ch
Feedback
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

关闭频道

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

显示更多
1 523
订阅者
-324 小时
-37
-230
帖子存档
گوزل گلیپ❤️❤️❤️ 🌸🍃🌸🍃🌸🍃

گوزل گلیپ❤️❤️❤️ 🌸🍃🌸🍃🌸🍃

مریم چرا / بهروز آیانی

اما باز به خودم تلنگر می زنم عشق عباس ومریم به کجا انجامید.عاشقی فقرا .(چه سرانجام تلخی: در یک روز سگی درمیان زباله ها دونفر همدیکر را شناختن عباس گفت مریم تویی ومریم هم گفت عباس تویی. وآنی برقی در چشمان بی رمق انها درخشید ودوقطره اشک لغزید و فرو ریخت بر زمین. جشن دلتنگی انها،  گل گریه سبد سبد بود..) کاش الان یه فیلم هندی قدیمی دردسترس داشتم به ان پناه می بردم. غرق می شدم در رویا. رویای ثروت وعشق. حسن دانایی ساعت ۱۸ و ۴۵ دقیقه ۹ آبانماه ۱۴۰۳

Hasan Danaei: رویای ثروت وعشق تا اونجایی که یادم هست عنوان  علم بهتر است یا ثروت اصلی ترین موضوع انشا بود که معلم واموزگار ودبیر ادبیات جهت نوشتن طرح می کردند. و اکثریت قریب باتفاق دانش اموزان هم علم را بر ثروت ترجیح می دادند. و برگهای سفید دفتر انشا را در مدح وتعریف ازعلم، سیاه می کردند. ولی در بستر جامعه انچه خودنمایی می کرد فقر بود و نداری. و مسلح شدن به سواد علم هم نمی توانست کمکی به رفع فقر بکند. درمحله مان عالم تر ازاقا تهرانی معروف به سید شفت هم نبود. ولی هر شب برای دود کردن یه نخ سیگار مجانی می امد پشت دخل اقا جان می نشست،  بدون رد وبدل شدن کلامی و در سکوت سیگارشو می کشید و می رفت. عالم دیگر محله مون اوستا گلو بود که داخل کاروانسرای قدیمی، کارگاه مکانیکی راه انداخته بود و می گفتن دکتر ماشینه! دایم زیر ماشینها اچار بدست بود با لباس روغنی وگریسی و عاقبت در تک اتاق اجاره ای کوثری، جان به جان تسلیم کرد.برای همین غیر ارادی جذب ثروت میشدیم و چون ثروت بارانی نبود که از اسمان برسرمان ببارد. ومی دیدیم پدرانمان را که هر چه تلاش می کنند هشتشون گرو نهشون هست. این بود که پناه می بردیم به رویا و بهترین رویا در کارخانه رویا سازی وجود داشت. سینما. اونجا بود که دختر خوشگل پولدار عاشق جوان فقیر میشد و علی بی غم ناگهان پسر قارون از اب درمی امد. ولی عشق تافته جدا بافته ای بود. یهو از راه می رسید. ممکن بود در ظهر یک روز مرداد ماهی ساعت ۳ وفلان دقیقه باشد. اونوقت بود که دلباخته می شدی. دلتو در قمار زندگی می باختی. اگر پدر وخانواده طرف، پولدار بودند که فبها. ولی مشکل این بود که اونها منظورم خانواده های باصطلاح بعد از انقلاب مرفهین بی درد، دخترشون را به هر کسی نمی دادند«. به کس کسونش نمی دم.» به پسر یه خانواده ای مثل خودشون می دادند. تا جایی که در سطح اول مملکت به این جور خانواده ها می گفتن. هزار فامیل.«الیگارشی» اگر می توانستی واجازه شو داشتی تحقیق وتفحص کنی ونتیجه را منتشر کنی، معلوم میشد. تمام ثروت مملکت دست این چند تا خانواده است. اسماعیل رایین یه کتابی دراین خصوص نوشته و ابوالفضل قاسمی خودمون هم کتاب الیگارشی یا حکومت هزار فامیل را به زیور طبع اراسته است. داشتن مال وثروت  برای ما بچه های آشاقا دروازه که بهترین تفریحمان نشستن پشت درشکه بود. اگر تحمل ضربه سهمگین غمچی درشکچی را به جان دل می خریدیم. یه رویای دست نیافتنی باقی ماند، ولی با اینهمه عاشق هم شدیم. من در کلاس درس انشا شادروان هانی خان قرقلو عشق را تعریف کردم ملات بین دوآجر است که استاد بنا به هنرمندی ان را بین دوآجر می گذارد.(اوستا صفر بنا طبق عادت همانطور که سیگار کنار لبش بود با دهان نیمه باز به کارگرش اشاره می کرد: آجر بده،  نیمه بده، ملات بده و ملات راکه می ریخت با ظرافت هرچه تمامتر آجر بعدی را روی ملات می گذاشت. و با اندک فشاری ملات خارج شده از میان دو آجر را با کمچه بر می داشت. انگار که ان ملات کیک جشن تولد است و دارد ان را می برد ومن ازاین دقت و ظرافت ذوق زده شدم و در دفترم نوشتم:  عشق همان ملات بین دو آجر است. انشا خواندنم که تمام شد هانی عمی پرسید این جمله عشق همان ملات بین دو آجر را از کجا آوردی و من با سادگی هرچه تمامتر گفتم از جایی نیاوردم. اوستاصفر بنا داشت بنایی می کرد. دیدم.)  وما بچه های ان دوران که چشم وبخصوص گوشمون پر بود از قصه های عاشقانه که در هرایی ها ومقام ها و یا قصه های کاته ننی شنیده بودیم ودر فیلمها بخصوص فیلمهای هندی دیده بودیم. عشق رامی شناختیم.ولی من عشق را یک بعدی نمی دیدیم.  لااقل امر برمن مشتبه شده بود که تافته جدا بافته هستم  وبه همین سبب فکر می کردم عشق نمی تواند منحصر به رابطه زن ومرد باشد.(از وقتی که مصیب کیسه کش حمام بهم گفته بود: خودتی؟ خودت باش.!! یه پا فیلسوف هم شده بودم) و عشق را همان علاقه به کار اوستا صفر بنا دیده بودم. همان ظرافت درکار دوخت کت وشلوار اوستا عوض و تیمور خیاط دیده بودم که کت وشلوار حاصل هنر دست انها  برابری می کرد با خیاطهای داخل ژورنال های اروپایی وامریکایی، عشق را در سوت دهانی ساتقلی دیدم هنگامی که به اسبش، اب می داد. ای کاش عشق وثروت هر دو با هم بودن اونوقت سارافون پوش رویاهایم را سوار کالسکه ای از جنس طلا می کردم ودر اسمانها ودرمیان ابرها پرواز می کردیم. اما اکنون متوجه ام، اسمان هم جای خطرناکی شده. با ثروت وعلم، موشک درست کرده اند که عاشقان را بزنند و بکوبند وبکشند.... کاش این زندگی که کرده ایم وبه این نقطه واکنون رسیده ایم هم همه فیلم بود. شاید در این فیلم به آرزوهامون می رسیدیم. مگر علی بی غم، فردین نرسید.؟ من از این انشا دری وری نتیجه می گیرم که هم عشق خوب است هم ثروت.

هر کدوم می‌رن مادر خودشون را پیدا کنند عشقند این بره ها ❤️ 🍁🍁

دیدم ، آقا دفتر تلفن دستش هستش گفتم سواد داری گفت مکتب رفتم وبعد با معلم دعوا کردم دیگه نرفتم ‌.... میگه از همه زورم بیشتر بود شاگرد اول هم بودم 👏😍 https://t.me/chapeshloo_1 ۱۴۰۴/۳/۱۹

میگم قربون اون کت شلوارت ماشاالله 😊👏 گفت قربون زبان شیرینت 😊 https://t.me/chapeshloo_1 ۱۴۰۴/۳/۱۹

سلام همشهری عزیز آقای حسن تکلیفی چقدر هم دلم واسش تنگ شده بود ساغول♥️ ۱۴۰۴/۳/۱۹

✍ داستانکهای زیبا و اموزنده 📚حکایت واقعی زیبا و پندآموز زود قضاوت نکن✨ خانم معلمی تعریف می‌کرد: در مدرسه ابتدایی بودم، مدتی بود تعدادی از بچه‌ها را برای یک سرود آماده می‌کردم. به نیت اینکه آخر سال مراسمی گرفته شود برایشان. پدر و مادرشان هم دعوت مراسم اند و بچه‌ها در مقابل معلمان و اولیا سرود را اجرا کنند. چندین بار تمرین کردیم و سرود رو کامل یاد گرفتند. روز مراسم بچه‌ها را آوردم و مرتبشان کردم. باهم در مقابل اولیا و معلمان شروع به خواندن سرود کردند. ناگهان دختری از جمع جدا شد و بجای خواندن سرود شروع کرد به حرکت جلوی جمع. دست و پا تکان می‌داد و خودش رو عقب جلو می‌کرد و حرکات عجیبی انجام می‌داد. بچه‌ها هم سرود را می‌خواندند و ریز می‌خندیدند، کمی مانده بود بخاطر خنده‌شان هرچه ریسیده بودم پنبه شود. سرم از غصه سنگین شده بود و نمی‌تونستم جلوی چشم مردم یک تنبیه حسابیش هم بکنم. خب چرا این بچه این کار رو می‌کنه، چرا شرم نمی‌کنه از رفتارش؟ این که قبلش بچه زرنگ و عاقلی بود!! نمونه خوبی و تو دل بروی بچه‌ها بود!! رفتم روبرویش، بهش اشاراتی کردم، هیچی نمی‌فهمید به قدری عصبانی‌ام کرده بود که آب دهانم را نمی‌توانستم قورت دهم. خونسردی خود را حفظ کردم، آرام رفتم سراغش و دستش را گرفتم، انگار جیوه بود خودش را از دستم رها کرد و رفت آن طرف‌تر و دوباره شروع کرد! فضا پر از خنده حاضران شده بود، همه سیر خندیدند. نگاهی گرداندنم، مدیر را دیدم، رنگش عوض شده بود، از عصبانیت و شرم عرق‌هایش سرازیر بود. از صندلیش بلند شد و آمد کنارم، سرش را نزدیک کرد و گفت: فقط این مراسم تمام شود، ببین با این بچه چکار کنم؟! اخراجش می‌کنم، تا عمر دارد نباید برگردد مدرسه، من هم کمی روغنش را زیاد کردم تا اخراج آن دانش‌آموز حتمی شود. حالا آنی که کنارم بود زنی بود، مادر بچه، رفته بود جلو و تمام جوگیر شده بود. بسیار پرشور می‌خندید و کف می‌زد، دخترک هم با تشویق مادر گرمتر از پیش شده بود. همین که سرود تمام شد پریدم بالای سن و بازوی بچه را گرفتم و گفتم: چرا اینجوری کردی؟! چرا با رفقایت سرود را نخواندی؟! دخترک جواب داد: آخر مادرم اینجاست، برای مادرم این‌کار را می‌کردم!! معلم گفت: با این جوابش بیشتر عصبانی شده و توی دلم گفتم: آخر ندید بَدید همه مثل تو مادر یا پدرشان اینجاست، چرا آنها اینچنین نمی‌کنند و خود را لوس نمی‌کنند؟! چشمام گرد شد و خواستم پایین بکشمش که گفت: آموزگار صبر کن بگذار مادرم متوجه نشود، خودم توضیح می‌دهم؛ مادر من مثل بقیه مادرها نیست، مادر من "کر و لال" است، چیزی نمی‌شنود و من با آن حرکاتهایم شادی و کلمات زیبای سرود را برایش ترجمه می‌کردم. تا او هم مثل بقیه مادران این شادی را حس کند! این کار من رقص و پایکوبی نبود، این زبان اشاره است، زبان کر و لال‌ها همین که این حرف‌ها را زد از جا پریدم دست خودم نبود با صدای بلند گریستم، و دختر را محکم بغل کردم!! آفرین دختر، چقدر باهوش، مادرش چقدر برایش عزیز، ببین به چه چیزی فکر کرده!!! فضای مراسم پر شد از پچ‌پچ و حرفهای در گوشی حرف زدن و... تا اینکه همه موضوع را فهمیدند،، نه تنها من که هرکس آنجا بود از اولیا و معلمان همه را گریاند!! از همه جالبتر اینکه مدیر آمد و عنوان دانش‌آموز نمونه را به او عطا کرد!!! با مادرش دست همدیگر را گرفتند و رفتند، گاهی جلوتر از مادرش می‌رفت و مثل بزغاله برای مادرش جست و خیز می‌کرد تا مادرش را شاد کند!! https://t.me/chapeshloo_1

تخفیف ویژه برای کاربران زادگاه من چاپشلو پس فرصت را از دست ندهید عزیزانی که به آقای شفیعی تماس بگیرند و خودشونا معرفی کنند بگ
تخفیف ویژه برای کاربران زادگاه من چاپشلو پس فرصت را از دست ندهید عزیزانی که به آقای شفیعی تماس بگیرند و خودشونا معرفی کنند بگن از طرف کانال زادگاه من چاپشلو (عمو‌حیدر) تماس میگیریم ، عسل جنگلی کوهستانی لاتون سفارش بدن تا اول مرداد ماه از تخفیف ویژه برخوردار هستند 👍😍 https://www.instagram.com/majid__136413641364?igsh=MWg1MWV2NW92aGdjbA== https://t.me/chapeshloo_1 تلفن سفارش↙️ 0 915 660 9805 آیدی تلگرام 👇 @M980sh

اهنگ اصیل شمال خراسان

درگز باران ۱۸خرداد۴۰۴

🪗👏😍👌👏🪗 https://t.me/chapeshloo_1

۱۷خرداد ۹۸ طبیعت جاده کلات https://t.me/chapeshloo_1

حیات وحش ترکی شکار خطر ناک مارافعی شاخدار توسط گربه چقدر گربه ناترسی هستش در باغ چنین گربه ای نگهدارید https://t.me/chapeshloo_1