,دنیایسوفی؛
前往频道在 Telegram
فعلا باشیم تا ببینیم چی میشه؛ ناشناس: https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-552085-Uue8dBN @Melinadaily_bot
显示更多189
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
189
از پرسهزدنهای الکی تو کوچه و خیابونهای شهر بیزارم. انگار یهچیزی رو گم کردم که خودمم نمیدونم چیه. انگار این گمشده فقط از وسط شهر پیدا میشه. انگار اگه اون پیدا شه روحم دوباره برمیگرده به این جسم خسته و خاکخورده. انگار با پیداشدنِ اون گمشده قراره همهچی درست شه. نمیدونم چی درسته چی غلط، اما انگار همهچی با یه نخ وصل شده به این گمشده. نمیدونم کجای این شهر افتاده و منتظرِ رسیدن منِ، اما هرجا که هست خیلی از من دوره..
189
قبلا شب بیداریهام انتخابی بود، یعنی خودم تصمیم میگرفتم که امشب رو بیدار بمونم.با هزار نوع چای و قهوه، کارهای مختلف، کتاب خوندن، موزیک گوش کردن خودم رو روشن نگه میداشتم تا بتونم از شب لذت ببرم. واقعیت اینه شب فرصت خوبیه برای اینکه بتونی گذشتهات رو روی حال بالا بیاری و با ترکیبشون اینده رو پیشبینی کنی. شب زمان خوبی برای تغییر کردنه. تو شب میتونی شخصیتهای مختلفت رو دور یه میز جمع کنی، دقیقا کاری که انجام دادنش تو طول روز صفره. مدتی هست که این کار برای من از انتخاب گذشته، من اجباری شبها بیدارم. انگار هرشب یکی میاد منو با طناب میبنده به صندلی وسط اتاقم و کلزندگیم رو جلوی چشمام پخش میکنه. مجبورم میکنه ثانیه به ثانیه این لعنتی رو ببینم و راجبش فکر کنم، انقدری فکر کنم تا سرگیجه بگیرم و همهی فکرای تو سرمو بالا بیارم. الان دیگه چندین شخصیت باقی نمونده که میزی وجود داشته باشه. دیگه شخصی نمونده که دنبال تغییر باشه. الان فقط من اینجام، با یه صندلی وسط اتاقم. رو به روم صدها آدم مختلف که من اونها رو میبینم اما اونها منو نه. سرتاسر اتاقم پر از جیغ و صداهای خفه شده که فقط من میشنوم.
هرشب به دیوار نامرئی و بلندی که بین منو خاطراتم به وجود اومده ضربه میزنم و با داد میگم: "من اینجام، کمکم کنین، کسی صدای منو میشنوه؟!". اما کسی نیست که بخواد به کمک این صدا بره..
189
قبلا شب بیداریهام انتخابی بود، یعنی خودم تصمیم میگرفتم که امشب رو بیدار بمونم.با هزار نوع چای و قهوه، کارهای مختلف، کتاب خوندن، موزیک گوش کردن خودم رو روشن نگه میداشتم تا بتونم از شب لذت ببرم. واقعیت اینه شب فرصت خوبیه برای اینکه بتونی گذشتهات رو روی حال بالا بیاری و با ترکیبشون اینده رو پیشبینی کنی. شب زمان خوبی برای تغییر کردنه. تو شب میتونی شخصیتهای مختلفت رو دور یه میز جمع کنی، دقیقا کاری که انجام دادنش تو طول روز صفره. مدتی هست که این کار برای من از انتخاب گذشته، من اجباری شبها بیدارم. انگار هرشب یکی میاد منو با طناب میبنده به صندلی وسط اتاقم و کلزندگیم رو جلوی چشمام پخش میکنه. مجبورم میکنه ثانیه به ثانیه این لعنتی رو ببینم و راجبش فکر کنم، انقدری فکر کنم تا سرگیجه بگیرم و همهی فکرای تو سرمو بالا بیارم. الان دیگه چندین شخصیت باقی نمونده که میزی وجود داشته باشه. دیگه شخصی نمونده که دنبال تغییر باشی. الان فقط من اینجام با یه صندلی وسط اتاقم. رو به روم صدها آدم مختلف که من اونها رو میبینم اما اونها منو نه.
هرشب به دیوار نامرئی و بلندی که بین منو خاطراتم به وجود اومده ضربه میزنم و با داد میگم: "من اینجام، کمکم کنین، کسی صدای منو میشنوه؟!". اما کسی نیست که بخواد این صدا رو بشنوه..
189
اینستا که نمیاد. حرف بزنیم ببینم چخبره. حالتون چطوره؟
https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-552085-Uue8dBN
