306
订阅者
无数据24 小时
-17 天
-330 天
帖子存档
عادت کردم. به تماشای سیاهیهای بیانتها، به حقیقت من و تو که دیگر نیست «ما». عادت کردم. به پذیرفتن دردها، به باختن رنگها و خط خوردن مشقها. عادت کردم. به ریختن خونها، به افروختن شعلهها و نوشیدن مرگها. عادت کردم. به رها کردن قلبم، به آتش زدن جنازهام پس از مرگم. عادت کردم. به بوسیدنت توی خوابهایم، به حسرت نوازشت لای غمهایم. عادت کردم. به صدا زدنت، به جواب ندادنت، به حقیقتی تلخی که تو مرا نمیخواهی که تو مرا نمیخوانی، که مرا هیچکس نمیخواهد، نمیخواند. عادت کردم. به شنیدن عرعرهای گریهام، به شیهه کشیدنها از روی دردم. عادت کردم. به حقیقت که تلخی که نفسهایم تمام خواهد شد، رو سیاهی و پشیمانی پیشکش چشمانت خواهد شد. عادت کردم. به نوشداروی لبانت بر سنگ سردم، به ریختن اشکهایت از روی رفتنم. عادت کردم. به اینکه مرا کنار میگذاری و شاید روزی راهت را گم کنی و باز گردی، اما مرا پیدا نکنی. عادت کردم. به زخمهای روی آرنجم، به پوستههای چرکین روی سرم، به این هیولا که تبدیل شدهام. به آن هیولایی که در قصهها دلبری او را خواست و انسان شد. عادت کردم. به پذیرفتن تقدیر. به نوشیدن شوکران و مرگی با بوی تعفن و سرگین. عادت کردم. به باختن رنگها، به صدا کردنت بیپروای بیپروای بیپروا.
and they will never respect you
the way you want them to respect you
i think it's very well understood
It's just one of those days where you just wanna wake up
Everything is fun
Everybody's great
You don't really know why
But you wanna justify friendship
And if you intereact your life is better
And if my day keeps going this way i just might...
be your friend tonight
