FROMSOFTWARE
前往频道在 Telegram
Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata
显示更多1 702
订阅者
无数据24 小时
-87 天
-2030 天
帖子存档
1 702
گایز 😐...
100 صفه شد...
ینی حدود بیشتر از سه ماهه که از شروع کتاب میگذره...
امشب خواستم واقعا (با این متن کوتاهی که نوشتم -_-) ازتون تشکر و قدردانی کنم. از همراهی و تشویق هایی که بعضا تو کامنتا انجام دادین و همچنین انتقاد ها و نقص هایی که نسبت به این کتاب، به من گوشزد کردین..
واقعا ممنون و متشکرم که همچنان چنل مارو همراهی میکنید، باعث پیشرفتمون میشین، و صدالبته انرژی و انگیزه بهم میدین بابت نوشتن و اتمام این کتاب...
بی نهایت و از صمیم قلب ازتون سپاسگذارم و بااااری دیگر، عیدتون مبارک ؛))
Moein
1 702
100
_ (هممم.. منظورش چیه؟)
سکیرو نمیفهمید. آیا باید درون مجسمه را به نحوی میشکست؟ منظورش از "درون" چه بود؟ چه اهمیتی داشت؟ چرا هیچوقت إکو به چنین چیزی اشاره نکرده بود؟
مجسمه از آنچه که فکرش را میکرد سنگین تر بود و ابداً نمیتوانست آن را تکان دهد تا شاید با هل دادن و انداختنش بروی زمین، بتواند از سِرّ درونش باخبر شود.
اینبار با تمام توانش سعی در هل دادنش کرد اما هیچ فایده ای نداشت. حتی کوچکترین لرزش و تکانی هم نمیخورد!
دست از کار میکشد و در حین خستگی گرفتن به فکر فرو میرود. چطور باید آن را میشکست؟
ناگهان برای لحظه ای، باد سهمگینی از پشت سرش میوزد. به پشت سرش که نگاه میکند، اول کمی مکث کرده و خیره میماند. توده ای عجیب و سیاه از دور و از سمت جنگل پر از درختان بامبو به او نزدیک میشد. نمیدانست درست میدید یا صرفاً چشمانش سیاهی میرفت، ولی توده ای سیاه و ابر مانند را ملاحظه میکرد که ابداً حس خوبی به آن نداشت.
سکیرو کمی جلوتر میرود و از رودخانه و پل کوچک عبور کرده و از مجسمه کمی دور میشود. آماده رویارویی با هر آنچه درون مه قرار داشت بود که ناگهان آن توده با همان سرعت عجیب خود از سکیرو عبور میکند و به پشت سرش میرود.
هوای آن - هرچند برای لحظه ای آن را حس کرده بود - بسیار گرم بود و حتی برای یک لحظه فکر کرده بود که صداهایی مانند شیون های پرهیاهویی - که از فاصله دوری به گوش برسند - را از داخل آن توده شنیده بود.
سرش را میچرخاند و با کمال تعجب، توده را اطراف مجسمه میبیند که متوقف شده، دو رشته دست مانند را از دو طرف خود بیرون داده و به دور مجسمه حلقه میکند. و سپس مجسمه به آن سنگینی را به آسانی بلند کرده و محکم به زمین میکوبد.
چرا باید چنین اتفاقی میافتاد؟
گویی که زمین از جنس شیشه بود. به محض برخورد محکم مجسمه به زمین و شکستنش، زیر پای سکیرو هم خالی شده و به درون چاهی بی انتها میافتد.
براستی چه اتفاقی افتاد؟ آن توده هوای سیاه دیگر چه بود و اصلا چرا و چگونه چنین کاری را کرد؟
...
_ ...!!!!!؟؟!!!!
(این... اصلنننن عادی نیست...)
سکیرو ناگهان سرش را - همانگونه که نگاه با آرامشش به انشین میخکوب شده بود - در همین حین که آرام به سمتش میآمد، به طرف چپش کج میکند.
_ (اصلن من چرا باید گریه کنم؟ کاملا مشخصه که داره چرت و پرت میگه..!)
انشین چند قدمی عقب عقب میرود.
_.... << هه هه هه...!!! >>
سکیرو خنده ای موقتی و بزور میکرد. انگار که بعد از سال ها، اکنون اولین باری بود که میخواست با صدای بلند بخندد. خنده اش بیشتر ناموزون و احمقانه بود.
_ (همف!
باید حواسمو جمع کنم.. من برای اینکار آموزش دیدم.. )
انشین فُرم گارد گرفتن و ایستادنش را اصلاح میکند.
_ (کلی برای چنین لحظه هایی زحمت کشیدم... کلی براش تلاش کردم)
از تمام لحظه هایی یادش میآمد که در معبد سنپو به تمرین و ریاضت، جهت کسب قدرت و استعداد بیشتر برای کشتن شینوبی و استاد نیزه شدن پرداخته بود، فکر میکرد. در واقع او فقط تلاش میکرد تا مغزش را منحرف کند ولی، چشم های آن شینوبی مانعش میشد.
_ <<هممم... داری به خودت میایی...
ایول!.. اینطوری خیلی باحال تره!!
هرچی تلاش کنی مبارزه جذذذاب تر میشه... هه هه هه!!! >>
_....!!!!
آن حرف شینوبی دلهره او را بیشتر میکرد. آن حجم از اعتماد به نفس گرگ در سخنش به حدی زیاد بود که گویی انشین همانند مورچه ای بود که میخواست به نبرد با هیولایی عظیم الجثه برود.
خود را با هر حرف او میباخت ولی بعد سعی در قانع کردن خودش و در واقع مبارزه با عقاید منفی اش میکرد. عقایدی که به حرف های شینوبی دامن میزدند و ضعف او را دائم به رخش میکشاند. اصلا آن شینوبی، گویی که همانند عفونتی به درونش راه یافته باشد، او را لحظه به لحظه در نزد خودش ضعیف تر و پست تر جلوه میداد.
انشین تنها یک راه برای جلوگیری از باختن در نبرد ذهنی برایش باقی مانده بود. پیروزی در نبرد واقعی.
نیزه اش را با حالتی نمایشی و کوتاه جلوی خودش میچرخاند و محکم تر از همیشه آن را در دستانش نگه میدارد. شینوبی با این کار او از حرکت باز میایستد.
هرچند هیچ حالت مبارزاتی به خود نگرفته بود ولی همین یکجا ایستادن و تمرکز هرچه بیشترش بروی او، انشین را از همیشه مضطرب تر میکرد.
انشین حرکت میکند. با چهره ای مصمم و قاطع - که هرچند نصف بیشتر آن زیر پارچه ای که دور سرش بسته بود پنهان بود - با سرعتی آهسته میدود و وقتی به او میرسد، با نیزه اش شروع به انجام ضربات مستقیم، متداول و سریع میکند.
سپس پس از چند لحظه عقب نشینی میکند. از او فاصله قابل توجهی میگیرد تا هم خستگی اش را در کند و هم چاره ای برایش بیاندیشد. با خودش فکر میکرد که چه بهتر بود اگر شخص دیگری از اهالی معبد نیز آنجا همراهش بود.
_ (لعنتی... هر پنچ ضربه ای که زدمو دفلکت کرد...)
...
@FromSoftware
1 702
واقعا دیگه وقتشه (البته بعد از الدن رینگ) که فرامسافتور یه بازی با همچین حال و هوایی بده بیرون..
#Art
@FromSoftware
1 702
99
باد مبدل به طوفان شد. سکیرو بجایی تکیه نداده و از چیزی آویزان نشده بود و صرفا در مقابل آن، با زحمت خودش را نگهداشته و مقاوت میکرد. بعد از مدت کوتاهی که بنظرش بیشتر از یک دقیقه هم طول نکشید، طوفان تمام و هوا نیز کاملاً مساعد شده و به وضع معمولی اش بازگشت.
دستش را که از روبروی صورتش کنار میبرد، متوجه مجسمه ای بزرگ روبرویش میشود که مطمئن بود تا قبل از طوفان آنجا نبود. مجسمه نیوه بزرگی که حالت عبادت آشنایی را اجرا میکرد. آن حالت متعلق به إکو بود. هیچوقت نمیتوانست آن حالت را فراموش کند.
غرق در نمای سنگی و تیره مجسمه ای شده بود که نور و شکل ماه را از نظرش پنهان میکرد. آیا إکو او را نجات داده بود یا نقشه ای برای جانش کشیده بود؟ اصلا او که بود؟ چرا سر راه سکیرو قرار گرفته بود؟ چرا هرکار میکرد نمیتوانست از مجسمه مشابه و کوچکتر آن جدا شود؟
صدای جوش و خروش رودخانه زیر پایش تمرکزش را برهم زد. گویا رود نیز به علت باد و طوفان شدید، حسابی به حرکت و پویایی درآمده بود. سرش را پایین انداخته تا نگاهی به جریان آب بیاندازد که ناگهان، پاکتی سفید رنگ و صاف - باوجود شناور بودن بروی آب همچنان خشک مانده بود - را میبیند که جریان رودخانه، آن را آرام با خود منتقل میکرد. برایش خیلی عجیب بود، گویی که در آن نامه باید شیئ بسیار سنگینی میبود یا اصلا از جنسی ساخته شده بود که آن را بسیار سنگین و غیر قابل جابجایی میکرد، چراکه با وجود جریان پرجوش و خروش آب، نامه همچنان آرام و بسیار آهسته در جهت جریان رودخانه حرکت میکرد.
سکیرو کنجکاو شده بود. دستش را دراز میکند و نامه را برمیدارد. نامه مثل هر شیئ کاغذی دیگری بسیار سبک و قابل حمل بود. چه چیزی درون آن بود که آن را در آن حد سنگین کرده بود.
بست نامه را پاره میکند و آن را باز میکند. درونش هیچ چیزی غیر از یک تکه کاغذ کوچک نبود. آن را کاملا باز میکند و یادداشت نسبتا کوچک را از درونش برمیدارد. تای آن را باز میکند. خالی بود.
درون آن یادداشت هیچ چیزی نوشته نشده بود.
پاکت نامه را در دستش میگیرد و چندین بار آن را تکان میدهد ولی چیز دیگری درون آن نمییابد.
این دیگر خیلی عجیب بود!
پاکت خالی که با وجود جریان شدید رود، به چنان کندی حرکت میکرد و هیچ یادداشتی هم درون آن نوشته نشده بود.
اینبار باید چکار میکرد تا از آن رویا خارج میشد؟
حالت إکو را با یادداشت در دستش اجرا میکند. هیچ اتفاقی نمیافتد.
از این حال بی نکته و اهمیت خسته شده و نامه را در دست باد رها میکند. یادداشت، آرام بروی پرهای لطیف نسیم سوار شده و مسیرش را تا مجسمه إکو پیش میبرد و ناگهان، درست به قسمتی کمی پایین تر از قلب آن مجسمه میچسبد.
سکیرو برایش عجیب بود که چرا دیگر نمیتوانست با انجام حالت إکو به دنیای معنوی او رفته و با او گفتگو کند. شاید او راه حل رهایی همیشگی از رویا را میدانست. چرا در حین همان یکبار گفتگویشان، گرگ باید از خود بیخود میشد و آن موجود تیره و وحشتناک به درونش نفوذ میکرد. وقتی درباره اش فکر میکرد، باختن و تسلیم هدلس شدن برایش از نگاه به ظاهر و علی الخصوص صورت آن حیوان، راحت تر بود.
سکیرو که راه دیگری به ذهنش نمیرسید به سمت مجسمه حرکت میکند تا یادداشت را برداشته و نگاهی دیگر به آن بیاندازد.
_ (شایدم اون سگ سیاهی که تو اون تونل تاریک میبینم یه ربطی به همه اتفاقای اطراف داشته باشه... ولی نه! چه ربطی میتونه داشته باشه.. اصن از کجا معلوم همه این اتفاقای مزخرف یه تصور و خیال نباشه...؟)
غرق در تفکر و اندیشه، آرام به سمت مجسمه قدم برمیدارد و وقتی به آن میرسد، دستش را به سمت یادداشت دراز کرده تا آن را بردارد اما، کاغذ برداشته نمیشد.
سکیرو کمی بیشتر زور میزند و کاغذ را بزور از روی مجسمه میکند.
کاغذ در نگاه اول نابود شده بود ولی با نظری دیگر به آن، گویی که به طرز عجیب و دقیقی کلماتی از درون کاغد کنده شده بود. سکیرو ابدا نمیتوانست تشخیص دهد چه کلماتی چراکه اولاً مطمئن بود درون آن کاغذ یادداشت، سفید و خالی بود. دوماً چندان وقت نداشت تا صرف تحلیل کلمات کنده شده کاغذ بکند. نگاهش را لحظه ای به سمت مجسمه برمیگرداند و...
امکان نداشت.
برخلاف دقت و انتظار سکیرو، تکه های باقیمانده کاغذ روی قسمت های نزدیک و خاصی از مجسمه، بصورت عمودی قرار گرفته و کلمه ای را تشکیل داده بودند. قبل از این، بخاطر اینکه سایه ماه، طرف روبرویی مجسمه را کمی تاریک کرده بود، نمیتوانست نگاهی دقیق تر به ظاهر آن بیاندازد ولی الان قضیه فرق میکرد. کاغذ بنحوی به مجسمه چسبیده بود و اکنون حروفی را بروی - برجستگی هایی که از قبل، شکل حرف بودند ولی سکیرو توجهی به آنان نکرده بود - آن برجای گذاشته بودند.
کمی سرش را خم میکند تا به آنان از نردیک تر نگاهی بکند..
_ درون...؟
...
@FromSoftware
1 702
باس (Divine Dragon) در بازی سکیرو، بخاطر لور بخصوصی که داره - که حالا توی داستان قطعا مینویسم لورش رو - اصن نمیییتونه و نباید یک باس سگ پدر باشه!
اینو از این جهت گفتم برای اون کسایی که بعضاً به آسونی یا سادگی حرکات باس و مشکلات این چنینی اشاره کرده و ناراضی بودن..
هرچند، نبرد با این باس بخاطر تم جالب و ساندترک دلنشینش، بنظر من بسیار زیباست و در نوع خودش یک نبرد خاص در بین کل باس فایت های سری سولزبورنه...
#Sekiro #Art by : Anato Finnstark
@FromSoftware
1 702
قهرمان واقعی کیه؟؟
anonymous poll
Pinwheel – 40
👍👍👍👍👍👍👍 63%
Mist Noble (2× Health) – 23
👍👍👍👍 37%
👥 63 people voted so far.
1 702
ای کاش میشد یه باس توی سکیرو میبود بنام (Mist Raven) که در واقع صاحب اصلی پرهایی باشه که سکیرو ازشون به عنوان ابزار دست مصنوعی، و برای غیب و ظاهر شدن (تلپورت کوتاه) استفاده میکنه.
واقعا جای همچین باسی - با یه ساندترک و تم سیک و اوکی - توی دنیای سکیرو خالی بود.
البته شاید هم، باید منتظر دی ال سی باشیم...
#Art by : Anato Finnstark
@FromSoftware
1 702
98
به طرف مقابل گلزار، پایین پای دو راهزن که اکنون غیبشان زده بود میرود و برای استراحت، صرفاً کمی به همان دیوار کوتاه تکیه میدهد.
پیچک و تعدادی از ریشه های چمن و گل های سطح بالای دیوار، کمی در آن نفوذ کرده و باعث نم دار شدنش شده بودند، هرچند خیسی و سُر بودن عجیب دیوار، کمی خارج از وضع عادی بود.
با همان حالت تکیه، دست چپش را به طرف پشت شانه راستش دراز میکند و به خیسی لباسش دست میزند. آب کاملا به پشت آن نیز نفوذ کرده بود. برمیگردد و بعد از نگاهی دقیق تر بر دیوار، رگه ای باریک از جریان قرمزی خون را میبیند که از سطح بالای آن دیوار کوتاه و جایی که راهزنان تا چندی پیش ایستاده بودند سرازیر شده بود.
سپس به سرعت خودش را به محل استقرار آن دو میرساند..
_ چطور چنین چیزی ممکنه..!!!!؟
جسد آن دو راهزن تنومند و البته نسبتاً مجهز، همانجا افتاده بود. از روی پیکر آن دو و شکلی که صورتهایشان به خود گرفته بود، میشد براحتی نشانه های ترس و وحشت، و البته با بی رحمی و خشونت کشته شدنشان را دریافت.
در حین همین بررسی و جستجو ها بود که یکهو متوجه چیزی میشود. حس ششمش که مداوم به او میگفت: یک نفر یواشکی داره میاد سمتت " لحظه به لحظه قوی تر میشد، تا اینکه صدای پای ناشیانه فردی، لحظه ای از پشت سرش شنید و همین، او را مطمئن ساخت.
نیزه اش را بدون فکر و اطلاع قبلی آماده میکند و با یک حرکت غافلگیرانه و برشی، به پشت سرش برمیگردد. هیچ کس آنجا نبود.
به اطرافش نگاهی میکند، هیچ صدایی به غیر از نمنم خوردن قطرات باران بروی زمین و خشخش کشیده شدن برگ گل ها بروی یکدیگر شنیده نمیشد.
_ (مطمئنم که کار یک شینوبیه.. کی میتونه اینقد بی سر و صدا دو نفرو بکشه و حتی صدای اون دوتا هم به منننن، کسی که شغلش شکار شینوبیه نرسه. قطعا آدم کارکشته ایه...)
شینوبی مرموز به حدی کارش را خوب انجام داده بود که تمرکز حواس انشین تقریبا از بین رفته بود. چراکه تا به آن لحظه در زندگی اش، چنین کار خوب و ماهرانه ای را از هیچکسی در هیچ صنفی ندیده بود. محو و حیرت زده، مشغول فکر کردن بود که اینبار صدای به هم خوردن شاخه های تک درخت خشکیده در اطراف راهپله های کوچک و کوتاه روبروی باغچه ها، توجهش را جلب میکند و بدون احتمال و یا آمادگی قبلی، با نیزه اش برمیگردد و آن را در پهلوی شینوبی که در حال پرواز بروی او بود فرو کرده و او را به کناری پرتاب میکند.
انشین، نه بخاطر اینکه در حال بازیابی انرژی اش از آن ضربه خطرناک بود، بلکه بخاطر سبک رفتار های عجیب آن مرد، میخکوب او شده بود. چیزی درباره آن فرد، درست بنظر نمیرسید.
شینوبی، کوچکترین لرزشی - بنابر جراحت یا نگرانی - در حرکاتش وجود نداشت. آرام، بدون اینکه حتی دستش را بروی زانویش بگیرد، از جایش بطرز عجیبی - طوری که آخر از همه گردنش را از حالت خم، راست کرد - از جایش برخاست. پشتش به او بود و انشین نمیتوانست نمای خوبی از او و حرکات احتمالی اش داشته باشد.
_ هی!!! تو...
تو کی هستی؟
شینوبی گردنش را چرخانده و رویش را به سمت او برمیگرداند.
در یک آن، تمام حدس، گمان و تصور های او از جمله اینکه او احتمالاً فرزند یک سامورایی معتبر است که شب ها با عنوانی ناشناس و با ظاهری شینوبی طور، به جنگ و عدالتخواهی به نفع مستضعفان میرود، ناگهان بکلی نابود میشود.
صورتی ترسناک، رگ های برجسته و مایل به سیاه بروی صورتش، لبی تا بناگوش باز شده و از همه مهمتر... چشمهایش. چشمهای کشیده و سفیدش مردمک نداشت.
یک واقعیت و اصل مهم برای هر مبارز و جنگجو در هر نوع زمین نبردی این است که : پیش از شروع نبرد جسمانی و تن به تن و در همان ابتدا، نوبت نبرد ذهنی و فکری است. چه بسا گروه های کوچکی که بر دسته ها و لشگریان بزرگ دشمنانشان پیروز شدند. چه بسا فردی کوچک اندام که براحتی بر چند نفر مرد تنومند چیره میشود.
این نوع نبرد، بسیار مهم است که صرفاً با دانستن و پیروز شدن در آن بر حریف، میتوان زمام جنگ را براحتی در دست گرفت. در این نوع نبرد، فرد صرفا تلاش نمیکند تا خود را بزرگ، یا بسیار با اعتماد به نفس و قوی جلوه دهد، بلکه در درون خود نقاط قوتش را انتخاب و تمام نقاط ضعفش را با جدیت از حریفش میپوشاند.
انشین، هرچند زمام نبرد از دستش رفته و وحشت کرده بود، ولی با تمام این اوصاف، سعی میکرد آخرین برگ برنده اش که خشم و توانایی اش در جنگ بود را بروی کار بیاورد.
_ شینوبی کثیف..!
چیزی نمونده تا سزای عملتو ببینی!!!..
_....
لبخند بروی صورتش پهن تر میشود و همین، حال انشین را از آن که بود خراب تر میکند.
از جایش که ایستاده بود تکان نمیخورد. فقط با نگاهی خوف انگیز و مرموز به او خیره شده بود. گرگ کاملاً جرأت او را خورد کرده بود که ناگهان شروع به راه رفتن به سمت او میکند.
_ <<چیشده..
ترسیدی؟.. >>
_...!!!!!؟
...
@FromSoftware
1 702
#هممممممممم...
هرچند این (سربازای سیبیلو) هم سگ پدر بودن، ولی شدیدا با اونایی که (مانکه) رو انتخاب کردن موافقم 👍
@FromSoftware
1 702
چند نفر؟؟
anonymous poll
3 – 63
👍👍👍👍👍👍👍 54%
هیچ نفر!! 😐 – 27
👍👍👍 23%
2 – 26
👍👍👍 22%
👥 116 people voted so far.
1 702
اصن نمیگم با باس (Genichiro) حال نکردم، برعکس بنظرم خیلیم سیک بود!
ولی بنظرم میشد به عنوان شخصیت منفی اصلی بازی (Main Antagonist) ، یک کوچولو تو طراحی ظاهری و رفتاریش بیشتر دقت میکردن..
یکم استایلشو خفن تر میکردن و یکم منفور نشونش میدادن!!
من بشخصه اون بار اول که دیدمش با خودم گفتم عجب آدم سگ پدریه! ولی بعدا که بیشتر با شخصیتش آشنا شدم دیدم نه بااابا.. اینطوریام نیست 😑
#Sekiro #Art by : Su jian
@FromSoftware
