❤زادگاه من چاپشلو❤
关闭频道
کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4
显示更多1 519
订阅者
-124 小时
-47 天
-530 天
帖子存档
1 519
آشیق دریا❤️👏🌹
1 519
داستانکهای زیبا و اموزنده📚
✍ساییدن کله قند؛ به نیت بارش شیرینی و شادی بر زندگی مشترک
حکمت ساییدن کله قند روی سرعروس و داماد به نیت بارش شیرینی و شادکامی به زندگی مشترک است و اینکه کله قندها باید یک اندازه و یک شکل باشند به این دلیل است که عروس و داماد هردو به یک اندازه و هم شونه هم وظیفه شیرین کردن زندگی و شادکامی یکدیگر را به عهده دارند.
حالا چرا حتما باید این کار توسط خانم ها انجام بشه؟؟؟
تاحالا به این موضوع فکر کردید که چرا آقایون سر سفره عقد قند نمی سایند؟؟
همانطور که میدانیم مراسم عقد سنتی ایرانی وریشه در آیین زرتشتی(دین ایرانیان باستان) دارد،زرتشتیان معتقد بودند که هنگام اجرای مراسم پیوند عقد بین عروس و داماد،سه الهه بزرگ کائنات حضور دارند. سپندارمذ (الهه مادرزمین)، آناهیتا(الهه آب ونعمت) و میترا(الهه عشق،مهرودوستی)، به همین علت از میان جمع سه بانوی جوان را به نیابت از این سه الهه،بالای سر عروس و داماد قرار می دهیم تا با ساییدن قند، شیرینی رو به زندگی زوج های جوان هدیه دهند، سپس یکی جام عسل، یکی حلقه داماد و دیگری حلقه عروس را تقدیم می کنند.
https://t.me/chapeshloo_1
1 519
سید فیاض نوریان بزرگوار
از ترکان کلات نادری
سومین بار هستش همدیگه را میبینم دیگه رفیق شدیم😊🌹
میگه میآمدم پیدات نمیکردم
محبت داره همیشه سلامت باشه که میگه همیشه در نظرم هستی
داشت تعریف میکرد که تلفن بنده زنگ خورد ناتمام ماند
https://t.me/chapeshloo_1
۱۴۰۳/۷/۱۴
1 519
چهره آشنا برای همشهریان عزیز
جناب آقای دکتر غلامحسن پور نظری (دامپزشک)
که ۳۰سال خدمت در چاپشلو ،درگز،نوخندان و لطف آباد داشته
به این خدمت در درگز افتخارمیکند
خداحفظش کنه👌❤️🌹
#روزدامپزشک_مبارکباد🌹🌹
👇
https://t.me/chapeshloo_1
۱۳۹۹/۷/۱۴
1 519
✍ الهی نگهدار پدر مادرهای زنده را
بیامرز پدر و مادرهای از این دنیا رفته را
https://t.me/chapeshloo_1
1 519
چوبهای زیر بغل از زمین بلند می شد و از شدت ضربه آخ بلندی گفت و در همان حال ودر مجلس وعظ به ترکی فحشی نثار حمله کننده کرد که ناگهان مجلس عزا از خنده حضار ،ترکید .حتی صاحبان عزا نیز نتوانستند از خندیدن خودداری کنند وبا همان چشمان اشکی و تر از اندوه ،خندیدن و اشک چشمانشان اینبار برای خنده سرازیر شد. .من که احساس بزرگی می کردم افتادم دنبال بچه شر ،بچه رفت و از کنار دیگ مملو ازابگوشت که درگوشه ای از حیاط آماده پذیرایی شده بود عبور کرد و من به دنبالش پایم گیر کرد به لبه زیلو پهن شده و پایم همراه با کفش که گلی خشک شده درکف آن چسبیده بود دقیقا وارد دیگ آبگوشت شد .
این صحنه را بجز من و آشپز وشاگردش و مادر سلطنت و زری خلی که تو همه مجالس سرپایی بودند .کس دیگری ندید .ابتدا همه انگار که برق اونها را گرفته در جا خشکشان زد ومنم لنگ پام را از تو دیگ آبگوشت بیرون آوردم آب چرپ پردنبه تقریبا تا زیر زانو شلوارم را لکه دارو خیس کرده بود ! با دستم شلوارم را چلوندم و دنبه های ریز را جدا کردم و کفشم هم که خرم مخصوص مهمانی بود از پامدر آوردم .اما زرافشان خاله که ناگهانی وارد محوطه شده بود گفت خاک بر سرم حالا این همه مردم را چکار کنیم .همه هم گشنه اند و برای آبگوشت مجلسی که حتما خوشمزه هم هست ثانیه شماری می کنند .صاحب مجلس هم آمد و همانطور حیران مانده و چشمانش خیره رو پای من خصوصا به کفشم ، مانده بود .رجب عمو گفت شتر دیدید ،ندیدید .و من را هم برد تو تاریکی زیر آب شلنگ و کفش و شلوارم اون قسمت که چربی و آغشته به آبگوشت بود را شست . و سفره را انداختن و آبگوشت بین مهمانان تقسیم شد و در آخر میهمانان راضی از پذیرایی همانطور که لقمه گوشت را برمی داشتن و به دهان می گذاشتند در واکنش به تعزیه خوان که می گفت تازه درگذشته را اله رحمت اله سن ،می گفتن واقعا که اله رحمت اله سن .
وبا فاتحه خوانی حاضرین و صلوات مجلس ختم به خیر شد .
اما من که عاشق آبگوشت مجلسی بودم و خودم می دانستم که چه دسته گلی به آب دادم ،درحسرت آن آبگوشت ماندم وگشنه و در زیر نگاه سرزنش صاحب عزا روانه منزل شدم .
غلام راست می گفت برای بزرگ شدن هنوز باید یه خونه دیگه نون می خوردم ..!!!
حسن دانایی
مهمان من باشید به ترانه : وقتی که بچه بودم از اسماعیل خویی با صدای فرهاد مهراد .🌺🌺🌺👇👇
1 519
Hasan Danaei:
این روایت وقتی که هنوز بچه بودم
.بچه که بودم می خواستم بزرگ بشم ،خیلی هم عجله داشتم .برای همین اولین کاری که کردم درآوردن ادای بزرگترها بود.با اون سلولهای خاکستری کوچک! فکر می کردم اگر تقلید کنم لابد بزرگ دیده می شم!یکی از نشانه های بزرگ به تقلید از آقاجان، تراشیدن ریش بود.اما هنوز ریش درنیاورده بودم، برای همین سیگار رو امتحان کردم .اما جرئتشو نداشتم که رو بازی کنم ! بنابر این مثل احزاب و گروههای سیاسی آن زمانها فعالیت زیر زمینی را شروع کردم یه بار از گرگو و یه بار هم از ممد علی پالان هر بار یه نخ سیگار اشنو ویژه و زر گرفتم و با برداشتن کبریت رفتم داخل مستراح ! چون در گوشه ای پرت و دور افتاده از حیاط قرار داشت و یه جورایی قابل! نبود و منزوی بنظر می رسید با اینکه از واجبات به حساب می آمد .ولی مورد کراهت شدید بود مثل بعضی شغلها که در اجتماع خیلی هم ضروری هستند ولی شأن ومنزلتی ندارند وبقول امروزی ها بی کلاسن! ..برای همین رفتم داخل مستراح سیگار را دود کردم و نمی دونم عادت نداشتم یا خاصیت سیگارها خصوصا اشنو ویژه بود که ریه هام سوخت و به سرفه افتادم ، و سرم شروع کرد به چرخیدن درحدی که اگر مواظب نبودم پام می افتاد توچاله مستراح ! از سیگار بدم اومد و دیگه نرفتم سراغش .بعد بفکرم رسید برادر و خواهر کوچکه را ادب کنم .آخر از بزرگها فقط زور بازو و زورگویی اونها را یاد گرفته بودم و یا ملکه ذهنم شده بود. ولی وقتی که با اعتراض مادر و اخطار اقا جان که شلاق ادب را نشونم داد.که چکار می کنی اینها خواهر وبرادرتن،زورگو نباش.وگرنه کارت به شلاق ادب می کشه!وقتی تهدید اقاجان را دیدم که خیلی هم جدی بود وقبلا تجربه این نوع ادب راهم داشتم ،عطای این نوع ژست را هم به لقایش بخشیدم .و مانده بودم که چطور بزرگی ام را نشون بدم .اما یادم رفته بود که نمی شود با عجله و زود وزود بزرگ شد بقول غلام باید یه خونه دیگه نون می خوردم ! تا اینکه آن واقعه اتفاق افتاد :
راستش قدیما همانطور که فرهادمهراد شعر و ترانه اسماعیل خویی را خوانده است : وقتی که من بچه بودم ، غم بود ،اما کم بود ...
آن روزها که غم کم بود .
آن روزها غم مهم بود .درد مهم بود ومرگ همسایه ومرگ همشهری مهم بود .
یکی از ساکنین کوچه خاکستری فوت کرده بود و مجلس سوم و هفتگی وچهلم با شور و هیجان و گریه وزاری و تعزیت به تمام وکمال برگزار شد. مجلس مردانه در مسجد جامع که یک روزه ختم شد ولی مجلس زنانه در خانه چهل شب ادامه داشت و هر شب خصوصا هفته اول شام برای قرآن خوانها و فاتحه خواهان ها روبراه بود وهرشب آبگوشت بار بود و از مهمانان پذیرایی می کردند و چای و خرما و قهوه که با نخود کوبیده میشد نیز به معنای تلخکامی به میهمانان تعارف می کردند و یغه خوانی و یغه گویی که مرا یاد لالایی صغری ننی می انداخت همراه با گریه وزاری بستگان بگوش می رسید و رنگ کوچه خاکستری سیاه و همسایه ها همه سیاهپوش بودند و طعم حلوا در محیط غالب بود .و شبها هم بوی آبگوشت ،مشام همسایه ها را نوازش می داد .
شب جمعه که هفتگی می دادند ،ومهمانان همه آمده بودند چه آنهایی که موقع دفن همراه جنازه و در مراسم خاکسپاری حضور داشتند و چه کسانی که برای فاتحه به مسجد رفته بودند و آنهایی که به خانه آمده بودند لیست شده و مردان سبیل در سبیل و زنان چادر به چادر روبرو و بغل دست هم بیخ به بیخ در دو خانه مردانه و زنانه نشسته و برای پهن شدن سفره ،لحظه شماری می کردند .و درمحوطه ای که دیگ آبگوشت بود رفت وامد وجنب وجوش بیشتر به چشم می آمد بعضی ها نان تکه می کردند بعضی ها پیاز و سبزی را آماده می کردند و چند نفر هم دیگ مملو از آبگوشت را از روی اجاق برداشته وکناری گذارده بودند تا مقداری از حرارت آن کاسته شود و گوشت ونخود و دمبه رابردارند و بکوبند و گوشت کوبیده را آماده کنند .و بهمراه سیب زمینی پوست شده در بشقابها بگذارند و آب گوشت هم در کاسه های مسی دونفره می ریختن تا مهمان نون تکه شده را تریت کند .صدای روضه ملا گلمکانی درمیان سروصدای سرپاییها و بچه ها که بی خیال درحال بازی بودند گم شده بود راستش مهمانها هم بیش از اینکه به روضه گوش کنند با همدیگر صحبت می کردند و چند نفری هم داشتند در غیاب صاحب عزا با او شوخی می کردند و چون میت پیر زن ۹۰ ساله ای بود که دارفانی را در کهنسالی وداع کرده بود می گفتن البته یواشکی و مابین خود که خدا رحمتش کنه سر زا رفته است !! در این شلوغی یکهو بین پسر بچه ها دعوا شد و دونفری مثل فیلم فارسی بجان هم افتادن و من که بزرگتر بودم رفتم آنها را جدا کنم پسر علی آپو که از حریف کتک خورده بود وگریه می کرد ناگهان کلوخی برداشت و به سمت حریف پرتاب کرد .حریف جا خالی داد و کلوخ رفت و بی هوا خورد به پشت سر قربو قارداش که یک پا نداشت و بجای پا مثل یک کنده درخت از زانویش وصل بودمانند دزدان دریایی و داشت با تکیه به
1 519
چوبهای زیر بغل از زمین بلند می شد و از شدت ضربه آخ بلندی گفت و در همان حال ودر مجلس وعظ به ترکی فحشی نثار حمله کننده کرد که ناگهان مجلس عزا از خنده حضار ،ترکید .حتی صاحبان عزا نیز نتوانستند از خندیدن خودداری کنند وبا همان چشمان اشکی و تر از اندوه ،خندیدن و اشک چشمانشان اینبار برای خنده سرازیر شد. .من که احساس بزرگی می کردم افتادم دنبال بچه شر ،بچه رفت و از کنار دیگ مملو ازابگوشت که درگوشه ای از حیاط آماده پذیرایی شده بود عبور کرد و من به دنبالش پایم گیر کرد به لبه زیلو پهن شده و پایم همراه با کفش که گلی خشک شده درکف آن چسبیده بود دقیقا وارد دیگ آبگوشت شد .
این صحنه را بجز من و آشپز وشاگردش و مادر سلطنت و زری خلی که تو همه مجالس سرپایی بودند .کس دیگری ندید .ابتدا همه انگار که برق اونها را گرفته در جا خشکشان زد ومنم لنگ پام را از تو دیگ آبگوشت بیرون آوردم آب چرپ پردنبه تقریبا تا زیر زانو شلوارم را لکه دارو خیس کرده بود ! با دستم شلوارم را چلوندم و دنبه های ریز را جدا کردم و کفشم هم که خرم مخصوص مهمانی بود از پامدر آوردم .اما زرافشان خاله که ناگهانی وارد محوطه شده بود گفت خاک بر سرم حالا این همه مردم را چکار کنیم .همه هم گشنه اند و برای آبگوشت مجلسی که حتما خوشمزه هم هست ثانیه شماری می کنند .صاحب مجلس هم آمد و همانطور حیران مانده و چشمانش خیره رو پای من خصوصا به کفشم ، مانده بود .رجب عمو گفت شتر دیدید ،ندیدید .و من را هم برد تو تاریکی زیر آب شلنگ و کفش و شلوارم اون قسمت که چربی و آغشته به آبگوشت بود را شست . و سفره را انداختن و آبگوشت بین مهمانان تقسیم شد و در آخر میهمانان راضی از پذیرایی همانطور که لقمه گوشت را برمی داشتن و به دهان می گذاشتند در واکنش به تعزیه خوان که می گفت تازه درگذشته را اله رحمت اله سن ،می گفتن واقعا که اله رحمت اله سن .
وبا فاتحه خوانی حاضرین و صلوات مجلس ختم به خیر شد .
اما من که عاشق آبگوشت مجلسی بودم و خودم می دانستم که چه دسته گلی به آب دادم ،درحسرت آن آبگوشت ماندم وگشنه و در زیر نگاه سرزنش صاحب عزا روانه منزل شدم .
غلام راست می گفت برای بزرگ شدن هنوز باید یه خونه دیگه نون می خوردم ..!!!
حسن دانایی
مهمان من باشید به ترانه : وقتی که بچه بودم از اسماعیل خویی با صدای فرهاد مهراد .🌺🌺🌺👇👇
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
