ch
Feedback
Anarchy of words

Anarchy of words

前往频道在 Telegram

اینجا کلمات هم فرانشیز می‌دهند

显示更多
591
订阅者
+524 小时
+87
+1730
帖子存档
چند سال طول کشید تا بفهمم یک شاعر درجه سه، کسی که بلد نباشد هایکو بگوید. شعر یعنی ؛ نوشتن از سوتین خیسی که بی‌دلیل بوی برنج شالیزار می‌دهد. این را مدیون همسایه‌ای هستم که بند رخت‌اش لهجه‌ی شمالی داشت _پانوشت؛هر چقدر هم برگ جارو کنید، شعر نمی‌شود #شهیا_مفرح      ‏━━━━━━━━━━       اینجا کلمات هم فرانشیز می‌دهند        https://t.me/shahya_m   ANARCHY OF WOR‌‌DS

بسیار است شمار فیلم‌هایی که در آنها بازیگر زن، محض سرگرم کردن هر کس که بهای یک عدد بلیت را بپردازد، به کارگردانی همسرش نقش یک روسپی را بازی می‌کند.    ‏━━━━━━━━ مارک_راپاپورت

شعر فرآیند شفاف‌سازی یک بینش برای خود شاعر است، نه یک سخنرانی از پیش آماده برای مخاطب. جهان‌بینی شاعر مثل ستون فقرات شعر است‌ و شعر بدون «منِ» شاعر، بی‌محتوا و توخالی است. مخاطبی که جهان‌بینی شاعر را به رخ کشیدن یا پز روشنفکری تلقی می‌کند، در یک موقعیت‌‌ روانی، عقده‌ی حقارت قرار دارد. او به جای پذیرش ناآگاهی خود، شاعر را به خودنمایی متهم می‌کند تا از درد جهل خود بکاهد. چنین مخاطبی صرفاً به محتوای سطحی و فست‌فود فرهنگی عادت کرده، هر متنی که نیازمند تفکر، دانش پیشین یا درنگ باشد را به عنوان یک تهدید تلقی می‌کند و توان رمزگشایی از لایه‌های زیرین شعر را ندارد، پس با برچسب برخ کشیدن صورت مسئله را پاک می‌کند. مخاطب واقعی کسی است که با شعر گفتگو می‌کند. او ممکن است شعر را دوست نداشته باشد، نقدش کند، یا حتی ردش کند، اما این کار را پس از یک درگیری فعال با متن انجام می‌دهد.    ‏━━━━━━━━ #شهیا_مفرح

این باران که می‌بارد، سوراخ‌های سازدهنیِ یک گدایِ گمنام را روی شیروانیِ حلبی‌آبادِ متن کوک می‌کند و من با پلک‌های سانسکریتم، ممیزیِ بعد از مرگ را روی گُرده یک ماهی فلوتی تایپ می‌کنم. ...اینجا یک پرسش اخلاقی حرف حساب را عوض می‌کند (آخر چه کسی سکس گروهی را در حلبی‌آبادِ صنعتیِ متن به رسمیت می‌شناسد؟)...فقط یک چیز می‌ماند بلوغ زودهنگام یک امگا در پاتایا، زیر سایه یک فیل بتنی که برای توریست‌ها گزارش می‌کند‌؛ خدا، اشتباهِ چاپیِ یک کتاب مقدس بود. #شهیا_مفرح      ‏━━━━━━━━━━       اینجا کلمات هم فرانشیز می‌دهند        https://t.me/shahya_m   ANARCHY OF WOR‌‌DS

تابوت خالی این دیکتاتور پودر‌شده شوخی بی‌مزه‌ای‌ست با کرم‌ها.چه هجویه کثیفی‌ست تاریخ این متوهم؛ نه حتی نشانی از یک پایانِ آبرومند. در مردن هم زیاده‌روی کرد.

قرار بود زنی از شعرهایم بیرون بزند با چشم‌هایی به رنگ غروب کازابلانکا  قرار بود راه برود از ایوان مدائن تا پله‌های سنتافه و ردِ پایش روی قالیِ نفیس نائین بماند قرار بود بنشیند روی نیمکت چوبی باغ ارم و دانه‌های انار را با نوکِ چاقوی ضامن‌دار زنجان در دهانم بگذارد. قرار بود زیرِ باران‌های عمودیِ رشت بوسه‌هایش را مثل یک سند قولنامه در جیبِ کتِ بارانی‌ام بگذارد قرار بود توی هتل‌یخ‌های لاپلند از سرمای دست‌هایم شکایت کند و من انگشتانش را با آوازهای دشتی خراسان گرم کنم قرار بود در بازارِ ادویه‌ی استانبول چشم‌هایم را ببندم و او با بوی زعفران و زیره مرا تا کوچه‌پس‌کوچه‌های کودکی‌ام بِبَرد قرار بود جای زخم کهنه‌ی روی پیشانی‌ام را با روغن زیتون رودبار بمالد و بگوید «این دیگر خوب می‌شود، مثل زانوی اسبِ مجسمه‌های تخت جمشید.» قرار بود در کوچه‌های فیروزه‌ایِ یزد برایم بستنی زعفرانی بخرد و ‌من زودتر از بستنی آب شوم در دست‌هایش قرار بود روی تراسِ کافه‌ای در استانبول نگاه کند به کشتی‌های تنگه‌ی بوسفر و بگوید: «رفتن، اختراعِ مردهاست.» و من بمانم با قاشقی که در فنجان قهوه‌ام یخ زده قرار بود در پاریس، روی پله‌های مونمارتر شعرهایم را با لهجه‌ی فارسی شیرازی بخواند و نقاش‌های خیابانی طرح صورتش را بی‌اجازه بکشند قرار بود در کویر مرنجاب پتو پهن کند روی شن‌ها و ستاره‌ها را با لهجه‌ی ترکیِ قشقایی بشمارد قرار بود در هتل کارلتونِ کن پرده‌ها را بکشد کنار و دریای مدیترانه را با چایِ کیسه‌ایِ لیپتون مقایسه کند و بخندد که چای مادرش از این بهتر دم می‌کشد قرار بود در متروی لندن، روی خطِ پیکدیلی دستم را بگیرد و بگوید: «نترس، تمدن‌ها همیشه از زیرِ زمین شروع می‌شوند.» قرار بود در ونیز، سوار گوندولا شویم و او پارو بزند با ظرافت یک زن مازندرانی که برنج می‌کارد قرار بود در کافه‌ای در آمستردام سیگاری آتش بزند و حلقه‌های دود را به شکلِ حروفِ فارسی دربیاورد قرار بود روی اسکله‌ی بندرعباس خورشید که غروب می‌کند بگوید: «اینجا خلیج فارس است غروب‌هایش هم شناسنامه دارد.» قرار بود موهایش را ببافد به ضخامت طناب‌ها کنف بندر لنگه و من گره‌هایش را باز کنم با حوصله‌ی یک ترمه‌باف یزدی قرار بود در قبرس، کنار ساحلِ نیکوزیا برایم ترکی بخواند ترانه‌ای که مادربزرگش در وانِ گریه‌های جنگ زمزمه می‌کرد قرار بود در پاریس مقابلِ هرمِ لوور برایم بگوید که شیشه‌های هرم انعکاسِ چادرِ مادربزرگش در نیشابور است و من باور کنم که هندسه‌ی مدرن می‌تواند از روستاهای خراسان الهام گرفته باشد قرار بود در اصفهان، سی‌وسه‌پل را پیاده برویم و او برای هر دهنه‌ی پل یک بیت شعر بگوید تا برسیم به آن طرفِ آب و سی‌وسومین دهانه خودِ شعر باشد قرار بود در آمستردام دوچرخه‌ای کرایه کند و من پشتِ ترکش بنشینم و از کانال‌های آب بگذریم در حالی که او با صدای بلند مولانا می‌خواند و توریست‌ها فکر کنند این جدیدترین ترانه‌ی پاپِ هلندی است قرار بود در وین در کافه‌ی مرکزی که فروید قهوه می‌خورد بگوید: «عقده‌ی ادیپ را بی‌خیال، تنها عقده‌ی بشریت‌ نداشتن توست.» و من سرخ شوم از این همه تحلیل عاشقانه قرار بود در فلورانس، روی پل پونته وکیو گوشواره‌هایش را باز کند و بگوید: «اینها را‌ از طلای آب‌شده‌ی غروب‌های تهران ساخته‌اند.» قرار بود در روستای کندوان، در خانه‌ای صخره‌ای آتش روشن کند و بگوید: «این دود تا کازابلانکا می‌رود و به غروب رنگِ چشم‌هایم را  می‌دهد.» قرار بود؟ اصلاً قرار نبود که من در این همه سطر به دنبالش بگردم و او در هیچ‌کدام بیرون نزند و من این همه شعرِ بی‌ زن بنویسم. #شهیا_مفرح      ‏━━━━━━━━━━       اینجا کلمات هم فرانشیز می‌دهند        https://t.me/shahya_m   ANARCHY OF WOR‌‌DS

تفکر مثل سگی آزاردیده جان می‌دهد: هلاک از گرسنگی و بدرفتاری، تماما پوست و استخوان، اما باز هم، به شکلی مضحک، تا آخرین نفس وفادار به آزارگر خود.    ‏━━━━━━━━━ کاستیکا_براداتان باختن به بدن؛ ص۷۵

photo content

استدلال گنوسی‌ها، هستیِ کیهانی زادهٔ شکستی بنیادین است. در انجیل گنوسی فیلیپ می‌خوانیم که «جهان از دل یک اشتباه به وجود آمد.» آن که جهان را ساخت «می‌خواست آن را فنا ناپذیر و نامیرا بیافریند» اما «به خواسته‌اش نرسید» چرا که «جهان هیچ‌گاه فنا ناپذیر نبود و آن که آفریدش نیز.» انسان هم حاصل دستِ همان صنعتگرِ ناشی است که به کیهان شکل داده و از این رو وضع بهتری ندارد. بشر در نهایت نمی‌تواند به آن جایگاهی برسد که الگوی آسمانی‌اش نوید می‌دهد. در برخی روایت‌های گنوسی دربارهٔ خلقت، نگاه خالق جهان لحظه‌ای به کهن‌الگوی بشر می‌افتد که در «خِردِ مبرهنِ خدای حقیقیِ فلک‌الافلاک» خانه دارد. او در این نگاهِ اجمالی حتی نمی‌تواند الگو را خوب ببیند، چه برسد که بخواهد مطالعه‌اش کند. با این حال دلباختهٔ آن می‌شود و شوقِ چنان کورش می‌کند که نمی‌فهمد مهارت خلقِ چنین گونهٔ ایده‌آلی را ندارد. نتیجه تأسف‌آور است: آفریده‌ای چنان دور از نسخهٔ اصل که دیگر کمترین نشانی از شباهت میان‌شان نمانده. سازنده از ابتدا نباید دست به این کار می‌زد، اما حالا دیگر خیلی دیر شده است: به نوع بشر زندگی بخشیده شده و شکست و کاستی آمده که بماند.

photo content

photo content

این‌که بخواهیم از امر جزئی چشم‌پوشی کنیم ، مانند زنا کردن با یک اسکلت است.    ‏━━━━━━━ امیل_سیوران

برایِ این اسکلت سوخته که در آتشکده آذرگشسپ مردمک‌ام خاکستر می‌شود، کدام زمزمه‌ی اوستایی را در بادگیرهای لب‌هایت به دام انداخته‌ای؟    ‏━━━━━ شهیا_مفرح

Deep İnside - Emre KYL.mp37.40 MB

نگاهی به "اولین شعرم" از شاعر پیشرو شهیا. مفرح اولین شعرم شانزده سال از من بزرگتر بود کسی باور نمی کرد استعاره‌ها ونمادها ابزار کلیدی در زیبائی شعر است. شعری با زبان تصویری ونمادین ،مدرن که با شروع شعر تاثیر عمیق خود را گذاشته . سطر اول باران بود وسطر دوم زنی که صد سال باران ندیده بود با ابروهای کمانی رد پایی از نماد یا تجلی جنبه ی زنانه در روان ناخود آگاه شاعر (انیما)مشاهده می‌شود.اما این کهن الگو در دیگر اشعار مفرح نیز ساختارهای انرژی‌زا و پویایی هستند که با حضور در ناخودآگاه نحوه تجربه وپاسخ ما را در جهان و هستی شکل میدهد.ادامه: که گویی یک کماندار قرن ششم، پیش از شلیک، از آن دست کشیده باشد. در سطر سوم تنها چیزی که از او ماند یک سال قرمز بود.. در مقابل مواجه شدن با این انیما شاعر تسلیم شدنی نیست و وجه غالب را فردیت او واراده اش شکل میدهد. شاعر با احساس و عاطفه نیز فاصله نگرفته وبر عکس پر بار می‌باشد. در ظاهر امر متن چند گانه متناقض ومبهم نشان داده می‌شود که از نظر معنا نیز قابل کنترل نیست.بقول بارت بینامتنی که دستخوش بازی معانی است.خوانش وتفسیر است اثری نیست که بسادگی باز نمائی کند..واژه‌ها به واقعیت بیرونی اشاره رفته ومنتقل کننده یک حقیقتی یگانه و ایستا باشد.نوشتار چندگانه ای که وارد روابط متقابل دیالوگ وتقلید و مناظره می‌شود. دارای پویایی ذاتی زبان است و به همین خاطر جای تفاسیر چند گانه ومتضاد را دارد.ادامه: از سطر چهارم که بگذریم سطر پنجم پای مصنوعی یک فلامینگو بود که از کتابخانه ام بیرون زده بود سطر ششم، مادرم بود و هیچ وقت نفهمیدم چرا فاصله میان دو زن کوتاه تر از یک نقاشی است.؟ سطر هفتم، قانون سوم نیوتن بود جنبه های مختلف تصویر سازی، استعاره، ریتم، زبان، تم، وعاطفه مکمل زیبائی شده تا شعر تحلیلی چند جانبه طلب کند و قابلیت تاویل وتفسیر متکثری داشته باشد. اینجا پویائی زبان به جای خود پویائی واژه‌ها است که در رابطه با دیگر واژه‌ها معنا پیدا کرده و همین زبان غیر متعارف به این امر دامن می زند. باز آفرینی رخدادهای جهان پیرامون با اجرای زبانی چند وجهی سیال بافت کلامی اپیزودها را در چرخه های سیال تصاویر در هاله ای از سایه روشن معناهای ضمنی بازتاب داده و در گستره‌ی متن جلوه‌های دیداری را در مخاطب رقم زده است.سر پیچی از قواعد متعارف زبان تعلیق وتاخیر در معنا را شکل داده که ذات زبان نیز متغیر وچند وجهی است.تنها ذهن تاویل پذیر قادر به ارتباط با چنین جملات است.اشنا زدائی از هر چه در ذهن مخاطب عادت کرده به شعر سنتی کلاسیک  بقول شکلوفسکی:برهم زدن این روند وعادت ذهنی مخاطب است.ادامه: در میانه به یک بوسه، دو سطر بعدی، سکوت که دو قرن را جابجا می کرد (شما خیال کردید تاریخ یک سکس از پشت است و صورتش مهم نیست؟) بقیه اش تابستان بود پتویم را سه بار زده بودم به کولر گازی (این قرار از اختلاف طبقاتی است، لطفاً شخصی اش نکنید) سویه‌های اروتیک با لحن صریح وجسارت زبانی پردازش و تحلیل تن امری که به جذابیت شعر تن داده و انگار یک ژوئیسانس منقطع شکل گرفته نوعی تعلیق که امر جنسی در ذات خودش دارا می باشد.نیز تناقض وپارادوکس‌ها در شعر که وقت خواندن در می‌یابی شعر تعلیقی پوچ گروتسک چیزی درش هست که لذت آفرین است. با شکستن الگوهای رایج زبانی ولحن تکراری وادیبانه واقعیت را به چالش کشیده و زبان خود سوژه‌ی اصلی بدل شده است. هنوز هم شانزده سال از آن شعر کوچک ترم باور نمی کنید؟ ببینید که از فرسایش بادهای صدوبیست روزه سیستان بر استخوان گونه ام چه تپه های باستانی ای پیدا شده باور کنید اولین شعرم آدم تراز من بود و حالا می فهمم چرا در نقاشی های قرن هیجدهم، همه بزن ها یک پا کوتاه تر دارند پانوشت: سطر چهارم زبان استفاده‌ی ابزاری در جهت بیان ندارد بقول سارتر وسیله نیست وباز بقول هایدگر خانه یا وجود است خود شعر. ماده‌ی اصلی آفرینش هنری (شعر) زبان است.واژه ها از بار فرهنگی خود خالی وکارکردی دیگری به آنها محول شده است.گر چه زیبائی شناسی به ایجاد احساسات و عواطف در خواننده مرتبط است اینجا شاعر با استفاده بهتر از زبان و تکنیک های ادبی توانسته تجربیات عاطفی اش رابه مخاطب منتقل واو را درگیر یک بازی شاعرانه کند. آرزوی بهترین برای شهیا شاعر دوست داشتنی.با سپاس #حامد_معراجی https://t.me/+ACrYiHmrO_pmODJk    ‏━━━━━━━ شاعر، منتقد جناب معراجی عزیز و نازنین ، خواندن این نگاه موشکافانه و سرشار از درک، برایم چیزی شبیه به دیده شدن همان تپه‌های باستانی روی گونه‌ام بود. از تحلیل چندلایه که شعر کوچک مرا به بازی معناها برد، عمیقاً سپاسگزارم. گفتید «چیزی در شعر هست که لذت‌آفرین است»؛ نقد شما هم برای من دقیقاً همین است. مرسی از این دیالوگ بیواسطه با ذهنتان. #شهیا_مفرح      ‏━━━━━━━━       اینجا کلمات هم فرانشیز می‌دهند        https://t.me/shahya_m   ANARCHY OF WOR‌‌DS

اولین شعرم شانزده سال از من بزرگ‌تر بود کسی باور نمی‌کرد سطر اول ، باران بود و  سطر دوم زنی که صد سال باران ندیده بود با ابروهای کمانی که گویی یک کماندار قرن ششم، پیش از شلیک، از آن دست کشیده باشد. در سطر سوم تنها چیزی که از او ماند یک شال قرمز بود از سطر چهارم که بگذریم سطر پنجم پای مصنوعی یک فلامینگو بود که از کتابخانه‌ام بیرون زده بود. سطر ششم ، مادرم بود و هیچ‌وقت نفهمیدم چرا فاصله‌ی میان دو زن کوتاه‌تر از یک نقاشی است ؟ سطرِ هفتم، قانونِ سوم نیوتن بود در میانه‌ی یک بوسه، و دو سطر بعدی ، سکوت که دو قرن را جابجا‌ می‌کرد (شما خیال کردید تاریخ یک سکس از پشت است و صورتش مهم نیست؟) بقیه‌اش ، تابستان بود و پتویم را سه بار زده بودم به کولر گازی (این فرار از اختلاف طبقانی است، لطفا شخصی‌اش نکنید) هنوز هم شانزده سال از آن شعر کوچک‌ترم باور نمی‌کنید ؟ ببینید که از فرسایشِ بادهای صدو بیست روزه سیستان بر استخوان‌های گونه‌ام چه تپه‌هایِ باستانی‌ای پیدا شده باور کنید اولین شعرم آدم‌نر از من بود و حالا می‌فهمم چرا در نقاشی‌هایِ قرنِ هجدهم، همه‌ی زن‌ها یک پا کوتاه‌تر دارند _پانوشت: سطر چهارم تغییر جنسیت داد، برای همین است که در تاریخ ادبیات، هر جا حرف از آلت تناسلی است، یک سطر همیشه گم می‌شود #شهیا_مفرح      ‏━━━━━━━━━━       اینجا کلمات هم فرانشیز می‌دهند        https://t.me/shahya_m   ANARCHY OF WOR‌‌DS

_ از اجماع ساختگی تا کاتارسیس وارونه: تیم ملی و گسست از ملت ورزش مدرن، به‌ویژه فوتبال، چیزی فراتر از یک سرگرمی یا رقابت جسمانی است. این پدیده یک واقعیت اجتماعی تام به معنای دورکیمی آن محسوب می‌شود که می‌تواند ابعاد اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و هویتی یک جامعه را به‌طور هم‌زمان بازنمایی کند. در جهان معاصر، تیم ملی فوتبال قدرتمندترین نماد جامعه تصوری یک ملت است؛ نمادی که قادر است برای دقایقی، شکاف‌های طبقاتی، قومی و سیاسی را در زیر یک پرچم و یک پیراهن محو سازد. با این حال، در حکومت ایدئولوژیک جمهوری اسلامی، این ظرفیت عظیم برای همبستگی‌آفرینی بلافاصله به هدفی برای مصادره سیاسی بدل شده است. تیم ملی نه نماینده ملت در یک رقابت ورزشی، که به دستگاه ایدئولوژیک دولت بدل می‌شود؛ ابزاری برای تثبیت هژمونی و نمایش قدرت نرم رژیم. در ایران پس از انقلاب ۱۳۵۷، این فرایند با غلبهٔ گفتمان ورزش ایدئولوژیک‌و تصاحب نهادهای ورزشی توسط نیروهای وفادار به حاکمیت تشدید شده است. نخستین گام در تبدیل تیم ملی به بازوی ایدئولوژیک، تسخیر ساختارهای مدیریتی ورزش است. انتصاب مدیران در وزارت ورزش و فدراسیون فوتبال نه بر اساس تخصص و شایستگی ورزشی، که عمدتاً بر مبنای التزام عملی به ولایت فقیه و وابستگی به شبکه‌های قدرت (نهادهای نظامی‌امنیتی مانند سپاه) صورت می‌گیرد. این مدیران به‌عنوان کارگزاران انتصابی عمل می‌کنند که اولویتشان اجرای سیاست‌های کلان ایدئولوژیک است: کنترل پوشش، رفتار، و گفتار بازیکنان، جلوگیری از نزدیکی به معترضان یا نمادهای اعتراضی، و الزام به شرکت در آیین‌های حکومتی. این تصاحب ساختاری منجر به پدیده «ورزشکاران حکومتی» می‌شود. بازیکنانی که مواضع سیاسی حکومت را بازتولید می‌کنند، در رسانه‌های دولتی تطهیر و بزرگنمایی می‌شوند و در مقابل، صدای منتقدان خاموش می‌شود. در نتیجه، ترکیب تیم ملی و کادر فنی به‌تدریج رنگ و بوی حلقه‌های وفادار به قدرت را می‌گیرد؛ حلقه‌ای بسته که اعتماد عمومی را از دست می‌دهد. دولت ایدئولوژیک برای بقا نیازمند نمایش اجماع ساختگی است. تیم ملی فوتبال در این میان نقش حیاتی ایفا می‌کند: در جریان بازی‌های ملی، رسانه‌های حکومتی تلاش می‌کنند با پخش تصاویر شادی پس از گل، روایتی از همبستگی ملی حول پرچم جمهوری اسلامی بسازند. این در حالی است که این شادی‌ها اغلب در استادیوم‌های تحت کنترل شدید امنیتی، با ترکیب تماشاگران گزینش‌شده و با سوگیری پوشش رسانه‌ای تولید می‌شود. بدین ترتیب، تیم ملی به صحنه‌ای برای نمایش درمان‌گونهٔ وفاق غیرواقعی بدل می‌شود که شکاف‌های عمیق اجتماعی را لاپوشانی کند. اما این روایت به‌طور فزاینده‌ای با واقعیت تضاد دارد. مردم دریافته‌اند که این تیم، ویترینی برای مشروعیت‌بخشی به نظامی است که آنها را سرکوب می‌کند. نمونه بارز، جام جهانی ۲۰۲۲ قطر بود که شکاف میان تیم و مردم را به عمیق‌ترین شکل نمایان ساخت. از همان لحظه، میلیون‌ها ایرانی که با اعتراضات همدل بودند، تیم ملی را به‌عنوان نماینده‌ی خود طرد کردند. تیم ملی در آن جام، نه نبرد با حریفان ورزشی، که نبرد بر سر معنای ایران را واگذار کرد. نتیجهٔ این فرایند، پدیده‌ای روان‌شناختی‌اجتماعی است که می‌توان آن را مقاومت ضمنی از طریق تماشاگری منفی نامید: هوادارانی که امید به شکست تیم کشورشان دارند. اینجاست که حذف از جام جهانی، پیروزی نمادین علیه روایت رسمی تلقی می‌شود. باخت تیم ملی در جام جهانی و حذف زودهنگام در سال‌های اخیر، برای بخش قابل توجهی از جامعه ایرانی، یک کاتارسیس سیاسی بوده است. آن‌ها ترجیح می‌دهند هویت خود را با تیم ملی تعریف نکنند؛ شکست این تیم ، فضایی برای تنفس هویت‌های ضدحکومتی باز می‌کند و ابراز علنی شادی در شبکه‌های اجتماعی پس از باخت، خود یک عمل گفتاری اعتراضی محسوب می‌شود تیم‌های ملی جمهوری اسلامی به دلیل تصاحب ساختاری توسط نیروهای سیاسی‌ایدئولوژیک، سال‌هاست از مسیر حرفه‌ای ورزش خارج شده و محبوبیت خود را میان توده‌ها از دست داده‌اند. تا آن‌جا‌ که حذف از بزرگترین تورنمنت، جام جهانی، که باید مایه‌ اندوه ملی باشد، به لحظه جشن و شادی بدل می‌شود؛ زیرا افکار عمومی، شکست تیم تحت کنترل حکومت را شکست خودِ آن حکومت می‌پندارد. بنابراین فوتبال ملی هم که با تجربه زیستهٔ مردم هماهنگ نشود، شکننده‌ترین چیزها هست.    ‏━━━━ #شهیا_مفرح      ‏━━━━━━━━━━       اینجا کلمات هم فرانشیز می‌دهند        https://t.me/shahya_m   ANARCHY OF WOR‌‌DS

(برزخ) لذت آشامیدن کربن در اورژانس یکسَر در زندگی که بازی با مرگ ...        مردی چَپ کرده در بیضه‌هایش        چروک و پوسیده        و چند کلمه‌ی قدیمی را         مدام تکرار می‌کند     یکسر / تمام پرواز اُریب      با نُک‌هایی عجیب‌      که این دنیا سهم یک کلاغ بود       و تف به صورت آن مرد ! (بهت رحم نمیکنم / من گاوتر از این حرف‌هام ...) در دنیایی آبستن در خروس محشری در سخاوت سگ و آدمی کَج هوایی تازه خواستم شبیه زنی با آرایش روباه و دکمه‌‌ای که محو شد     حال / یک نفس     با دست     تا پناه پستان    خاک را چنگ می‌زنم که مردی چَپ کرده در بیضه‌هایش هووووو ! . #امیرتیمور_زحمتکش      ‏━━━━━━━━━━       اینجا کلمات هم فرانشیز می‌دهند        https://t.me/shahya_m   ANARCHY OF WOR‌‌DS

پای ماندن‌ام درخت کاشته‌ام حتی اگر رفتن تو تبر    ‏━━━ شهیا_مفرح

I Miss You ATP MUSIC.m4a6.52 MB