ch
Feedback
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

前往频道在 Telegram

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

显示更多
1 526
订阅者
无数据24 小时
+27
-230
帖子存档
قضاوت همشهری آقای مرتضی منصوریان در افتتاحیه مسابقات چلنج لیگ آسیا به امید موفقیت و سربلندی ایشان 🌹 کانال مردمی چاپشلو خبر �
قضاوت همشهری آقای مرتضی منصوریان در افتتاحیه مسابقات چلنج لیگ آسیا به امید موفقیت و سربلندی ایشان 🌹 کانال مردمی چاپشلو خبر 🌹 @Chapeshloo

ته پياز و رنده رو پرت کردم توي سينک، اشک از چشم و چارم جاري بود. در يخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روي گوشت، روغن رو ريختم توي ماهيتابه و اولين کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه، براي خودش جلز جلز خفيفي کرد که زنگ در رو زدند... پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوايي نداشتيم... بابام مي‌گفت: نون خوب خيلي مهمه! من که بازنشسته‌ام، کاري ندارم، هر وقت براي خودمون گرفتم براي شما هم ميگيرم. در مي‌زد و نون رو همون دم در مي‌داد و مي‌رفت. هيچ‌وقت هم بالا نمي‌اومد. هيچ‌وقت. دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دويد توي راه پله. پدرم را خيلي دوست داشت. کلاً پدرم از اون جور آدم‌هاست که بيشتر آدم‌ها دوستش دارند، اين البته زياد شامل مادرم نمي‌شود... صداي شوهرم از توي راه پله مي‌اومد که به اصرار تعارف مي‌کرد و پدر و مادرم را براي شام دعوت مي‌کرد بالا. براي يک لحظه خشکم زد... آخه می‌دونید، ما خانواده‌ي سرد و نچسبي هستيم. همديگه رو نمي‌بوسيم، بغل نمي‌کنيم، قربون صدقه هم نمي‌ريم و از همه مهم‌تر سرزده و بدون دعوت جايي نمي‌ريم. اما خانواده‌ي شوهرم اينجوري نبودن، در مي‌زدند و ميامدند تو، روزي هفده بار با هم تلفني حرف مي‌زدند؛ قربون صدقه هم مي‌رفتند و قبيله‌اي بودند. براي همين هم شوهرم نمي‌فهميد که کاري که داشت مي‌کرد مغاير اصول تربيتي من بود و هي اصرار مي‌کرد، اصرار مي‌کرد. آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلاً خوشحال نشدم... خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم. تازه از سر کار برگشته بودم، توي يخچال ميوه نداشتيم... چيزهايي که الان وقتي فکرش را مي‌کنم خنده‌دار به نظر مياد اما اون روز لعنتي خيلي مهم به نظر مي‌رسيد! شوهرم توي آشپزخونه اومد تا براي مهمان‌ها چاي بريزد و اخم‌هاي درهم رفته‌ي من رو ديد. پرسيدم: براي چي اين قدر اصرار کردي؟ گفت: خوب ديدم کتلت داريم گفتم با هم بخوريم. گفتم: ولي من اين کتلت‌ها رو براي فردا هم درست مي‌کردم. گفت: حالا مگه چي شده؟ گفتم: چيزي نيست ؟؟؟!!! درِ يخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگي رو با عصبانيت بيرون آوردم و زير آب گرفتم. پدرم سرش رو توي آشپزخونه کرد و گفت: دختر جون، ببخشيد که مزاحمت شديم. ميخواي نونها رو برات بِبُرَم؟ تازه يادم افتاد که حتي بهشون سلام هم نکرده بودم! پدر و مادرم تمام شب عين دو تا جوجه کوچولو روي مبل کز کرده بودند. وقتي شام آماده شد، پدرم يک کتلت بيشتر بر نداشت. مادرم به بهانه‌ي گياه خواري چند قاشق سالاد کنار بشقابش ريخت و بازي بازي کرد. خورده و نخورده خداحافظي کردند و رفتند و اين داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت... پدر و مادرم هردو فوت کردند. چند روز پيش براي خودم کتلت درست مي‌کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتي با شوهرم حرف مي‌زدم پدرم صحبت‌هاي ما را شنيده بود؟ نکنه براي همين شام نخورد؟ از تصورش مهره‌هاي پشتم تير مي‌کشد و دردي مثل دشنه در دلم مي‌نشيند. راستي چرا هيچ‌وقت براي اون نون سنگک‌ها ازش تشکر نکردم؟ آخرين کتلت رو از روي ماهيتابه بر مي‌دارم. يک قطره روغن مي‌چکد توي ظرف و جلز محزوني مي‌کند. واقعاً چهار تا کتلت چه اهميتي داشت؟! حقيقت مثل يک تکه آجر توي صورتم مي‌خورد: "من آدم زمختي هستم" زمختي يعني: ندانستن قدر لحظه‌ها، يعني نفهميدن اهميت چيزها، يعني توجه به جزييات احمقانه و نديدن مهم‌ترين‌ها. حالا ديگه چه اهميتي داشت وسط آشپزخانه‌ي خالي، چنگال به دست کنار ماهيتابه‌اي که بوي کتلت مي‌داد، آه بکشم؟ آخ. لعنتي، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو مي‌آمدند، ديگه چه اهميتي داشت خونه تميز بود يا نه... ميوه داشتيم يا نه... چرا می‌خواستم همه‌چی کافی باشه بعد مهمون بیاد؟ همه‌چيز کافي بود: من بودم و بوي عطر روسري مادرم، دست پدرم و نون سنگک. پدرم راست مي‌گفت که: نون خوب خيلي مهمه... من اين روزها هر قدر بخوام مي‌تونم کتلت درست کنم، اما کسي زنگ اين در را نخواهد زد، کسي که توي دست‌هاش نون سنگک گرم و تازه و بي‌منتي بود که بوي مهربوني مي‌داد. اما ديگه چه اهميتي دارد؟ چيزهايي هست که وقتي از دستش دادي اهميتشو مي‌فهمي...! زُمُخت نباشیم زمختي يعني: ندانستن قدر لحظه‌ها، يعني نفهميدن اهميت چيزها، يعني توجه به جزييات احمقانه و نديدن مهم‌ترين‌ها. ✍️: #تهمينه_ميلانى https://t.me/chapeshloo_1

بیش از ۹۰سال سن پایدار باشه

شب های بلند پاییزی کدو حلوایی ، حلوا کده😋

دیجے یالنیز ♦️ سنہ من جان جان دییرم دیرم

و پیش رو هم مجلس عزاداری از گرفتن مسجد وپذیرایی و نهار وشام وسوم وهفتگی. بقول معروف این همه مصیبت قوز بالا قوز شده بود. چاره کار فقط، فروش خونه ارث مانده از پدر ندیده اش بود. اون هم چه خانه ای... شاید اگر می خریدن با پولش می شد هزینه های مجلس عزاداری تا هفتگی را داد. بعدش چی؟ قرض دوا ودکتر، به اکبر و صمد اقا واین واون از بقال وچقال چی؟ یک شبه ازفکر وخیال و غم وغصه موهای پرپشت سیاه پرکلاغی اش، خاکستری شد. در ان صبح گاه که جنازه را برای دفن می بردند، آسمان هم داشت می گریست. حسن دانایی 1404/7/30

آسمان هم گریست... به غلام، دور وبری هاش، بچه های تور وقفس و عشق بازها! میگفتن شاغلام. از بس که با صفا بود و در رفاقت لنگه نداشت یه دنیا معرفت بود .صورتی گرد با موهای فرفری وپشت کفتری به عشق کفترهاش وسبیلی چخماقی و دستمال یزدی دور گردن و کفش پاشنه تخم مرغی عینهو کفش های قیصر. از دار دنیا یه مادر داشت وبقول خودش بابا ندیده بود و از همون شیرخوری بچه یتیم بار اومده بود. و عشقش هم کفترهاش بود و چون سرمایه «مرمایه» نداشت. مادرش دو لنگه النگو، که از دار، دنیا برایش مانده بود به او داده بود وبچه های با مرام هم جمع شده ،برای کسری بودجه، پولی گذاشته بودند، خلاصه تور راه انداخته بود. از صب تا شوم پای تور بود و کفتر خرید وفروش می کرد و درامد بخور ونمیری بدست می اورد وراضی بود به رضای او. ننه اش پا به سن گذاشته بود و قوه اش روز به روز تحلیل می رفت و جلو چشمان شاغلام داشت اب میشد. غم وغصه وفکر مادر شاغلام را اسیر کرده بود و حالا دل به کار هم نمی داد ومجید شاگردش را می فرستاد و خودش می نشست کنار مادرش اما مادرش درسته که محرمش بود اما نیاز به یه همراه زن داشت و شاغلام نمی توانست بعضی از کارهای مادر را انجام بده این بود که همسایه ها بدادش رسیده بودند دو نفر « باجلق» مادرش،کبری خانم و فاطی خانم، به اونها سر می زدند واگه لازم بود زیر مادرش لگن هم می گرفتن. عمیقا اعتقاد داشتن اجرشو ان دنیا خواهند گرفت.یه روز، اکبر رفیق شاغلام گفت پسر چرا نشستی، دست روی دست گذاشتی، مادرتو برش دار ببر دکتر ببینه، شاغلام گفت دکتر بردم، ازمایش «مازمایش» داد و گفت باید ببری مشهد، متخصص ببینه. اینه که« آخ از نداری وبی کسی». اکبر گفت این چه حرفیه مگه من مردم تازه برو بچه ها هم هستند. شاغلام گفت حرفشو نزن بچه ها انقدر خوبی کردن همین تور را از اونها دارم خودت که می دونی دیگه روم نمی شه. اکبر گفت حرف نزن معطل نکن فردا با ماشینم راه می افتیم. اکبر هم از دار دنیا تاکسی پیکان، قراضه داشت. روز بعد راه افتادن به سمت مشهد.شاغلام همینکه از دور ضریح امام هشتم را دید تودلش دعا کرد وبا خودش وبا همان سادگی وبی ریایی وصفای وجودش گفت اقا قربونت بشم تو که ضامن اهو بودی.اینهمه کفتر به عشقت دور وبر حرمت می چرخند ومی پرند منم عشق بازم، دستمو بگیر. مستقیم رفتن خونه صمد که با او خرید وفروش کفتر داشتن. صمد هم از اون عشق بازان قدیمی و با معرفت بود. همراهشون راه افتاد و از این دکتر به اون دکتر از این ازمایشگاه به اون آزمایشگاه و خلاصه خرج روخرج انقدر که جیب هر سه خالی شد. و شاغلام با یه دنیا شرمندگی و قرض و دین و جواب دکترها که مادرت میهمان هست. این روزای اخر بیشتر کنارش باش. بویش کن، از محبت کردن دریغ نکن. نکنه روزی افسوس بخوری. با هر جون کندنی بود چند تا از اون داروهای اسپری ریه پیدا کرد انهم در زمانه ای که هر روز یه دارو نایاب می شد. دکترها گفته بودند مادرت سرطان ریه داره. نفس کشیدن برایش سخته. خرج ومخارج زیادی رودست شاغلام مانده بود. دارو ندارش را خرج دوا ودکتر کرد همه اش می گفت فدای یه تار موی مادرم. بعد که به درگز برگشتن چه شبها که مادرش نمی تونست نفس بکشه بدو می رفت سراغ ماشاالله واقا ماشالله نصف شب بی منت می امد و یه دگزا به مادرش می زد و مادر می تونست نفس بکشه. از تنگی نفس به عذاب افتاده بود. گوشت تنش ریخته بود. پوست واستخوان شده بود با چشمانی گود افتاده. نای حرکت نداشت. و شاغلام تریاک را تو قاشق حل می کرد ومی ریخت داخل دهان مادر. و تازه تازه شاغلام داشت ملتفت اون ور قضیه می شد . مادرم که مُرد و حالا یا امروز یا فردا نهایت یکهفته دیگه بیشتر با من نیست. انوقت چه خاکی بسرم بریزم. از کجا بیارم. اینجا که می رسید مرگ مادرو غم از دست دادنش را فراموش می کرد و از سرانجام کار لرزه براندام نحیفش می افتاد. شاغلام هم دیگه سرزنده نبود. اصلا یادش رفته بود کی غذا خورده. دائم سیگار را با سیگار روشن می کرد انقدر که حالت تهوع بهش دست می داد. خدایا چه کنم. با این نداری. باز فریاد خاموش می کشید خدایا بدادم برس. از کجا بیارم. فکرش شده بود خوب با اینهمه دوا ودرمان وقرض بالا اوردن مادرش که خوب نشده بود و باید او را به خاک می سپرد . عده ای میان برای خاکسپاری از همسایه ها وعشق بازها ودوست ورفیق. چطور از اونها پذیرایی کنه. خدایا بدادم برس. حداقل یک هفته هر شب قران خونها که باید بیان. این باجلقهای مادر که اونقدر زحمتشو کشیدن حداقل یه ابگوشت که باید به اونها بده. تازه اگر تونست این همه کار را دست خالی انجام بده. هفتگی را چکار کنه. باز سرش سوت می کشید. مشت می کوبید به دیوار و درسکوت گریه می کرد. مادرش درحال جان دادن درگوشه ای از اتاق افتاده بود. یه عالم قرض داشت و کاروکاسبی هم کساد بود، مجبور شده بود کفترهای پلاکی،طوقی، دم سیاه وآلمانی اش را بفروشد وقت نکرده بود جوجه کشی کنه .

سلام یکی از دغدغه های صاحبان عزا، صرف هزینه های سنگین مراسم عرفی مانند سوم وهفتگی وچهلم وحتی سالگرد است. بدیهی است که علاوه بر غم وغصه ناشی از مرگ عزیز، وتامین مخارج بیماری، هزینه های پیش بینی نشده براو تحمیل می شود . مدتی موج مخالفت ومنع برگزاری چنین مجالسی که اتفاقا وجاهت شرعی هم ندارد، راه افتاد. ولاکن متاسفانه تاکنون منتج به نتیجه همگانی نشده است. متاثر از چنین امری، قصه ای تنظیم کردم. امیدوارم مورد عنایت دوستان، قرار بگیرد. حسن دانایی

‏فیلم از طرف محمدرضا بقالچی

این دلنوشته هم مربوط به سال ۹۶/۹۷ هستش تقدمیتان