❤زادگاه من چاپشلو❤
前往频道在 Telegram
کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4
显示更多1 527
订阅者
无数据24 小时
+27 天
-230 天
帖子存档
1 527
خواهرزاده عزیزو شایسته ام ، یلدا بابازاده موفقیت ارزشمندت در قبولی رشتهی پرافتخار علوم آزمایشگاهی در دانشگاه مشهد
را از صمیم قلب تبریک عرض می نماییم تبریک به شما که با تلاش و همت والا به هدف بزرگت رسیدی امیدواریم در دانشگاه همچنان درخشان و موفق باشی ، برای شما که شایستگی را بارها به اثبات رسانده ای آینده ای روشن و پربار آرزومندیم
از طرف دابی ها و خاله هایت
1 527
🍁🍂🍁🍂🍁
۲۰ مهر بزرگداشت حافظ گرامے باد
اے پادشہ خوبان
🎙اجرا: مهری_خوبان
💻تنظیم: عادل_علاءالدینے
┄*┄ C᭄ ┄*┄
https://t.me/chapeshloo_1
1 527
Repost from ❤زادگاه من چاپشلو❤
داستان عشق حضرت حافظ و شاخه نبات
آوردهاند که:
سالها پیش خواجه شمسالدین محمد شاگرد نانوایی بود. عاشق دختر یکی از اربابان شهر شد. که دختری بود زیبا رو بنام شاخ نبات. در کنار نانوایی مکتب خانه ای قرار داشت که در آنجا قرآن آموزش داده میشد و شمسالدین در اوقات بیکاری پشت در کلاس مینشست و به قرآن خواندن آنان گوش میداد. تا اینکه روزی از شاخ نبات پیغامی شنید که در شهر پخش شد " من از میان خواستگارانم با کسی ازدواج میکنم که بتواند 100 درهم برایم بیاورد!" 100 درهم، پول زیادی بود که از عهده خیلی از مردم آن زمان بر نمیآمد که بتوانند این پول را فراهم کنند! عده ای از خواستگاران شاخ نبات پشیمان شدند و عده ای دیگر نیز سخت تلاش کردند تا بتوانند این پول را فراهم کنند و او را که دختری زیبا بود و ثروتمند به همسری گزینند تا در ناز و نعمت زندگی کنند! در بین خواستگاران خواجه شمسالدین محمد نیز به مسجد محل رفت و با خدای خود عهد بست که اگر این 100 درهم را بتواند فراهم کند 40 شب به مسجد رود و تا صبح نیایش کند. او کار خود را بیشتر کرد و شبها نیز به مسجد میرفت و راز و نیاز میکرد تا اینکه در شب چهلم توانست 100 درهم را فراهم کند و شب به خانه شاخ نبات رفت و اعلام کرد که توانسته است 100 درهم را فراهم کند و مایل است با شاخ نبات ازدواج کند.
شاخ نبات او را پذیرفت و پذیرایی گرمی از او کرد و اعلام کرد که از این لحظه خواجه شمسالدین شوهر من است. شمسالدین با شاخ نبات راجع به نذری که با خدای خود کرده بود گفت و از او اجازه خواست تا به مسجد رود و آخرین شب را نیز با راز و نیاز بپردازد تا به عهد خود وفا کرده باشد. اما شاخ نبات ممانعت کرد. خواجه شمسالدین با ناراحتی از خانه شاخ نبات خارج شد و به سمت مسجد رفت و شب چهلم را در آنجا سپری کرد. سحرگاه که از مسجد باز میگشت چند جوان مست خنجر به دست جلوی او را گرفتند و جامی به او دادند و گفتند بنوش او جواب داد من مرد خدایی هستم که تازه از نیایش با خدا فارغ شدهام، نمیتوانم این کار را انجام دهم اما آنان خنجر را به سوی او گرفتند و گفتند اگر ننوشی تو را خواهیم کشت بنوش، خواجه شمسالدین اولین جرعه را نوشید آنان گفتند چه میبینی گفت: هیچ و گفتند: دگر بار بنوش، نوشید، گفتند:حال چه میبینی؟ گفت: حس میکنم از آینده باخبرم و گفتند :باز هم بنوش، نوشید، گفتند: چه میبینی؟ گفت :حس میکنم قرآن را از برم؛ و خواجه آن شب به خانه رفت و شروع کرد از حفظ قرآن خواندن و شعر گفتن و از آیندهی مردم گفتن و دیگر سراغی هم از شاخ نبات نگرفت! تا اینکه آوازه او به گوش شاه رسید و شاه او را نزد خود طلبید و او از آن پس همدم شاه شد؛ و شاه لقب لسانالغیب و حافظ را به او داد. (لسانالغیب چون از آینده مردم میگفت و حافظ چون حافظ کل قرآن بود). تا اینکه شاخ نبات آوازه او را شنید و فهمید و نزد شاه است و به دنبال او رفت اما ... حافظ او را نخواست و گفت : زنی که مرا از خدای خود دور کند به درد زندگی نمیخورد ... تا اینکه با وساطت شاه با هم ازدواج کردند.
این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد
اجر صبریست کزآن شاخ نباتم دادند!!!!!
https://t.me/chapeshloo_1
روز بزرگ داشت حافظ گرامی باد🌺🌸
1 527
خواند باجم آقلاما(خواهرم گریه نکن) را باور داشتیم. ما نسلی هستیم با سکانس های فیلم کندو جایی که ابی مجانی عرق می خورد. مست می شدیم با صدای پای قیصر، ریتم می گرفتیم وبا صدای ایرج چهچهه می زدیم و اتاقی داشتیم پر از رویاهای فوتبالی با تصاویر وپوسترهایی که از وسط مجلات می کندیم وبر دیوار میخکوب می کردم. حسین کلانی، همایون بهزادی، پرویز قلیچ خانی، ابراهیم جباری و.... و تماشای فوتبال با صدای گوینده رادیو . با تصویری خیالی که عطا بهمنش توصیف می کرد.: حالا توپ زیر پای عادلخانی، شوت می کنه وگل. و شوق شنیدن صدای گل از رادیو. ما چنین نسلی بودم در ان روزگار سپری شده.
امروز در پارک شهر روی نیمکتی نشسته بودم و به صحبتهای چند نفر از نسل جدید که معروف شده اند به نسل ضد ناخودآگاه گوش می دادم. دختران با فلزی در ابرو و بینی و پسران گوشواره به گوش وهمگی با تتو روی دست وبازو. پسرکی گفت: روی نیلوفر «کراش» داشتم بالاخره متوجه شد اومد گفت:«دیت» بزاریم همو بهتر بفهمیم. و بهروز با اینکه «نوب» بود خیلی «استاکر» شده بود و یکی از دخترها گفت حالا کجاشو دیدی خیلی«پیک می» هست و خلاصه «تاکسیکه» اولی گفت بعد از چند بار «دیت» حالا «پارتنرم» شده.
من که هاج وواج مانده بودم از نوع صحبت ها و استفاده از واژه هایی که در هیچ یک از لغتنامه های فارسی نیست. نسلی هنجار شکن با مقایسه با نسل خودم. نمی دونم درمقابل این نسل چگونه باید رفتار کرد. ما چه نسلی بودیم. خداییش شاهکار بودیم. با خودم فکر می کنم تفاوت نسلها طبیعی است ما هم پدرانمان را قبول نداشتیم اما فاصله هامون کم بود. ما هم مانند انها سلام می دادیم، به موی سپید احترام می گذاشتیم . تکه نونی اگر در راه می دیدیم برمی داشتیم و می بوسیدیم ودر گوشه ای که لگد مال نشود می گذاشتیم. عاشق می شدیم اما به عشقمان پایبند بودیم. وعده مان را عمل می کردیم.قانع بودیم انقدر که با یک توپ پلاستیکی پاره،ساعتها سرگرم می شدیم و نام رفیق ودوست حرمت داشت. نون ونمک را می فهمیدیم. امروزه این نسل ضدیا زد z، هنجارشکنی می کند،نسلی است پرورش یافته اینترنت.مرزها را باور نمی کند نسلی است جهش یافته آشنا به تکنولوژی روز،غرق در فضای مجازی،نسلی که چشم باز کرده در احاطه تکنولوژی بوده ودراینترنت،گوشی،کامپیوتر غرق شده،چنان وابسته شده که نمی تواند بدون انها زندگی کند. با خودم فکر می کنم اینده با این نسل و نسلهایی که درراهند همان نوه های یک ودوساله مان چه خواهد شد.باید امیدوار بود. امیدوارم چرا که:
کوی نومیدی مرو اومیدهاست
سوی تاریکی مرو خورشیدهاست.
حسن دانایی 1404/7/19
پانوشت
کراش داشتن = تو نخشم، تو کفشم
دیت= قرار گذاشتن
نوب= ناشی
استاکر=موی دماغ
پیک می= آب زیر کاه
تاکسیکه=بدرد نخور
پارتنر=زید، دوست
1 527
این روایت: نسل ما ونسل ضد(زد = Z)
داریوش دارد می خواند:( میون این همه کوچه که بهم پیوسته، کوچه قدیمی ما، کوچه بن بسته٠٠٠) و با این آوا سوار سمند سرکش خیال میشوم و می شنوم صدای کوچه های همیشگی محله مان و تاریخی که از دل عمر ما درون دیوارهای دای خونه ها وبام کاهگلی نفس می کشد. ومی روم به ان زمان، به گذشته، به روزگار فراموش شده. خودم را می بینم که از خانه می زنم بیرون داخل کوچه ام
اقی فرضی درشکچی باز، داشت با زنش زرافشان خلی از کسادی کار صحبت می کرد ازوقتی علی اقا دایی همسایه ورفیقم حسین طالبی تاکسی به شهر اورده، اندک مردمی هم که سوار درشکه می شدن حالا تاکسی سوار میشن. با این وضع درامد، پول یونجه وجو اسب هم درنمی یاد. تازه روغن گریس چهار چرخ درشکه هم گرون شده. چند قدم که برمی دارم از داخل در نیمه باز صدای مرجان خلی می اید که دارد با رقیه خانم صحبت می کند. گله دارد از روزگار از شانس واقبالش، شوهرش اسماعیل که دربازار بار جابجا می کند. زیر سنگینی بار کمرش خم شده و افتاده تو رختخواب و درامدش شده اجاره دادن اتاقها به دانش اموزان روستایی، ولی حالا اول برج دانش اموزا اومدن می گن بابامون پول نداره اجاره بده بجاش مسکه وروغن زرد اوردن. اخر بابا ایها الناس مگه میشه با مسکه! شب جمعه ای حموم رفت. میشه برای دخترها روپوش ودفتر وهزار کوفت وزهر مار خرید!
قشقرق می اید از توخونه کوثری، زن همسایه، اب کثیف تشت رختشویی را پاشیده تو باغچه حیاط که نهال گل کاشتن و صدای پیرزن، زن کوثری را دراورده: خجالت بکش زنکه شلخته. خجالت نمی کشی اون آب گُه رامی ریزی تو باغچه درخت ها خشک می شن با اون بوی گندی که راه انداختی. حیفت نیومد به بوته های گل.؟
صد متر بالاتر گربه های سلطان کشکنه که از دار دنیا بجای بچه همین گربه های ملوس را دارد . مورد غضب کمال اقا قرار گرفته اند و با چوبی که پارچه ای به ان وصل است و کفترهایش را پرواز می دهد، دنبال گربه های ناز پروده گوشت جگر خور! افتاده و از عصبانیت، چشمهایش از حدقه زده بیرون و هر چه فحش وبد وبیراه است نثار سلطان کشکنه می کند و روضی خلی که حالا لول لول و نئشه نئشه هست و دراین وقت روز شیره کش خانه اش مشتری ندارد وخلوت هست، درحال مالیدن دماغش، غش غش به این صحنه می خندد. وگربه ها با شتاب به سمت خانه فرار می کنند واز دیوار می جهند به داخل خانه.
صدای قسم حضرت عباس خجه دلال از پشت پنجره نیمه باز به گوش می رسد که دارد پارچه ای را به مشتری می فروشد و به فارسی وترکی می گوید والا همش یک قران چکمشم پارچیه. و دارند همچنان رو قیمت پارچه چونه می زنند. بالاتر کوچه که می روم از پنجره اتاق رو به کوچه معروف سلمانی، صدای تار ترکی می اید که دراوقات تنهایی ساز راکوک می کند وبرای دلش می نوازد. نغمه روح نوازساز کوچه را پر می کند وبه به همسایه که با زیرپوش رکابی قاب پنجره خونه اش را پر کرده و بفرما می زند: قونشی بیر! ومن که فکر می کنم دهنم هنوز بوی شیر می دهد من من کنان جواب می دهم. نوش جان، گوارای وجود. این جمله را از توفیلمی یاد گرفتم.
وارد خیابان می شوم. روز معمولی است، نباتی، روی «تین» نشسته و تکیه به دیوار مغازه سدید که دارد جارو می بافد، سروده ای راکه لابد خودش ساخته، با روخوانی تمرین می کند برای مراسم رسمی که حتما درحضور فرماندار و جناب سرگرد رئیس شهربانی و سایر روسا خواهند خواند و طبق معمول ما دانش اموزان هم بطور مرتب دست خواهیم زد وهورا خواهیم کشید.
زرت مگس با لاابالی وبی خیالی همیشگی همه چیز را به شوخی می گیرد حتی سم امشی که انرا به خانه دار و بچه دار و کاسب می فروشد.
صدای عرعر خر قاسم نفتکش بازار را به توپ بسته و عصبانیت قاسم اقا ولودگی عده ایی بیکار وقهقهه انان وخنده کسبه بیکار از این صحنه و اوستا موسو همچنان چهره خوفناک مثل جلادان تاریخ با جثه ای لاغر که یک وری راه می رود. با کیف چرمی مشکی بدون زیپ اویزان از شونه. می گفتن رقیب استاعبدالرحیم خالقی سلمونی است. اما سن من به اوستا خالقی قد نمی داد. با گیوتینی که از« قمیش» درست کرده بود تیز تیز در عشر ثانیه ای می زد آنچه را که مازاد! بود.
ومن همچنان در کوچه وخیابان می گشتم صدای مصیب دلاک درگوشم می پیچد که همیشه می گفت. بالام خودتی؟ خودت باش.
ومن می خواستم که خودم باشم. من ونسل من بچه های خیابان نادری وچارسو، حاج اوقلی ده گلمسن را درک کردیم، درد وسوز قمچی جباراوقلی بازاراولسن بر بدنمان هنگام سواری مفت ومجانی بر پشت درشکه را چشیدیم، ما عشق سبیلهای عباس وکرم سبل بودیم ومات ومبهوت عظمت سبیل های تافته اونا، ما چابکی وچالاکی قره بالا سوار براسب ونهیب حاج امامقلی منوریان را بخاطر داریم و بوی گوشت برخاسته از دستان توانمند حاج تقی مرندی در کنج ذهنمان جا خوش کرده ونیش آمپول حاج خوشبختی واکبر خراسان نژاد و شاقدمی را همچنان یدک می کشیم و اشکهای مختار بدلی هنگامی که می
1 527
۲۰ مهرروزبزرگداشت حافظ
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند
تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود
1 527
۲۰ مهرروزبزرگداشت حافظ
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند
تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود
1 527
سلام ودرود عزیزان
صبحتون بخیر 🍁🌹🌹🍁
یکشنبه 20مهر 404
سپاسگزارم که هستید
لحظاتتون خوش سلامت باشید و تندرست 🌹🙏
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
