𝕮elestial 𝕭ella
前往频道在 Telegram
لمس زیبایی، حس خاص بودن ✨ ✨ Feel the beauty, be unique محصولات اورجینال و خاص 📦 ارسال حرفهای به سراسر کشور راه دسترسی برای سفارشات خاصتون: @cellestialbella🎀 دایرکت
显示更多368
订阅者
无数据24 小时
-67 天
-3730 天
帖子存档
فضا سنگین بود...
او در هوای آزاد اطرافش احساس خفگی میکرد.
با این وجود درختان و علفهای زیر پایش در تلاش برای آرام کردن قلبش بودند. گلها به خود پیچ و تاب میدادند و گویا میرقصیدند تا توجهاش را جلب کنند و امیدوار به تماشایش نشسته و لحظه شماری برای پیشمان شدنش.
اما دختر میخواست که برود. دلش ماندن را رضا نبود. خطوط بی قرار موهایش به گردپاک سینه اش میپیچیدند.
باید هرچه سریعتر دور میشد. آزاد و رها میشد. میبایست این افکار تنیده شدهی مغزش را از هم جدا میساخت. چنان در هم عقده کرده بودند که گویی قصد جانش را دارند. درونش صداهای بسیاری بود. نمیدانست کدام بهجا است و کدام نابهجا.
دخترک فقط میخواست برود. منتها نمیدانست به کجا و نزد که.
دنبال مکانی میگشت که آرام باشد، خیالِ آشوبش، آرام بگیرد. در فضایی که دقایق و حتی ساعتها بگذرند و بگذرند و او آنقدر در افکارش گم شود و با آنها سر و کله بزند که حتی عبور و مرور خورشید و ماه را از دست بدهد. به زبانی دیگر، شمار شب و روز از دستانش خارج شود.
بدنبال کسی بود که درکنارش احساس خلا و هیچ بودن، نکند. دردسر اینجا شروع میشود که نبود. نه صرفا همچین محلی، بلکه همچین شخصی نیز وجود نداشت.
پس، پشیمان شد. در آخرین لحظه، در آخرین نفس، در آخرین روز میان شاخه های درختان، در آن کوچه ی تاریک.
در چشمانش دوراهی و در زندگیاش مکافات.
قلب کوچکش را همهمهای به بازی گرفته بود و ذهنش را ازدحام به سخره.
دختمان همه را به جان خرید و پذیرفت. دیگر بیش از این نگشت.
در جستجوی آن آغوش گرم و بیمنت، آن دست نوازشگر، نگشت. پی قلب بی دغدغه را نگرفت.
دیگر برایش فرقی نمیکرد شاملو باشد یا لیلیِ بیخبر از مجنون...
راهش را ادامه داد. تنها برای خودش. به راهی رفت که خود را بپذیرد که بایندیشد. برای اینکه دیگر تظاهر به خوب بودن نکند...
او راه را در پیش گرفت تا نشان دهد که تنها بودن یعنی چه؟
بفهماند تنهایی درد دارد. درجریان بود حسادت قبل از اینکه ناپسند باشد، دردناک و گناه، پیش از اینکه نفرتانگیز باشد، تنهاییست.
طعم و مزهی همه را کشیده بود. همه را نیز بخشید اما کسی او راه نبخشید.
اوه. او یک عذرخواهی به نزدیکترین و تنها دوستش بدهکار بود. هزاران بار؛ از او طلب کمک کرده بود و او نیز با وجود دلخوریاش دستش را رها نکرد. اما بهجای تشکر چه کرد؟ اورا به باد کتک گرفت و شکنجهاش کرد. به نوعی، نابودش ساخت.
و او، او تنها سکوت را انتخاب کرد.سکوت را اسلحهی خوبی میدانست. اما او بخشنده بود.شجاع و جسور بود. پس، عذرخواهی کرد. از کسی که اورا آزرده خاطر کرده بود، عذرخواهی کرد. برای اینکه برگردد، پوزش خواست. از چشمانش، از قطره های اشک کشیده شده روی صورتش که با بی رحمی پاک شدند. از دستانی که از فرط اعصبانیت به دیوار زده میشدند و یادگاریاش میشد زخم روی دستانش و فرورفتگی دیوار.
او از لبهایی که بارها زخمی شدند اما حق دم زدند نداشتند هم پوزش طلبید. او میخواست که دخترکش نرود و تنهایش نگذارد.
چشمان دختر، در چشمان آیینه، رو به روی هم قرار گرفته بود.پوزشش را انکار کرد و مشتش را درون آینه خالی کرد. دخترِ پریشان تنها دوستش را نیز از خود راند. به خیالش باز هم برای درخواست عفو میاید. اما او، دیگر نیامد.
آنجا بود که دختر دریافت که آن چشمان درون آینه برای همیشه گریسته اند و دلبر زیبایش برای همیشه ترکش کرده است.
در اخرین نگاه هایش، به این آگاهی رسید که فرق میان عشق و نفرت تنها یک قدم است
صدایت کردم،
نشنیدی
دنبالت دوییدم،
ندیدی
برایت نامه فرستادم،
نخواندی
برایت ترانه نوشتم،
نشنیدی
اینگونه شد که در قلبت زنده زنده دفع شدم.
Repost from .
میدونستی که احساس تنهایی به اندازه روزانه ۱۵ نخ سیگار به انسان ضرر میزنه.
@Midonesti_Ke | میدونستی
Repost from WHICH R U
دریا چه آبی رنگه
توش ماهی و نهنگه
ماهی رو موج میشینه
نهنگ اونو میبینه
میگه نهنگ پر زور :
یه وقت نری راه دور
شب که بشه جای شام
میخورمت هام و هام
Repost from WHICH R U
دریا چه آبی رنگه
توش ماهی و نهنگه
ماهی رو موج میشینه
نهنگ اونو میبینه
میگه نهنگ پر زور :
یه وقت نری راه دور
شب که بشه جای شام
میخورمت هام و هام
سرد بود نتونستم خوب عکس بگیرم ولی ماه امشب بشدت زیباست درست شبیه معشوقم
b63e27e3_88f6_4b4d_8ca2_bdc6139e481cghol_bede_hamin_emshab_frees.mp32.42 MB
