❤زادگاه من چاپشلو❤
关闭频道
کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4
显示更多1 524
订阅者
-224 小时
+17 天
+130 天
帖子存档
1 523
داستانکهای زیبا و آموزنده📚
# وطن ❤️✨
✍ در هوای گرگ و میش صبح و در آن منطقهی خط مقدم جنگ شماره زیادی از جنازههای دو طرف به همراه ادوات منهدم شدهیشان، در گوشه و کنار ریخته شده بودند.
بنیامین در حالی که به پا و به کتفش تیر و ترکش خورده بود روی زمین و تلی از خاک افتاده بود و امیدوار بود بتواند خودش را به اسلحه، قمقمهی آب و بیسیم که کمی آنسوتر افتاده بودند برساند و درخواست کمک کند که ناگهان در سایه روشن هوا یک سرباز عراقی را دید که از آن سوی خط مرزی در حال نزدیک شدن به اوست.
سرباز دشمن در حالی که کاملا مسلح بود و کلاه خود و تمام تجهیزات را هم با خودش به همراه و اسلحه به دست در حالی که آن را به سمت بنیامین نشانه گرفته بود آرام آرام به سوی او میآمد.
ظاهرا او نیز تنها بازماندهی نیروهای خود از درگیری چند ساعته بود.
بنیامین سرفهی خونآلودی کرد و زیر لب شروع به خواندن اشهدش کرد.
تقریبا هیچ شانسی برای پیروز شدن بر او نداشت و هر اتفاقی ممکن بود به وقوع بپیوندد.
شبح متحرک هر لحظه به او نزدیک میشد و بنیامین ناامیدانه دستهایش را آرام آرام به بالا میبرد.
سرباز عراقی با یک گام بلند از نقطهی صفر مرزی رد شد و وارد خاک ایران شد و هنوز چند قدمی پیش نرفته بود که ناگهان زیر پایش خالی شد و با فریادی جگرسوز به چاه عمیقی که رویش با شاخ و برگ پُر شده بود سقوط کرد...
حالا نوبت وطن بود که از سرباز خود مراقبت کند...
نوشته: #شاهین_بهرامی
https://t.me/chapeshloo_1
1 523
داستانکهای زیبا و آموزنده📚
قصه فوق العاده زیبای #وامق_و_عذرا
وامق شاهزاده ای جوان و زیبا و به غایت بلند بالا بود و یک شکارچی بی نظیر ، او روزی به جهت شکار بیرون می رود ولی بازِ شکاریِ او دیوانه وار او را به این سوی و آن سوی می کِشاند و مسافت طولانی در پی خویش می کشد تا اینکه او را بر خیمه چادری میبیند خیمه گاهی که متعلق به یک قوم چادرنشین است، نزدیک چادر می شود.
ناگاه دختر ی بلندبالا و بسیار زیبارو از چادر بیرون می آید و باز بر شانه های او قرار میگیرد ، وامق محو جمال دختر مانده که پرنده از شانه های عذرا بلند می شود و بر شانه او می نشیند ، گوئی وظیفه خویش به انجام رسانده است مهر عذرا در وجود شاهزاده مینشیند و اینگونه شکارچی شکار می شود .
عذرا او را به لیوان آبی میهمان می کند و داخل چادر می شود ، وامق باز می گردد اما گوئی قلبش جا مانده است .
وامق پس از تحقیق زیاد در می یابد که عذرا دختر یک خانواده فقیر چادر نشین است که از کشیدن دندان فاسد قبیله امرار معاش می کنند !
یعنی سر بیمار را بر زانوی عذرا می نهند و چون مدهوش زیبایی او می شود دندان را پیرزنی که مادر عذرا است میکشد!
با اینکه عذرا از طبقه فرودست و فقیر است وامق عاشق او می شود و با اصرار زیاد به خواستگاری او می روند و پیرزن که نمی خواهد ابزار امرار معاش را از دست بدهد به هیچ طریقی راضی نمی شود.
دیگر روز وقتی وامق به محل چادر نشینان میآید می بیند هیچ کس نیست او شوریده دل و دیوانه و سرگشته ماه ها در کوچه و خیابان و شهر به شهر می گردد تا اینکه قبیله عذرا را می یابد و به بهانه درد دندان داخل چادر می شود سرش را روی زانوی عذرا میگذارد و محو تماشای یار می شود.
تا این زمان هیچ کس به دلیل ژولیدگی او را نشناخته است !
پیرزن می گوید کدام دندان وامق یک دندان را نشان می دهد و او آن را با اینکه سالم است می کشد وقتی از او میخواهد برخیزد او دندان دیگری را نشان میدهد، پیرزن به جهت کاسبی با اینکه می داند دروغ می گوید آن را میکشد حالا دیگر عَذرا او را شناخته است !
"حجله همان است که عذراش، بست
بزم همان است که وامق، نشست"
کار به دندان چهارم میکشد اشکبر گونههای عذرا سرازیر می شود پیرزن درمی یابد که او وامق است !
اما با هر اشارهی وامق ادامه می دهد! سیل اشک های عذرا و پاشنه های پای خونآلود وامق است که در خاک کف چادر فرو می رود و پیرزن همچنان ادامه میدهد تا به دندان سی و دوم می رسد.
وامق نگاه نیمه جانی بر چهره عذرا دارد در حالی که زانوان عذرا در خون وامق نشسته است وامق با آخرین دندان سالمی که کشیده می شود جان میدهد و عذرا مستاصل و نا امید سرش را روی سینه او می گذارد و او نیزجان می دهد.
حال تمامی قبیله بر درگاه چادر ایستاده اند و عظمت عشق را نظاره می کنند.
پس از زاری بسیار هر دو را در کنار هم به خاک میسپارند و پس از مدتی دو درخت انار در همان گودالی که از پاشنهی پای وامق ایجاد شده در کنار هم میرویند و ساقه های آنها در هم می پیچد و زیارتگاه عشاق می شود.
«هر آن کسی که درین حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید»
البته قصه وامق و عذرا به هفت روایت در منظومه ها و نثر پارسی آمده است که یکی از آنها تقدیم نگاه زیبای شما شد.
https://t.me/chapeshloo_1
1 523
سلام پیشینه چاپشلو در دوران حکومت صفوی بوده ایل چاپشلو یکی از ایلهای بزرگ ترک بوده این طایفه از تیرهای بزرگ ایل استاجلو بودن چاپشلویی ها در حکومت شاه اسماعیل یکم سهم جدی داشتند این ایل از آذربایجان بودن بعد ها در خراسان ساکن شدند سران و خان های چاپشلو به نامهای اوغلان امت چاپشلو در آغاز کار اسماعیل جوان در سال ۹۰۵در ساروقیه دوماه میزبان اوبود ودر سال ۹۱۱شاه اسماعیل وی را نزدعلاالدوله ذوالقدر ناحیه شرقی آناتولی .بخش علیان رود فرات فرستاد آنها در جنگ چالدران شرکت داشتند یکی از سرداران چاپشلو صاحب منصب بودند به نام حسین بیگ تا هنگام مرگش در ۹۶۸ قورچی تیر کمان شاه طهماسب بود طایفه چاپشلو در آغاز سلطنت نادر شاه افشار به یکی از نیروهای اجتماعی موثر خراسان تبدیل شدند وحکومت درگز را حدود دویست سال تا انفراض سلسله قاجاریان در اختیار داشتند یکی از سرداران چاپشلو در آغاز کار نادر به او پیوست بابا خان چاپشلو از سرداران معروف نادر در جنگ با افغانها و عثمانی ها شرکت داشت او در سال ۱۱۴۴و ۱۱۴۵ حاکم لرستان ودر سال ۱۱۴۷ حاکم هرات شد ودر سال ۱۱۴۹ در جنگ با ازبکان در ناحیه شلوک از توابع قرشی کشته شد این هم قدمت و تاریخچه چاپشلو حالا برید ببینید که روستای ما قبل این تاریخ ها بوده یا بعد از این تاریخها بوده
#ارسالی شما
@chapeshloo_1
1 523
بازگشت همه بسوی اوست🥀🖤
درگذشت مرحوم محمد علی زارع
فرزند مرحوم موسی خان زارع
همسایه عزیز قدیمی ما
به خانواده داغدیده به برادران حسن زارع ،امید زارع فامیل وابسته تسلیت میگم
خداوند بیامرزه روحش شاد 🖤🥀
ببخشید بنده یه هفتگی نبودم تازه متوجه نشدم
خدا بیامرزه
1 523
*تصویر را بصورت افقی بازدید فرمایید*
نمایی فوق العاده زیبا از "سرزمین من"
با آوایی دلنشين...
1 523
#قدیمی
یادش بخیر قدیما اینگونه بستنی میخوردیم
اینگونه بستنی خوردنم آرزوست 🍦🍨🍧🍦🍦🍦🍦🍦🍦🍦🍦🍦🍦🍦🍦🍦🍦🍦🍦🍦🍦
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
