ch
Feedback
FROMSOFTWARE

FROMSOFTWARE

前往频道在 Telegram

Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata

显示更多
1 761
订阅者
-324 小时
-137
-7030
帖子存档
تاحالا عکسی دیدین که صدا داشته باشه؟ ... #Fun @FromSoftware
تاحالا عکسی دیدین که صدا داشته باشه؟ ... #Fun @FromSoftware

باس (Divine Dragon) در بازی سکیرو، بخاطر لور بخصوصی که داره - که حالا توی داستان قطعا مینویسم لورش رو - اصن نمیییتونه و نباید
باس (Divine Dragon) در بازی سکیرو، بخاطر لور بخصوصی که داره - که حالا توی داستان قطعا مینویسم لورش رو - اصن نمیییتونه و نباید یک باس سگ پدر باشه! اینو از این جهت گفتم برای اون کسایی که بعضاً به آسونی یا سادگی حرکات باس و مشکلات این چنینی اشاره کرده و ناراضی بودن.. هرچند، نبرد با این باس بخاطر تم جالب و ساندترک دلنشینش، بنظر من بسیار زیباست و در نوع خودش یک نبرد خاص در بین کل باس فایت های سری سولزبورنه... #Sekiro #Art by : Anato Finnstark @FromSoftware

قهرمان واقعی کیه؟؟ anonymous poll Pinwheel – 40 👍👍👍👍👍👍👍 63% Mist Noble (2× Health) – 23 👍👍👍👍 37% 👥 63 people voted so far.

#Hmmmmmmmmmm... @FromSoftware
#Hmmmmmmmmmm... @FromSoftware

ای کاش میشد یه باس توی سکیرو می‌بود بنام (Mist Raven) که در واقع صاحب اصلی پرهایی باشه که سکیرو ازشون به عنوان ابزار دست مصنو
ای کاش میشد یه باس توی سکیرو می‌بود بنام (Mist Raven) که در واقع صاحب اصلی پرهایی باشه که سکیرو ازشون به عنوان ابزار دست مصنوعی، و برای غیب و ظاهر شدن (تلپورت کوتاه) استفاده میکنه. واقعا جای همچین باسی - با یه ساندترک و تم سیک و اوکی - توی دنیای سکیرو خالی بود. البته شاید هم، باید منتظر دی ال سی باشیم... #Art by : Anato Finnstark @FromSoftware

98 به طرف مقابل گلزار، پایین پای دو راهزن که اکنون غیبشان زده بود می‌رود و برای استراحت، صرفاً کمی به همان دیوار کوتاه تکیه می‌دهد. پیچک و تعدادی از ریشه های چمن و گل های سطح بالای دیوار، کمی در آن نفوذ کرده و باعث نم دار شدنش شده بودند، هرچند خیسی و سُر بودن عجیب دیوار، کمی خارج از وضع عادی بود. با همان حالت تکیه، دست چپش را به طرف پشت شانه راستش دراز می‌کند و به خیسی لباسش دست می‌زند. آب کاملا به پشت آن نیز نفوذ کرده بود. برمی‌گردد و بعد از نگاهی دقیق تر بر دیوار، رگه ای باریک از جریان قرمزی خون را می‌بیند که از سطح بالای آن دیوار کوتاه و جایی که راهزنان تا چندی پیش ایستاده بودند سرازیر شده بود. سپس به سرعت خودش را به محل استقرار آن دو می‌رساند.. _ چطور چنین چیزی ممکنه..!!!!؟ جسد آن دو راهزن تنومند و البته نسبتاً مجهز، همانجا افتاده بود. از روی پیکر آن دو و شکلی که صورتهایشان به خود گرفته بود، میشد براحتی نشانه های ترس و وحشت، و البته با بی رحمی و خشونت کشته شدنشان را دریافت. در حین همین بررسی و جستجو ها بود که یکهو متوجه چیزی می‌شود. حس ششمش که مداوم به او می‌گفت: یک نفر یواشکی داره میاد سمتت " لحظه به لحظه قوی تر می‌شد، تا اینکه صدای پای ناشیانه فردی، لحظه ای از پشت سرش شنید و همین، او را مطمئن ساخت. نیزه اش را بدون فکر و اطلاع قبلی آماده می‌کند و با یک حرکت غافلگیرانه و برشی، به پشت سرش برمی‌گردد. هیچ کس آنجا نبود. به اطرافش نگاهی می‌کند، هیچ صدایی به غیر از نم‌نم خوردن قطرات باران بروی زمین و خشخش کشیده شدن برگ گل ها بروی یکدیگر شنیده نمیشد. _ (مطمئنم که کار یک شینوبیه.. کی میتونه اینقد بی سر و صدا دو نفرو بکشه و حتی صدای اون دوتا هم به منننن، کسی که شغلش شکار شینوبیه نرسه. قطعا آدم کارکشته ایه...) شینوبی مرموز به حدی کارش را خوب انجام داده بود که تمرکز حواس انشین تقریبا از بین رفته بود. چراکه تا به آن لحظه در زندگی اش، چنین کار خوب و ماهرانه ای را از هیچکسی در هیچ صنفی ندیده بود. محو و حیرت زده، مشغول فکر کردن بود که این‌بار صدای به هم خوردن شاخه های تک درخت خشکیده در اطراف راه‌پله های کوچک و کوتاه روبروی باغچه ها، توجهش را جلب می‌کند و بدون احتمال و یا آمادگی قبلی، با نیزه اش برمی‌گردد و آن را در پهلوی شینوبی که در حال پرواز بروی او بود فرو کرده و او را به کناری پرتاب می‌کند. انشین، نه بخاطر اینکه در حال بازیابی انرژی اش از آن ضربه خطرناک بود، بلکه بخاطر سبک رفتار های عجیب آن مرد، میخکوب او شده بود. چیزی درباره آن فرد، درست بنظر نمی‌رسید. شینوبی، کوچکترین لرزشی - بنابر جراحت یا نگرانی - در حرکاتش وجود نداشت. آرام، بدون اینکه حتی دستش را بروی زانویش بگیرد، از جایش بطرز عجیبی - طوری که آخر از همه گردنش را از حالت خم، راست کرد - از جایش برخاست. پشتش به او بود و انشین نمی‌توانست نمای خوبی از او و حرکات احتمالی اش داشته باشد. _ هی!!! تو... تو کی هستی؟ شینوبی گردنش را چرخانده و رویش را به سمت او برمی‌گرداند. در یک آن، تمام حدس، گمان و تصور های او از جمله اینکه او احتمالاً فرزند یک سامورایی معتبر است که شب ها با عنوانی ناشناس و با ظاهری شینوبی طور، به جنگ و عدالتخواهی به نفع مستضعفان می‌رود، ناگهان بکلی نابود می‌شود. صورتی ترسناک، رگ های برجسته و مایل به سیاه بروی صورتش، لبی تا بناگوش باز شده و از همه مهمتر... چشمهایش. چشمهای کشیده و سفیدش مردمک نداشت. یک واقعیت و اصل مهم برای هر مبارز و جنگجو در هر نوع زمین نبردی این است که : پیش از شروع نبرد جسمانی و تن به تن و در همان ابتدا، نوبت نبرد ذهنی و فکری است. چه بسا گروه های کوچکی که بر دسته ها و لشگریان بزرگ دشمنانشان پیروز شدند. چه بسا فردی کوچک اندام که براحتی بر چند نفر مرد تنومند چیره می‌شود. این نوع نبرد، بسیار مهم است که صرفاً با دانستن و پیروز شدن در آن بر حریف، می‌توان زمام جنگ را براحتی در دست گرفت. در این نوع نبرد، فرد صرفا تلاش نمی‌کند تا خود را بزرگ، یا بسیار با اعتماد به نفس و قوی جلوه دهد، بلکه در درون خود نقاط قوتش را انتخاب و تمام نقاط ضعفش را با جدیت از حریفش میپوشاند. انشین، هرچند زمام نبرد از دستش رفته و وحشت کرده بود، ولی با تمام این اوصاف، سعی می‌کرد آخرین برگ برنده اش که خشم و توانایی اش در جنگ بود را بروی کار بیاورد. _ شینوبی کثیف..! چیزی نمونده تا سزای عملتو ببینی!!!.. _.... لبخند بروی صورتش پهن تر میشود و همین، حال انشین را از آن که بود خراب تر می‌کند. از جایش که ایستاده بود تکان نمی‌خورد. فقط با نگاهی خوف انگیز و مرموز به او خیره شده بود. گرگ کاملاً جرأت او را خورد کرده بود که ناگهان شروع به راه رفتن به سمت او می‌کند. _ <<چیشده.. ترسیدی؟.. >> _...!!!!!؟ ... @FromSoftware

تصوری که از یک میمون باید داشت... #Fun @FromSoftware
تصوری که از یک میمون باید داشت... #Fun @FromSoftware

The Great Serpent.. #Art by : Anato Finnstark @FromSoftware
The Great Serpent.. #Art by : Anato Finnstark @FromSoftware

#هممممممممم... هرچند این (سربازای سیبیلو) هم سگ پدر بودن، ولی شدیدا با اونایی که (مانکه) رو انتخاب کردن موافقم 👍 @FromSoftwa
#هممممممممم... هرچند این (سربازای سیبیلو) هم سگ پدر بودن، ولی شدیدا با اونایی که (مانکه) رو انتخاب کردن موافقم 👍 @FromSoftware

Death of Eileen... #Art @FromSoftware
Death of Eileen... #Art @FromSoftware

چند نفر؟؟ anonymous poll 3 – 63 👍👍👍👍👍👍👍 54% هیچ نفر!! 😐 – 27 👍👍👍 23% 2 – 26 👍👍👍 22% 👥 116 people voted so far.

#Hmmmmmmmmmm... در تصویر فوق، چند نفر را مشاهده می‌کنید؟ #Dark_Souls_3 #Art @FromSoftware
#Hmmmmmmmmmm... در تصویر فوق، چند نفر را مشاهده می‌کنید؟ #Dark_Souls_3 #Art @FromSoftware

اصن نمیگم با باس (Genichiro) حال نکردم، برعکس بنظرم خیلیم سیک بود! ولی بنظرم میشد به عنوان شخصیت منفی اصلی بازی (Main Antagon
اصن نمیگم با باس (Genichiro) حال نکردم، برعکس بنظرم خیلیم سیک بود! ولی بنظرم میشد به عنوان شخصیت منفی اصلی بازی (Main Antagonist) ، یک کوچولو تو طراحی ظاهری و رفتاریش بیشتر دقت میکردن.. یکم استایلشو خفن تر میکردن و یکم منفور نشونش میدادن!! من بشخصه اون بار اول که دیدمش با خودم گفتم عجب آدم سگ پدریه! ولی بعدا که بیشتر با شخصیتش آشنا شدم دیدم نه بااابا.. اینطوریام نیست 😑 #Sekiro #Art by : Su jian @FromSoftware

A Hunter MUST Hunt... #Art by : Qhistina Khalidah @FromSoftware
A Hunter MUST Hunt... #Art by : Qhistina Khalidah @FromSoftware

97 همانجای همیشگی بود که همواره پس از مرگش به آنجا منتقل می‌شد. یکهو به یاد دلیل حضورش در آن محل عجیب می‌افتد. اعتقادش به امور غیر دنیوی و کائنات بسیار کم بود. یادش می‌آمد که با همان اعتقاد کمی که داشت، در آن گورستان جنگی مجسمه گرانبهای بودا را پیدا کرده بود ولی هیچوقت - چه بعد و چه قبل از آن ماجرا - یادش نمی‌آمد که چندان اهمیت و احترام اساسی و مناسبی برای بودا یا امور معنوی گذاشته باشد. تنها چیزهایی هم که علاوه بر عبادت بر محراب بودا یاد گرفته بود، حاصل دانسته های محدود پدرش بود که چطور یک جنگجو باید علاوه بر تکیه بر توان خودش، همواره بر شانس و یا سرنوشت هم اعتقاد داشته باشد. هرچند، با حوادثی که برایش روی داده بود، اینک کمی به این فکر می‌کرد که قطعاً چیزهای دیگری جدای از محاسبات عقلی انسان در این جهان وجود داشت که بر اراده و تصمیمات مردم هدف می‌داد. اما آیا او واقعاً چنین چیزی را با تمام وجودش درک کرده بود؟ سکیرو طوری با احوالات غیر عادی اطرافش برخورد می‌کرد که گویی همه آن، توهماتی موقتی است و باید یا با صبر و یا با راه حلی منطقی، از دست آنان فرار کرد. این بار، منظره ای که همیشه از آن منطقه یادش بود با دفعات قبلی فرق داشت. همیشه صرفاً یک نما از آنجا را می‌دید و چون بنظرش آن، بهترین و زیباترین نقطه دید بود، چندان بر دیگر نواحی آنجا توجهی نمی‌کرد. اما این‌بار تفاوت داشت. از روی پل کوچک و زیبایی که پایین آن، رودخانه ای با نوای گوشنواز و زیبایی جریان داشت بلند می‌شود. به اطرافش نگاهی می‌کند. نمی‌دانست چرا اما حسی دائما به او می‌گفت که باید به دنیای واقعی بازگردد و به نحوی از آن زیباترین زندان رهایی یابد. کمی با چشمانش دور و برش را نگاه کرد. هیچ چیز عجیبی به چشمش نمی‌آمد. همه چیز بنظرش معمولی، طبیعی و سر جایش بود. نسیم شروع به وزیدن می‌کند. وزش ملایم آن باد، بسیار تسکینش می‌داد. او را یاد ایامی می‌انداخت که هیچوقت سپری نکرده بود. روز های پر از آرامش و فراغ بالی که گمان نمی‌کرد آنان را در دنیا تجربه خواهد کرد. آن نسیم، پیامبخش آرامش بود. در همین حال و هوا بود که وزش باد کمی شدید تر شد. شدت وزش باد رفته رفته تا جایی بیشتر شد که آرامش آن از بین رفته و حتی بالعکس، اکنون کمی آزار دهنده هم شده بود و صدای زوزه هایش، مداوم شنیده می‌شد. طوفانی رخ نداده بود، اما سکیرو اصلا به چنان حالتی حس خوبی نداشت. همانطور که بروی پل ایستاده بود، با خود به احمقی اش فکر می‌کرد. به اینکه چطور تا همین چند لحظه پیش آرزو داشت که تا همیشه و ابد، آن نسیم به صورتش بوزد و اکنون، با تمام وجود دوست داشت تا از آن شرایط جوی دور باشد. ... _ یه دقه صب کن ببینم این چی میگه.. ها!! چی میگی ؟! انشین کمی به آن دو راهزن که در قسمت سمت راست حیاط و بر بالای قسمت بلندتر اطراف محراب ایستاده و مشغول گفتگو بودند نزدیک می‌شود. _ دو تای دیگه هم اون طرف وایساده بودن. چیشد که یهو همه غیبشون زد؟ _ کدوم دوتا؟ راهزن سرش را کمی کج می‌کند تا به محل قرار دو نگهبان دیگر نگاهی بیاندازد. _ چمدوووونم... حتما جیم شدن برن یه ساکه ای چیزی بزنن بر بدننن!!! _ ولی این درست نیـ... _ احححح.. سخت نگیر دیگه باوو ما هر چی باشه تو رو داریم.. انشینِ مایسن (Enshin of Misen)!!! تو تنهایی همه رو حریفی! _ راس میگه.. تو یکم زیادی سخت میگیری. اصن میدونی منم خیلی هوس ساکه کردم. شاید مام رفتیم یه حال و هوایی عوض کردیم... _ همف..! و سپس کمی از آن دو دورتر شده و به قدم رو مصرانه خودش ادامه می‌دهد. با خود به بی مسئولیتی و بی لیاقتی آنان تاسف می‌خورد. به سمت دروازه جنگلی رفته و کمی به مسیر بین درختان بامبو نگاه می‌کند و غرق در تفکر می‌شود. _ (هممم... قطعا هیچکس راهزن یا سامورایی یا با شرف و بی شرف به دنیا نمیاد.. پس چی باعث میشه که بعضیامون به یه سمتی میریم و بعضی دیگه به یه سمتی.. به گمونم شانس و اقباله...) برمی‌گردد و برای بار صدم، مسیر قدم رویش را این‌بار با رویه ای کندتر تکرار می‌کند. روبروی باغچه پر از گل می‌رسد. آخر اگر هم آن راهزن کماندار قصد داشت یواشکی مخفی شود و نزد دوستانش برود، چطور می‌توانست به آن سرعت و بی سر و صدا و مهمتر از همه بدون فهمیدن او برود؟ چراکه این توانایی انشین، او را از دیگر راهبان معبد جدا ساخته و از اول به هر صدا و تغییراتی در محیط، بسیار حساس بود. برای همین در نظرش یک جای کار می‌لنگید.. از طرف باغچه پر از گل برمی‌گردد تا به گوشه دیوار روبروی آن برود که ناگهان، سریع به پشت سرش برمی‌گردد. برای لحظه ای حس کرد که سایه فردی را روی زمین دیده ولی هنگامی که برگشت، هیچکس پشت سرش نبود. صدای به هم خوردن گل ها و گلبرگشان به گوشش می‌رسید ولی نمی‌دانست که آیا او حساس شده بود، یا صدای خش خش به هم خوردن گل ها کمی بلند تر و غیر معمول شده بود. ... @FromSoftware

ای کاش موقعی که شوریکنو تو بازی سکیرو آپگریدش میکردیم، در نهایت به یه همچین چیزی میرسیدیم.. ناموسا هم طراحی خفن تری داره و مط
ای کاش موقعی که شوریکنو تو بازی سکیرو آپگریدش میکردیم، در نهایت به یه همچین چیزی میرسیدیم.. ناموسا هم طراحی خفن تری داره و مطمئنم بحث و قضیه هدفگیری (Aim) و هد شات و... میومد وسط و بازیو جذاب تر می‌کرد، هم اینکه مثل اون کونای مسخره که از بقلش پروانه در میومد نمی‌بود 😐 #Sekiro @FromSoftware

FROMSOFTWARE - Telegram 频道 @fromsoftware 的统计与分析