645
订阅者
无数据24 小时
-37 天
-1330 天
帖子存档
645
“من از تو میمردم
اما تو زندگانی من بودی
تو با من میرفتی
تو در من میخواندی
وقتی که من خیابانها را
بی هیچ مقصدی میپیمودم
تو با من میرفتی
تو در من میخواندی
تو از میان نارونها، گنجشکهای عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی
وقتی که شب مکرر میشد
وقتی که شب تمام نمیشد
تو از میان نارونها، گنجشکهای عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی
تو با چراغهایت میآمدی به کوچهٔ ما
تو با چراغهایت میآمدی
وقتی که بچهها میرفتند
و خوشههای اقاقی میخوابیدند
و من در آینه تنها میماندم
تو با چراغهایت میآمدی...
تو دستهایت را میبخشیدی
تو چشمهایت را میبخشیدی
تو مهربانیت را میبخشیدی
وقتی که من گرسنه بودم
تو زندگانیت را میبخشیدی
تو مثل نور سخی بودی
تو لالهها را میچیدی
و گیسوانم را میپوشاندی
وقتی که گیسوان من از عریانی میلرزیدند
تو لاله ها را میچیدی
تو گونههایت را میچسباندی
به اضطراب پستانهایم
وقتی که من دیگر
چیزی نداشتم که بگویم
تو گونههایت را میچسباندی
به اضطراب پستانهایم
و گوش میدادی
به خون من که نالهکنان میرفت
و عشق من که گریهکنان میمرد
تو گوش میدادی
اما مرا نمیدیدی.
645
قرار من کجاست
که فرار من توییو
انتحار من تویی
سگ در رگم
میدَوم روی شانه های تو هِی
چکِه چکهمیریختَمکِهتوُجآنبگیریودوبارِه رویِپا،
جآنِمَنْبِمیرَدُاَشْکرویِگونِههایتو
نریزد.
645
قرار من کجاست
که فرار من تویی و
انتحار من تویی
سگ در رگم
میدَوم روی شانه های تو هِی
چکِه چکهمیریختَمکِهتوُجآنبگیریودوبارِه رویِپا،
جآنِمَنْبِمیرَدُاَشْکرویِگونِههایتو
نریزد.
