آیههای تاریکی
前往频道在 Telegram
460
订阅者
-224 小时
-77 天
-1130 天
帖子存档
▪️یادداشتی از یک مرده
مدتهاست نه چیزی خوشحالم میکند نه ناراحت، هیچ احساس انسانی در وجودم باقی نمانده؛ انگار ته مانده های شاخصه های احساس نیز از وجودم رخت بر بسته است.
فقط گاهی احساس خشم میکنم؛ آری تنها حسی که برایم مانده همین احساس خشم است. فقط این موقع است که حس میکنم چیزی از احساسات انسانی در وجودم باقی مانده است. شاید اگر روزی این خشم نیز بمیرد دیگر چیزی از من باقی نماند.
کاملا از درون خالی شده ام، تمام آن احساسات گرم و عاشقانه و آرمانگرایانه از بین رفته است. احساساتی مانند عشق، شور و هر آنچه از من یک شاعر و نویسنده و نوازنده میساخت از بین رفته است.
هیچ، هیچ و هیچ، هیچ چیز از من باقی نمانده است جز پوستواره ای خالی و بی روح که حتی نمیداند چرا دارد این چیزها را مینویسد!
#یاور_م
@ehsas2ro
▪️داستانی مربوط به دو دهه پیش
حرکت کردیم و سفارش آخر سهیلا را از بتول خانم گرفتیم! وقتی آن پیرزن مرا دید پرسید «تو پسر سهیلایی!؟» فکر کرده بود که آرمیتا همسرم است و دعوتمان کرد داخل و به زور برایمان چای و سرشیر و عسل و نان خانگی آورد. از آرمیتا خوشش آمده بود و به من میگفت که سهیلا بزرگترین آرزویش نوﻩدار شدن است و آرمیتا را هم نكوهش كرده و از وي میخواست که فكر خراب شدن هيكلش را نكند و بزاید! اما آرمیتا میگفت که من یعنی شوهرش بچه دوست ندارد وگرنه او خیلی دوست دارد که مادر بشود. بتول خانم هم اشاره میکرد و میخندید و میگفت که زن اگر عرضه داشته باشد خودش میزاید و وقتی که شکمش شد به قاعده یک بالشت این را به شوهرش میگوید. او میگفت اگر نزاید پیوندمان سست خواهد شد و این زنهای مداد رنگی (منظورش زنهای آرایش کرده و یا زنهای ولگرد بود) مرا از چنگ وی بیرون میآورند. پیرزن این را با سادگی خودش و از نظرِ ما خندﻩدار میگفت بعد از اینکه بیرون آمدیم مدتی آرمیتا حرفهای پیرزن را تکرار کرد و خندید.
یک گزاره از رمان دیوانه زانو میزند، فصل دوم، صفحه 83 نوشته: #یاور_م
گاهی فقط نوشته های قدیمی خودم است که میتواند تسلی دهنده روح زخم خورده ام باشد. نوشته هایی که از روزهای شکوهمند و زیبای پر احساس زندگیم میایند و به من یادآور میشوند که زمانی چقدر زنده بودم.
@ehsas2ro
▪️داستانی مربوط به دو دهه پیش
حرکت کردیم و سفارش آخر سهیلا را از بتول خانم گرفتیم! وقتی آن پیرزن مرا دید پرسید «تو پسر سهیلایی!؟» فکر کرده بود که آرمیتا همسرم است و دعوتمان کرد داخل و به زور برایمان چای و سرشیر و عسل و نان خانگی آورد. از آرمیتا خوشش آمده بود و به من میگفت که سهیلا بزرگترین آرزویش نوﻩدار شدن است و آرمیتا را هم نكوهش كرده و از وي میخواست که فكر خراب شدن هيكلش را نكند و بزاید! اما آرمیتا میگفت که من یعنی شوهرش بچه دوست ندارد وگرنه او خیلی دوست دارد که مادر بشود. بتول خانم هم اشاره میکرد و میخندید و میگفت که زن اگر عرضه داشته باشد خودش میزاید و وقتی که شکمش شد به قاعدهی یک بالشت این را به شوهرش میگوید. او میگفت اگر نزاید پیوندمان سست خواهد شد و این زنهای مداد رنگی (منظورش زنهای آرایش کرده و یا زنهای ولگرد بود) مرا از چنگ وی بیرون میآورند. پیرزن این را با سادگی خودش و از نظرِ ما خندﻩدار میگفت بعد از اینکه بیرون آمدیم مدتی آرمیتا حرفهای پیرزن را تکرار کرد و خندید.
یک گزاره از رمان دیوانه زانو میزند، فصل دوم، صفحه 83 نوشته: #یاور_م
گاهی فقط نوشته های قدیمی خودم است که میتواند تسلی دهنده روح زخم خورده ام باشد. نوشته هایی که از روزهای شکوهمند و زیبای پر احساس زندگیم میایند و به من یادآور میشوند که زمانی چقدر زنده بودم.
@ehsas2ro
▪️چنین گفت یاور
چند شبیست که در تب میسوزم، در میان شعله های درد که استخوانم را میسوزاند نیچه را در هیبت مسیح میبینم که با صدای اهورایی زردشت میپرسد «سرچشمه فضیلتت کجاست»
از درد میپیچیم، کتف و ران و کمرم میسوزد. ساکتی سردی گوشت تنم را میانبارد منقبضم میکند. چون کباب سوخته به استخوانهایم میچسبم و دود سیگارم فضا را آکنده میکند. دگربار نکوهشگرانه میپرسد: سرچشمه فضیلتت کجاست؟
درد و درد و درد
پاسخ میدهم: درد
درد
درد
آنگاه مسیح در هیبت زردشت و صدای خسته نیچه چنین میگوید: آری برادران، چنین گفت یاور
#یاور_م
@ehsas2ro
بازخوانی آهنگ "تماشا"
با صدای زنده یاد "مهستی"
این آهنگ توسط هوش مصنوعی تولید شده است
@ehsas2ro
"مسافر"
با صدای "حسین زمان"
حسین زمان از میانمان رفت. او پس از سالها ممنوع الکار بودن و رنج بیماری سرطان کبد، چشم از جهان فرو بست.
یادش گرامی
#بازپخش
@ehsas2ro
"دلم گرفته"
با صدای "علیرضا قربانی"
رسول کوچک خوبم، تبر به دوش به پا خیز
دلم گرفته خدارا
خدای تازه بیاور
@ehsas2ro
▪️ وصله ناجور
انگار وصله ناجور این دنیام، با این که هر روز دارم با تلخ کامی تماشا میکنم اما انگار قرنها از دیدن آخرین چاپلوسی که دیدم میگذرد. همیشه برایم عجیب و غیر قابل هضم است. همیشه تازه است!
رکم و صریح، دوستی و دشمنیم خریدنی نیست. خنثی نیستم، بی تفاوت نیستم. میگویند سالها و شاید قرنهاست نسل مردانی چو من منقرض شده!
یک سوالی همیشه ذهنم را مشغول کرده؛ من توی این دنیای لجن چه گوهی میخورم. حالم از آدمهاش به هم میخورد.
دلنوشته ای مربوط به 6 سال پیش #یاور_م
@ehsas2ro
▪️یکی میگفت...
امروز یکی که به زعم خود دارد نهایت تلاشش را میکند مرا ناراحت کند میگفت: پشت صفحه پیج من چند نفر نشسته اند و به نوبت دارند با او صحبت میکنند.
ظاهرا جنونم گریبانگیر دیگران میشود، شاید بهتر است مانند سالهای گذشته خودم و واژگانم را از نظرها پنهان کنم. این تقصیر من نیست ... اینکه کمتر کسی میتواند درکم کند تقصیر من نیست.
@ehsas2ro
