1 289
订阅者
-124 小时
-57 天
+1230 天
帖子存档
کوچههای قدیمی را
باریک میساختند
تا آدما به هم نزدیکتر شوند
حتی در یک گذر
اما اکنون چقدر آوارهایم
در این همه اتوبان سرد..
با تو هستم ای مسافر ، ای به جاده تن سپرده
ای که دلتنگی غربت ، منو از یاد تو برده..
پرسیدم: رها کردن سخت بود؟
گفت: نه به اندازهی نگه داشتن چیزی که واقعی نبود.
یادها رفتندوما هم میرویم از یــادها
ڪِی پَــرِ ڪاهی بماند در مـان بـادها
جاݧ ودل را باختم در هجـــــــر
جانانم ولی ...
عاشقاݧ را، مرگ خوش باشد ؟
نمی دانم چـــرا ...؟؟
