیرو و کردم توی لباش و چندتا تلمبه معمولی زدم، مریم که به کیر توی دهنش عادت کرد یهو کیرم و کردم توی حلقش و انقدر فشار دادم که لباش حلقه شد دور خایه هام. مریم شروع کرد دست و پا پرت کردن و چنگ زدن به تشک، یه چند لحظه کیرو تا نصف عقب کشیدم تا مریم همینجوری که کیرم توی دهنشه عق هاش و بزنه و یه نفسی تازه کنه، بعد دوباره کیرم و کردم توی ته حلق و نگه داشتم، بعد چند ثانیه کیرو و یه سانت عقب کشیدم مریم خواست عق بزنه و نفس تازه کنه ولی نمی دونست که من تازه دارم تلمبه رو شروع می کنم. شروع کردم با همون نیم سانت به سانت ته کیرم تلمبه زدن که حتی برای ثانیه ای کیرم از حلق مریم بیرون نیاد. اون لحظاتی که دستای مریم و برده بودم بالای سرش و زیر دستم نگه داشته بودم و برای اولین بار داشتم با بیخ کیرم توی حلقش تلمبه میزدم، لذت بخش ترین لحظاتی بود تا اون ثانیه از عمرم تجربه کرده بودم. به معنی واقعی کلمه حلق مریم و یه دل سیر اونقدری که دلم می خواست و سیرابم می کرد گاییدم و وقتی کیرم و از حلقش کشیدم بیرون آب دهنش تا خود کسش روی کیرم کش اومد. باز خوابیدم روش و کیرم کردم توی کسش و شروع کردم به تلمبه زدن .اونقدری هم که من فکر می کردم اوضاع بد نبود، چون خودش سریع بغلم کردم و شروع کرد به لب گرفتن. دور تا دور دهنش پر تف بود من خودم چندشم میشد ولی وقتی دیدم چشماشو بسته و داره از لب گرفتن لذت می بره شروع کردم به خوردن لباش. یهو لباش و جدا کرد و گفت 4 دست و پا. از روش بلند شدم و خوش سریع 4 دست و پا نشست، اونجاش و گذاشت روی تشک و کونش داد بالا و گفت بکن. منم روی زانو پشتت ایستادم و کیرم و کردم توی کسش و شروع کردم به گاییدن کسش، کم کم تلمبه ها اینقدر محکم شد که نمه نمه مریم کامل روی شکم خوابید و منم و روش، داشتم گرم تلمبه می زدم که مریم یهو خودش رو سفت کرد و یه آهی کشید و ارضا شد. یه خورده کردمش تا کامل ارضا بشه. بعد از روش بلند شدم رفتم کرمو آوردم و شروع کردم با انگشت با سوراخ کونش ور رفتن، کم کم، کم کم، کم کم نوک انگشتامو کردم تو، خیلی با حوصله علی رغم مقاومت گاه و بی گاه مریم یه بند انگشت و دادم تو، هی کرم روی انگشتم رو شارژ می کردم، دو بند انگشت، بعد 5 دقیقه دیگه داشتم کونش و راحت انگشت می کردم و مریم هم دیگه فقط صورتش و از درد گرفته بود و مقاومتی نمی کرد. بعد کیرم رو کردم داخل کرم و در آوردم سرشو گذاشتم روی سوراخ کونش و سعی کردم بدم تو کونش، ولی لا مصب یا تو نمی رفت، یا می خواست بره تو، مریم خودش و سفت می کرد، یا خودشو تاب میداد به چپ و راست، ولی به هر زوری بود سر کیرم و دادم توی کونش. با جیغ و گریه مریم مجبور شدن درش آوردم، دوباره با مکافات دادمش تو کونش و بازم به مقاومت مریم مجبور شدم درش بیارم و این سری تا نصفه بردم تو که مریم دیگه با صدای بلند زد زیر گریه، بازن در آوردم و دادم تو، اینقدر تکرار کردم که به اون لحظه تاریخی زندگیم رسیدم. حسرت 12 ساله تموم شد و بعد 10 دقیقه کشتی گرفتن با مریم، اینبار کیرم تا خایه ها داخل سوراخ داغ و تنگ کون مریم کردم. به جرات میتونم بگم حاضر بودم بین بهشت و لحظه ای که خایه هام رسید به سوراخ کون مریم، اون لحظه رو انتخاب کنم. لذتی رو تجربه کردم که وصفش نمیشه کرد و این حس رو کسی تجربه می کنه که کون زنی بذاره که عمیقا دوستش داره. از لذت داشتم میمردم. ولی مریم هم داشت از درد میمرد. شروع کردم به تلمبه زدن، اولش کیرم خیلی جابه جا نمی شد اما نمه نمه راه باز شد و حالا کیرم توی کونش بیرون و داخلم میرفت. یه دل سیر کونش و گاییدم و از روش بلند شدم. رفتم کنار سر مریم که داشت گریه میکرد نشستم و با چند تا دستمال کیرمو پاک کردم و موهای مذیم و گرفتم کشیدم تا مجبور شد روی آرنجاش نیم خیز شه. گفتم بخورش.
مریم
14 423
شیر خوردی از کیر من آب کیر بخوردی…
من همینجوری که داشتم از روی شهوت حرف می زدم، مریم بدون اینکه به من نگاه کنه بلند شد و رفت و در اتاقش رو بست.
عصر بعدی که اومدم خونه برخلاف انتظارم دیدم مریم و مهسا مثل روزای قبل شاد و شنگول لباس پوشیده آماده ان. مریم یه لیوان شربت بهم داد و از برنامه هایی که امشب داریم و چیزایی که توی خونه لازم هست و اینا گفت. مریم وقتی عادی حرف میزد اینقدر دلبر بود که من راست می کردم، چه برسه به وقتی که با خنده و شیطنت می خواست صحبت کنه. وقتی برگشتیم مهسا رفت توی اتاقش. مریم گفت هی پسر بیا اینجا. رفتم کنارش نشستم و گفتم مریم تو منو گاییدی.با دست پس میزنی با پا پیش میکشی. جان؟
مسعود جان، مگه نمیگی من و دوست داری. خوب اولا بچه گونه حرف نزن. اون توهماتی که زدی مال فیلم است، نه من بازیگر اون فیلمام، نه اون چیزایی که تو گفتی شدنی هست. تو مجردی، مغزت توی تو همه. من قبول میکنم باهام ازدواج کنیم. ولی اولا دائم، دوماً عاقلانه، نه بچه گانه.
مریم جان ببین منم میدونم که این چیزایی که دیشب بهت گفتم شاید برای همه عمر تکرار نشه. ولی اینو مطمئن باش من با هرکسی ازدواج کنم سال اول زندگی داستان همینه، سوراخ کونش و اندازه سوراخ کسش می کنم. خوردن آب کیرم که خط قرمزمه، پس با این خیال که فکر کنی من کیر و از توی کونت دربیارم و بخوام بکنم توی حلقت و تو قبول نکنی، یا آب کیرمو از دهنت بیرون بریزی یا همچین چیزایی، خیلی رک بهت بگم همین الان بزار این داستان تموم شه. ولی اگر مثل یه برده روزی یک ساعت خودتو تمام و کمال در اختیارم قرار دادی تا هر بلایی دلم خواست سرت بیارم، اونوقت منم بهت قول میدم هرچه دارم و ندارم توی 23 ساعت دیگه روز در اختیار توئه و من غلام تو میشم. در مورد عقد دائم و ازدواجم، اول یه سال صیغه می کنیم. توی این یک سال اگه از همه جهات ازت راضی بودم…
همه جهات یعنی چی؟
یعنی از کس دادنت، کون دادنت، خایه لیسیدنت، آب کیر خوردنت…
تو مثل آدم نمی تونی حرف بزنی نه؟
خودت داری می پرسی، من چیکار کنم. اگه از همه جهات ازت راضی بودم، یه عروسی برات میگیرم که خوابشم نمی بینی. کاری میکنم توی کل فامیل مثل ملکه ببیننت.
هستی؟
مریم یه مکثی کرد و گفت قول میدی زیاد اذیتم نکنی؟
نه. قول نمیدم توی اون یک ساعت اذیتت نکنم، ولی قول میدم توی 23 ساعت دیگه جوری بهت حال بدم که احساس خوشبختی کنی. هم تو هم مهسا.
باشه.
فاصله اینکه باشه رو بگه و من بغلش کنم و لباشو بخورم 1 ثانیه نشد.
اما مریم زود خودش رو ازم جدا کرد و گفت دیوونه چیکار می کنی؟
مگه صیغه کردی…
خندیدم و گفتم گمشو بابا برای من حالا احکام باز شده.
دوباره لباشو گرفتم تو لبام و شروع کردم به خوردن. لب بالا، لب پایین، جفت لبا، با زبونم با لباش بازی می کردم، می خوردم، می مکیدم، می بوسیدم و دوباره و دوباره، کم کم دستم رو بردم و سینه هاشو گرفتم توی چنگم، مریم تا ذره ای می خواست مقاومت کنه، جوری سینه هاشو فشار میدادم که سریع رام می شد. بلند شدم و اونم بلند کردم و هلش دادم سمت اتاق خودم. مریم همینجوری که با هل دادن من مجبور می شد پشت سر هم قدم برداره گفت: مسعود الان؟ یه سیلی محکم در کونش زدم که صداش توی کل خونه پیچید.
مریم گفت مهسا بیدار میشه چیکار می کنی.
بردمش توی اتاق و در و بستم. از اتاق من تا اتاق مهسا هیچ صدایی نمی رفت. مریم پشت به من بود، شلوارشو یهو کشیدم پاشیین و اینقدر سیلی های محکم روی کونش زدم که کونش سرخ سرخ شد. خواستم شورتشو بکشم پایین که دو دستی شورتش و گرفت و با عشوه و حشری که توی صداش بود گفت مسعوووووود مطمئنی داریم کار درستی می کنیم. سرش و بوسیدم و گفتم آره دورت بگردم. شورتش و از دستش کشیدم و دادم پایین و از پاش در آوردم. تی شرتش رو درآوردم، سوتینشو باز کردم و درآوردم و بلندش کردم خوابوندمش روی دستام و پرتش کردم بالا که از ارتفاع افتاد روی تشک و گفت مسعوووووود.
لخت شدم و رفتم افتادم روش و سینه هاشو توی چنگم گرفتم و شروع کردم به مالیدن و خوردن سینه هاش. بعد اینکه کلی سینه شو خوردم رفتم سراغ لباش، اما اینبار مریم مشتاق تر از من داشت ازم لب میگرفت، کیرم از پایین تا بالای کسش کشیدم و برگردوندم گذاشتم روی سوراخ کسش که یه نفس عمیق کشید و لباشو از بین لبام درآورد و گفت بکن. لباش و کردم توی دهنم و کیرم و تا خایه ها کردم توی لس خیسش، مریم که لباش توی دهنم بود فقط با دماغ داد زد. شروع کردم به تلمبه زدن، مریم بزور لباش و رها کرد و با گفت در بیار درد داره، کیرم و کشیدم بیرون ووقتی آروم شد دوباره تا خایه کردم تو چند تا تلمبه زدم و مریم گفت دربیار نفس بند اومد. دوباره کشیدم بیرون، یه نفسی کشید و دوباره تا خایه ها دادم توی کسش و شروع کردم به گاییدن به معنی واقعی، مریم خواست حرف بزنه،گفتم هییییسسسس دیگه خ
14 423
وم می خوای بدی، عوضش خودت و مهسا قراره توی ناز و نعمت مثل ملکه زندگی کنید. مریم یه سری تکون داد و روی زمین تف کرد و گفت فکر نمی کردم اینقدر وقیح و بی حیا باشی. من زن عمو تم. چجوری میتونی اینقدر بی حیا باشی؟
دیدی خری؟ تو زن عموم بودی. الان نیستی. ما همین فردا می تونیم بریم صیغه کنیم. حلال و قانونی.
بس کن مسعود بس کن.
پس چی شد گفتی هر کاری بتونی برام انجام میدی؟ مگه من ازت چی خواستم؟ گفتم با من باش. 12 سال به یه مردی که کل عالم ازش متنفر بدون زندگی کردی، 3 سال آخرم که هیچی بینتون نبوده. حالا چی ازت کم میشه چند وقت به من حال بدی؟
من هر شب دارم با فکر سوراخ کون تو میخوابم با فکر کست بیدار میشم. بیا و راه بیا.
واقعا که از سگم کمتری مسعود. چون عین سگ از چشمم افتادی، وای وای وای. تو اینقدر بی حیا بودی؟
باشه نیا. بمون بیرون که تا صبح 10 تا معتاد کارتن خواب پارت کنن لشتم بندازن یه گوشه. من نمیفهمم تو چه مرگته؟ از اینکه از فردا سوئیچ ماشینی که دوست داری دستت باشه، لباسی که دوست داری بپوشی، خونه ی به اون بزرگی در اختیارت باشه، بریزی، بخری، بپاشی، عطر خوب بزنی، تفریح کنی، مسافرت بری، مهسا رو مدرسه خوب بفرستی، آیندشو تضمین کنی بدت میاد؟ دوست داری توی فلاکت بمونی؟ من حرفی ندارم. باشه بیا بریم خونه دیگه هیچ کاریم به کاریت ندارم. یک ماهم بهت وقت میدم، بعد یکماه مهسارم بردار هرجا خواستی برو. ولی بدون تو امشب زیر من نخوابی، فردا مهسا باید زیر 10 تا مرد 70 ساله بخوابه.
این و که گفتم انگار مریم و آتیش زدن، حمله کرد بهم چنگ انداخت به صورتم، اینقدر زد زد زد که کل صورت و لباش من خونی شد. من هرچقدر گفتم گه خوردم، غلط کردم گوش نکرد، روانی شده بود. آخر سر انگشتش رفت توی چشمم و من دیگه مجبور شدم هلش بدم و صورتم و گرفتم، کل صورت و پیرهنم خونی شده بود. من افتادم زمین و دیگه فقط چشمم و گرفتم.
مریم که تازه فهمید چیکار کرده به دست و پا افتاد. سوار ماشین شدم و خودم و به بیمارستان رسوندم و مریم رو هم فرستادم خونه. چشمم ضربه خورده بود و پر خون بود ولی آسیب جدی ندیده بود.
وقتی برگشتم خونه مریم بیدار بود.
تا من و دید دوید اومد گفت بخدا من نمیخواستم اینطوری بشه. هلش دادم عقب و بدون اینکه چیزی بگم رفتم توی اتاق و درب و بستم و خوابیدم. عصر فردا وقتی رسیدم خونه گفتم مریم و مهسا لباس بپوشن، بریم بیرون. مریم با من حرف نمی زد. اما وقتی بردمشون برای خرید، بعدم مهسا رو بردم شهربازی و بعد هم شام خوردیم، کم کم یه تک جمله هایی باهم حرف میزدیم. آخرشب مریم گفت چشمت چطوره.
به تو ربطی نداره.
ببخشید.
اون شب با همین جمله گذشت. فردا همین داستان تکرار شد و این شد روال عادی زندگی. من هر روز ساعت 7 عصر می رسیدم خونه و تا 12 شب بیرون بودیم. کم کم رابطمون بهتر شد بگو بخندا از قبلم بهتر شد. مطمئنم بودم این روزا بهترین روزهای زندگی برای مهسا بود و مریم هم حس دوگانه ای داشت. این روزها لذت هایی رو توی زندگی تجربه می کرد که قبلا هیچ وقت تجربه نکرده بود و از اونور پس ذهنش، اتفاقات اون شب و نگرانی از آینده بود.
اون شب انقدر خندونده بودمش که هر سه تا دل درد گرفته بودیم. مریم بعد اینکه مهسا رفت اتاقش، گفت مسعود وقت داری؟
جان مسعود؟
می خوای در مورد پیشنهاد اون شبت با هم حرف بزنیم؟
گمشو بابا. نه نمی خوام.وحشی.
مسعود مسخره بازی درنیار بیا بشین حرف بزنیم.
الان آرومی، وحشی نمیشی؟ حیوون نمیشی؟
بی شعور این چه طرز حرف زدنه؟
رفتم نشستم کنارش و گفتم جان؟ بگو؟
ببین مسعود من قبول دارم اون شب خیلی تند رفتم. ولی توام میتونستی پیشنهادت رو تمیز تر، محترمانه تر، با ادبیات درست تری توی شرایط بهتری بگی.
خوب. آخرش و بگو خوابم میاد.
آخرش اینکه تو. دقیقا از من چی میخوای؟
کون. کس. حلق.
آدم باش دیگه. من تورو صدا کردم مثل آدم حرف بزنیم. اصلا اگه حال نداری برو بخواب.
خوب مریم جوابت همینه دیگه. صادقانه جواب دادم. ببین مریم جان گذشته از شوخی، من می تونم با هر دختری که دلم بخواد ازدواج کنم. ولی داشتن تو برای من مثل یه رویاست. از وقتی اولین بار با عمو علی دیدمت عاشقت شدم، در تمام این 12 سال عاشقت بودم، هستم، اگرم بذاری بری تا آخر عمر عاشقت می مونم. اما این یه واقعیته. من تورو می خوام که باهات هرجور لذتی رو تجربه کنم. هرچی دیدم، شنیدم، تجسم کردم همه رو. من تو رو برای لذت بردن از زندگی میخوام. من دوست دارم هر شب کست رو دهنت رو کونت رو سر تا پات رو بگام. تورو برای یه سکس ساده نمی خوام. من دوست دارم بعد 10 دقیقه تلمبه زدن توی کونت، وقتی هنوز داغی کونت روی کیرمه همونجوری بکنمش توی حلقت. اینکه این کثیفه، بد بوئه، بدم میاد، نمی خوام و اینا توی کتم نمیره. من می خوام توی همون اولین سالی که صیغه منی، اندازه دو سالی که از سینه مادرت
14 423
زن عمویی که برای گاییده شدن خوب تربیت شد
#زن_عمو
عموم از جوونی با خانوادش مشکل داشت و بعد ازدواجش این مشکلات بیشتر و بیشتر شد و کل خانواده طردش کردن. وقتی که از ساختمان افتاد از کار افتاده شد هم حتی یک نفر بهش سر نزد. تمامی خرج های بیمارستانش رو من دادم و کل این سه سال هر وقت زن عمو مریم کم آورد و نیاز به حمایت داشت، من جمع و جور شون می کردم. من بدتر از همه از عمو علی متنفر بودم، اما مریم انقدر زیبا، دوست داشتنی و دلنشین بود که بخاطر اون دوست داشتم هواشونو داشته باشم. من و مریم سن و سال هم بودیم و مریم فقط 2 سال از من بزرگتر بود، وقتی پیش هم بودیم کلی حرف مشترک با هم داشتیم. عموم بعد از سه سال به رحمت خدا رفت و غریبانه خاکسپاریش انجام شد. همه خانواده مثل مراسم یه غریبه اومدن و رفتن و مریم 32 ساله موند و مهسای 10 ساله. بعد فوت عمو علی، مریم که تنها تر از قبل بود نیازش به حمایت روز به روز بیشتر می شد و منم واقعا بیش از این نمی تونستم براش وقت بزارم.
تا اینکه یه روز ساعت 5 عصر بود موبایلم زنگ خورد دیدم مریمه. صدای داد و بیداد می اومد و مریم گفت سریع خودمو برسونم خونشون. رفتم اونجا دیدم صاحبخونه کارگر آورده دارن وسایل خونه رو میزارن توی کوچه، به هرکسی رسیدن یه دونه زدم و اونام چندتایی ریختن سرم. بد کلی بحث و جدل و زد و خورد، تازه فهمیدم مریم و عمو علی پولی که به اسم اجاره خونه من بهشون میدادم و جای دیگه خرج کردن و 15 ماهه اجاره خونه رو ندادن. صاحبخونه گفت حتی اگه همین الان پول من و بدیم هم من دیگه خونه به شما اجاره نمیدم. زنگ زدم بچه ها نمایشگاه رو بستن و با یه خاور اساس و جمع کردیم و بردیم حیاط خونه من خالی کردیم. مریم و مهسا رم بردم خونه خودم.
شب من عصبانی، مریم ماتم زده و مهسا طفلک هم آروم یه گوشه نشسته بود. یهو من شروع کردم، گفتم اون از اون خدا بیامرز اینم از تو. آدم نبودین شما؟ من نگفتم هرچی کم و کسر دارین بگین؟ من ماهانه اجاره خونه رو ندادم به شما؟
مریم که اشک از چشمام جاری بود گفت به قرآن نمی رسوندیم.
نمی رسیوندین به من می گفتی.
دیگه چقدر به تو می گفتیم؟ بابامون بودی؟ برادرمون بودی؟ پدر بزرگمون بودی؟ سه ساله دیگه بدبختی مارو داری تحمل می کنی، با چه رویی بهت می گفتیم. هی گفتیم ماه بعد اجاره هارو میدیدم، هی میدیم؛ هی میدیم شد این.
زنگ زدم شام آوردن. بعد شام به مهسا گفتم بره بخوابه به مریم هم گفتم. بمونه باهاش کار دارم.
مریم اومد روی مبل یک نفره کنار من نشست. این لحظه تاریخی بود در زندگیم. فرصتی بود که به آرزوی 12 ساله ای که اولین بار مریم رو دیده بودم و حسرت داشتن همچین زنی رو هر شب توی سرم می پروروندم برسم.
گفتم ببین مریم، خودت میدونی عمو علی منفور کل طایفه بود، همونجوری که تو خودتم ازش متنفر بودی، منم بودم. خودتم می دونی که من این سه سال رو بخاطر تو همه جوره حمایتتون کردم. ولی دیگه عملا نسبتی بین من و تو نیست. اگر من دارم از پولم از وقتم از زندگیم برای تو خرج میکنم، انتظار دارم یه جا جبران کنی. اگه لطفه اگه دوست داشته هر چیه باید دو طرفه باشه.
قربونت برم من چه کاری مگه از دستم برمیاد برای تو بکنم. تو خدارو شکر هرچی بخوای توی زندگی داری، یه زن خوب میخوای که اونم هروقت بهت میگم، میگی زوده. من چیکار مگه میتونم برای تو بکنم؟ بخدا اگه بخاطر مهسا نبود خودم و عموتو یه جا خیلی وقت پیش آتیش میزنم از این خفت و خواری در بیایم. من خودمم اینقدر که وبال گردن تو بودم خسته شدم.
تو اتفاقا میتونی جبران کنی. ولی نمیخوای. مطمئنم نمی خوای؟
من؟ بخدا تو هرکاری از من بخوای انجام میدم، خودت میدونی من دیگه جز تو و مهسا کسی رو توی این دنیا ندارم.
هرچی بخوام انجام میدی؟
آره بخدا، بگو.
همه وجودم رو آتش شهوت گرفته بود. با صدای مردد گفتم پاشو برو توی اتاق لخت شو امشب باهم باشیم.
تا این و گفتم مریم 10 ثانیه مکث کرد، حالت صورتش برگشت و یه سیلی محکم زد بیخ گوشم و دوید رفت توی اتاق، 2 دقیقه بعد لباس پوشیده در حالی که داشت مهسارو کشون کشون دنبالش می کشید و هرچی از دهنش در می اومد آروم و با صورت گریون نثار من می کرد رفت سمت در خروجی.
دویدم رفتم جلوی در رو گرفتم و گفتم کجا میری؟
به تو … ربطی نداره.
برو بیرون ببین چه بلایی سر خودت و بچت میارن تا صبح. می خوای بری برو ولی مهسارو نمیذارم ببری. هرکاری کرد مهسا رو نذاشتم ببره و خودش تنهایی رفت.
مهسا رو که از ترس مثل گچ سفید شده بود آروم کردم و گفتم بره بخوابه و خودم دویدم دنبال مریم.
رفتم دیدم تا سر کوچه رفته و چون جایی نداره بره تکیه داده به دیوار و دو دستی صورت رو گرفته و داره گریه میکنه. رفتم دستش و گرفتم و گفتم بیا بریم خونه. دستشو سریع کشید و گفت برو گم شو. من تورو یه جور دیگه شناخته بودم، نمی دونستم تو دنبال چیز دیگه ای هستی.
خره! چه مرگته؟ یه کس و کون دست د
14 423
عا دلم خنک شد برگشتم خونه …زهره گریه کنان اومد استقبالم و مرتب می گفت چرا طلاقم میدی …انگار بو برده بود دو کلیپ رو بهش نشون دادم و گفتم …
ببین خوب …اون دوتا نامرد رو که قطعا خوب اون دو بچه کونیو میشناسیش و…به سزای کاری که با من کردند …رسیدند ببین کون کریس نامرد و بهنام رو که خونی شده چطور توسط چهار نفر گاییده و پاره شدند حالا فهمیدی چرا طلاقت میدم میدونی زهره تو حتی ارزش کتک خوردن هم نداری و میتونستم جونتو بگیرم اما حیفه به خاطر موجود کثیفی مثل تو برم زندان و حق با کاوه بود که ابتدا که تو رو دید ازت خوشش نیومد و فهمید فاحشه و منحرف هستی …
بعد از مدتی زهره مهریه شو هم بخشید و ازش جدا شدم و دادگاه حق نگه داری بچه هامو بهم داد و خلاصه کاوه هم قولشو عملی کرد و سروه …یک زن مطلقه ۲۵ ساله …متولد سلیمانیه رو بهم معرفی کرد و عقدش کردم …و زندگی شیرین و خوبی باهم داریم …و سلام …در ضمن حالا چطور شد این داستان واقعی تلخ مو اینجا نوشتم
…راستش مدتی بود گاها داستان های شهوانی دنبال می کردم و سبب آشنایی من با شهوانی …فقط شاگردم بود که میدیدم گاها میبینه …وخواستم بنویسم …موفق باشی …اگه فش و دشنام هم دادی مشکلی نیس تف بالا سره و اما چاکر اون خواننده های مودب و با مرام هم هستم که اهل فش و دشنام نیستن .
پایان
فـیـلـمـڪده 👈 @Donyaye_Kliip
حقایق ترسناک 👈 @Haghayegh_tarsnaak
فیلترشکن و پروکسی قوی 👈 @Proxy_iMT
داســتــانـڪده 👈 @DastanKade_2021
14 423
حالیکه زهره راهی برای خروج از این شرایط سخت نداشت …حالا دو کیره داشت جرر میخورد و کریس سینه هاشو می چلوند و کونشو می گایید و بهنام هم کوسشو و لپ های کونشو چنگ میزد …هردوشون از فرط شهوت و لذت نعره و می خندیدند و زهره هم شاکی و به حالت ناراحت توم با شهوت بهشون سرویس می داد نزدیک ۲۵ دقیقه از تایم فیلم می گذشت و به همین مدل زهره گاییده میشد زهره به بهنام فش میداد و می گفت قرار نبود …خیلی نامردی…نمیبخشمت وووو که اول بهنام آب کیرش اومد و دودقیقه ای بعدش کریس ابشو در کون زهره ریخت و هر سه شون رو تخت سویت افتادند زهره نای بلند شدن نداشت و گریه می کرد …بهنام بلند شد و رفت یک بنگ مواد کشید و ته شو به کریس داد و باز سراغ زنم رفتن و این بار بهنام دراز کش …زهره رو از پشت به روی خودش آورد وکیرشو در کونش فرو کرد و کریس عین فیلم های پورن روی زهره اومد و کوسشو می گایید بعد از چند دقیقه جاشون رو عوض کردند و دقایقی چند این مدلی زهره رو ترتیب دادند کاوه حرفه ای فیلم رو گرفته بود اگر که یک فیلم پورن واقعی رو میدیدم این بار آب کیراشون رو به نوبت و به زور در دهن زنم خالی کردند و مجبورش کردند که همشو قورت بده …چشای گریان و اشک زده زهره رو میدیدم که بزور وادار میشد آب کیر دونفر حروم لقمه رو بخوره …بهنام و کریس زهره رو به زور به زیر دوش بردند ودر حالیکه سایه شون رو میدیدم
ودستمالیش میکردند برای لحظاتی دیدم بینشون باز قرار گرفته و ایستاده زیر دوش از جلو و عقب گاییده میشه سایه لیف رو هم دستشون می دیدم زهره فریاد بلند میزد و بهشون التماس میکرد ولش کنن اما بی فایده بود برای لحظاتی فیلم تاریک شد یک دقیقه که گذشت باز تصویر اومد و دیدم زهره رو کول بهنام هست و کریس از پشت کون و سوراخشو انگولک و دستمالی میکنه بازم به تخت و خواب برگشتن …زهره خسته و گریان باز التماس می کرد ولش کنن …
کریس با لهجه انگلیسی و با خنده خاصش انگار از بهنام میخواست به خواسته اش اهمیت نده و کیرش سیخ شده و همچنان کون زنمو میخواست و همین اتفاق هم افتاد و دمر زنمو خوابوند و کیرشو یک ضرب در کون زنم جا داد و بهش تلمبه میزد و دستاشو پیروزمندانه بلند کرده بود و رو لب ترانه خارجی می گفت ودر واقع در حالیکه کون زهره منو می کرد …با ریتم خاصی میرقصید…بهنام هم به این صحنه بی ادبانه می خندید و با هم خارجی حرف میزدند از حرفاشون پیدا بود که جملات مودبانه ای نمی گفتن و در همین لحظه زهره از کوره در رفت و به بهنام فش میداد و می گفت خیلی بی شرف هستی …کثافت …اشتباه کردم باز بهت اعتماد کردم بهنام نزدیکش شد و موهاشو کشید و بهش یک سیلی زد و بعدش وادارش کرد براش ساک بزنه و با همین ریتم باز دیدم زهره حس شهوت بهش دست داد و مقاومت نشون نمی داد …کریس به نوبت کوس و کون زنمو همچنان می گایید و بهنام دهن زنمو …فیلم به دقیقه آخرش رسیده بود و و زهره خوشحال نشون میداد و در آخرین ثانیه های فیلم دیدم کریس ابشو در کوس زنم ریخته بود و پیروز مندانه هورا می کشید و آخرین تصویر هم با لب خوری و بوسه کریس و زنم نقش گرفت و فیلم کات شد
حال خوبی نداشتم و اومدم بیرون از خونه و ساعت از نیمه شب گذشته بود …دلم میخواست برم بکشمش زهره رو با دستای خودم خفه کنم اما به کاوه قول شرف داده بودم یک آب معدنی دستم بود محتویات ابشو رو سرم خالی کردم اون شب فقط راه میرفتم و تا صبح خیلی فکر کردم و نتیجه فکرم شد…زنمو طلاق بدم …صبح زود از خونه بیرون اومدم و رفتم دادگاه و درخواست طلاق دادم و فلاش رو هم به عنوان دلیل و مدرک پیوست کردم …میخواستم برای زهره یک سوپرایز تلخ تدارک ببینم…اصلا بهش نگفتم که به خیالش فکر کنه و بگه …بله …شوهرم رحیم اونقدر احمق و کودن و ساده بود باز بهش خیانت کردم و به عشقم بهنام و برادر زنش …کریس …کوس وکون دادم و هیشکی نفهمید…و حالا منتظر بودم وقتی که درخواست و شکایت دادگاه رو دید قیافه شو ببینم …هفته بعد نامه دادگاه به دست زهره رسید و ناگفته نمونه اون هفته بارها دل سیر از کوس وکون کردمش
در مغازه بودم که هراسان بهم زنگ زد و گفت رحیم این برگه چیه …میخوای طلاقم بدی …آخه چرا مگه چیکار کردم ؟
تماس قطع کردم ولی باز تماس گرفت …میخواستم زجر و ناراحتیش بیشتر کنم الان نوبت من بود که ببینم تاوان خیانت شو .
کاوه بهترین خبر رو به من داد .امروز روز خاصی برای من شده بود هم زجر و ناراحتی زهره رو میدیدم و هم کاوه بهم خبر داد همون روزی که تو به ایران برگشتی برای بهنام و کریس برنامه. ریختم و چهار نفر نره غول و لات و عرب و کیر کلفت رو سراغشون فرستادم و در یک کلبه دنج و خلوت تا دلت بخواد …و بیرحمانه بهشون تجاوز کردند و حتی کتک خوردند و ازشون هم فیلم گرفتند و خلاصه نذاشتم سالم از کردستان برن…دو کلیپ رو برام فرستاد و وقتیکه نگاشون کردم واق
14 423
شم نمی اومد و یادته چند بار ازم خواستی مهمونت باشم ولی ترجیح دادم نیام و در هتل بمونم من با خیلی ها رابطه داشتم و خیلی دختر و زن رو گاییدم و هر زنی رو ببینم میدونم جنسش خرابه یا نیست و زهره رو که اول بار دیدم به چشمم خوب نیومد و میدونستم زن پاکی نداری ولی خب هیچی بهت نگفتم چون ازش بچه داری و مادر بچه هاته…بهنام دستای زنتو گرفته بود و بهش اصرار می کرد و زنت مقاومت نشون میداد حرفاشون رو نمی شنیدم ولی میدیدم اون بیشرف زنتو دست مالی میکنه و داشت کوسشو میمالوند انگار زهره مقاومتش کم شده بود و خودشو یه جورایی رو بهنام ول کرده بود بهنام بلندش کرد و بردش داخل سوئیت و من خواستم برم جلو تر که دیدم بهنام از سویت بیرون اومد و دو سوت کشید و یهو دیدم رفیقش که خارجیه …همون پسر خارجی خوشگل…از پشت درختی اومد بیرون و خودشو نشون داد و چدن نزدیک تر شده بودم میشنیدم چیا میگن …انگلیسی هم بلد هستم
بهنام می گفت
کریس هنوز بهش نگفتم دونفریم…خیال می کنه فقط منم …ده دقیقه دیگه بیا داخل و
کریس گفت…اوکی
امشب برای اولین بار یک زن ایرانی رو میکنم خیلی هیجان زده ام
بهنام علامت اوکی به کریس داد و گفت من رفتم .فقط…ده دقیقه تحمل کن
این عین حرفایی بود که من میشنیدم
یک ربعی گذشت و بهنام اومد کریس رو با خودش داخل سوئیت کرد و من فرصت شد جلو تر برم و دستگیره سوئیت رو فشار دادم خوشبختانه بسته نشده بود و کریس از شدت شوق و شاید خوشحالیش فراموش کرده بود در رو از داخل ببنده و این اتفاق خواست خدا بود که من داخل بشم و گوشه ای کمین کنم و ازشون فیلم کثیف بگیرم …فقط رحیم یادت باشه بهم قول دادی کاری دست خودت ندی و فیلم رو بهت میدم خودت ببین و بهم گوش کن که چی میگم اصلا هیچی به زنت نگو و به روش نیار و برگشتی شهرت…دوراه فقط داری یا زنتو نگه میداری و باهاش ادامه میدی که بعید میدونم چون بی شرف نیستی و میشناسمت و راه دومت اینه که طلاقش بدی و با مدرک و فیلم خیانتی که ازش داریم …میتونی در دادگاه محکومش کنی و حتی مهریه رو هم بهش ندی …نگران بچه هات هم نباش
بهتره.مادرجنده و فاحشه و خائن نداشته باشن و برات همین شهر بهترین زن سراغ دارم …زن خوشگل و پاک و سالم
آخه کاوه مگه میشه تحمل نکنم و بیخیال و ساکت بمونم تا شهرم …نه نه.خونشو همین جا میریزم و خلاص …
رحیم …جوش نیار و منطقی باش …حیف تو نیست به خاطر یک زن خائن و فاحشه بری پشت میله های زندان و بچههات بی پدر بشن …ارزش نداره خونشو بریزی …همون کاری که گفتم …بکن …
فلاش خیانت زهره رو بهم داد و گفت من جای تو باشم نگاه فلاش نمیکنم وقتی که برگشتم و در خونه میبینمش و بعدش دیگه همونی که گفتم اجراش کن …الان فیلم رو نبین …فهمیدی …
زهره و خانمش از خیابون برگشتن نگاه زنم کردم
آه خدای من زیباتر از همیشه شده بود ولی ازش نفرت زیادی گرفته بودم بچه هام خوشحال و بیخیال به مادرشون نگاه می کردند و من از درون آتشفشان خشم داشتم …باید تحمل میکردم کاوه منو با خودش به بیرون برد و در یک کافه باهاش مشروب خوردم و و مشروب کمکم کرد بهتر خودمو کنترل کنم صبح روز بعد به ایران و شهرم برگشتیم در طول راه یک کلمه هم حرف نزدم و زهره انگار متوجه شده بود و دلواپس و نگران زده
.ساکت بود و فقط بچه هام حرف میزدند دلم به حالشون می سوخت که تا چند روز دیگه مادری کنارشون نخواهد بود تصمیم خودم رو گرفته بودم …باید زهره رو طلاق ش میدادم …زندگی با زهره برای من تموم شده بود …
وقتی که همه خوابیدند سراغ فلاش رفتم و فیلم رو باز کردم در تایم یک ساعت و هفت دقیقه که آنچه می دیدم ابتدا مقاومت زهره بود و بهنام شلوار بسیار خوشگل لیمویی شو که تا زانوهاش آورد پایین کیرشو از جلو رو انتهاروناش و زیر کوسش و در حالیکه جفت پاشو بهم کیپ کرده بود به ش تلمبه میزد این مدلی تا حالا ندیده بودم و از بالا سینه هاش،و لباشو زیر گردن زنمو می بوسید و دست میکشید بی شرف نامرد خوب بلد بود زنمو به اوج شهوت و تسلیم برسونه. در همین لحظات کریس از دستشویی لخت بیرون اومد و کیر سفید و کلفتشو در حالیکه سیخ شده در دست داشت و از پشت به زهره نزدیک شد هنوز زنم متوجه کریس نشده بود بهنام و کریس بهم اشاره ای کردند و یک دستشو خوب و محکم به دور کمر زنم حلقه کرد و دست دیگه شو از کنار به لپ های کون زنم برد و از سوراخ کونش بازش کرد و به کریس چشمک زد و کریس اومد کیرشو تنظیم سوراخ کون زنم کرد.با تکیه گاهی،که از پشت بهنام گرفته بود یکباره و بدونه تاخیر کیرشو در سوراخ زنم فشار داد و یهو زهره جیغ کشید و گفت تو کی هستی نه نه …ولی ابزاری برای مقاومت و جلوگیری از این تجاوز به کونش نداشت و اندامش بین بهنام از جلو و کریس از عقب گیر کرده بود و در همین لحظات متوجه کیر بهنام شدم که تلاش می کرد کیرشو در کوس زهره جا بده و با تلاش زیادی موفق هم شد در
14 423
ته مثبت این اتفاق بسیار تلخ …بهونه ای شد که کون زهره رو صاحب بشم اینم بگم سوراخ کونش کیفیت خوبی داشت و گشادی درش احساس نمی کردم و براستی ازش لذت میبردم چند سال از این اتفاق تلخ می گزشت و کسب وکار رونق گرفته بود و مغازه بغل دستمو حتی خریده بودم و لوازم خانگی زده بودموبا رفیق خوبی هم آشنا شده بودم که بچه کردستان عراق و کاوه اسمش بود و برام جنس خانگی میفرستاد و فروش و درآمد خوبی گرفته بودم کاوه دوبار به خونه ام اومده بود و خیلی نمی موند و با وجود اینکه خیلی بهش اصرار می کردم اما در هتل میپوند و میگفت تو زن داری و در هتل راحت ترم …خلاصه بگم ابن جور تصور میکردم که کاوه خیلی تعصبی بود وکاوه هم منو به خونه و شهرش دعوت کرد ولی مجردی نمی خواستم برم اون ور مرز و پسرم و دخترم که به سن رشد رسیده بودند هم مشتاق بودند که کردستان عراق رو ببیند و زهره هم تمایل به این سفر داشت تا اینکه اتفاقی افتاد و بردیا برادر بهنام که در اون ور مرز زندگی می کرد در صدد ازدواج بود و تدارک وسیعی برای این مراسم هم گرفته بود و خونواده شو و ما رو هم دعوت کرده بود …بردیا پسر خوبی بود و مثل بهنام نبود و قبولش داشتم و بد ندیدم که این دعوت به عروسی رو قبول کنم بالاخره به دعوت کاوه هم می رسیدم…و به سلیمانیه عراق رفتیم …اتفاقا کاوه هم به عروسی دعوت شده بود…مراسم در سه شب انجام میشد و شب اول که عقد کنان شد و از اینکه بچه هام خوشحال و بهشون خوش میگذشت منم راضی بودم و زهره هم خوشحال بود و تلاش میکرد در کنارم بیشتر باشه و خیالمون از هم راحت باشه …در عروسی بردیا مشروبات سرو میشد و اکثرا مست میشدند و خب منم با کاوه دم خور میشدم ولی زهره رو تحت نظر داشتم…
وجدانا ازش خطا و حرکت اشتباهی نمیدیدم هرچند خیلی تو چشم بود بالاخره هنوز زیبا و خوش اندام بود مخصوصا کونش هر چشمی رو به خودش می گرفت شب دوم …رسیده بود و مهمون های تازه ای هم حًضور داشتند که از دیدن یک نفر براستی حالم گرفته شد…
بهنام خودشو از اروپا به این مراسم رسونده بود و تنها نیومده بلکه با زن خارجیش و برادر زنش که یک پسر خوشگل خارجی و خوش قدوبالا …و این اتفاق برام حساسیت ایجاد کرد …و حواسمو به زنم بیشتر کردم …زهره متوجه شده بود و محتاط تر شده بود شب دوم جمعیت بیشتر شده بود و مهمون هایی که از گوشه و کنار و شهرهای مختلف اومده بودند در باغ و تالار باید می موندند و به خاطر کمبود اتاق و جا مقرر شد که خانما در یک سالن و آقایون هم در سالن دیگه بخوابند و این کار باعث شد که زهره رو وقت خواب تحت نظر نداشته باشم اون شب خوابم بهم ریخته بود و بارها میرفتم و زنمو دید میزدم که ببینم هست و خوابیده یا غیبش نزده و خلاصه شب دوم بدونه مشکلی گذشت و شب سوم که آخرین شب مراسم بود فرا رسید تقریبا خیالم راحت شده که زهره حرکت اشتباهی ازش سر نمیزنه و در دقایقی که بودم کاملا تحت نظرش داشتم وقت خواب فرا رسیده بود و مثل شب قبل خانوما و آقایون سوا از هم شدند و ساعت اول چند بار رفتم زهره رو بازدید کردم و دیدم خوابیده و دیگه خیالم راحت شده بود و خواب هم بهم فشار آورده بود چون شب قبلش خوب نخوابیده بودم و بخواب رفتم …
صبح بیدار شدیم و مراسم تموم شد و به خونه کاوه رفتیم کاوه ناراحت و بهم ریخته نشون می داد و ساکت بود و چند بار تو ماشینی که سوارمون کرده بود بهش تلنگر زدم و بهش گفتم چته کاوه…جواب داد خسته ام چیزی نیست …خلاصه رسیدیم خونه اش و مستقر شدیم و زهره با زنش که خانم محترم و مودبی بود آشنا شد قرار شد برای خرید به خیابون و بازار برند و با کاوه که تنها شدم …گفتم بهش
چته رفیق از چی ناراحتی
اگه مهمونت شدیم و ناراحت هستی …میریم و هیچ گله ای ازت هم ندارم
آهی کشید و گفت تو جون بخواه …باور کن پیش مرگت میشم و تاج سرم هستی اما
گفتم اما چی رفیق؟
گفت بیخیال …بابا .
اصرار کردم و گفتم نگی چرا ناراحتی …خونه تو ترک می کنم
گفت باشه میگم اما به شرطی که آنچه ازت میخوام بدونه چون وچرا قبول کنی
گفتم قول شرف میدم…
سیگاری روشن کرد و بهش پک زد و گفت
دیشب طبق عادتم بیدار شدم که سیگاری بکشم و رفتمبیرون از تالار و داشتم پک اولو میزدم دیدم زنت زهره خانم یواشکی اومد بیرون و به اطرافش نگاه کرد و خوشبختانه منو ندید و کفش پاش کرد و پاورچین وار از تالار دور شد منم کنجکاو شدم راستش بلند شدم و دنبالش رفتم …اون میرفت پشت استخرو به طرف سویت نگهبان باغ میرفت …خواستم برگردم و بیام بیدارت کنم ولی پشیمون شدم چون تو آستانه تحملت زیاد نیست و خوبیت نداشت و آبروریزی میکردی و برای خودت خوب نبود و نزدیک سویت بهنام رو دیدم که خودت به من معرفیش کرده بودی و گفتی ازش خوشم نمیاد بهنام زنتو بغل کرد و اونو بوسید ومن فوری فهمیدم چرا ازش خوشت نمیومد …راستش رو بخوای رحیم…
من از اولش هم از زنت خو
14 423
میرم الان برمیگردم میخواستم برگردم پیش خواهرم و حتی چند گام هم رفتم اما یهو برگشت و با خودش دو نوشیدنی آورد و بهم خوراند کمی تلخ بود خوردم حس داغی و عجیبی ازش گرفتم اختیار از دستم تقریبا خارج شده بود اما بازم میشد بگم میتونستم باهاش نرم ولی رفتم و منو با خودش به آشپز خونه ای برد که درش بسته بود و کلیدش رو داشت و فوری بازش کرد و منو با خودش به انبار پشت آشپزخونه که بهم راه داشت برد…و درو از داخل قفل کرد و اونجا تنها شدیم به ساعتم نگاه کردم ساعت ۹و ده دقیقه شب بود .و وقتی که منو ول کرد و در آشپز خونه رو برام باز کرد ساعت ده و پنج دقیقه بود
یعنی ۵۵ دقیقه باهات چیکار کرد زهره …راستشو بگو
اه اه رحیم منو ببخش …مثل سگ پشیمونم و مدتهاست …از خودم متنفر هستم که چرا باهاش موندم و مقاومتی نکردم
ادامه بده چه غلطی باهات کرد نکنه بهش کون هم دادی ها ها …زهره بگو …
ارره ارره …بهش کون دادم دو بار …گذاشت کونم و دو بار هم از جلو …اون شب بهنام شده بود بک قهرمان سکس …و سیر نمیشد…
تو که بهم کون نمی دادی یادته اون شب که برق نبود و کونت گذاشتم و تو نذاشتی و زدی تو ذوقم و به شوهرت که کونت حلالشه …کون ندادی ولی اون شب لعنتی دوبار به بهنام کون دادی و مانعش نشدی …
اررره اررره …بهنام بزور کونمو کرد و به حالت زور و تجاوز …نمی تونستم مانعش بشم زورش زیاد بود و بار اولش خیلی زود آبش اومد و ولم کرد و کمی باهام عشق بازی کرد و بعدش بزور ساک براش زدم و باز هوس کونمو کرد و ازش فرار کردم و تو انبار دنبالم کرد بارها از دستش فرار کردم اما باز اسیرم کرد و کونمو باز کرد و آبشو هم تو ریخت …بعدش برام از آشپز خانه خوراکی و نوشیدنی آورد و خوب که سیر شدیم اومد سراغ کوسم و به انواع مدل منو کرد و بار چهارم به نوبت کوس و کونم رو می کرد خیلی ادامه داد و آبش نمی اومد دو بار حتی براش ساک زدم و کیرشو بین سینه هام حتی گرفت و بالاخره بار چهارم آبش اومد و ولم کرد
ابشو کجات ریخت …
هر چهاربارش تو ریخت
.دو بار اول در کونم و دو بار بعدی در کوسم .
خوبه مبارک باشه
داشتم از شدت خشم منفجر میشدم اما بیرون از مغازه مردم تردد می کردند و آبرو و شرفم در میون بود ریموت رو زدم و بهش گفتم برو خونه …گم شو …
حین رفتن بهم گفت
منو بخشیدی رحیم …دوست دارم رحیم …به خاطر بچه هامون و عشقی که از گذشته بهم داشتیم…منو ببخش
.از شدت ناراحتی و خشم …دستام میلرزید و اشک از چشام اومد …من گریه میکردم برای اولین بار …لابد تصور می کنی این چه مدل رقصی بود که بهنام دست زنمو از دست خواهرش قاپیده بود و با کف دستش و سینه اش ور میرفت باید یادآوری کنم من ساکن یکی از شهرهای غرب ایران و کرد هستم و در رقص کردی …دسته جمعی زن و مرد و معمولا یک در میان دست همو میگیرن و با ریتم موسیقی میرقصن…بارها تصور اینکه نزدیک یک ساعت بهنام زنمو اسیر خودش کرده بود و به ناموسم هر کاری دلش خواست کرده بود …منو به شدت آزار میداد …هوا تاریک شده بود و زهره به گوشیم زنگ میزد جوابشو دادم و با گریه و التماس ازم میخواست برگردم خونه و میگفت از وقتی که برگشتم
.کارم شده گریه و زاری …
یهو بهش گفتم لباس تنت کن و با بچه هام برو خونه بابات …منم اونجا میام
ترسیده و بسیار نگران گفت یعنی منو از خونه مون بیرون می کنی ؟
جوابشو ندادم و گفتم همینی که شنیدی من تا یک ساعت دیگه خونه بابات خواهم بود
وقتیکه به خونه پدر زنم رسیدم زهره و بچه هام هم بودند ونگران منو نگاه میکرد به باباش و مادر زنم سلام کردم و کمی که نشستم به زهره اشاره ای کردم که به اتاق خواب باباش و مادرش بره …تصمیم عجیبی گرفته بودم …با زهره رفتیم اتاق خوابشون …و درو بستم و زهره رو رو تخت هول دادم و معطل نکردم و خلاصه بگم مانتو و شلوارشو از پاش دراوردم و دهنشو با شورتش بستم که نتونه فریاد و هوار بکشه و کون زنمو برای اولین بار ودلبخواه خودم رو تخت بابا و مادر جونش گاییدم …زهره دست و پا میزد و ملافه تخت رو چنگ میزد و حسابی گونش جررر خورده بود …کیرم اندکی خونی شده بود اما اعتنا نکردم و تا ته گاییدن کونش ادامه دادم و آبمو توش ریختم و از روش بلند شدم و به چشای هم که نگاه کردیم…دیدم چشاش خیس شده و از شدت درد کونی که بهم داده بود حالش نرمال نبود اما من بیشتر ناراحت بودم و تحمل نکردم و بهش برای اولین بار یک سیلی زدم و افتاد رو تخت و به گریه افتاد و بهش گفتم …از این لحظه تا روزی که نفس میکشم انقدر از کون میکنمت که جونت دربیاد …کثافت …به خاطر بچه هام مجبورم کوتاه بیام و میزارم در خونه ام بمونی ولی وای به حالت اگه خطا و حرکت اشتباهی ازت ببینم …و خلاصه بگم از اون شب زهره مطیع تر و سربه زیر تر شده بود و بیشتر بهم توجه و محبت میکرد و هرشب کونشو میگاییدم ولی فراموش کردن تجاوز و سکس و خیانت زنم …واقعا سخت بود اما تنها نک
14 423
وسی بهمن چی بوده و یا برمسراغ بیتا و از اون بشنوم …خیلی فکر کردم و بالاخره تصمیم گرفتم به بیتا زنگ بزنم …بیتا و زهره باهم اختلافات و رقابتی خاص داشتند و اغلب اوقات سرکوچه ترین چیزی بهم میپریدند و ترجیح دادم از طریق بیتا به کشف این ماجرا برسم …حدس میزدم اگه از زهره می پرسیدم ماست مالیش می کرد و واقعیت رو نمی گفت …
به بیتا زنگ زدم و گفتم کارت دارم جواب داد اتفاقا بیرونم و کاری ندارم میاممغازه می بینمت .بیتا از شوهر اولش طلاق گرفته بود و خواستگار هم داشت و وقتیکه اومد آرایش کرده وارد مغازه شد و نشست و من در مغازه رو بستم و یهو گفت …واه آقا رحیم چرا درو بستی؟
گفتم حرفی که باهات دارم خصوصیه و نمیخوام مزاحم داشته باشم
و آنچه که شنیده بودم براش گفتم و ازش واقعیت رو خواستم
یهو رنگش قرمز شد و گفت یعنی تو شنیدی اون حرفای زهره رو ؟
گفتم آره…بیتا …حقیقتو ازت میخوام …حالم خوب نیست
گفت بهم قول بده …زندگیتو بهم نزنی چون دو بچه از زهره داری .قول میدی
گفتم نمیتونم قول بدم ولی تلاشمو میکنم فقط بگو
گفت خب حالا اینجوری شد منم نمی تونم آنچه میدونم بهت بگم بهتره بری از زنت بپرسی
گفتم بیتا میخوام تو بگی …زهره میزنه زیرش و منکر همه چی میشه میشناسیش. اون بلده خوب خودشو نجات بده
ببین آقا رحیم بهش،که گفتی فقط کافیه اینو بگی …دیگه آنچه شده و کرده و اتفاق افتاده رو بهت میگه …بگو ماجرای انباری پشت آشپزخانه رو که کلیدش رو بهنام از آشپز چی گرفته بود رو هم میدونم اون وقت نمیتونه زیرش بزنه
و اینو گفت و رفت
و من فکر کردم بهتره زهره رو به مغازه بیارم و در خونه جلو بچه هام مطرحش نکنم و فوری به زهره زنگ زدم و بهش گفتم بیا مغازه …
گاها برای خریدو کادو و کالایی که میخواستم براش بخرم ازش می خواستم به مغازه بیاد و اونم گفت رحیم میخوای برام خرید کنی،
گفتم آره. باهات کار دیگه هم دارم
زهره با آرایش ملایم و خوبش اومد. به اندامش نگاه کردم …هنوز دلربا و خوشگل مونده بود و در درونم هنوز دوسش داشتم اما …
ازش خشمگین و ناراحت بودم
نشست و در مغازه رو بستم و حتی ریموت بیرون رو هم زدم که خیالم راحت باشه و آنچه که ازش شنیده بودم رو براش گفتم و
زهره ترسیده و بسیار نگران وهول زده بهم خیره شده بود …دلم به حالش میسوخت و یهو به گریه افتاد و هق هق اشک میریخت…
بهش گفتم حقیقت رو بگو دارم از نگرانی و خشمم منفجر میشم حرف بزن چی شد و چیکار کردی و اشتباهت چی بود و بهنام رو چطور به آرزوش رسوندی
گفت چطور دونستی از انبار و کلید آشپزخونه …من که ازش حرفی نزده بودم
داد زدم و گفتم لازم نیست بدونی فقط حرف بزن
باشه اگه بگم قول میدی منو نزنی و طلاقم ندی من عاشقتم و زندگی وبچه هامو دوس دارم …قول بده …قول بده .رحیم
بگو باشه …قول شرف
و گفت …بهنام منو میخواست و حتی ازم خواستگاری هم کرد اما اون مرد رویاهایم نبود هرچند هم بازی و با همبزرگ شده بودیم وخب تو ازم واقعیت میخوای باید بگم بهش تمایلاتی داشتم اما قسممی خورم وقتی که تو رو دیدم بیشتر تو رو می خواستم بهنام بعد از عروسی گاها بهم زنگ میزد و احوالم رو میپرسیدی هربار ازگله می کرد و هر بار که قهر می کردم بیشتر تماس می گرفت و حتی چند بار ازم میخواست باهاش به خیابون و پارک برم اما باور کن قبول نمی کردم تا اینکه اون شب
.
شب عروسی بهمن …که قهر کرده بودم و تو کنارم نبودی …رسید …من نمیخواستم اون عروسی حضور داشته باشم خدا شاهده حقیقت رو میگم و حتی خودمو به بیماری زدم اما اصرار خاله ام و بیتا و بهمن باعث شد برم عروسی بهمن
در عروسی دائما خودمو کنار خواهرم می گرفتم که بهنام و یه سری پسرای جلف نیان سراغم ولی بهنام زرنگ بود و موقع رقص دسته جمعی اومد خودشو کنارم رسوند و دستمو که به خواهرم گرفته بودم رو به خودش آورد و کنارم به رقص مشغول شد
خب بعدش چی شد
رحیم خواهش می کنم عصبی نشو و اگه میشه منو ببخش و دیگه بزار ادامه ندم
نمیشه بگو هر چی اتفاق افتاد و آنچه که خودت و اون بهنام نامرد کرد رو بگو
قول بده آروم باشی
باشه باشه زهره قول میدم
خب بهنام حین رقص بازوشو به سینه ام می زد و عمدا هم این کارو می کرد و کف دستمو انگولک هم می کرد و راستش منو به خنده میآورد و بهتره بگم حس عجیبی بهم میداد این دو کارش منو کمی منقلب کرده بود …بیخ گوشم بهم گفت …عاشقتم زهره …تو چرا رحیم رو بجای من انتخاب کردی …میدونم رحیم رو دوست نداری و منو میخوای …اون تنهات گذاشته و معلومنیس الان با کدوم جنده داره حال و عشق می کنه …بهنام داشت مخمو میزد و همچنان سینه راستم و کف دستمو انگولک می کرد و توان دفاع از تو و خودمو نداشتم …رقص تموم شد اونوقت متوجه شدم که حالم خوب نیست…بهنام موفق شده بود منو به خوبی تحریک کنه و در همهمه و شلوغی عروسی منو با خودش همراه کرد و گوشه دنجی آورد و گفت تکون نخور
14 423
روایتی از یک خیانت
#همسر #خیانت
رحیم هستم ۵۱ ساله و همسرم زهره ۴۲ سالشه از زندگی مشترک ۲۳ ساله مون صاحب یک پسر و یک دختر هستیم از اسم بچه هام صرف نظر می کنم چون ربطی به این خاطره واقعیم ندارند روزی که زهره رو انتخاب کردم برای اولین بار عشق رو احساس کردم در حالی که در کتاب ها و گفته های این و اون و همه جا …حرف از عشق میزدند…خنده بهم دست میداد و مسخره میکردم …زهره دختر کشیده و زیبا و با اندام متناسب و کمر باریک و باسن برجسته اش که کافی بود فقط یک مانتو چسب و بدن نما تنش کنه …که چشای هر بیننده رو به خودش بگیره اما در پوشیدن خدا وکیلی رعایت میکرد و منم همینو میخواستم در سکس براش کم نمیزاشتم و بخوبی می کردمش و رضایت رو ازش می دیدم آنچه که گاها باعث کشمکش و جر و بحث در زندگیمون میفتاد فقط ناشی از دخالت های دو خواهرم بود که حس می کردم به زهره و خوشبختی که داشتیم …رشک و حسادت می بردند و همین باعث شد چند بار زهره به حالت قهر به خونه باباش بره و هر بار با پادرمیانی بابام و پدر زهره و عموم …به خونه برگردد و شبی که هم بر می گشت حسابی میکردمش و خواب شبشو با گاییدن کوسش بهم میزدم …از کوس تنگش سیر نمیشدم…اما بهم کون میداد و منم با وجود اینکه تشنه سوراخ کونش بودم …کوتاه میومدم ولی یادمه یک شب که برق نداشتیم و هوس کردنشو کرده بودم دمر خوابوندمش و رو کونش افتاده بودم وداشتم به کوسش تلمبه میزدم که اتفاقی خودشو اندکی که جابجا کرد …کیرم به سوراخش خورد و پیش خودم فکر کردم که فرصت خوبیه کونشو افتتاح کنم و انگشتمو کمک کیرم گرفتم و فوری به کونش فرو کردم و انگشتمو که بیرون کشیدم فوری کیر مو به سختی و فشار زیادی در کونش فرو کردم …فوری زهره واکنش سختی نشون دادوخودشو جمع کرد و دست و پاهاشو رو کف اتاق می کوبوند و گفت …چیکار می کنی …رحیم…اونجا کونمه بیرون بکش …بهش گفتم زهره فقط همین یک بار …بزارتا آخر ادامه بدم …خودتو تکون نده…زهره مقاومتش رو بیشتر کرد و گفت اگه بیرون نیاری قهر می کنم و به زندگیت بر نمی گردم …راستش حوصله قهر کردن و منت کشی این واون رو دیگه نداشتم و با وجود اینکه خیلی دوس داشتم حسابی از کون بکنمش و ابمو هم در سوراخش بریزم…ولی کوتاه اومدم و کیرمو بیرون کشیدم و به کوسش فرو کردم …کون ندادنش برام حسرتی شده بود و بهش دیگه عادت کرده بودم
.تا اینکه یک روز که از مغازه ام که تعمیرات لوازم خانگی داشتم …برمیگشتم …وارد خونه که شدم شنیدم زهره با دختر خاله اش تلفنی حرف میزنه و داشتن جر و بحث و گله و شکایت از هم می کردند.
زهره متوجه اومدن من نشده بود و راحت و با خیال آسوده حرفاشو میزد که منم فالگوش موندم ببینم چیا میگه
و زهره می گفت …ببین بیتا …من نمیخواستم اون شب عروسی بهمن …حتی برقصم …من چندین روز بود از خونه شوهرم رحیم قهر زده بیرون اومده بودم و با اصرار و خواهش خواهرم و خودت و مامانم اومدم عروسی برادرت…چون میدونستم ممکنه …ادامه نداد و حریص شدم که کاملا حرفاشو تا آخر بشنوم…بیتا اون ور خط داشت براش توضیح می داد و زهره هم می گفت …بیتا تو گوش کن …الان که سال هاست که بهنام رفته اروپا و میدونم منو میخواست و تو و خاله ام آرزو داشتین من عروستون و زن بهنام باشم اما …قسمت نشد و من زن رحیم شدم و حالا تو چرا نبش قبر میکنی …چون تو نمی خوای شوهر کنی …و من مانعت نمیشم.خب بکن به من چه …وبعد از گفتن این جمله زهره هیچی نگفت و فقط گوش می داد و یهو گفت …بیتا کافیه …لطفا ممکنه رحیم برگرده وقت اومدنشه…میدونم اون شب چه اشتباهی کردم و ناراحتم ولی خب از یک نظر هم خودمو سرحال کردم و هم بهنام رو و برادرت بهنام که این همه دوسش داری حسرت بدل نرفت اروپا …تمومش کن بیتا …بای و قطع کرد
بهم ریخته شده بودم یعنی چه …داشتم چی از دهن همسرم که واقعا هیچ اشتباه و خیانت و حرکت زشتی ازش نشنیده و ندیده بودم …الان با گوش خودم و از خودش اتفاقی میشنیدم…حال خوبی نداشتم و فوری آرووم بر گشتم و از خونه زدم بیرون و به مغازه برگشتم …حتی اشتهام خراب شده بود و ناهار رو بیخیال شدم زهره بهم زنگ میزد چند بار و در بار پنجم جوابشو دادم و گفتم کار تعمیر دارم و ناهار رو خودت تنهایی بخور …به حرفای زهره بارها فکر کردم و تجزیه و تحلیلش کردم …یعنی چه؟
که می گفت من اون شب اشتباه کردم و ناراحتم ولی بهنام و خودمو خوشحال کردم و حسرت بدل نرفت اروپا
بهنام داداش کوچک بیتا که دو سال از زهره بزرگتر بود و فقط یک بار از زهره شنیده بودم که ازش خواستگاری کرده بود ولی چون بیکار و قصد خارج رفتن داشت .
.زهره باهاش ازدواج نکرده بود اما دلیل اصلی این مطلب فعالیت سیاسی بهنام بود که زهره شوهر سیاسی نمی خواست و زندگی آرومی میخواست و من اینو از مادرم شنیده بودم که بهش رسونده بودند …بهرحال حال خوب و میزونی نداشتم و مونده بودم آیا به زهره بگم …ماجرا ی شب عر
14 423
د خاله بزرگمه . اگه خوشتون اومد یه لایک بزنید تا منم انگیزه نوشتن داشته باشم . دمتون گرم
نوشته: سجاد
فـیـلـمـڪده 👈 @Donyaye_Kliip
حقایق ترسناک 👈 @Haghayegh_tarsnaak
فیلترشکن و پروکسی قوی 👈 @Proxy_iMT
داســتــانـڪده 👈 @DastanKade_2021
14 423
روم دستمو کنار زد و تو همون حالت که داشتیم لبامونو میخوردیم بازم بردم و اینبار زود مالیدم . یه صدای اوووم حالتی در آورد و لبامو ول کرد
دیدم سرشو گذاشت رو بالشی صندلی و چشاشو بست . میگفت نه سجاد نکن توروخدا ول کن
با دستش سعی میکرد دستمو پس بزنه
از روی شلوار جینش داغی کوسش رو حس میکردم و حس میکردم داره خیس میشه
ول کردم و دوباره لباشو گرفتم . شالش افتاده بود رو شونش و موهاش کمی ریخته بود رو صورتش
میزدم کنار و لبامو وحشیانه میخورد . فهمیدم بدجور داغ کرده
تو همون حالت برگشت یه چیزی گفت که پشمام ریخت ، یعنی اصلا انتظار نداشتم اون حرفو بزنه ، خودتون رو بزارید جای من ، تو اون لحظه طرف برگرده بهتون بگه جای خلوت تر و امن تر نمیشناسی زود بریم اونجا !!! چه حالی بهتون دست میده
منم اونجوری شدم . گفت سجاد جای بهتر نمیشناسی زود بریم . داره دیر میشه !! فهمیدم خانم دلش کیر میخاد . گفتم همینجا امنه بخدا هیچکی نمیاد خیالت راحت
گفت میترسم . گفتم سارا بخدا من اینجارو میشناسم . هوام داشت یکم تاریک شده بود
بوی شهوت کل ماشین رو برداشته بود
وسط حرفام صورتمو گرفت دوباره لبامو خورد
چقدر حشری بود این زن
اصلا یه درصد هم انتظار نداشتم ، هرچی که فکر میکردم برعکسش اتفاق میفتاد
یهو دیدم دستش رفت رو کیرم ، هل شدم و آب دهنمو قورت دادم اصلا جا خورده بودم
مالید گفت چیکار کنیم گفتم وایسا بریم صندلی عقب
پیاده شدم کتم رو درآوردم انداختم رو صندلی
بهش گفتم کاپشن و شال و کفشت رو در بیار بزار جلو . همون کارو کرد . صندلی هارو کشیدم جلو چسبوندم به فرمون راننده
رفتم نشستم عقب اونم اومد . درهارو از داخل قفل کردم . شیشه هام که دودی بود
نشستیم همدگ رو بغل کردیم و دوباره لبامو گرفت و چند لحظه بعد دیدم داره زیپمو باز میکنه ! کمکش کردم کیرم مثل شمشیر ابن ملجم در اومد بیرون
یجوری قرمز شده بود که انگار داشت میترکید
خیلی بزرگ شده بود خم شده بود بخوره باور کنید تو دهنش جا نمیشد چون همونطور ک گفتم کیرم خیلی کلفته ، اصلا برام عجیب بود دختر عمم کیرمو گرفته دستش و داره میخوره
چقدر ماهر بود ، کیرمو میکرد تو حلقش و آب لزج حلقش کیرمو قشنگ خیس میکرد و می چسبید روش ، همچین ساک زدنی رو تا اخر عمرم دیگه تجربه نمیکنم مطمئنم .یجوری میکرد تو گلوش انگار میخواد خفه شه . عوق میزد تا بالا بیاره ولی خودشو نگه میداشت . همون لحظه داشت آبم میومد که گفتم ی ذره وایسا
یه زن فوق حشری رو تصور کنید دقیقا اون حالت بود . همونطور که نشسته بودم شلوارشو کشید پایین و دستمو کشیدم رو کوصش . معلوم بود لیزر کرده . کوصش خیس بود و با دستم مالیدم و دیدم داره ناله میکنه و خودشو ول کرده رو صندلی . برگشت به سمت جلو و نشست رو پاهام و دو طرف صندلی هارو گرفت . کونشو بلند میکردم و میبوسیدم و زبونمو میکشیدم رو لپای کونش . وای چقدر خوب بود . صاف و نرم . آروم نشست رو کیرم و اون لحظه که رفت توش مردم و زنده شدم . کوصش واقعا تنگ بود
کیر فرهاد بزرگ بود و یه بچه هم داشت
چطور ممکن بود اینجوری تنگ باشه !!!
چه آهی میکشید ، کوصش مثل کوص مامانم داغ نبود ولی چون اسپری بی حسی اینا نزده بودم لذتش چند برابر بود
دیگه رسما داشتم دختر عمم رو میکردم
نه به پلیس فکر میکردم نه اینکه کسی ببینه
کیر بلند شه مغز میخوابه . منم دقیقا اونطوری شده بودم
هوا کامل تاریک شده بود و چراغ داخل کابین و روشن کرده بودم و بیرونو دگ کلا نمیدیدم !! اصلا برام مهمم نبود
هی بالا پایین میشد و آه و ناله میکرد و ماشینم تکون میخورد دیگه کیرم قشنگ راهشو پیدا کرده بود و تا نصفه یا بیشتر میرفت توش
گفتم برگرد بخواد تکیه بده به درب
همونکارو کرد و پاشو باز کرد ، کوصش به اندامش میومد . حالت کشیده و نه چندان گوشتی ، ولی خیس و صورتی مایل به قرمز شده بود . سرشو خواستم بکنم توش کیرم خودش سر خورد رفت توش . یه آهی کشیدم اونم میگفت جون نفسم . بکن دارم میمیرم !! یعنی دیوونه شده بود ، باور نمیکردم این حرفارو میگه . گفتم سارا داره میاد گفت بزن بزن . سرعتمو بیشتر کردم و چندتا دیگه زدم و کیرمو کشیدم گذاشتم رو شکمش و آبم تا وسطای سینه و لباسش پاشید
اونم ولو شده بود رو صندلی انگار جنده ی پورن بود ، زود بلند شدیم و جمع و جور کردیم و اومدیم نشستیم جلو . چقدر ازم تعریف کرد . میگفت بهترین سکس عمرم بود ولی حیف زود اومد !!
ماشینو روشن کردم و حرکت کردم و تو راه یه سیگارم روشن کردم و پک سنگین میزدم و اعتماد به نفسم بالا رفته بود .خیلی حال میداد .
تو دلم میگفتم فرهاد زنتو اینطوری گاییدما . تو راه میگفت سجاد کار بدی کردیم . من اصلا نفهمیدم چیکار کردم و … یه جورایی پشیمون بود . بعد اومدیم شب باهاش حرف زدم و آرومش کردم . بعد از اونم باز اتفاقاتی افتاد که خواستید میگم . داستان بعدی رو از دست ندید که در مور
14 423
ش
قشنگ خودشو برام درسته کرده بود . بوی عطر و آرایشی بدجوری حشریم میکرد
حرکت کردم به سمت جاده و یکم جلوتر رفتم گفتم خواهش میکنم بیا جلو . گفت باشه بابا کشتی منو بزن کنار بیام . اومد نشست جلو گفت بیا راحت شدی ، برگشتم از اون فاصله نگا کردم و گفتم واای سارا چقدر خوبی . خندید گفت چیه دیوونه . منم پیاز داغشو زیاد میکردم و میگفتم تو منو دیوونه کردی دختر . چرا اینقدر خوشگلی . داغونم کردی . از این فاصله ندیده بودمت . چرا من این همه سال سکوت کردم آخه . از این حرفام بدجور خوشش میومد . رفتم جلوتر یه دکه بود . پیاده شدم رفتم دوتا نسکافه و کیک گرفتم و آوردم و کنار همون دکه موقع خوردن یهو دستشو گرفتم
یه لحظه جا خورد ، دستشو گذاشت روی رون پاش و منم دست نرمش رو گرفته بودم ، کاشت ناخن هم داشت و رنگشهم سبز یشمی بود ، همونطور که دستشو گرفته بودم یه لحظه دستشو کشید و دست من افتاد رو رونش ، اصلا فکر نمیکردم اینقدر نرم باشه چون تقریبا لاغر اندام بود
ولی کلا اندامش یه جوری بود که پایین تنش یذره بزرگتر بود ، مثلا کونش به شکمش یا سینه هاش نمیومد ، یه اندام درجه یک که اگه بشینی نگاه کنی باید جق بزنی
دستمو کشیدم عقب و بعد راه افتادم به طرف یه مکانی که دیگه اسمشو نمیگم
یه جای خلوتی هست که بیرون شهره و کمتر کسی میشناسه و سوراخ سمبه هایی هم داره که خیلیا اصلا نرفتن
راه افتادم و ۱۰ دیقه تو جاده فرعی خاکی رانندگی کردم و اینم خیلی استرس داشت . شروع کردیم به حرف زدن ، میگفت سجاد کجا میری منم میگفتم نترس یه ساعت نشده برمیگردیم به من اعتماد کن
اونم میگفتم باشه ، بعد شروع کرد به حرف زدن که چطور عاشق من شدی و چطور بهم دل دادی
منم کیرم داره منفجر میشه و اگه نگاه میکرد شلوارمو قشنگ میدید ، شایدم واقعا دیده بود . همون تعریفا رو ازش میکردم و میگفتم اگه زنم بودی فلان میکردم و اون کارو میکردم و … اینم لذت میبرد از این حرفا
بهش گفتم زندگی شما خداروشکر خوبه شوهر خوبی داری
هم خونه دارید هم ماشین معلومه مشکلی ندارید
شغل همسرت خوبه و معلومه خوبم بهت میرسه
اینو با خنده گفتم بعد خندید گفت بیشعور !! بعد میگفت نه اونطور که فکر میکنی نیست ، بعد پرسید چرا من ؟ خب چرا با دختر مجرد نخواستی باشی ، چرا از دختر مجرد خوشت نمیاد ، اینارو میگفت تا من ازش تعریف کنم منم دیگه گرم گرفته بودم و کم کم شروع کردم ، گفتم دوست دختر خوب کجا بود
دخترا یا دنبال پول هستن یا بازم دنبال پولن
گفت خب همش که پول نیست چیزای دگ ی هم هست
گفتم نه اتفاقا نمیتونن اونکاری رو که انتظار داری برات بکنن گفت چه کاری
گفتم خودت میدونی چی میگم ، دخترا خیلیاشون میترسن خیلیاشون بلد نیستن
گفت پس بگو چرا اومدی سراغ من
پس تو هدفت فقط اون چیزا
گفتم به جان مادرم من همچین نیتی نداشتم !
مگه من اصلا بهت چیزی گفتم ، گفت نه نگفتی ولی خب من چه فرقی با یه دختر برات دارم
گفتم رک بگم ناراحت نمیشی گفت نه بابا بگو
گفتم ببین سارا نه تو بچه ی و نه من
خودتم میدونی اینجور رابطه ها به چی ختم میشه
ولی من دنبال این چیزا نیستم ،من فقط عاشقتم. اینو گفتم تا در جریان باشی . بعد بخوام به سوالت جواب بدم قطعا تو خیلی با دخترا فرق داری ، تو ۱۰_۱۵ ساله متاهلی و همه جورشو تجربه کردی و باتجربه ی ، قطعا اون لذتی که تو میتونی بهم بدی رو کسی دیگه نمیتونه بده ، بعد نگاه کردم دیدم کپ کرده و هاج و واج نگام میکنه . بعد با شوخی گفت خیلی خری بخدا . یکی دو دقیقه سکوت کرد چون وانمود میکرد ناراحت شده
دو دقیقه بعدش رسیدیم پارک کردم کنار یه رودخونه کوچیک که اطرافش درخت بود و استتار کرده بودیم
هوا گرگ و میش بود و داشت سردتر میشد . حتی یه نفرم اونجا پیداش نمیشد
ساکت نشسته بودیم و برگشتم نگاش کردم گفتم میتونم به درخواستی ازت بکنم . گفت چی . گفتم قول بده ناراحت نشی گفت نمیشم . گفتم میشه یدونه از لبات ببوسم . شونه بالا انداخت و گفت پس میگفتی دنبال اینچیزا نیستی . گفتم بازم میگم نیستم . بعدش برگشتم جلو رو نگاه کردم و به دقیقه هیچ حرفی نزدیم . دیدم دستشو آورد دستمو گرفت گفت ناراحت نشو . بعد گفت منو ببین . نگاش کردم فهمیدم میخواد لب بگیره . صورتامونو بهم نزدیک کردیم و من فقط قصدم بوسیدن لباش بود ولی یهو دیدم لبامو با لباش گرفته داره میخوره . منم شروع کردم به خوردن . نمیتونید تصور کنید اون لحظه چقدر حشری بودم ، به تمام خواسته هام داشتم می رسیدم ، باور نمیکردم همچین دافی الان کنارمه و دارم لباشو میخورم
همونطور که داشتم میخوردم اینم حالش داشت بد میشد قشنگ میشه فهمید ، ۲ یا ۳ دیقه اینکارو کردیم !!! و سیر نمی شدیم . کل دهنمون شده بود آب و همچنان زبونمون روی هم می چرخید و حشرمونم بدجور زده بود بالا . ناخوداگاه دست چپمو انداختم روی رونش و آروم آوردم روی کوصش . با دستش آ
14 423
یه
دقیقا همون حرفایی که مامانم میزد و اونم میگفت ، منم بهش گفتم غریبه نیستم و یکی از فامیلا تونم ، درست مثل همون سناریوی مامانم اینجام گفتم از فامیلاتون ، اینجوری هم بهش حس امنیت میدادم و هم یه جورایی ترس و دلهره
گفت خب اسمت رو بگو ، گفتم نمیتونم بگم
گفت پس چرا پیام دادی ؟ گفتم فقط خواستم بدونی یه نفر خیلی خاطرتو میخواد و ازت هیچ توقعی ندارم ، نه میخوام باهام دوست بشی نه میخوام باهام بیای بیرون ، من میدونم تو متاهلی و زندگیتم دوست داری بخاطر اون اذیتت نمیکنم
الانم که پیام دادم خواستم اینو بدونی یه نفری هست که سالهاست داره حسرت داشتنت رو میخوره ، اقا من هی حرف زدم هی این احساسی تر شد ، می گفت پس چرا الان پیام دادی . چرا ۱۰ سال پیش نیومدی خواستگاریم !! منم یه بهونه هایی میاوردم که بیشتر دلش برام بسوزه
کلی حرف زدیم و بعدش دیگه چیزی نگفتیم
فردا شب بهش پیام دادم گفتم شرمنده نباید بهت پیام میدادم ، پشیمونم ، اونم گفت از دیشب دارم به تو فکر میکنم اینکه کی هستی و چطور ندونستم یکی این همه سال عاشقم بوده
بعد گفت بیا خودت رو معرفی کن منم قول میدم نه ازت ناراحت بشم نه چیزی
فقط این راز رو هر دو تو دلمون نگه میداریم
منم یه جوری حرف میزدم تا جای پام رو محکم کنم و بیشتر بپزمش تا مثلا نره به شوهرش بگه
و هر چقدر اصرار میکرد خودمو معرفی نمیکردم . با خودم میگفتم یهو دیوونه میشه میره به فرهاد میگه و بدبخت میشم !! آخه زنا رو نمیشه خوب شناخت . این ماجرا نزدیک یه ماه طول کشید . هر شب دو سه شب یکبار با هم حرف میزدیم و من همونطور سعی میکردم با حرفام خوب خامش کنم . خلاصه کار به جایی رسید که دیگه مطمئن بودم به کسی نمیگه و باهام کنار اومده
یه شب دلو زدم به دریا و گفتم که کی هستم !!
باورش نمیشد !! میگفت امکان نداره
منم کلی چاخان میکردم از اینکه مثلا یادت نیست تو کدوم مراسم چند سال پیش چیکار کردم و چی بهت گفتم و چجوری نگات میکردم
اینم میگفت نه والا یادم نمیاد
بعد گفتم باشه حالا که بهت گفتم قول میدی این راز برا همیشه بینمون بمونه . گفت اره قسم میخورم . بعد از اون تو گروه یکم باهام گرم تر حرف میزدیم . حس میکردم بهم نزدیک شده تا اینکه یه شب خودش اومد پی وی گفت من هنوزم باورم نشده و از این حرفا
یه مدت کارمون شده بود شب ها حرف زدن و قشنگ داشتم دلشو بدست میاوردم و تو دلمم میگفتم فرهاد یه مادری ازت بگام
دقیقا پاییز بود و هوام سرد شده بود
من کم کم داشتم حرفشو مینداختم که سارا آرزومه فقط یبار دستات تو دستام باشه ، جز این هیچی از خدا نمیخوام
اونم میگفت حیف که شدنی نیست ! احساساتی میشد و میگفت تو با این حرفات باعث شدی منم ذهنم آشفته بشه . منظورش این بود بهم علاقمند شده . یه مدت همینجوری گذشت دگ میشه گفت واقعا با هم وارد رابطه شده بودیم
البته اینایی که میگم به مرور اتفاق افتاد . من خلاصه تعریف میکنم یهو نگید چه راحت مخش زده شده . واقعا پدرم دراومد تو اون مدت
یه روز رک بهش گفتم سارا بیا فقط یبار بریم بیرون !!
گفت نه میبینن بدبخت میشیم
گفتم بابا نگران نشو جایی میریم کسی نبینه
تو دختر عمه من هستی و اگر کسی هم ببینه میگم تو خیابون دیدم سوارش کردم برسونم
از این حرفا میزدم بهش جرات بدم
ولی خیلی ترسو بود و میترسید ، همونطور که گفتم اصلا اهل اینچیزا نبود . با اینکه واقعا عذاب وجدان داشتم ولی خب باید این انتقامو از فرهاد میگرفتم و این تنها راهش بود
از یه طرفی هم واقعا بهش علاقمند شده بودم و انگار واقعا دوسش داشتم !
خیلی اصرار کردم ، چند ساعت سر این موضوع با هم بحث کردیم که اگه رفتیمم نزدیک هم نشیم و فقط اولین و آخرین بار باشه و …
میگفت من از این نمیترسم که نزدیک هم بشیم یا بهم دست بزنی چون بهت اعتماد دارم و میدونم این کارو نمیکنی !! فقط از این میترسم که ببینن !
منم اینقدر حرف زدم تا بالاخره قبول کرد بریم بیرون ، نیمه دوم پاییز بود و هوام واقعا سرد شده بود . بالاخره روز موعود رسید تا برم دنبالش . با اسنپ رفته بود تو یه گوشه از شهر پیاده شده بود تا برم از اونجا بردارمش. رفتم از دور دیدم یکی وایساده کنار خیابون تو پیاده رو
رفتم جلو دیدم خودشه ، اووف لعنت بهت سارا چیکار کرده بود ، یه کفش پاشنه بلند با یه شلوار جین آبی کمرنگ که کوتاه بود و از اون پابند ها بسته بود به مچ پاش و . اصلا تیپش خیلی عجیب غریب و سکسی بود ، یه کاپشن تقریبا سبک هم تنش بود که جلوش باز بود و قشنگ کوصش بیرون بود و روناش واضح دیده میشد . اومد نشست عقب برگشتم دستمو دراز کردم خندید گفت نامحرم نیستی مگه ، بعد با شوخی دست داد و گفتم بیا جلو ناز میکرد میگفت نه میبینن . منم کیرم شق شده بود . تقصیری هم نداشتم اخه با اون آرایشی که کرده بود هرکی جای من بود همونجا یه دست جق میزد
اصلا با اون تیپ و قیافه ندیده بودم
14 423
مامان با حجاب من (۳)
#دخترعمه #زن_شوهردار #مامان
...قسمت قبل
خب رفقا تو این قسمت قرار بود ادامه داستان رو بنویسم که مربوط میشد به خاله بزرگم ، یعنی سومین داستان میشد و بعد از اون قرار بود تو داستان چهارم انتقام از فرهاد رو بنویسم که الان انتقام از فرهاد رو مینویسم و بعدش یعنی چهارمین داستان میشه خاله ام
یادتون باشه گفتم وقتی فرهاد رو با مادرم دیدم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که انتقام ازش میگیرم و هرطور شده دختر عمم رو میکنم بعد از اونم که تو قسمت قبل نوشتم خودم مادرمو کردم و باهاش تسویه حساب کردم . شاید بگید بعد از اون روز دیگه مامانت رو میکردی که باید بگم نه ، اولین باری که کردم دو ماه طول کشید تا راضیش کنم یبار دیگه بده . اون شد دیگه آخرین سکس با مادرم و قرار شد برا همیشه این قضیه رو فراموش کنیم ، حالا کاری ندارم هردومون یه مدت افسرده شده بودیم و … یه سال از این قضیه می گذشت و دیگه واقعا همه چی عادی شده بود . با مامانم مثل قبل بودم و قضیه خالمم تموم شده بود ( تو قسمت بعدی میگم ) بعد از یه سال نه با فرهاد میرفتم بیرون نه رابطه ی باهاش داشتم و نه اصلا بهش فکر میکردم . یه شب عموم کل فامیل رو بخاطر تموم شدن سربازی پسر عموم دعوت کرده بود شام و کل فامیلای نزدیک اومده بودن خونشون . فرهاد و زنش هم اومده بودن . البته من آخرین نفر وارد مهمونی شدم و اون شب تیپ عجیبی زده بودم
یه تیپ کاملا مشکی و اسپرت
همه دخترای فامیل ازدواج کردن و دیگه مجردی نداریم ، اون شب واقعا هدف خاصی هم از تیپ زدن نداشتم
همونطور که گفتم زن فرهاد هم اونجا بود که اسمش ساراس
سارا تقریبا هم سن منه و ۳۲ سالشه ، ۱۰ سال میشه با فرهاد ازدواج کرده بود و یه پسر ۶ ساله هم دارن ، وقتی سر سفره نشسته بودیم و شام میخوردیم چشمم افتاد به سارا اصلا هنگ کردم ، تا اون لحظه خوب ندیده بودمش ، یه آرایش غلیظ کرده بود با یه مانتوی چسب مشکی ، طوری که سینه هاش قلمبه زده بود بیرون . اگه بخوام از تیپ و قیافش بگم تقریبا لاغر اندامه ، تقریبا اسکینی ، قد حدود ۱۷۰ !!! از نظر قیافه هم واقعا خوشگله و اگه بخوام تشبیه به یه سلبریتی معروفی بکنم خاطره اسدی بهترین شخصه تا توی ذهنتون بتونید خوب تجسمش کنید ، عکس خاطره اسدی رو تو گوگل سرچ کنید یه جا لباس آبی داره نشسته رو صندلی پارک . تیپ و قیافش ۹۰ درصد اونجوریه
همونطور خوشگل و چشمای بزرگ و … خیلی شبیهشه . اصلا انگار خودشه
اینو گفتم تا تقریبا بتونید تو ذهنتون تجسم کنید ، البته رنگ پوستش سفیدتر و خیلیم سکسیه ، خلاصه اینکه اون شب بدجور رفته بودم تو نخش ، کلا حواسم از مهمانی پرت بود ، فقط نگاش میکردم و باهاش چشم تو چشم میشدم
تو مراسم در مورد ازدواج من بحث افتاده بود و میگفتیم میخندیدیم . اینم گاهی یه چیزی بهم میگفت و میخندید
منم عجیب زوم کرده بودم روش
خودشم فهمیده بود من عجیب نگاش میکنم و از اونجایی که دختر باهوشیه قطعا فهمیده بود پشت این نگاهم چی هست ، مثلا پاهاشو نگاه میکردم و همانطور میومدم بالا میدیدم داره منو نگاه میکنه ، یه جورایی کلافه شده بود و هم انگار کنجکاو بود که چرا اینجوری نگاش میکنم
مهمونی اونشب تموم شد و برگشتیم خونه و از فرداش من تو گروه تلگرامی فامیلی بیشتر باهاش چت میکردم و شوخی میکردم ، اونم باهام راه میومد و خودشو نمی گرفت ، البته از اول باهم همونطور بودیم . یه هفته اینا گذشت و شاید من ۲ ۳ بار به یادش جق زده بودم ، عکسای پروفایلش رو نگاه میکردم وجق میزدم
رو عکسش زوم میکردم و میگفتم یعنی میشه اینو از کون بکنم. اکثرا شلوار جین آبی تنگ میپوشید و یجوری روناش و کونش میزد تو چشم آدم . ی مدت از مهمونی گذشته بود که رفتم داخل یکی از کانال های تلگرام و چندتا شماره مجازی خریدم تا نقشه ام رو پیاده کنم ، روز اول بهش پیام دادم دیر جواب داد ، باهاش سلام و احوالپرسی کردم و گفتم میخوام باهات حرف بزنم گفت مزاحم نشو و بلاک کرد !! با یه اکانت دیگه پیام دادم و گفتم ببین من هزار تا اکانت دارم هرچقدر بلاک کنی بازم پیام میدم ، گفت چی میخوای ؟ گفتم ازت خوشم اومده ، تو قسمت های قبلی هم گفته بودم بهتون تنها استعداد من همین زبون باز بودنمه ، حالا چه تو چت کردن چه عادی
با حرفام بدجور رفته بودم رو مخش و میدونستمم واقعا اینکاره نیست
اینکه بگم قبلا با کسای دیگه بوده و نه اصلا از اوناش نبود ، البته دوران مجردی میدونستم با یکی دو نفر دوست بود ولی تو متاهلی هرگز .
من ازش تعریف میکردم و اینم خیلی خوشش میومد ولی به روش نمیاورد
خانمها اکثرا نقطه ضعفشون همینه که ازشون تعریف کنی ، اینم فهمیدم دقیقا از هموناس ، البته همه اونجوری نمیشنا ، خیلیاشون مثل گرگ میشن و قشنگ دستتو میخونن
خلاصه اینکه من زیاد از این تعریف کردم این کم کم شروع کرد به حرف زدن . میگفت شماره منو از کجا آوردی و از کجا منو میشناسی و اسمت چ
此内容仅面向 18 岁及以上用户
登录服务即表示您确认已年满 18 周岁。
