ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

前往频道在 Telegram

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

显示更多
1 520
订阅者
-124 小时
-47 天
+730 天
帖子存档
سلام صبحتون بخیر 😍🌹 https://t.me/chapeshloo_1

Azita 2 A_001.Lite.mp314.53 MB

Javad Yasari - Ghebleye Eshgh (128).mp34.21 MB

Javad Yasari - Ghebleye Eshgh (128).mp34.21 MB

میهمان من باشید به این ترانه که درمتن امد. متاسفانه با صدای آزیتا را پیدا نکردم. اما با صدای گرم جواد یساری تقدیم میشود. 👇💐

آزیتا که می خوند: از کوچمون به خونمون یه راه باریکیه/وقتی می خوام برم خونه،ظلمت تاریکیه /دراون تاریکی شب،وقتی قدم می زارم /عذاب زندگی رو به یادخود می یارم!بنظرم آمد. و با سرعت از در نیمه باز خونه خودم را سراسیمه بداخل حیاط تقریبا پرتاب کردم و آقاجان که داشت    با آفتابه مسی کنار حوض  صورتش را می شست وباهر مشت آب صدای پفی از دهانش خارج می‌شد ،صحنه و دستان خالی از نان وکاسه مسکه را دید و با گفتن فرار از سگ، با ترس و لرز و اینکه الان نیز کتک مفصلی هم خواهم خورد و کتلت میشم تو دستهای بزرگ پدر ،در اقدامی که  برایم عجیب آمد ،اقاجان که نمی دونم‌ از کجا کیفش کوک بود ،خنده ای کرد و گفت پسرم فدای سرت .و اینبار خودش رفت بازار و نون و مسکه ودوسیر گوشت روزانه برای بار آبگوشت نهار را خرید . و این شد خاطره فامیل : اگه قرار بود من خرید کنم می گفتن حسن آقا مواظب کاسه مسکه باش . خونمون تو کوچه باریکی بود . حسن دانایی

از تو کوچه مون به خونمون یه راه باریکیه هنوز در سفرم ، سفر به گذشته ،سوار بر ماشین زمان و برگشت به محیطی که بوی نای و کهنگی می دهند و من هنوز شیفته آن بو و حس و حال هستم . انگار همیشه همان پسرکی هستم که در آن صبح سرد پاییزی باصدای رادیو و ضرب مرشد عباس شیرخدا، با تنبلی  بیدار شده ام و با تشر آقاجان بدو رفتم نانوایی و نان تازه با کاسه ای مسکه از سر بازار خریده ام و دارم لنگ لنگان از درد ساق پا و خراش پوست زانو ناشی از بازی روز قبل ،به سمت خونه می روم. پسر باشی و بزرگترین بچه ،همین درد و سرها را هم داره . راضی نمی شدم مادر روی خراشیدگی پوست زانو که ذاق ذاق هم می سوخت وهم درد داشت دوا گلی، همون مرکورکوروم که ان روزها در هر خونه ای، برای مرحم زخم وخراش، پیدا میشد، بماله. می گفتم این دوا مثل نمک روی زخمه. سوزش زخم را دوبرابر می کنه.اما مادر اصرار داشت.می گفت برای اینکه زخم زانوت زودتر خوب بشه اینو حتما باید روی زخم بزنی.اخر گفت ببین به بابات می گم.خودت می دونی اگه برزخ بشه،اونوقت چی میشه.تو می مونی با ان کمر بند ادب بابات.خلاصه خود دانی و من ناچارا قبول کردم ولی موقع گذاردن پنبه اغشته به دوا گلی، از لج مامان آخ هم نگفتم.منم جاش که می رسید مثل بقیه هم بازیها بچه تخس می شدم. ما تو خیابان خسروی سابق و شهید خوشچران امروز که با شهادت  پسر استاصفر بنا به این اسم نامیده شد خونه داشتیم .وازتو خیابان به خونمون یه راه باریکه کوچه سه متری بن بست بود. وارد کوچه که می‌شدی و اگه چشم بسته و مستقیم می اومدی ،پیشانیت می خورد به در خونمون که قدیما چوبی بود و بعداً تبدیل به آهنی شد که شاید بار معنای تحول اجتماعی را به دوش می کشید ! از جامعه ای عمیقأ سنتی به جامعه ای تغییر یافته که احساس می‌شده لازم است در خونه مستحکم تر باشه ،لابد .قدیما گاو صندوق نبود ،بجاش اعتماد بود و درستی و نیازی به چفت و بست نداشت .«چوب خط» قاطع ترین دلیل بر روابط انسانی متکی بر اعتماد وحسن نیت متقابل بود . صبح زود یکی از روزهایی که اکسیژن خالص به ریه ها پمپاژ میشد  مثل هر روز و طبق عادت و وظیفه ناخوشایند واجباری  برای‌ خرید نون وکره صبحانه چوب خط بدست ، کفش و کلاه کردم و رفتم نانوایی خدابیامرز حاجی محمد عصاریان مردی گشاده رو و با لبخندی بر لب که انگار بر صورت او نقش ابدی بسته بود   و نان در دست و مسکه ای که از آقا غلامحسین لبنیاتی محل،گرفته بودم ، و برای ما بچه ها موهای پر پشت و یک دست  سفیدش  مثل برف ، جلب توجه میکرد .و اکنون خودم به همان شکل در آمده ام و این برف برسرو صورت من نیز نشسته و بقول شاملو سر باز ایستادن هم ندارد . .به سمت خونه حرکت کردم . معمولا جلوی هر نانوایی چند سگ ولگرد جمع بودند که گاهی با لگد عابری صدای زوزه و شکوه شان بآسمان‌می رسید ولی با این حال همیشه تو اون محل و جلو نانوایی پرسه می زدند و از عابرین نون بدست بدون رودربایسی وبا تکان دادن دم که یعنی خیلی چاکریم ،  طالب نون بودند و حریصانه  چند قدمی نیز بدنبال نون بدست می رفتن . من که نون داغ و تازه در یک دستم و در دست دیگر کاسه مسکه ، سگی که از عطر نان  اب دهانش آویزان شده بود تقریبا بطرفم جهید واز روی ترس و برای آرام کردنش تکه ای نان جلوش انداختم نان را خورد و مجدد به سمتم آمد  ،دوباره تکه‌ای نان برایش پرتاب کردم نان را از زمین برداشت و پا بفرار گذاشتم رسیدم به حمام صداقت ،صدای خشک بیار  خشک ،قربان کل یل محل از گودی صحن حمام به خیابان در آن خلوت صبحگاهی هجوم می آورد و بمانند جریان سیالی به گوش برخورد می کرد و حس تنهایی صبح زود و خلوت خیابان را با دم خود زایل  میکرد غافل بودم  از اینکه سگ دست بردار نیست ،یک لحظه احساس کردم پوزه‌اش به دستم خورد وحشت کردم و در حالت تدافعی نصف نان را برایش انداختم و بدو فرار کردم و رسیدم به دم در، خونه حاج عبداله مقدوری با ابهت و سیبیل های  چخماقی که کورمال کورمال به سمت مغازه اش می رفت ،به عقب برگشتم  سگ را پشت سرم دیدم اینبار هر چه نان دستم بود را انداختم و دویی رفتم که اگه با «بن جانسون،قهرمان دو صدمترجهان والمپیک » مسابقه می دادم او هم به رد پام نمی رسید و اولین ایرانی میشدم که صد متر را زیر ده ثانیه دویده است .اما سگه ولکن معامله نبود به ابتدای کوچه بن بست که رسیدم دیدم سگه تقریبا چسبیده به ساق پام و همراهم در حال دو بود ،شاید در حال بازی با من بود مثل علاقه ذاتی سگ‌ به پس آوردن تکه چوب  وبا هرپرتاب ، سگ می رود و چوب را می آورد و مجدد همین حرکت تکرار می‌شود و سگ تحریک پذیر تر و مشتاق تر به گرفتن تکه چوب و برگرداندن آن .اما من ترسیده بودم و‌ واهمه فرو رفتن دندانهای سگ وگاز گرفتگی  سرتا پایم را گرفته  بود .در واکنشی ناشی از ترشح ادرنالین کاسه با محتویات مسکه  را بسویش پرت کردم و د فرار ،راه باریکه از خیابان به در خونه مون مثل اون ترانه معروف

‏سلام تشکر از همشهری عزیزم جناب آقای مهندس مجید شفیعی زحمت کشید اومده محل کار عسل طبیعی جنگلی لاتون واسم آورده ساغول😍 https://www.instagram.com/majid__136413641364?igsh=MWg1MWV2NW92aGdjbA==

#چاپشلو کارگاه پلاس بافی احسنت به این مادر چاپشلویی که این فرهنگ و هنر را حفظ کرده 🌺👏 https://t.me/chapeshloo_1 ۱۰ش۴۰۱

یادش بخیر 😍 پلاس بافی جوال بافی😍 در باره این پست نظر بدید ✍️

محصولات بهم چسبیده دوقلو (اکیز) را میگم خوجی خدر موقع برداشت پیله ابریشم یا موقع برداشت انگور و پنبه هرکس اولین خوجی خدر را پیدا کنه به صاحب محصول نشان میده میگه ایناش اولین خوجی خدر را من پیدا کردم با برکت باشه او هم به اولین خوجی خدر را هرکس پیدا کرده بهش انعام میده ممکنه روزهای دیگه هم کسی پیدا کنه ولی زیاد قابل توجه نیست ارزشی هم نداره! https://t.me/chapeshloo_1

🏴« إنا لله و إنا إلیه راجعون »🏴           به گمانت نرسد داغ جوان آسان است خون اگر گریه کنی بهر جوان جا دارد. بدین وسیله درگذشت مرحوم مغفور شادروان«میثم آقاخان زاده »را به اطلاع اقوام،خویشان و همشهریان عزیز می رسانیم. 💢مجالس ترحیم امروز(جمعه)از ساعت ٣ الی ۵ بعدظهر و فردا(شنبه)از ساعت ٩ الی ١١ ظهر در محل مسجد جامع چاپشلو منعقد می باشد. 💢امید است با تشریف فرمایی خود و قرائت سوره فاتحه الکتاب روح این عزیز جوان رو شاد و باعث تسلی قلوب داغدار بازماندگان باشید. از طرف خانواده:آقاخان زاده،محمودی، اسماعیلی مقدم و فامیل وابسته

هواالباقی .برادر بزرگوارم جناب آقای حسین آقاخان زاده..سخت است داداشم پیکر پسر بردوش پدر....ازدست دادن ناباورانه معرفت تمامی دلسوخته های شهرستان.تاریخ ادب شهرمان خادم تمام مجالس مودب ترین سالار شهرمان که همه راشیفته مرام خودش کرده بود ناگهان تمامی شیفتگی و دل گرمیها تبدیل به افسردگی همه شد .به شما پدر دل سوخته خواهر گرامی بزرگ خاندان آقاخان زاده ومحمودی واطرافیان وتمامی آنانی که ازاین مصیبت ناگهانی رنج میبرند ،به مردم خوب شهرمان که ازداغ فراق این محبوب از دست رفته در. رنج وعذابند تسلیت گفته ،برای آن عزیز از دست رفته اجری عظیم برای باز ماندگان صبری هضیم از حضرت اهدیت خواستارم .....بنده حقیر از هجر این گل معطر معذبم ....علی اصغر رئوف وتمامی خانواده