ch
Feedback
workshopactor

workshopactor

前往频道在 Telegram

@MAKAN_art_yahoo 09121794844 کارگاه آموزش بازیگری انتقال تجربه 🇮🇷🎞🎥 🎬🎭 instagram.com/makanrezaeipour

显示更多
939
订阅者
无数据24 小时
+17 天
无数据30 天
帖子存档

سلام خدمت شما هنرمند عزیز و فرهیخته ‏reception رزروشن مجرب جهت هماهنگی بامدارس دوستان عزیز برای یک سالن ویژه اجرای نمایش کودک برای مدارس به همکاری رزروشن و هماهنگ کننده با مدارس و مهدکودک‌ها نیاز هست. اگر دوست فعال میشناسید لطفا در پی وی پیام بگذارید. سپاس 09121794844 ‏@workshopartist

جمعه ساعت ۱۴ پتواژ پلاتو ۲

Cls saat16:30

به هرحال امید وفریادرسی درکتاب موج میزند

درون کتاب قصه هایی وجود دارد که من فقط بااشاره ازآنهاگذشته ام...

سلام.ممنون🌹 آنچه دراین کتاب ازمادرآموزنده است اینکه،مادر آرزوهای بلندش رابافداکردن خود،درفرزندان ودستان فرزندان ودیگران محقق کرده است. درآن دوره درشهری که بیش ازنوددرصدمردم محروم نام دانشگاه رانشنیده اند،اودرخانه اش بیشاز چهل جوان راجاداده وتشویقشان کرده،که اکثرشان متخصصان عرصه پزشکی شده اند.ازجمله فرزندان خودش که دونفرشان جراح مغزواعصاب ویکی متخصص داخلی ودیگری فیزیوتراپیست و.... درحالی که تاسال سوم دبستان بیشتردرس نخوانده و....

بنابراین بهترین راه تو اون لحظه ای که نمیتونه تصمیم بگیره خودکشی

اگر بره و همه چیزو بازم لگد مال کنه پس چرا برگشته احساس مادریش زیر سعال میره

اگر بمونه پیش منصور و نره خیلی غیر منطقی و شعاریه

پسرش شهید شده اینم از دست شوهرش ناراحته که پسره را هم لنگه ی خودش کرده و در راه انقلاب و..‌‌‌..از دستش داده بنابراین به منصور عشق داره این دو همیشه عاشق همدیگه بودن تنها مشگلشون اختلاف نظرشون و عقیدهاشون بوده و تم نمایش ما عشقه اما پروانه نمیتونه بمونه چون بالاخره گیر میفته و یه جوری هم نمیتونه بره بازم ناراحته پشیمونه اگر خودشو نکشه مجبوره انقلابی بشه و درکنار منصور عبادت کنه ....وکه بازم زیر نظره بنابراین چاره ای نداره منافقین خیلی راحت خودکشی میکردند و من این متن را ۴بار پایانش را تغییر دادم هیچ جوری نمیشه کسی که برای جاسوسی به ایران امده بمونه یا بخواد با دیده شدن جناره فرزند شهیدش بعد۲۵سال برگرده

وقتی از من می‌پرسند چه شد فيلمساز شدی؟ من می‌گويم تصادفی! ولی قضيه خيلی هم تصادفی نبود و بيشتر شرايط فراهم شد. من کنکور هنرهای زيبا را دادم و رد شدم. بعد در اداره پليس راه استخدام شدم. سال آينده‌اش به کلی اين قضيه را فراموش کرده بودم که به سراغ يکی از دوستانم به نام عباس کهنداری که کتابفروشی و خرازی داشت رفتم او به من پيشنهاد کرد برويم سر پل تجريش ولی من گيوه پام بود و نمی‌توانستم همراه او بروم. بعد کفش‌های او را پوشيدم و با هم رفتيم. سر پل يکی از دوستانم را ديدم و او پيشنهاد کرد با هم به خانه فرهاد اشتری شاعر برويم. به اتفاق رفتيم، در خانه‌ی اشتری يک آقای نقاشی بود که وقتی فهميد من در کنکور رد شده‌ام، از من پرسيد کلاس رفتی يا نه!؟ او به من توصيه کرد در کلاس طراحی اسمم را بنويسم و سال بعد کنکور شرکت کنم من در رو دربايستی که داشتم در آن کلاس اسم نوشتم. سال بعد کنکور دادم و قبول شدم. بعد نقاشی تبليغاتي کردم بعد فيلم تبليغاتي ساختم و به همين طريق با مکانيزم دوربين آشنا شدم و... حالا فکر می‌کنم اگر کفش‌های دوستم به پای من نخورده بود من الان بازنشسته‌ی وزارت راه بودم . گاهی زندگی آدم به چيزهايی مانند مو بستگی دارد. 🎙گفتگوی عباس کيارستمی با گزارش فيلم، اسفند ۱۳۷۳