ch
Feedback
FROMSOFTWARE

FROMSOFTWARE

前往频道在 Telegram

Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata

显示更多
1 761
订阅者
-324 小时
-137
-7030
帖子存档
https://youtu.be/L3kphGsxEBg #هممممممممم...

یه سال دیگه اومد و رد شد. حالا کار ندارم چه سختی‌هایی داشت و بیماری هایی از قبیل (Dragonrot) بین مردم منتشر شد متاسفانه... ول
یه سال دیگه اومد و رد شد. حالا کار ندارم چه سختی‌هایی داشت و بیماری هایی از قبیل (Dragonrot) بین مردم منتشر شد متاسفانه... ولی امیدوارم امسال : به زیبایی بلادبورن... به شکوه دارک سولز 3... به تنوع و پرنعمتی دارک سولز 2... به اسمی بودن سکیرو... به پر معنایی و عمق دارک سولز 1... و... دیمنز سولز ریمیک بگیرین اگه ندارین 😑 به هر حال.. امیدوارم همونطوری که توی این بازی‌ها در مقابل شکست خوردن و تسلیم شدن مقاوم و مستحکم هستین، با مشکلات و موانع سر راهی و موقت زندگی هم کنار بیاین و سرسختانه در مقابلشون بایستید و سرانجام، کلی سولز و پاداش حسابی گیرتون بیاد.. ممنونم که توی این سه سال چنل رو همراهی کردین و به ما انگیزه و انرژی دادین. در ادامه امیدوارم که امسال (اگه راه اصلی زندگی تون رو پیدا نکردین) توی مسیر درست و همونی که میدونین درسته و راسته کار خودتونه بیافتین و اگه در حال حاضر در اون هستین و وسطای راهین، امیدوارم همینطور پر قدرت به مسیر رشد و پیشرفتتون - حالا هرچی که هست که امیدوارم راه خوب و باحالی باشه - ادامه بدین.. با تشکر از همراهی همتون با چنل ❤️🙏 (از طرف تیم فرامسافتور) @FromSoftware

#هممممممممم... هرچند فردا عیده, ولی گفتم مثه بقیه یه پیشاپیش تبریک گفته باشم عید باستانی نوروز را (از طرف خودم و بقیه ادمینای
#هممممممممم... هرچند فردا عیده, ولی گفتم مثه بقیه یه پیشاپیش تبریک گفته باشم عید باستانی نوروز را (از طرف خودم و بقیه ادمینای اسمی چنل)

_ سولزبورن پلیر : خوبه حالا هرچی که هست، سکیرو برخلاف عناوین دیگه سولزبورن، توش از عناصر منشوری و مثبت 18 استفاده نشده.. _ می
_ سولزبورن پلیر : خوبه حالا هرچی که هست، سکیرو برخلاف عناوین دیگه سولزبورن، توش از عناصر منشوری و مثبت 18 استفاده نشده.. _ میازاکی : #Fun @FromSoftware

گیل که قاعدتا عضو پایه تیمه سول اف سیندر و نیملس کینگم که مثه همن و انتخابشون سلیقه ایه #هممممممممم... این وسط نمدونم چرا دنس
گیل که قاعدتا عضو پایه تیمه سول اف سیندر و نیملس کینگم که مثه همن و انتخابشون سلیقه ایه #هممممممممم... این وسط نمدونم چرا دنسر بدبخت اینقد کم طرفداره... @FromSoftware

خون بازی یک هجو گویی درباره خون است ... ، پوچ و تو خالی ام پدر ، من خدای این زمین مرده ام من از خون خوشم میاد بهم آرامش میده ، خدا مرده ، خون بازی اولین تجربه فیلمسازی دریمر با احترام و الهام از بلاد بورن @cobliboy امیدوارم دوست داشته باشید ❤️

#Ost #Soundtrack #Sekiro @FromSoftware

در خطه ای رویایی و عجیب که آن را مقدس می‌دانستند، سکیرو با موجودی خارق‌العاده و محصور در درخت ساکورایی عظیم، روبرو می‌شود...
در خطه ای رویایی و عجیب که آن را مقدس می‌دانستند، سکیرو با موجودی خارق‌العاده و محصور در درخت ساکورایی عظیم، روبرو می‌شود... موجودی که یکی از چهاردستش را از دست داده بود... هرچند، مهم و اصل این بود که در آخر، مراد و مرید، به یکدیگر پیوسته و یکی شده بودند... آن موجود، اژدهای الهی نام داشت... #Art by : Omer Tunec @FromSoftware

#هممممممممم... البته این نکته رو هم باید در نظر داشته باشیم که یورم، راحت (Stun) میشه و دمیج ایوری کینگم، کم الکی و پایین نیس
#هممممممممم... البته این نکته رو هم باید در نظر داشته باشیم که یورم، راحت (Stun) میشه و دمیج ایوری کینگم، کم الکی و پایین نیست... @FromSoftware

#Fun?... @FromSoftware
#Fun?... @FromSoftware

92 به پشت سرش نگاه می‌کند. هیچکس در حیاط بغلی و در تاریکی نمیجنبید. بدترین حس دنیا وقتی است که درست در مواقع لازمی که باید به خودت اعتماد کنی و مثلا بگویی : "حواس من هیچوقت اشتباه نمی‌کنند.." ناگهان به خودت بیایی و به تمام اشتباهات و کارهای ابلهانه و غیر حرفه ای و غیر مسئولیت پذیرانه ای که متداوم - هرچند ناخواسته و یا از سر بدشانسی و از این قبیل - انجام دادی پی ببری و همان لحظه است که از خودت کاملا ناامید میشوی. ناگهان گرگ سیاه از پشت دیوار خانه بیرون می‌آید. _ << یک موجود پست و حیف نون، که نه تنها ارزش پُست و جایگاهی که در آن است را نداشته، بلکه حتی لیاقت زنده بودن را هم ندارد! چه برسد به اینکه یک شینوبی با آن حجم عظیم از بار مسئولیت بروی دوشش هم باشد. هرچند... تمام اینها چیزهایی است که دیگران سرش آورده بودند و خود، در اکثر مواقع و در روند تبدیل شدن به آن موجود نفرت انگیز و بی دست و پا، بی‌گناه بوده و کاری از دستش بجز صبر و پیشروی برنمی‌آمده... >> اما علی رغم تمام آن افکار منفی که داشت، اگر مبارزه و ایستادگی نمی‌کرد، وضعش از آن همانی هم که بود بدتر میشد. شاید اصلا اینجا نمی‌بود و تا الان کشته شده و هیچ وقت هم خون اژدها را دریافت نمی‌کرد. با تمام اینها باید ایستادگی می‌کرد و جلو میرفت چراکه تمام زندگی اش مشغول انجام آن بوده.. _ (برای لحظه ای صدای لِخ لِخ کفش بروی سنگریزه در پشت سرش شنیده نمی‌شود.) سکیرو آرام می‌ماند. نگاهش را بروی اجساد متمرکز می‌کند که مثلا مشغول انجام کاری است و ناگهان، با سرعتی رعد آسا، شوریکن را به پشت سرش پرتاب و بعد از برداشتن قدمی بزرگ به سمت راهزن، خراشی عمیق و طولانی بروی قفسه سینه اش ایجاد و او را می‌کشد. هرچند بابت اختراع فن جدیدش که چندی پیش در حین ورودش به هیراتا آن را ساخته و اکنون نیز دوباره آن را بکار برده بود کمی از حالت ناراحتی اش کم شده بود، ولی نکته مهمتری که ذهنش را به خود اختصاص داد این بود که او براستی و از همان اول، درست تشخیص داده بود که شخصی درون سایه های اطراف خانه حیاط بغلی پرسه میزد، ولی با این اوصاف به خود اجازه داده بود تا تمرکزش به آسانی منحرف شود و تقریبا خود را به کشتن دهد. از اینکه آنقدر نرم خو شده بود و از هر کار و عمل خود میرنجید متنفر بود. جدیدا اینطور شده بود. باید روی خودش کار می‌کرد و این رفتار و عادتش را کنار می‌گذاشت. اکنون که آن حس و توجه ناراحت کننده از روی او برداشته شده بود، به سمت گنیجنه مقدس معبد حرکت می‌کند. آن معبد، در واقع محراب تقریباً کوچکی بود که تزئینات سنگی و طرح خمیده جالبی - درست شبیه یک پاگودای ده برابر کوچک تر را - داشت که دو درب کوچک نیز بروی آن تعبیه شده بود. سکیرو درب ها را باز می‌کند و سرانجام، چشمش به " تبر شینوبی گری میمون " می‌افتد. آن را از درون محراب برمی‌دارد و در دست چپش براندازش می‌کند. با دست چپش جنسش را حس نمی‌کرد اما یقین داشت که پایه آن از چوب و تیغه پهن و لبه نسبتاً قطورش از آهن است. آن تبر، بنظرش سلاح مناسبی بود. لااقل وزن سنگین آن چنین چیزی میگفت! هرچند، برای سکیرو سوال بود که چرا چنین اسمی روی آن بود؟ آیا واقعا یک میمون آن را حمل میکرده؟ چطور ممکن است که یک میمون بتواند سلاحی را حمل کند؟ با تمام چیزهایی که پشت سر گذاشته بود، اگر به یک میمون شینوبی برمی‌خورد که بعدا جلوی او را می‌گرفت و از او طلب تبر غصب شده اش را می‌کرد، چندان غافلگیر نمیشد. از صبح آن روز تا آن لحظه، وقایعی برایش رخ داده بود که بعد از آن حتی عجیب ترین چیز ها هم برایش عادی جلوی می‌کرد. به هر حال تبر را زیر کمربندش، در زیر روپوشش جاساز می‌کند و براه می‌افتد. از آن حیاط خارج می‌شود و اکنون می‌بایست در طی آن مسیر طویل پیشروی می‌کرد. با خودش به این فکر می‌کرد که آیا زمان در این رویا تاثیری داشت؟ یعنی اگر بنا به این بود که او به واقعیت برگردد، آیا همچنان زمان و اتفاقات جانبی که در آن می‌افتاد در آینده نیز تاثیر داشت؟ به تبع همین حدس و گمان ها، تصمیم می‌گیرد تا هر ابزار و یا وسیله مهمی که دم دستش می‌آید را دریافت و از آن در بدست آوردن هدف والای برآورده کردن آرزوی اربابش، استفاده کند. اکنون از نبش آن کوچه تنگی که آن سامورایی، آنجا بر اثر جراحات بسیار جان داده بود رد می‌شود. او را چه صدا زده بود؟ درست یادش نمی‌آمد، همین‌قدر می‌دانست که اسمی که او را با آن صدا زد بسیار شبیه لقب خودش بود. لااقل بکار رفتن کرکتر (سکی) در آن کلمه را خوب یادش بود. سکیرو به دو ملک دیگر می‌رسد. بنظرش آن مسیر، یک نوع بازار طویل و سر راهی بود که به چهاربخش عمده تقسیم شده و در هرکدام، نوع خاصی از مغازه ها و فروشگاه ها قرار داشتند. هرچند این باز هم حدس خودش بود.. ... @FromSoftware

کدوم؟ anonymous poll PLIN PLAN PLON – 75 👍👍👍👍👍👍👍 74% فداکاری سکیرو... – 26 👍👍 26% 👥 101 people voted so far.

نمیدونم این غمناک ترین لحظه کل بازیای سولز بورنه یا... #Hmmmmmmmmmm... @FromSoftware
نمیدونم این غمناک ترین لحظه کل بازیای سولز بورنه یا... #Hmmmmmmmmmm... @FromSoftware

WACK!! #Fun @FromSoftware
WACK!! #Fun @FromSoftware

Loyal Wolf Take My Blood and Live.. AGAIN... #Art by : Daniel Castro @FromSoftware
Loyal Wolf Take My Blood and Live.. AGAIN... #Art by : Daniel Castro @FromSoftware

THE MOST ANTICIPATED VIDEO GAME #Fun @Fromsoftware
THE MOST ANTICIPATED VIDEO GAME #Fun @Fromsoftware

91 _ رئیس، بهتره این معبدم بگردیم؟ مطمئنم چیزای خوبی... _ معلومه که نه! احمق!! صد دفه به توئه خررر! گفتم با اینجور مقدسات کاری نداشته باش.. دو راهزن که یکی از آنان با مشعلش حیاط را روشن کرده بود، روبروی آن محراب دربسته ایستاده و مشغول جر و بحث بودند. سکیرو دستش را به سمت صورتش می‌برد و آماده پرتاب شوریکن می‌شود اما هنگامی که دستش را باز می‌کند، هیچ اتفاقی نمی‌افتد. دوباره اینکار را می‌کند اما فایده ای نداشته و گویا شوریکن هایش ته کشیده بود. آن دو راهزن همچنان سر مقدسات و عقاید یکدیگر جر و بحث می‌کردند. به دست چپش نگاهی می‌کند. هرچند از مشعل های روی دیوار های مسیر کمی دور بود، اما همچنان می‌توانست سیاهی عجیب و شوم روی دست مصنوعی اش را ببیند. آن را چشمی بررسی می‌کند. دست گویا سالم بود و شوریکن ها براستی تمام شده و سر جایشان درون حلقه نبودند. احساس و نگرش عجیبی - از وقتی که دست چپش را از دست داده بود - به تمام دنیا و تحولاتش پیدا کرده بود. چند نفر را با همین ابزار به قتل رسانده بود؟ اصلا او که بود که به خود اجازه می‌داد جان یک نفر دیگر را بگیرد؟ آیا آنان زندگی نداشتند؟ هدفی در حیاتشان نداشتند؟ شرم هرچند برای مدتی کوتاه، ولی تمام وجود سکیرو را در برمی‌گیرد. شرم از تمام خشونت ها و کارهایی که کرده بود. شرم از اینکه نتوانسته بود کار محافظت از اربابش را به نحو احسن انجام دهد. علنا زندگی نداشت. آرزو می‌کرد هیچوقت بدنیا نمی‌آمد. (( _جغد... _ ... جغد دم درب کلبه ای روبروی کلبه گرگ ایستاده بود و به او که از درون اتاق درآمده و در بیرون از آنجا، بروی زمین به یک طرف خوابیده بود خیره نگاه می‌کرد. باترفلای شبانه و به دستور جغد، برای گفتگویی با او آنجا قرار گذاشته و هنوز در اتاق او بود. _ اون پسر با استعدادیه جغد.. من دوست دارم تا فنون اصلی توهمو بهش یاد بدم.. من میخوام.. _ تو، ناپدید میشی و دیگه هم پیدات نمیشه. _ ... باران نم‌نم شروع به باریدن می‌کند و گرگ همچنان با همان حالت، غرق در خواب بود. _ این بچه.. سپس مکث معناداری می‌کند. _ بعضی آدما.. تو سختی رشد میکنن.. یا شاید بهتره بگم.. اون آدمایی که علاقه و تمایل به رشد دارن، فقط توی سختی و بدبختی میتونن رشد کنن. اصن خصلت روزگار همینه. نگاش کن، اتاق گرم و تشک نرمو ول کرده و اومده توی طبیعت دراز کشیده. تو فک میکنی این طبیعتشه؟ چون یه گرگه؟ هه، نخیر! گرگ توی طبیعت بزرگ شده. با طبیعت، سختی و مشکل آشناست. سپس رویش را به سمت باترفلای برمی‌گرداند. _ یک مبارز واقعی و آینده دار، اون کسیه که بدون هیچ مربی و استادی به یجایی میرسه. اون مبارز، یه جنگجوی واقعیه و هرچند چیز زیادی یاد نداره، اما رمز موفقیتش فقط یه چیزه.. تسلیم ناپذیری... )) غم حاصل از شرمندگی اش به حدی رسید که نزدیک بود بغض گلویش را بگیرد. براستی که همین ویژگی هم او را از یک شینوبی واقعی متمایز می‌کرد. کدام جنگجویی است که در میانه نبرد سودای افسردگی سر دهد و به کلی از همه اعمال گذشته اش پشیمان و شرمنده شود؟ قطعا چنین کسی به غیر از او وجود نداشت. اگر چنان ویژگی هایی را نداشت و احساساتی نمی‌شد، الان دست چپش سرجایش بود و هرگز در اولین مبارزه اش با گنیچیرو شکست نمی‌خورد و اصلا همانجا آن غائله پیچیده خون اژدها را فیصله میداد. دست چپش را بالا می‌آورد تا نگاه معناداری به آن بکند که ناگهان، متوجه تغییر رنگ آن می‌شود. رنگش مثل روز اول شده بود و اکنون حتی خط و خشی هم بروی آن دیده نمی‌شد. دستش را آرام تکان می‌دهد و صدای تکان خوردن شیئی را می‌شنود. غیر قابل باور بود... دستش را بالاتر می‌آورد و نگاهی دقیق تر به داخل چرخ شوریکن می‌کند و... مخزن پر از شوریکن بود و حدود دوازده عدد شوریکن داخل آن بود. شاید بار اول اشتباه می‌کرد ولی نه، چطور ممکن بود اشتباه کند؟ یکی از شوریکن ها را با دست درآورده و بررسی اش می‌کند. براق بود و سطحی صیقل خورده داشت. تابحال شوریکن به آن خوبی و زیبایی در زندگی اش ندیده بود. لحظه ای مکث می‌کند تا اتفاقی که برای چند لحظه افتاد را مرور کند. به هر شکلی که شوریکن هایش برگشته و دست مصنوعیش به حالت معمولی خود بازگشته بود، اکنون می‌بایست به جهان واقعیت بازگردد و هرطور شده از گذشته خود و دلیل اصلی مصائبش مطلع شود. _ خفه شو!! یکک کلمه دیگه حرف بزنی با همین تبر میزنم وسط....!!!! یک شوریکن به پیشانی راهزن مشعل دار برخورد می‌کند و راهزن دیگر که کلاه خودی آهنین بر سر داشت، هنوز از موقعیت ضارب مطلع نشده بود که سکیرو با شمشیر، بروی شانه های راهزن فرود می‌آید. شمشیرش را از گردن و کتف او درآورده و آن را با انجام یک حرکت سریع و تازیانه مانند در هوا تکان داده و تمیزش می‌کند، اما بلافاصله حسی عجیب به او دست می‌دهد. ... @FromSoftware