ch
Feedback
مرد خاکستری

مرد خاکستری

前往频道在 Telegram

آنقدر بین سیاه و سفید می‌دَوَم تا خاکستری بسازم.

显示更多
209
订阅者
无数据24 小时
-17 天
-1430 天

数据加载中...

吸引订阅者
五月 '26
五月 '26
+1
在0个频道中
四月 '260
在0个频道中
Get PRO
三月 '260
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+9
在1个频道中
Get PRO
一月 '26
+1
在0个频道中
Get PRO
十二月 '25
+2
在1个频道中
Get PRO
十一月 '25
+58
在95个频道中
Get PRO
十月 '25
+24
在1个频道中
Get PRO
九月 '25
+99
在4个频道中
Get PRO
八月 '25
+622
在5个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
15 五月0
14 五月0
13 五月0
12 五月+1
11 五月0
10 五月0
09 五月0
08 五月0
07 五月0
06 五月0
05 五月0
04 五月0
03 五月0
02 五月0
01 五月0
频道帖子
یک روز با هیاهوی صبح بیدار می‌شوی از سیگارت باروت می‌ریزد و گلدان، خاکش را پشتِ لرزِ پنجره پنهان می‌کند. یک روز که خانه‌ات به ویرانه‌های وطن پیوست؛ چهره‌ات را بر گورها می‌بینی دستانِ بی‌ثمرت را زیر آینه‌ی شکسته، دفن می‌کنی و با هر شلیک بوسه‌ی پرنده‌ای را می‌شنوی که پس از خاموشی، بر لبانت خواهد نشست. آن روز گل‌های شمعدانی به کوچه می‌روند و نام‌های ریخته بر زمین را نامیرا می‌کنند. یک صبح که روزنامه‌ی پاییز را ورق بزنی زمستان، تقویم را به تاراج می‌برد و تکه‌های نان از کبوتران می‌گریزند و امامه‌های سیاه در باد می‌رقصند. تو با ته سیگارت، آن‌ها را آتش می‌زنی و گندم‌زارها را صدا می‌کنی که نان بیاورند تا تکه‌های نان را ببوسی و لب‌هایت آشیان کبوتران شوند.

2
به طور قطع، مرگ دیگر مساله‌ی انسانِ درگذشته نیست، بلکه مساله‌ی آن‌هایی است که باقی مانده‌اند. ‏ غسان کنفانی
0
3
واژه‌ی عجیبی‌ست «وطن». گاهی به‌خاطر رنج و دردی که بین مرز‌های جغرافیایش و توسط مردمانش به تو تحمیل می‌شود، دلت می‌خواهد با جنگی یا بمبی از روی زمین محو شود و تاریخِ تلخ و خونینش ادامه‌دار نباشد. گاهی نامهربانی‌ها و تجربه‌های سختِ زندگی‌ات، باعث می‌شوند حاکمانِ ظالم را سزاوار حماقت‌ها، بی‌عرضگی‌ها و ستم‌های هموطنانت بدانی. و گاهی تنهاییِ وطنت، آنقدر گسترده می‌شود که انعکاسش را بر خاکستریِ تمامِ سنگ‌ریزه‌ها می‌بینی. فرقی نمی‌کند به خیال کوچ کنی یا بینِ جاده‌ها سرگردان باشی، تنها در روستای پدری سر کنی یا در جمعِ دوستانت؛ در هر صورت تنهاییِ وطنت روی پوستت راه می‌رود، به موهایت چنگ می‌زند و درون استخوان‌هایت می‌دمد. هرچقدر هم هم‌نوعانت را سرزنش کنی؛ برای بحث‌های توخالی، برای ادعاهای حبابی، برای ترس، برای رها کردن دست‌های یکدیگر به هزار و یک بهانه‌ی پوچ و غیرضروری، باز هم روزهایی هست که تنهایی وطن را در چشم‌های همه‌ی آن‌ها می‌بینی. ردِ سرخِ رشادت‌هایشان را در خیابان دنبال می‌کنی و به سکوتِ مادری سوگوار یا فریادِ فرزندی داغ‌دار می‌رسی. روزهایی هست که حتی کوچکترین اتفاق مانند نگاه هراسان پدری به قیمت‌های درج شده روی کالاها یا صدای لرزان مادری برای پرسیدن هزینه داروها، زانوهایت را سست می‌کند و دلت می‌خواهد برای سنگ‌های سیاهِ وطن هم روی زانو، زار بزنی. «جنگ» هم واژه‌ی عجیبی‌ست. اگرچه غریب نیست. تنها ارمغانِ این شب به دستان که به قول فریدون فروغی با پتک سیاه پرواز را کشتند، برای این وطن، جنگ بوده. با جنگ وطن را گرفتند، با جنگ شروع کردند و در همه‌ی این سال‌ها مردمت را به جنگ کشاندند و خودشان نشستند و خون‌شان را نوشیدند. اما همین روزها و شب‌هاست که حتی اگر جنگ را جنون بدانی و بیگانه را جانی، آرزو می‌کنی مردمی که زورشان به ظلم حاکمان‌شان نمی‌رسد، با جنگِ جانیان هم که شده حداقل لحظه‌ای را جشن بگیرند و قرصِ نانی به خانه ببرند. هرچند بدانی این جشن‌ هم دوام زیادی نخواهد داشت؛ چراکه این وطن مثل زنی تنها در جمعِ مستان می‌ماند. هر آن ممکن است خماریِ پیاله‌ها پُر شود و مستان، مستی را از سر گیرند و باز هم به جانش بیوفتند. اما چاره‌ای نمانده، از اول هم نبود. در همان آبان‌ماه فهمیدی. تنها خیال خوشی در سر بود که رنگ واقعیت گرفت. می‌خواستی این انقلاب مترقی‌ترین انقلاب در تاریخ جهان باشد و فقط مردمش در آن دست داشته باشند، می‌خواستی بهترین شکل حکومت شکل گیرد اما حالا باید واقعیت را از سر بگذرانی؛ دیگر هرچه شد، شد. سیاهی از سایه‌ات هم بالاتر رفته و دیگر دستت به سپیده‌دم نمی‌رسد. شاید هم اصلا سپیده‌ای در این جهان نیست که صبح بیاورد. برای این وطن که نبوده و نیست.
0
4
همه چیز بدجوری بد است، بدی‌ای که متاسفانه به هیچ جا هم نخواهد رسید، مگر شاید، بعد از مشتی زد و خورد بی‌نتیجه، به آمریکایی‌گراییِ فرانسوی و بعد از آن هم جنگ. زندگی برای افراد حاشیه‌ای مثل من هم به طرز روزافزونی سخت‌تر می‌شود. مگر اجاره‌بهای پایین به دادم برسد. نامه‌های بکت - ۲۴ نوامبر ۱۹۴۷
0
5
می‌رفتیم خاک از ما می‌ترسید و زمان بر سرِ ما می‌بارید. سهراب سپهری
0
6
ما فرزندان باران بودیم و طرد شدگان آدم که بوسه‌هایمان به سرخیِ فقدان در خیابان‌ها جاری شدند. خدایان پرنده‌ای را در سینه‌هامان اسیر کردند بر سرهامان پا گذاشتند و ما را بین مرزهای این جغرافیا رها کردند. ما لابه‌لای سنگ‌های این خاک تنهاییم و هنگامی که به یکدیگر می‌رسیم پرنده‌های سینه‌یمان آواز می‌خوانند و از یکدیگر ساعتِ پرواز را می‌پرسند. سرزمین ما آنقدر وسیع است که در هرکجای زمین بایستیم عطر خاکش تنهایمان می‌کند و خدایی به پاهایمان زنجیر می‌زند و دورِ سرهایمان، حصاری سرد برای رویاهایمان می‌پیچد. ما کجای زمانِ ایستاده‌ایم؟ که در زمستانِ این سرزمین تنهاییم در حافظه‌ی سرد خیابان‌ها تنهاییم در خانه‌های بی‌پنجره تنهاییم و در تنهایی به سوگِ آسمان نشسته‌ایم. آسمانی که قطره‌های باران را از یاد برده است و تنها خیالِ پرواز به گلوی پرنده‌هامان ریخته است.
0
7
گرگ و میشِ در چشم‌هایمان و تاریکی مقابل‌مان. به کدام طلوع چشم دوخته‌ایم؟ در بوسه‌ی گلوله و لاله که پلک‌هایمان، اشک می‌چکاند. زمستان به گیسوانت رسیده است و لب‌هایت طعمِ خونینِ آزادی می‌دهند. نگاه‌مان را غروب گرفته و دکه‌ها فقر را در روزنامه‌ای می‌پیچیدند که نبودن‌هایم را پنهان کرده است و نام‌هایمان را از ترک‌های پنجره‌ پاک ... چه فریاد دردناکی؛ وقتی گلویمان به گریه گره خورده است و قطره‌های باران زیر گام‌ها جان می‌دهند. برگی از درخت می‌افتد باد را صدا می‌زند. گرگ و میش است و ابرها بر سینه‌ی شب واژه‌هایی از آفتاب می‌نویسند.
0
8
باد مبهمی در کوچه می‌وزد که انتظارم برای باران را به سخره گرفته و به خانه‌نشینی‌ام می‌خندد. یکی از گربه‌ها کنار آینه نشسته و به موهایم خیره شده است. می‌پرسد: چرا نمی‌نویسی؟ نگاهش می‌کنم. انگار در جهان دیگری‌ست که تنها موجوداتش من، او و گربه‌ی دیگری‌ست که در وسط خانه دراز کشیده. چشم‌هایش خیره‌اند اما نگاهم نمی‌کند. دوباره می‌گوید: +چرا نمی‌نویسی؟ -من که می‌نویسم. همین هفته چند شعر نوشتم. +نمی‌نویسی. وقتی خودت آن‌ها را شعر نمی‌دانی یعنی نمی‌نویسی. فقط چند رنگ کهنه و چرک را ریخته‌ای درون یک قوطی و تکانش داده‌ای و بعد پاشیده‌ای روی بوم. نمی‌نویسی. به سراغ آینه می‌روم و می‌بینم که نمی‌نویسم. تار عنکبوتی روی آینه مختصات صورتم را پوشانده و حتی صاحب تار هم از خانه رفته است. لابه‌لای تار می‌گردم. چیزی پیدا نمی‌کنم. انگار مدت زیادی‌ست نه با واژه نه با خط نه با حجم نه با هیچ چیز دیگری نمی‌نویسم. می‌گویم: -خسته‌ام. چه بنویسم؟ +بنویس خسته‌ای. می‌نویسم خسته‌ام. این روزها باد سراسیمه شده و سر بر دیوارهای کوچه می‌کوبد و من پنجره‌ای ندارم تا به خانه دعوتش کنم. اگر برای سرد کردن یک لیوان چای در خانه می‌نشست، شاید نفسی به من قرض می‌داد و من هم رهایی را به او تعارف می‌کردم تا آرام گیرد. اما پنجره‌ای ندارم. و برای باز کردن این درِ گل گرفته هم زیادی خسته‌ام. سعی می‌کنم به یاد آورم در کدام کوچه‌ی بن بست رویاهای بدلی که در این جغرافیا خریده بودم را به کنجی ریختم و بار پوچی را برداشتم. حالا بدون میوه‌‌ای کال در دستم و روی برگی خشک رهایم. سعی می‌کنم اما به یاد نمی‌آورم، مانند خیالات خام کودکی‌ام که به یاد نمی‌آورم. همین روزهاست که شب به اندازه‌ی یک انقلاب طولانی شود و خواب نامم را هم مانند چهره‌ام به یغما ببرد. اما خیالی نیست و تنها چیزی که برایم عجیب به نظر می‌رسد همین است که خیالی نیست. آرامش مبهمی‌ست، این آرام بودن. مثل خیابانی که پس از هفته‌ها بوی آزادی‌اش، اشک‌آور است اما چشم‌ها خشکیده‌اند و دیگر نسیمی هم از آن خیابان گذر نمی‌کند. گویی در آونگ رنج و ملال جایی ایستاده‌ام که هیچ واژه‌ای از هیچ لغت‌نامه‌ای به تنه‌ام نمی‌کوبد. گمانِ مضحکی هم داشتم که با نشستن و خوابیدن و فکر نکردن، خستگی را از راه رفتن روی تنِ خسته‌ام، خسته کنم اما اینگونه نبود. حالا شاید از همیشه خسته‌ترم. خسته از صدای رویافروشان که هنوز جایی در زمان، داد می‌زنند و سقف را می‌لرزاند. خسته از فریاد مردمی که از سرِ خستگی بلند شده‌است. و خسته از خبرهایی که بوی دود می‌دهند و حقیقت را پشت شعاری دور پنهان کرده‌اند. در همین صندوقچه‌ی طرد شده‌ی توی انباری هنوز هم قاب‌های خالی پیدا می‌شود که عطر حقیقت می‌دهند و صدای رویاهایشان مانده اما دیگر نه توانی برای باز کردن صندوقچه دارم نه خیالی برای خریدن رویایی. باریکه صدایی داشتم که نیمش را به گربه‌ها دادم و نیمه‌ی دیگرش را برای جواب دادن به آنها نگه داشتم. گوش‌هایم را هم زیر موهایم دفن کرده‌ام اما هنوز صدای آشنای رویافروشان، خواب را پریشان می‌کند و کابوس‌هایم را می‌پَرانَد. سیگارهایم هم خسته‌اند از این نور آبی که کج می‌تابد و دودشان را می‌رباید. حالا حتی دودهای سینه‌ام نیز اسیرِ سیرکی شده‌اند که با خون‌های ریخته در خیابان و خیالات خوابیده در سرها رنگ شده است. خیمه‌های سرخی برپا کرده‌اند که خالی از خوشی‌های بی‌خیالی‌اند‌. نمی‌خواهم با دست‌های خالی و سفره‌ای بی‌نان، چشم‌هایم را فروخته‌ و در این سیرک دوباره رویا بخرم. نمی‌خواهم زندانیِ بندبازانی شوم که زن را زدند، زندگی را سوزاندند و آزادی را زنجیر کردند. حالا امیدها را از عکس‌های کودکی‌ام پاک می‌کنم و دیگر به کوچه‌های رفته بازنمی‌گردم تا رویاها به پاهایم زنجیر نشوند و رویافروشان بازی‌هایم را نرُبایند. به پشت عکس نگاه می‌کنم؛ چشم‌های کودکی‌ام را خالی می‌بینم و جیب‌های جوانی‌ام را پر از رویاهایی که به قیمت سیاهی موهایم خریده بودم. دست نوشته‌ای پشت عکس می‌بینم که وعده‌ی آسمان و ستاره داده است. وعده‌ی سهمی از قطره‌های باران، نانی در سفره‌یمان و نامی در خیابان. اما خیابان نام‌مان را نوشید و تنها پژواکِ شلیک، سهم‌مان از آرزوی پرواز شد. دریغ که افسون رویاها را خریدیم و فقر به دست گرفتیم. دیگر الفبای نخواستن را آموخته‌ام و واژه‌های دروغین رویا را می‌شناسم. دیگر امید، کاغذ مچاله شده‌ایست که برای بازی با گربه‌ها در دست میگیرم. بله نمی‌نویسم؛ چون خسته‌ام!
0
9
Aref Beman Madar 128 .mp3
0
10
منتظر می‌مانیم شب به پایان راه‌اش نزدیک می‌شود ما را هرگز خوابی نیست بیدار می‌مانیم تا سپیده‌دمان منتظر می‌مانیم تا خورشید چکش‌اش را بر تارک خانه‌ها بکوبد منتظر می‌مانیم تا خورشید چکش‌اش را بر پیشانی‌های‌مان بکوبد بر قلب‌های‌مان بکوبد آن‌قدر بکوبد تا صدا شود آن‌قدر تا صدا شنیده شود صدایی دیگرگونه چرا که سکوت پر از صدای گلوله‌هایی‌ست که نمی‌دانیم از کجا شلیک می‌شوند. یانیس ریتسوس
0
11
تحولات تاریخ، دیگر در دست فرد نیست، فقط و فقط در دست توده‌هاست. و ما تنه می‌خوریم، در فشار قرار می‌گیریم و بر باد می‌رویم. قربانی تاریخ شده‌ایم. فرانتس کافکا / گفتگو با کافکا
0
12
آنان که داشتند و آنها که نداشتند به یکسان حرص می‌زدند. زندگی با همه‌ی رنگ و بوی فریبنده و نیش و نوش‌هایش مثل مجسمه‌ی نشسته بودا همیشه یک حالت را نشان میداد. چه می‌کوشیدند و زندگی را به دلخواه خود می‌ساختند، چه می‌نشستند و فساد یا فنای آنرا می‌نگریستند نتیجه یکی بود. علی‌محمد افغانی / شوهر آهو خانم
0
13
0
14
دیر شده بود؛ هنوز سایه‌ی نارون، سر تا پای کوچه را در آغوش نگرفته بود که درهای خانه‌ها به درون بازگشتند و پنجره‌ها صدای درد را بستند دیگر مجالی نمانده بود؛ اقاقیا بین بادها دست به دست می‌شد و چنان زمستانی در بهار جوانه زد که فصل‌ها هجرت کردند. من مرده بودم؛ و حتی کلاغی در سیاهی چشم‌هایم لانه نساخت. برای آینه دست تکان دادم؛ و مرگ را دیدم که جای چهره‌ام نشسته است. اگر دستم به شکوفه‌های یاس می‌رسید عطرشان را می‌چیدم و در دستانِ مرگ می‌گذاشتم اما دیر شده بود و پرنده‌ها درخت یاس را به آسمان برده بودند. مرد خاکستری
0
15
~
~
0
16
Fucking birthday to me 🤬.mp3
0
17
باغ را پیدا نمی‌کنم شب را پیدا نمی‌کنم راه را تاریخ را در چهره‌ها و چشمانِ مردم شهر گم کرده‌ام و ناگهان بیست‌وهفت سالم شده است: چسبیده به تمام درختان چسبیده به صدای مادربزرگ جامانده در قصه‌ای باد از همه‌جا می‌گذرد خانه را خالی می‌کند درها و پنجره‌ها را به‌هم می‌کوبد ناگهان احساس می‌کنم که همه تنهایم گذاشته‌اند و رفته‌اند شاید نام دیگرِ مرگ همین باشد هیچ‌گاه نمی‌دانستم که از تنها مُردن این‌همه می‌ترسم زمان چه‌گونه جای مرا خواهد گرفت؟ بیست‌وهفت سال کنارآمدن با شب و روز طعمِ مُرباها دوستی‌ها میوه‌ها اُپراها طعم ِ دلتنگی و انتظارِ دهکده‌ها و شهرهای لبِ مرز بیست‌وهفت سال زمینْ رایگان، خورشیدْ رایگان بیست‌وهفت پرده از اجرای نمایش می‌گذرد خوابْ رایگان، فریادْ رایگان بیست‌وهفت سال با ته‌لهجۀ ترکیِ خود شهربه‌شهر گریستن چهره‌ها را در چهره‌ها گم کردن باد از همه‌سو ما به دریاها دل بستیم به سکوتِ خیس و سنگینِ صداها به ژرفا و تلاطم‌های این‌همه... به درخت‌ها گوش چسباندیم اندوهِ چوبین و زنده‌ای افسانه‌هامان را کشید گاهی که از دلتنگی آواز خواندیم نیمۀ تاریکِ ماه، دیوانه‌وار، بی‌قراری کرد، بی‌تابمان شد خاطر از خورشید پُر کردیم پلک در سنگ‌ها گشودیم دیگر نمی‌توانم دست در آتش دارم دست در گلوی لحظه‌ها جاهای خالی‌شده‌ام را پرنده‌گانی کورشده منقار می‌کوبند دردْدشواریِ فاصله‌ها را می‌گرید می‌ساید و می‌انبارَد ما تنها به زمین و زمان بسته بودیم به چیزی پنهان‌شده در زاویه‌های تاریک و بُن‌بستِ فکرهامان ماه تنهاییِ ما را، آن گاه که در خواب بودیم، بو می‌کرد ... بیرون آمدن خواب را لرزیدن و ترس گرفتَنَش را خونِ زردی که از رگِ شهرها می‌دود بیرون عابرانی که رویاهاشان به آتش کشیده آن‌ها را آتش پیرامونِ همه چیز را، می‌بینم بیست وهفت سال با «زمان» بازی کردن و با سنگینیِ همبازیِ غایبِ خود ساختن آتشِ پیرامون همه چیز را دیدن بیست و هفت دریای متلاطم را در سکوت ریختن در گلو گنجاندن بیست و هفت سال،پشتِ چراغ های سبز بی حرکت ماندن پرت شدن از خوابی و به خوابی  از کابوسی به کابوسی و تحقیق یافتنِ کابوس‌ها درد از همه سو کاش به جز دست‌ها و چشم‌ها و قلبم چیزِ دیگری برای از دست دادن داشتم برای باد بیست‌وهفت قایق از دلتنگیِ من می‌گذرد بیست‌وهفت قایقِ واژگون چند پردۀ دیگر مانده‌ست؟ باغ را پیدا نمی‌کنم شب را پیدا نمی‌کنم     شهرام شیدایی
0
18
No matter how hard you try Life is hard and then you die. ~Grayman
0
19
وقتی چنار، میوه‌اش را گرزی بر سرم می‌کند وقتی انار، دانه‌اش را اشکی بر گونه‌ام می‌کند وقتی بشر، قلبش را لانه‌ی کفتار می‌کند باید برگردم لاشه‌ام را از مرداب، بیرون کشم پرنده‌های بی‌آسمان را زمین بگذارم و با دستان تسلیم مانده‌ام را بردارم باد هم دیگر نمی‌وزد، دور استخوان‌هایم می‌پیچد زمستان در رگانم یخ زده و تنها، فقدانِ دستانی گرم سینه‌ام را دود می‌کند کاش پای ماندنم بود و روزنه‌ای در نگاهم اما رفتن، چشم انتظار است و غارغار کلاغ‌ها می‌گویند: گریزی از گریختن نیست. مرد خاکستری
0
20
عشق میانِ من و تو بر پا نمی‌شود تو خودپسندی و من خم نگشتنی. نزار قبانی
0