ch
Feedback
مجموعه تابش | 🇵🇸

مجموعه تابش | 🇵🇸

前往频道在 Telegram

به مجموعه تابش خوش آمدید! در صدد رساندن پیام دین الله هستیم. با ما بمانید و دوستان‌تان را به کانال دعوت کنید.

显示更多
1 280
订阅者
-124 小时
-27
-1530
帖子存档
تک آهنگ «لبیک» با نوای دف خواننده: پیام عزیزی آهنگساز: محمدرضا عزیزی 🌸 مجموعه تابش @tabesh_ch

عید قربان کاری از گروه آوای آسمانی تالش 🔘 مجموعه تابش @tabesh_ch

و باز مهمان عزیز از راه رسید مهمانی که هر سال فقط یک بار سر می‌زند با کوله‌باری از هدیه‌ می‌آید خود را از هدایای این مهمان بسیار عزیز محروم نکنیم. #عرفه روزی که روزه‌گرفتنش باعث آمرزش گناهان یک سال گذشته و یک سال آینده می‌شود. راستی هنوز که یادم نرفته، بگویم که به برکت آمدن قدوم مبارک این مهمان عزیز، الله رحیم و مهربان بندگان بی‌شماری را از جهنم آزاد می‌کند. مهمانان الله متعال را قدر بدانیم که نشانگر تقوای دل و خداترسی است. ومن يعظم شعائر الله فإنها من تقوی القلوب. بندۀ گنهکار الله، #عبدالجمیل_جابر غفر الله له

روایت بشیر مثل همیشه، از صدای الله‌اکبر مؤذن جان گرفت و برخاست تا وضویی تازه کند و رهسپار جماعت گردد. لباس سفید، محاسن سیاه نورسته، کلاه سفید، قامتی راست و لبخندی گرم، تمام آن چیزی بود که در نگاه نخست از او می‌شد دید؛ پسری جوان و شاداب که امید مادر و تکیه‌گاه پدر بود، همبازی برادر و پناه خواهر. او از تمام زندگی‌اش، کتابی با ورق‌های زرد و حاشیه‌های ریز، چند دفترچه و یک قلم را عاشقانه دوست داشت. دوستانی ساکت و بی‌آزار داشت که هر روز بیشترِ وقتش را صرف مراقبت از آن‌ها می‌کرد: یک رمه گوسفند، تنها دارایی خانواده‌اش. زندگی برای او، رفتن به مدرسه و نگهبانی از این دوستان بی‌زبان بود؛ ساده، اما پُر معنا. آن روز صبح نیز، مانند همیشه، پس از نماز، به خانه برگشت. نگاهی به آینه انداخت و دید چهره سفیدش دارد دو رنگ می‌شود: تیره، درخشان، سیاهِ سیاه. دستی بر ریش تازه‌جوشیده‌اش کشید و از لطافتش به وجد آمد. سراغ دستارش رفت و پس از چند بار باز و بسته کردن، پذیرفت که نمی‌شود همیشه آن را یکدست و صاف بست. کتاب در بغل، رهسپار مدرسه شد. افکاری عجیب در ذهنش پرواز می‌کردند. به پایان دوران مدرسه، به رفتن به لشکرگاه، به ادامه راهِ علم، و شناختِ درست تاریخ میهنش فکر می‌کرد. به اینکه چرا پسر کاکایش، تفنگ بر دوش و جان‌برکف، در پی جهاد است، و دو کوچه آن‌سوتر، خانواده‌ای با افتخار از تحصیل پسرشان در فاکولته نظامی کابل سخن می‌گویند. مات و مبهوت بود؛ هر دو در یک آبادی، همه مردمانی از یک خون. اما یکی در پی جهاد، دیگری افسر ارتش. چطور دو برادر هم‌نسل، اما بر علیه هم؟ پدرش گفته بود: «وقتی تانک آمریکایی‌ها را دیدی، لبخند بزن و بگذر.» اما شیخ مدرسه می‌گفت: «کفار باید خشم را در چشمان ما و ایمان و عمل را در جهاد ما ببینند.» او همیشه این سؤال را در دل داشت: جهاد چیست؟ نظامیان خارجی با چهره‌ای انسانی اما رفتاری حیوانی، چرا باید مورد احترام قرار گیرند؟ چرا به آن‌ها لبخند بزند؟ هزاران «چرا» بی‌پاسخ... در مدرسه باز بود، شاگردان به صف نشسته بودند. استاد درس حدیث را آغاز کرد. اما هنوز نگفته بود قال النبی صلی‌الله علیه وسلم که... همه جا را دود گرفت. صدای وحشتناک انفجار، خاک و خون درهم آمیخت. یک پاره‌آهن داغ، سینه‌اش را شکافت. فقط یک نگاه به شاگردان، و بعد... تمام. او رفت، و دوستان بی‌کلامش را تنها گذاشت. مادر، پدر، خانواده‌ای که امیدشان به جوان خوش‌سیمای‌شان بسته بود، با یک لحظه همه‌چیز را از دست دادند. در یک لحظه بی‌دلیل، صدها جوان مانند او جان دادند؛ عده‌ای نیز زخمی، زخمی از آن‌گونه که سال‌ها بر جان و روان می‌ماند. اما به کدام گناه؟ به چه جرم، گل‌های امید را چیدند و بذر خون پاشیدند؟ چه بهانه‌ای برای کشتار جوانان ما داشتند؟ چه دلیلی برای داغی که بر سینه مادران افغان گذاشتند؟ آیا دین‌آموختن و ساده‌زیستن، جرم است که باید چنین تاوانی داشته باشد؟ اما دشمن ما، خود را مدافع بشر و حقوق بشر می‌نامید. کسی از او نپرسید: بشر از نظر تو کیست؟ آن‌که فقط بخورد و چشم‌بسته از تو پیروی کند؟ ما آن را بشر نمی‌دانیم، بلکه برده می‌دانیم. و شما، نتوانستید ما را برده خود سازید. با تمام بیست سال تلاش و جنگ، هنوز هم هزاران جان بیدار، آماده‌اند برای خوار ساختن شما، آماده‌اند برای شهادت، و هنوز هم خون در رگ غیرت این ملت می‌جوشد... این روایت، برگرفته از واقعیتی تلخ است؛ از جوانی به‌نام «بشیر» که حدود ده سال پیش، در حمله هوایی نیروهای آمریکایی به یک مدرسه دینی در هلمند، به شهادت رسید. نقل این ماجرا را وظیفه دانستم، تا گوشه‌ای از آن‌چه «پیشرفت» نام گرفت و به ذهن ما تزریق شد، روشن گردد. باید بدانیم که دردهای پنهان، داغ‌های بی‌صدای مادران افغان، هرگز خاموش نخواهد شد. و روزی خواهد رسید که: حق بر باطل پیروز خواهد شد، باذن الله المتعال. ╭┈───𝗝𝗢𝗜𝗡 ──「❤️」 ╰─┈➤ •@Tabishandisha

جعفر عباس، روزنامه‌نگارِ طنزپرداز سودانی می‌نویسد: وقتی خانم خود را دیدم که چرخ خرید را می‌کشد و در میان سوپرمارکت قدم می‌زند تا نیازهای خانه را با دقت انتخاب کند، دانستم که مرد بدون زن هیچ است؛ وقتی دیدم تاریخ مصرف اجناس را با حوصله‌مندی بررسی می‌کند، دریافتم چرا زن نصف جامعه است؛ وقتی دیدم با دقت تمام وسایل مورد نیاز و دلپذیر هر فرد خانواده را برمی‌دارد، متوجه شدم که زن چشمه‌ی عشقی است که نمی‌خشکد؛ و وقتی فاکتور خرید را از حسابدار تحویل گرفتم، دانستم که چرا کفار قریش زنان را زنده به گور می‌کردند! برگرفته شده از صفحه‌ی عبدالله شهری ترجمه: محمد بهرامی #خنداندن_مسلمان_پاداش_دارد https://t.me/MohammadBahramih

🕰 دهه‌ی ذو الحجه در یک دقیقه ▫️ شیخ محمد صالح منجد ▪️ ترجمه و زیرنویس فارسی: #عبدالجمیل_جابر الله اكبر الله اكبر الله اكبر لا اله الا الله الله اكبر الله اكبر ولله الحمد @Jamil_Jaber

Repost from زبیر کردی
اللهم أعز الإسلام و المسلمین
اللهم أعز الإسلام و المسلمین

🔵موضع بنیانگذار جمهوری اسلامی درباره «اصحاب رسول‌الله!» 🆔 @thenourtv #اسلام #قرآن #اهل‌سنت #جنگ
+3
🔵موضع بنیانگذار جمهوری اسلامی درباره «اصحاب رسول‌الله!» 🆔 @thenourtv #اسلام #قرآن #اهل‌سنت #جنگ

مولانا محمد حسین گرگیج ایرانی در سفری که به افغانستان داشت، چنین می‌گوید: «در ولایت هرات مهمان شیخ مولانا اسلام‌جار، والی ولا
مولانا محمد حسین گرگیج ایرانی در سفری که به افغانستان داشت، چنین می‌گوید: «در ولایت هرات مهمان شیخ مولانا اسلام‌جار، والی ولایت هرات، بودم. حوالی نیمه‌شب بیرون شدم. نزدیک مسجد مقام ولایت رسیدم که صدای هق‌هق گریه‌ای می‌آمد. با خود گفتم چه کسی در این نیمه‌شب داخل مسجد گریه می‌کند؟ وضو گرفتم و داخل مسجد شدم؛ هنوز صدای گریه ادامه داشت و لامپ‌ها خاموش بود. من نیز چند رکعت نماز خواندم. سپس نزدیک شدم تا ببینم چه کسی این‌گونه گریه می‌کند. دیدم والی هرات است که مانند طفلی در برابر پروردگارش زاری و گریه می‌کند. با خود گفتم: خدایا! پشتیبان حاکمانی که تو باشی، چنین‌اند؛ شب در پیشگاه تو و روز در خدمت بندگان تو. اگر این مردم نتوانند حکومت کنند، پس چه کسانی می‌توانند حکومت کنند؟» حفظه‌الله تعالی.

#خودنصیحتی بیاییم از خود بپرسیم: آیا می‌ارزد به خاطر یک نگاه حرام، یا شنیدن موسیقی و امثال آن، علمی را از دست بدهی که برایش سختی‌ها کشیده‌ای؟ یا قرآنی را که برای حفظش شب‌ها تا سحر بیدار مانده‌ای، و برای تثبیتش از تفریح، دورهمی‌ها و بسیاری از لذت‌ها گذشته‌ای و رنج‌هایی کشیدی که تنها تو می‌دانی و پروردگارت؟ علم، سرمایه‌ای معنوی است؛ و همان‌گونه که سرمایه‌ی مادی نیاز به مراقبت دارد، این سرمایه نیز مراقبت می‌خواهد. آیا دیده‌ای سرمایه‌داری پس از سال‌ها تلاش برای گردآوری مال، نسبت به آن بی‌تفاوت باشد؟ آن را هدر دهد؟ یا خود بخواهد آن مال از دستش برود؟ پس چگونه است که ما نسبت به سرمایه‌ی معنوی خود بی‌اعتنایی می‌کنیم؟ باید از سرمایه‌های معنوی پاسداری کرد: از علم، از قرآن، از لذت عبادت، از توفیق دعا، از شیرینی مناجات با الله...
از او پرسیدند: اگر قرآن از تو گرفته شود، برای بازگرداندنش به قلبت، حاضر هستی چه بهایی بپردازی؟ گفت: الله متعال این قرآن را به ما بخشید و ما را از برکات آن بهره‌مند ساخت؛ او بود که ما را به قرآن گرامی داشت. از او، با تمام عجز و نیاز، می‌خواهیم که این نعمت را از سینه‌های ما نگیرد. حتی تصورِ آن لحظه برایم ناممکن است… نمی‌توانم لحظه‌ای را تصور کنم که قرآن از دلم رفته باشد. اما اگر چنین شود، حاضرم هرچه دارم و ندارم را بدهم، تا قرآن بار دیگر به قلبم بازگردد؛ چرا که قرآن با هیچ چیز سنجیده نمی‌شود… قرآن، بی‌نهایت ارزشمند است.
وای از گناه... و وای از عواقب تاریک گناه! اللهم ذكرنا منه ما نسينا، وعلمنا منه ما جهلنا، وارزقنا تلاوته آناء الليل وأطراف النهار يا رب العالمين #عبدالجمیل_جابر غفر الله له وهداه

دین شبکه کلمه چیست؟ چرا با اسلام و مجاهدين دشمنی می‌کنند؟ مجاهدين حماس را تروریست خوانده و هم اکنون رژيم جنایتکار رافضی را اسلامی معرفی می‌کنند تا علیه اسلام تبلیغ کنند پر واضح است هدف کلمه از نسبت دادن واژه‌ی اسلامی به رژیم جنایتکار رافضی، حمله به اسلام سیاسی است و إلا هیچ سنخیتی بین رژیم رافضی و اسلام وجود ندارد... پیشتر سکولارها این چنين علیه اسلام جبهه می‌گرفتند و هم اکنون داعیان دینی که از جیب خود می‌ترسند... https://t.me/Jihadi_Activit1

Repost from HIJAZ Persian
🔴 خبرگزاری‌های یمن: در حمله موشکی حوثی‌ها به سفره افطار در حجه ۸ غیرنظامی جان باختند خبرگزاری‌های یمن گزارش داده‌اند که شامگ
🔴 خبرگزاری‌های یمن: در حمله موشکی حوثی‌ها به سفره افطار در حجه ۸ غیرنظامی جان باختند خبرگزاری‌های یمن گزارش داده‌اند که شامگاه دوشنبه در پی حمله موشکی حوثی‌ها به تجمع شهروندان هنگام صرف افطار در حیران ولایت حجه، دست‌کم ۸ غیرنظامی از جمله چند کودک جان باختند و چند تن دیگر زخمی شدند. به گفته منابع صحی، این موشک زمانی اصابت کرد که مردم برای صرف افطار گردهم آمده بودند. بر اساس گزارش‌ها، در این رویداد پنج تن دیگر نیز زخمی شده‌اند و برای درمان به مراکز صحی انتقال داده شده‌اند. مقام‌های محلی این حمله را هدف قرار دادن غیرنظامیان دانسته و از جامعه جهانی و نهادهای حقوق بشری خواسته‌اند این رویداد را محکوم کرده و عاملان آن را پاسخگو سازند. آگاهان امور می‌افزایند که این‌گونه حملات توسط حوثی‌های یمن که از سوی حکومت آخوندی ایران تمویل می‌شوند تازگی نداشته و در گذشته نیز، جان افراد زیادی را گرفته است. #ایران #یمن #حجاز_فارسی

Repost from تمکین
🔻اوریت استروک، وزیر صهیونیست‌ها، امروز در پیامی در ایکس از مرگ دخترش شوشانا خبر داد. او گفت که دخترش خودکشی کرده است. شوشانا
🔻اوریت استروک، وزیر صهیونیست‌ها، امروز در پیامی  در ایکس از مرگ دخترش شوشانا خبر داد. او گفت که دخترش خودکشی کرده است. شوشانا پیش‌تر در یک ویدئو جزئیات تعرضاتی را که از سوی پدرش (که خاخام بود) و مادرش متحمل شده بود، فاش کرد. او گفت که از سنین کودکی به مراسم سکس با کودکان برده می‌شده و از سن ۱۳ سالگی، پدرش او را در تل‌آویو به تن‌فروشی وادار کرده است. خودکشی شوشانا ستروک، پرده‌برداری از لایه‌های تاریک و پنهان جامعه‌ی یهودیان است. این ماجرا، ناخودآگاه ذهن را به پرونده جفری اپستین، سرمایه‌دار یهودی‌تبار آمریکایی می‌کشاند؛ کسی که یک جزیره خصوصی را به مرکز فساد و قاچاق جنسی کودکان تبدیل کرده بود و نام بسیاری از سران و ثروتمندان جهان در پرونده اش دیده می‌شود. اپستین، با بهره‌گیری از شبکه قدرتمند سیاسی و مالی خود، سال‌ها بدون مجازات ماند تا اینکه مرگ مشکوکش در زندان، پرونده را برای همیشه بست. حالا در آن سوی دنیا، در دل جامعه‌ای که خود را "شعب الله المختار" می‌داند، یک خاخام، دختر خود را به فساد می‌کشاند و مادرش نیز در این جنایت شریک است. اما علت را خودکشی و پرونده‌اش را مختومه می‌کنند. آنچه این دو پرونده را به هم پیوند می‌زند یهودی بودنِ آنان است.

ایران این جنگ را بخاطر #غزه شروع نکرد وقتی بر خود ایران حمله صورت گرفت، بخاطر فشار بر آمریکا و شرکایش #تنگه_هرمز را بست و کشورهای #خلیج و #فلسطین_اشغالی را زد. اگر این کار را در ابتدای نبرد علیه غزه انجام می‌داد، شاید مسلمانان غزه این همه سختی نمی‌دیدند.

Repost from (الذَهبي)
عقيدة الروافض يلخصها هذا الفيديو .. وكل شيعي رافضي لا يؤمن بذلك فهو يمارس التقية(كتم حقيقة معنقده وإظهار عقيدة كاذبة) أمامك .. فمن لا يعتقد ما قاله د محمد عمارة (وهو صوفي ) من الشيعة في إيران وغيرها فهو ليس بشيعي على منهج الملالي ويتم استتابته أو قتله أو إهماله .. قلت : هذا لبعض الأغبياء الذين يصححون دين الروافض ويتمنون انتصارهم ويجادلون عنهم .. حشرهم الله معهم .. ولعلمك حاول #القرضاوي التقريب بين الروافض والسنة وعاش الوهم لفترة وكل الناس كانت تنصحه أن يتراجع فعاند قليلا .. ثم تبين له الحق فاعتذر وتراجع وأكد أنه لا تقارب مطلقا .. نسأل الله أن يهلك إيران والصهيوصليبية وألا تنتهي هذه الحرب إلا بفنائهما معا .. قل: آمين .. فإن لم تقل فاعلم أن الخوميني منعك وساعده أبو لؤلؤة المجوسي في إخراسك بما لهما من قدرات شيطانية تصيب من يؤيدهما ..

قرن‌هایی را که صرفِ دشنام‌گویی به صحابه رضوان‌الله‌علیهم کردند، به‌خاطر ماجرای سقیفهٔ بنی‌ساعده؛ تهران آن را در یک نشستِ سریع، پیش از پایان مراسم دفن، خلاصه کرد! گاه تاریخ خود، پاسخ‌ها را می‌نویسد. و پیروزی از آنِ کسی نیست جز خدا. عبدالله یوسفی

در مدینه سال ۱۱ هجری: صحابه رضی‌الله‌عنهم پس از وفات پیامبر ﷺ به‌سرعت گرد آمدند تا از دولت نوپای اسلامی پاسداری کنند؛ شیعیان گفتند: «این کار خیانت و شتاب‌زدگی بود!» در تهرانِ امروز: پیش از آن‌که رهبر پیشین دفن شود، رهبر جدید انتخاب می‌شود؛ و این کار شان را گفتند: «حکمت و ضرورتی ملی!» شگفتی در خودِ سرعت نبود… بلکه در روایت و تفسیری بود که از آن ارائه می‌شود. و شگفت‌تر از همه این‌که، آنچه «سقیفهٔ تهران» نامیده می‌شود چندان عجیب نیست؛ عجیب‌تر آن است که کسانی که سقیفهٔ بنی‌ساعده را قرن‌ها به‌عنوان ماتمی تاریخی تصویر می‌کردند، امروز همان را نمونه‌ای موفق برای مدیریت بحران می‌بینند! و پیروزی از آنِ کسی نیست جز خدا.

انتخاب رهبر جدید پیش از دفن رهبر قبلی: در مدینه سال ۱۱ هجری = توطئه! در تهران سال ۲۰۲۶ = یک دستاورد سیاسی! تاریخ ظلم نمی‌کند؛ اما تناقض‌ها را آشکار می‌سازد. 😉 عبدالله یوسفی و پیروزی از آنِ کسی نیست جز خدا.

اکنون کسانی که پیش از آن‌که رهبر پیشین دفن شود، رهبر جدید را انتخاب کردند، به‌نوعی همان اصحاب «سقیفه بنی‌ساعده» هستند؛ البته این بار در نسخه‌ای شیعی! 😀 سبحان آن‌که حال و روزها را دگرگون می‌کند… آن شتابی که روزی در مدینه «خیانت» شمرده می‌شد، امروز در تهران «ضرورتی ملی» نام گرفته است! تاریخ با اهل تناقض و دوگانگی مهربان نیست. به نظر می‌رسد که «سقیفه تهران» حتی سریع‌تر از سقیفه بنی‌ساعده واکنش نشان داده است! آنان که قرن‌ها سقیفه بنی‌ساعده را نکوهش می‌کردند، چون پیش از دفن رخ داده بود، امروز همان‌ها «سقیفه تهران» را ستایش می‌کنند؛ سقیفه‌ای که پیش از آن‌که خاکِ قبر سرد شود، برپا شده است! پاک و منزه است آن‌که احوال را دگرگون می‌کند. و پیروزی از آنِ کسی نیست جز خدا. عبدالله یوسفی

امیر جماعت تبلیغ بود. هنوز هم هست. دربارهٔ خواهر بزرگش با غم خاصی حرف می‌زد. از آن غم‌هایی که وقتی روایتش می‌کنی لبخندی کم‌رنگ هم روی لبانت هست تا بگویی هرچند این خاطره تلخ است، اما دربارهٔ یک یاد شیرین است. یادی دور. می‌گفت همه دوستش داشتند. بسیار پاک و مهربان بود و به شدت دوستدار نماز. می‌گفت روزی که آقای خمینی از پله‌های هواپیما پایین می‌آمد او از شدت شادی اشک می‌ریخت. او از همه خوشحال‌تر بود. می‌گفت اما او... نامش را با مکث گفت، شاید برای کنترل احساساتش، نمی‌دانم. او را در بلبشوی درگیری بین مجاهدین خلق و حکومت بردند... بردند و بعد گفتند بیایید و جسدش را ببرید. در آن اعدام‌ها که از سال ۱۳۶۰ آغاز شد حتی دختران و پسران پانزده ساله هم اعدام شدند. دخترانی که داشتن یک بروشور از «سازمان» در کیفشان کافی بود تا حکمشان ظرف چند دقیقه صادر شود. سال‌های تاریکی بود. مجاهدین ترور می‌کردند و حکومت، اعدام. مسابقهٔ بی‌رحمی بود. مادرم می‌گفت خیلی‌ها مخصوصا دختران زیادی از اهل سنت در آن دوره اعدام شدند. دربارهٔ دختر یکی از خانواده‌های خوشنام میناب می‌گفت که از سر سفرهٔ عقد او را بردند و دیگر برنگشت. سایهٔ سنگین ترس، ما را دچار سکوت مزمن کرد و ما ناپدید شدیم. برادران حق دارند ندانند این سمت چه خبر بود. فقط تصویر بود و شعار بود؛ صدا و سیمای دیگران بود... و ما نه تصویر داشتیم، نه صدا.