FROMSOFTWARE
前往频道在 Telegram
Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata
显示更多1 697
订阅者
+124 小时
-67 天
-1930 天
帖子存档
1 697
به قدیمیترین کانال تخصصی دنیای ویچر بپيونديد.
پوشش سریال، تریلرهای منتشر شده، اخبار جدید و لینکهای دانلود به محض انتشار! 🔥🐺
مقالات حرفهای دنیای ویچر، انواع فکت، نقل و قول های جذاب از کتب جذاب ویچر به قلم آندره ساپکوفسکی! 🐺🔥
🔺 به کانال کائر مورهن، قدیمیترین محفل دوستداران دنیای ویچر بپيونديد.
🔻 https://t.me/joinchat/AAAAAEouxlyQIKX9lsNA5w
1 697
10
_ کجا قایم شدی ترسو؟
شانه چپ گرگ شدیداً زخمی شده و از آن خون میرفت. اما با این اوصاف موفق شده بود خود را در نقطه ای پنهان از دید ژنرال مخفی کند...
_ بهم گفته بودن یه شینوبی بزدل قراره از این سمت بیاد، اما فک نمیکردم در این حد ترسو و بی لیاقت باشی..
ژنرال در حال سخنرانی و تحریک گرگ بود و در همین حین، گرگ چشمش به چند کیسه حاوی قرص های دارویی (Medicinal Pellet) ، درست چند قدم دورتر از مقر ژنرال میافتد.
_ همیشه فک میکردم چند تا از بهترین سربازای کل آشینا رو دارم، اما وقتی تو کشتیشون فهمیدم چند تا از مزخرف ترین سربازای کل آشینا تحت فرمان منن...
و ناگهان رشته ای از ترقه، زیر پای ژنرال میافتد. حواسش پرت شده و در اثر آن، غباری موقتی و نه چندان غلیظ در اطرافش پخش میشود...
_ هاهاها! نهایت کاری که میتونی بکنی همینه؟!!! ببینم جنگیدن یاد ندا.. دارو ها کو؟!!!!..
و بعد چشمش به گرگ در حالی که روی یکی از لبه ها ایستاده و کیسه ای از قرص ها را در دهان خود خالی میکند میافتد..
زخم شانه گرگ آرام آرام بسته شده و طی چند لحظه کاملا بهبود پیدا میکند. اکنون گرگ آماده نبرد است...
هر دو شمشیرهایشان را از غلاف بیرون کشیده و به سمت یکدیگر حمله ور میشوند...
(( گرگ...
هر مبارزی، یک حدی از توانایی و انرژی داره.
حتی قوی ترین مبارزام، تا یجایی ضربه میزنن و از یجایی به بعد بس میکنن تا انرژیشون برگرده..
باید اول اون حد رو بشناسی، بعد ازش بر علیهشون استفاده کنی و تو بهترین زمان ضربه بزنی...))
_ میکشمتتتت دزد کثییییف!!!
ژنرال بی وقفه و با سرعت و قدرت زیاد به گرگ ضربه میزد ولی گرگ در مقابل، تمام ضربات را دفلکت کرده و هیچ اقدامی برای حمله انجام نمیداد، تا اینکه ژنرال که بعد از چندین ضربه و حرکات هجومی حسابی خسته شده بود - و به انتهای ضربات پشت سر هم خود رسیده بود - شمشیرش را بالای سرش میبرد و قصد انجام یک حرکت کوبه ای و تمام کننده را دارد که همان لحظه گرگ با یک تکنیک فوق العاده سریع و قوی از کنار ژنرال رد میشود و در همین حین با شمشیرش شکم و پهلوی او را پاره میکند...
_ مثه اینکه همتون شبیه همین... فقط حرف میزنین!
_ ...
درسته من بزدلم، ولی احمق نیستم..
از جیب ژنرال یک جعبه با کاغذ هایی به شکل پولک، بسیار کوچک و بنفش در داخلش بیرون افتاده بود.
این جعبه و پولک های درونش بسیار برای گرگ آشنا بود..
_ بنظر چیز بدی نیست، شاید یجایی به کارم بیاد..
گاهی اوقات فرار بهترین گزینه ممکن است. افراد مجروح یا ضعیف اگر با بی باکی به سمت دشمن میروند دلیل بر قدرت نهفته و یا شجاعت بیش از حدشان نیست، بلکه دلیل بر بی خردی آنان است.
گرگ ابدا یک شخص ترسو و نادان نیست بلکه بالعکس، ژنرال نمونه بارز یک انسان بی باک و احمق است، و قطعا سرنوشت چنین انسانی موفقیت و تعالی نخواهد بود..
_ حالا از کدوم طرف برم..؟
گرگ به یک دو راهی رسیده که یکی از آن دو راه پلی شکسته به سمت قلعه است و یکی از آنان به محراب کوچکی ختم میشد.
گرگ تصمیم به ادامه مسیر به سمت راست معرکه را میگیرد و به یادداشت کوچکی بروی دیوار محراب میرسد...
" هیچکس نمیتواند سر بدون سر را قطع کند..
سلاح های ما در برابر او ناکارآمد بود.."
_ منظورش چیه بدون سر؟ یادداشت عجیبیه..
و سپس تصمیم میگیرد تا آن مسیر را ادامه داده و سر و گوشی آب بدهد. مسیری بعد از محراب وجود نداشت، بنابراین گرگ اول روی یک شاخه و بعد به سمت لبه صخره روبرویش میپرد و آرام آرام پیش میرود و در نهایت، بروی محلی در اطراف ورودی غار فرود میآید.
با وجود اینکه غار تاریک بود اما بدلیل توانایی مادرزادی که داشت همه جا را میتوانست با وضوح مناسبی ببیند و راهش را به خوبی تشخیص دهد و در نهایت به داخل غار میرسد...
_... این دیگه چیه؟؟؟!!!
شمشیری بنفش در تاریکی غار، همانند فانوسی عمل میکرد و ظاهر صاحبش را نیز به خوبی نشان میداد.. شخص برهنه ای با هیکل و شمشیری درشت در وسط غار و در بین چندین قبر نشسته بود اما... گرگ هر چه تلاش میکرد نمی توانست سر او را ببیند...
_ ((عقب وایسا بچه...))
ناگهان تصویری از بانویی در ذهنش دید که روی هوا ایستاده بود و پایین پایش مردی بدون سر شمشیرش را با مستی تکان میداد..
_ هدلس!!!
_ (( گرگ..
برای چه نوع موجوداتی باید از دیواین کانفتی (Divine Confetti) استفاده کنیم؟
_ هممم، فکر میکنم ایلوژن ها.... نه نه عذر میخوام استاد، اشباح! ))
_ دوباره به هم رسیدیم...
@FromSoftware
1 697
9⃣
انسانی با قد و قامت و هیکلی درشت و البته... چشمانی قرمز.
چرا او به این شکل بود؟ چگونه چشمانی قرمز پیدا کرده بود و مهم تر از همه... چرا اینجا بود؟
آیا این نیز یکی دیگر از حقه های دفاعی آشینا بود؟..
گرگ دو سرباز را کشته و بعد، متوجه مشعل دانی جلوی آنان میشود که شعله اش بسیار کم بود و رو به افول میرفت..
_ محض احتیاط..
سپس آن را در دست گرفته و به سمت غول میرود.
دروازه پشت غول (Chained Ogre) بسته بود اما حفره ای در قسمت بالای دروازه بود که بنظر باید مسیر را از آن طریق ادامه میداد..
غول خود را از غل و زنجیر آزاد میکند، کاملا به نظر گرگ معلوم بود که عقل و خرد خود را از دست داده، صرفا به فکر نابود کردن هر چیزی بود که می دید، اما... چرا باید انسانی به این درجه برسد؟...
غول به طرف گرگ حمله ور شده و برخلاف واکنش های به موقع گرگ، یک لگد غیر منتظره، سریع و بسیار قدرتمند به او وارد میکند و گرگ به سمت درخت پرت میشود و در اثر ضربه، استخوان لگنش میشکند..
_... لعنت... باید یکاری کنم زود...!!
در اثر ضربه محکم مشعل دان از دستش افتاده بود و چند قدمی از او دورتر بود، غول با گام هایی بلند و ترسناک به سمت گرگ میآمد و نگاهش را از او برنمیداشت..
وقتی کمی به او نزدیک تر میشود خیز برداشته و به سمت گرگ میپرد تا او را بگیرد و در همان لحظه گرگ با تمام قوای خود و با درد بسیار دستش را دراز کرده و مشعل دان را بر میدارد و ذغال های کم شعله را مستقیم به پیشانی غول میچسباند..
_ (فریاد فوق العاده بلند غول در اثر درد)
غول از جای خود بلند میشود و سر خود را - در اثر درد فراتر از حدش - میگیرد و درست در همان حال، گرگ سعی در پیدا کردن بطری شفابخش خود میکند و بعد تمام مُشک را سَر میکشد.
_ چطور ممکنه... دردش خیلی کمتر شد!!!
اثر آتش در غول کم میشود و کم کم دارد به حالت اصلی اش برمیگردد که گرگ شمشیرش را به شکم غول فرو میکند و او را از سمت راست راه پله ها به پایین دره پرت میکند...
_ آتیش واقعا کارساز بود...
در کمال ناباوری، گرگ درد و صدمه مهلکی که داشت را بعد از چند لحظه از یاد برده بود...
_ (( گرگ..
این مهم نیست که بعد از یه بلا یا جراحت خیلی بد زنده بمونی، مهم اینه که از اون اتفاق درس بگیری..
_... اما پدر من درست منظورتون رو نمیفهمم!
_ یک روز خودت با چشمای خودت میبینی... با تمام وجودت حسش میکنی..
صبور باش.. ))
_ ... یعنی منظور پدرم این بوده؟..
گرگ به داخل حفره میپرد و در راهروی سمت چپ، یک گورد سید که إما از آن صحبت میکرد را پیدا میکند.
_ همم، باید اینو ببرم پیش اون زن.
_ کوجیرو! این اعلامیه روی معبد قدیمی رو خوندی؟
گرگ تنها نبود بلکه در آن سوی دروازه، مشکلی بسیار بزرگ تر از غول منتظر او بود...
_ نه اصلا اون سمت نرفتم
_ رو کاغذه نوشته : شما نمیتونین گردن کسی که سر نداره رو بزنین... یه مشت چرت و پرت!!
_ حتما باز یه احمقی خواسته مردمو سر کار بذاره..
_ ...
در حیاط پیش رو، ژنرالی با نام (Tenzen Yamauchi) حضور داشت که از شکل کلاه خود و افراد زیر دستش معلوم بود که پست بالاتری نسبت به کاورادا دارد.
گرگ برای عبور از این معرکه نیازمند یک نقشه اساسی بود..
از درب راهروی سمت چپ بیرون میرود و بلافاصله در بین علف های هرز و بلند روبروی درب راهرو مخفی میشود. سرباز در حین قدم رو به سمت درب میرود که ناگهان صدای شکستن چیزی را در گوشه ای از راهرو میشنود...
_ این از اولی..
راهش را با مخفی شدن در بین علف های کنار لبه آن محل پیش میگیرد تا تقریبا به کنار یک سرباز تفنگدار میرسد. اولین شوریکن خود را از ابزار دوری شکل که قبلا آن را پیدا کرده بود خارج کرده و آن را مستقیم به گلوی سرباز پرت کرده و او را مخفیانه میکشد.
سرباز دیگر که صدای عجیبی مانند خِرخِر از تفنگدار شنیده بود، از پشت دیوار خود را به سمت او میرساند و با جسد او مواجه میشود ولی او هم بلافاصله با سرنوشت تفنگدار مواجه میشود.
گرگ اکنون خود را به اجساد دو سرباز میرساند و سعی میکند با چسبیدن به دیوار، به سمت تفنگدار بعدی برود...
_ شینوبیییییییی!!!
بگیریییدددششششش!!
گرگ بدون اینکه متوجه شود فرد ریز نقشی که با ماهیتابه ای به دست صرفا مسئول باخبر کردن بقیه سربازان را داشت را نادیده گرفته بود.
اما اکنون دیر شده بود و تفنگدار یک تیر به شانه چپ شینوبی میزند..
گرگ سریعاً یک شوریکن به سمت تفنگدار پرت کرده و قبل از اینکه ژنرال از موقعیت دقیق او باخبر شود سریع به سمت (خبرچین) میرود و بعد از کشتن او، خود را در بالای بلندی در اطراف آن معرکه مخفی میکند...
@FromSoftware
1 697
8⃣
_ میدونی جَوون.. آدم اگه هدف بزرگی تو زندگیش داشته باشه براش مبارزه میکنه...
تو این مبارزه باید هرچی در توان و اختیارته رو بیاری رو دایره مگرنه باختی..
گرگ ناگهان یاد نبرد خود با گنیچیرو میافتد، اینکه چگونه از تمام توانایی خود برای کشتن او استفاده نکرد... آیا هدفش را از یادبرده بود؟
در آن مبارزه با وجودی که گنیچیرو در بار اول شکست خورد، اما از تمام توان خود برای پس گرفتن کورو استفاده کرد... چه هدفی میتوانست در سر داشته باشد؟
_ ...
_ حالا تو عضو کدوم دسته ای؟
دوستداری از این (مرد کلاغی) این ترقه هارو بخری؟ یا... با دست خالی بری سراغ دیو؟
_ دیو؟ اینجور چیزا مال قصه هاس پیرمرد.
_ البته. اما آدم بعضی اوقات میتونه بدتر از دیو و موجودات شرور بشه. حالا چه بخاطر دلایل پاک و وطن پرستانه، وچه بخاطر کینه ها و عقده های درونی...
_...
گرگ ترقه ها را از فردی که خود را عضوی از دسته (Memorial Mob) میخواند و نزدیک کلبه اینوسکه بود خریداری کرد و تصمیم به ادامه مسیر گرفت.
باروت، تفنگ و حتی خمپاره... آشینا، سرزمینی که محافظانی سامورایی و وطن پرست دارد، به کجا دارد کشیده میشود؟ به چه خاطر؟ آیا واقعاً لازم است بخاطر حفظ وطن، فرد از شرافت و اصل خود نیز بگذرد؟
در آن سوی ماجرا هیچ کدام از اینها برای گرگ اهمیتی نداشت. نه تنها به این علت که نه خانواده ای داشت و نه میهنی، بلکه تنها چیز مهمی که برایش در این دنیا مانده بود اربابش بود..
_ هی تو، شینوبی! آره بیا اینجا ببینم!
بعد از اینکه از چند سرباز دیگر بعد از کلبه اینوسکه عبور کرد به یک دروازه بسته رسید که پشت آن مردی به ظاهر دست فروش نشسته بود..
_ من تو رو میشناسم... آره!!
تو همونی هستی که سه سال پیش شب حمله به هیراتا (Hirata) اونجا بودی، خوب یادمه..
من آیانامای دست فروشم (Ayanama)، یادت اومد؟
_... کدوم شب؟!
_ یادت نمیاد؟؟ خب... من میتونم یکم از شب حمله به هیراتا بهت اطلاعات بدم اما... میدونی یکم خرج داره... متوجهی که؟؟ هه هه.
_ بیا این سکه ها رو بگیر..
حالا حرف بزن.
_ خب میدونی اون شب ما ها یه مشت راهزن بودیم که حمله کردیم به هیراتا. حمله مون خیلی دقیق و به موقع بود، هیچ سامورایی اونجا نبود و خلاصه حسابی غارت کردیم و... تازه یه چیزی هم پیدا کردیم که بنظرم برای یک شینوبی با یک ابزار دست مصنوعی مناسب باشه؟... اگه میخوای بدونی چی بود باید یخورده دیگه سر کیسه رو شل کنی!!
_ بیا این سکه هارو هم بگیر.
بهم بگو اون ابزار چی بود؟
_ میدونی.. درست نمیدونم ولی یادمه یه لوله ای بود که اگه به سرش آتیش میزدی حسابی میگرفتو خاموش نمیشد! یا لااقل دیر به دیر باید آتیشو مشتعل میکردی..
_ ...
_ هر چند فک نمیکنم الان به دردت بخوره. مگه اینکه تو زمان سفر کنی و بری عقب!!
(((_ بانو إما.
پس این مرد از اهالی هیراتاست درست میگم؟
_ بله سرورم
_ به عقیده من باعث و بانی آتش گرفتن هیراتا و اصلا همه این مشکلات، خون اژدهاست ..)))
گرگ چند لحظه ای پس از گفتگو با آنایاما، کورو و إما را در حال گفتگو راجع به خون اژدها در نمایی از ذهنش مشاهده میکند. تصویری از گذشته نبود، بلکه صرفا مشاهده احساسات فردی بود که برایش از همه چیز بیشتر اهمیت داشت... اما سر منشأ آن چه بود؟ کم نیستند افرادی که حاضرند جان خود را برای یکدیگر بدهند اما هیچ کدام مانند گرگ به این ویژگی دست نیافته اند، در ثانی فقط گرگ برایش این اتفاق میافتاد و نه کورو ...
_ اصلا حس خوبی نسبت به اون عوضی که بالای پله ها بستنش ندارم..
همش فک میکنم الان خودشو آزاد میکنه و میاد سمتمون !
_ آروم باش بچه.. اگرم کاری بشه، تنها کاری که باید بکنیم اینه که یکم آتیش نشونش بدیم. شنیدم اینجور چشم قرمزا از آتیش وحشت دارن.
_ میشه چرت و پرت نگی؟ اگه همچین موجودی بدوئه بیاد سمتت تو با آرامش یجا میمونی و فقط آتیش بهش نشون میدی؟؟؟؟!
_ ...
@FromSoftware
1 697
7⃣
_ ژنرال کاوارادا !!!!
_ ... لعنت !
گرگ هنوز خیلی از مقر ژنرال دور نشده بود که یکی از سربازان هنگام گشت به جسد او میرسد.
گرگ سریعتر برمیگردد تا کار او را هم تمام کند اما اکنون چند سرباز از دروازه هایی که سکیرو مخفیانه از آنجا عبور کرد و یک تفنگدار در قسمت سرپوشیده بالای دروازه نزدیک مقر نائوموری به صحنه رسیدند و آماده نبرد شدند.
سربازان دون پایه و بدون کلاه بخاطر حالت هجومی خود خیلی راحت کشته می شدند. تنها مشکل سکیرو در حین معرکه سربازان ارشد با کلاه حصیری بود که کمی مبارزه با آنان مشکل بود.
سکیرو بعد از کمی درگیری نقطه ضعفشان را یاد گرفت و آن این بود که باید آنقدر به آنان ضربه بزند تا ضربات گرگ را دفلکت کنند و بعد یک ضربه محکم به او بزنند و بعد از دفلکت آن ضربه، از پا می افتند و آن موقع، هنگام مناسبی برای کشتن آنها است.
گرگ در حین درگیری صدای شلیک گلوله ای را از پشت سرش شنید. بعد از یک واکنش به موقع به گلوله، به سمت تفنگدار میرد و بعد از پرش داخل محل، او را میکشد و بعد ناگهان چیزی را زیر پای خود حس میکند.
_ این چیه؟
شوریکن؟...
ابزاری حلقه مانند بود که از جسد یک نایتجار (Nightjar) افتاده بود و در کمال تعجب سه شوریکن به آن متصل بود. (معمولا شوریکن ابزاری دست و پاگیر است و حمل کردن چند شوریکن همزمان و بدون محفظه خاصی برای آن سخت است، ولی با جمع کردن همه آنان یکجا مانند همین حلقه، میتوان براحتی از آنان بهره برد)
_ ... اینو میبرم پیش اسکالپتر شاید بتونه یکاری کنه.
اکنون که این محل را هم از سربازان خالی کرده بود، تصمیم گرفت تا مسیرش را پیش گیرد و به سمت قلعه روانه شود.. که ناگهان پتکی بزرگ از پشت دیوار، محکم پیش پای گرگ بر زمین میخورد.
_ یه شینوبی اونجاست !! بگیریدشششش!!!
گرگ غافلگیر شده و متوجه میشود که همچنان چند سرباز در این منطقه باقی مانده بودند. گرگ تصمیم به فرار میگیرد چراکه نبرد با تمامی این سربازان همزمان دیوانگی بود ولی..
_ هی تارو ! (Taro) اون پتک لعنتیو بگیر اونور.
_ هوووی چه غلطی میکنی الان میکشیمون!!!
آن فرد غول پیکر پتک به دست، یکی از اعضای گروه (Taro Troop) بود. افرادی با ظاهری بزرگ، مقاوم و قدرتمند اما کمبود خرد کافی و انجام اعمالی کودکانه.
تارو (به کسانی میگویند که عضو گروه مذکور هستند) بدون اینکه به سر و صداها توجهی داشته باشد پتک خود را پشت سرش میبرد و آماده ضربه زدن به گرگ - که اکنون پشت سربازان جلوی خود است - میشود.
سپس با تمام قدرت ضربه میزند و هر سه سرباز کشته میشوند، در حدی که سر یکی از آنان مانند گوجه ای له شده به دیوار میچسبد.
تارو بسیار حیرت زده و ناراحت میشود، پتک خود را به زمین می اندازد و شروع به گریه میکند. شینوبی هم فرصت را غنیمت شمرده و شمشیر خود را در گردن او فرو میبرد.
_ (صدای زنگوله ای از دور)
سکیرو صدای زنگوله ای را از طرف یک کلبه محقر میشنود که اکنون نصف آن کاملا خراب شده بود. توجهی به آن نکرده و به راه خود ادامه میدهد.
_ کسی اینجاااست؟؟ کمک!!
گرگ به سمت صدا میرود و مردی حدودا سی ساله را پایین یک درخت زیبا میبیند که به شدت مجروح و چشمانش هم جهت مداوا با پارچه ای بسته شده.
_ هی... لطفا هر کی هستی به مادرم کمک کن.
_ ...
_ کسی نیست؟ حتما بازم فکر و خیال بود...
_ چیکار داری؟
_ این صدا... خیلی آشناست...
آقا لطفا به پیرزن داخل این خونه کمک کن، یکم ناخوشه و میترسم عقلشو به کلی از دست بده..
_ ...
گرگ به داخل خانه میرود.
_ اینوسکه (Inosuke) تویی؟
پسرم، امروز به دیدن ارباب جوان رفتی؟
_ من پسرت نیستم..
_ دوباره شروع نکن اینوسکه. همیشه بهم میگی من دارم پیر و احمق میشم ولی من صدای بچه خودمو خوب میشناسم.
به هر حال..
این زنگو بگیر و ببر به بودا هدیه کن، یه طلسمه که برای ارباب جوان درست کردم..
_ ولی من...
_ اینوسکه پسرم.
زنگی که بهت گفتم به بودا هدیه کن رو به معبد متروکه که اون مجسمه ساز لجباز هم توشه بردی؟
_ ...
گرگ در عین کلافگی و بی اهمیتی به حرف های پیرزن، زنگوله را دریافت کرده و از خانه بیرون میرود و تصمیم به ادامه مسیر میگیرد.
_جناب!
با مادرم صحبت کردین؟ اون زنگ برای مدت زیادی اذیتش میکرد. خیلی ممنونم که زنگو ازش گرفتین و راحتش کردین.
_ ...
گرگ همانطور که به حرف های اینوسکه گوش میکرد، ناگهان تصویری خیلی سریع از ذهنش عبور میکند...
_ ((تو... شینوبی ارباب جوانی... درست میگم؟؟... ))
_ ...
این چی بود دیگه؟ شاید اثر این زنگه!
گرگ برای لحظه ای تصویری از گذشته را بخاطر میآورد. مردی مجروح و نگرانِ ارباب جوانش و روستایی که در یک شب هنگام، تماماً در حال سوختن بود. شبی که زندگی او را عوض کرد ...
@FromSoftware
1 697
[ روایت یک گرگ تک دست ]
بخش اول :
{ میراث تامورا }
#کتاب
#Sekiro
#Art by : Zhuoxin Ye
1 697
بازی دیمنز سولز تا به الان ۵۴ نقد دریاف کرده و متای عالی ۹۱ دست پیدا کرده است. بجز این ۵۴ نقد شش نقد دیگر هم هستند که هنوز نمره هایشان منتشر نشده است.
از این ۵۴ نقد هشتا از آنان ۱۰۰ هستند و تنها ۹ نقد کمتر از ۹۰ هستند. پایین ترین نمره هام دو مورد هستند که شامل ۷۵ و ۷۸ است.
#news
#demons_souls
@fromsoftware
