7 524
订阅者
-1324 小时
-657 天
-31230 天
帖子存档
7 524
Repost from N/a
من دیگه زورم به افسردگی نمیرسه
هی خواستم چیزی نگم، بخندم، خوب باشم، تلاش کنم برای خوب بودن و نادیده گرفتن هرچی بهم گذشته و داره میگذره، روزها و شب های متوالی رو پشت سر گذاشتم و تمام زورمو زدم که قوی بمونم و اطرافیانم رو بخاطر حالتِ روحی ای که دارم اذیت نکنم، ولی متاسفانه دیگه توان پنهون کردن ندارم!
دلم میخواد یه افسردهی رها باشم که همه میدونن افسردس.
7 524
Repost from ﮼آسمانِچشماو
یکبار دیگر قلمم را برایِ دیدن لبخندِ تو برمیدارم، گونههایت را میبوسم، دستانت را میگیرم، تا زمانی که خورشید خاموش شود، در آغوشم برایت قـصهی زیباییِ چشمانـت را میگویم، تا سـحرگاه برایت آواز میخوانم، از زیباییِ بیکرانِ وجودت میگویم، در آخر به تو و زیباییهایت سجده میزنم، و در آغوشِ تو میمیرم، این اسـت، همان زندگیِ رویایـیِ من.
-مننوشت، برایِتو.
7 524
Repost from N/a
' بهارنارنجم،احساس میکنم به طراوات و شادمانی دیروزو برای تو نمینویسم ، حالا میبینم که چشمات را مانند قبل توصیف نمیکنم
روح من از وجود من چسته ، به گوشه کنار امن خیز برده و مرا تاریک و خاموش فراخوانده و کلمات زیبایی که برای تو میخواندمشان را به دست فراموشی سپرده
ذهن خسته ام را به سوی قلب گیج شده ام برای التیام یافتن و تکیه کردن سوق داده
آه که سرمستی دیروزم برای حال الانم چیزی جز خاطره نیست ، باید به سمت جایی که بوی گل های لاله را میدهد فرار کنم
چون دیگر توان آشفتگی که برای درکنار تو نبودن پدیدار شده را ندارم
موهایت رو میخواهم ، آنها پانسمان دست های سوخته ام هستن
لب هایت را میخواهم ، آنها کلید باغ کلماتم هستن
آغوشهایت را میخواهم ، آنها جانی برای روزهای بی جانیم هستن
من تورا میخواهم ، تمام تورا
