ch
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

前往频道在 Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

显示更多
2 832
订阅者
无数据24 小时
-37
-4430
帖子存档
Repost from Ta𝐿rot
🎴🀄️ فال تک نیت؛ این فال به سوالاتتون جواب اره یا نه میده. 15t فال تک نیت توضیحی؛ این فال به سوالاتتون در حد چند کلمه یا جمله جواب میده. 25t فال کلی؛ این فال چند نوع داره که شامل احساسی، خانوادگی، کاری و درسی میشه و همه چیز رو راجب حال، اینده و گذشته بهتون میگه و جواب همه سوالاتتون رو میده. 45t @Tronfid

قلبم فاسد شده و بوی تنهایی و تنفر میدهد. لطفا در جای خشک و خنک نگهداری و یا دفنش کنید.

#part282 کمی جابه جا شدم و بهش چشم دوختم. حالا روی پهلو خوابیده بودم و میتونستم چهره‌ش رو توی اون نور کمرنگ نارنجی ببینم. کش مشکیش دور مچ دستش بود و موهاش توی صورتش ریخته بودن. رگ های برجسته دستش حالا از قبل هم برجسته تر بودن. پوستش زیر نور برق میزد و حتی یه دونه مو هم روش نبود. قفسه سینه‌ش اروم بالا پایین میشد و تیشرت مشکی رنگش چسبیده بود به بدنش. دستم رو بردم جلو و روی شکم تختش گذاشتم. سفت بود و میتونستم لایه لایه بودنش رو حتی از زیر لباس حس کنم. بوی عطر خنکش توی مشامم پخش شده بود و باعث میشد دلم بخواد سرمو بکنم توی گردنش. دستم رو کشیدم روی شکمش و بردم زیر لباسش. پوستش گرم بود و شکمش زیر دستم بالا و پایین میشد. انگشتامو نوازش وار روی پوست داغش کشیدم. میتونستم نبض ظریف گردنش رو ببینم. یه قسمت خیلی کوچیک از پوست گردنش داشت میتپید، انگار که یه قلب زیرش باشه. پوستش هر لحظه داغ تر میشد و نفساش عمیق تر. سرشو کرد توی گردنم و بوسه ای زیر گلوم زد که لبخند کوچیکی گوشه لبم نشست. به وجودش نیاز داشتم و نمیدونستم که این نیازم رو چطور بیان کنم. از اون گذشته، اون روز ارضا نشده بود و این حس بدی بهم میداد. دستم رو اروم کشیدم پایین که به دوتا خط فرو رفته زیر شکمش رسیدم. همون خطی که به التش منتهی میشد. حس عجیبی از لمسش بهم دست داد. حالا دلم برای حس کردن نرمی و حجمش توی دهنم تنگ شده بود. دوست داشتم تیکه به تیکه وجودش رو لمس کنم. میخواستم به دست من ارضا بشه.. انگشتامو کشیدم روش و اروم رفتم سمت کش شلوار مشکی رنگش. حالا میتونستم برجستگی زیر شلوارشو ببینم.. اروم دستم رو وارد شلوارش کردم که با چشمای خمار بهم خیره شد. با صدای گرفته و خش دارش گفت؛ _مطمئنی؟ میدونستم منظورش چیه. تابه حال توی زندگیم از چیزی انقدر مطمئن نبودم. دلم برای حس کردن گرما و برجستگیش توی وجودم تنگ شده بود. سرم رو تکون دادم و دستمو بردم توی شورتش که گردنم رو گرفت و لباشو روی لبام گذاشت. دستم که به پوست داغش خورد چیزی توی وجودم لرزید. همونطور که انتظارش رو داشتم، در عین سفتی نرم و لطیف بود. دستم رو بردم پایین تر و دور التش حلقه کردم. چشمام رو بستم و لبای گرمش رو محکمتر بوسیدم. کم کم هردومون به نفس نفس افتادیم.. ... رستا؛ نگاهی از پنجره به بیرون انداختم. اسمون ابری بود و مه نسبتا کمی توی فضا پراکنده بود که باعث میشد منظره مثل یه رویا بنظر بیاد. جاده از بین کوهستان هایی میگذشت که دورتا دورشون رو درخت ها و سبزه ها احاطه کرده بودن و حالا میشد قله های سفید رنگشون رو دید. اینجا توی شمال به ندرت برف میومد اما ارتفاعات کوهستانی همیشه سفید پوش بودن. جاده شلوغ بود و همه جا پر بود از مغازه های رنگی رنگی که حالت روستایی داشتن. یه سریاشون لباس های بافتنی و زیر انداز های حصیری میفروختن و بعضیاشون زیتون و ترشی. البته راه به راه پر بود از استخر های پرورش ماهی و سوپری هایی که حتی پوست کروکودیل هم داشتن. مسیحا اروم حرکت میکرد و اخماش حسابی توی هم بود. کل دیشب رو اجازه نداده بودم بخوابه و حالا اعصابش حسابی از ترافیک خورد بود. از سمتی هم اصلا از اینکه دریا رو همراه خودمون اورده بودیم راضی نبود. دریا با پتو و بالشت روی صندلی های پشتی پهن شده بود و درحالی که با اهنگی که با هندزفری گوش میکرد لبخونی میکرد چیپس میزاشت لای لواشک و میخورد. به عنوان کسی که تازه کات کرده بود زیادی بیخیال به نظر میرسید. مسیحا ماشینو یه گوشه پارک کرد که گفتم؛ _چیشد؟ بی توجه به حرفم گفت؛ _ضد یخ و از تو داشبورد بده. در داشبورد رو باز کردم و بطری اب معدنی ای رو که ماده سبز رنگی توش بود در اوردم و دادم دستش. کاپوت رو باز کرد و از ماشین پیاده شد و رفت جلو. نگاهی به اطرافم انداختم، کنار یه کبابی بودیم. دریا_بریم کباب بخوریم. برگشتم سمتش و بهش خیره شدم. کاپشن مشکی ای روی دورس سبزش پوشیده بود و کلاهی به رنگ دورسش هم به سر داشت. پتوی کلفتی هم روی خودش انداخته بود و عقب ماشین رو به زباله دونی تبدیل کرده بود. _تازه که اش خوردیم. دریا_من زیاد نخوردم. بی توجه به حرفش گفتم؛ _اشغالاتو جمع کن مسیحا بیاد ببینتشون از ماشین پرتت میکنه بیرون. پوزخندی زد و گفت؛ _تا دیروز پیاده میرفت اینور اونور، حالا برامون ادم شده سانتافه سوار میشه. قیافش بیشتر شبیه اوناییه که ژیان دارن. خندیدم و چیزی نگفتم. مسیحا در ماشین رو باز کرد و نشست توش. روی کاپشنش قطرات ریز بارون نشسته بود و موهاش از زیر کلاه کپ مشکی رنگش معلوم نبودن. بخاری رو روشن کرد و بهم خیره شد. گوشه لبش کمی زخم بود و یه کبودی نسبتا گنده هم روی گردنش خودنمایی میکرد. زخم روی لباش به خاطر دعوا با مسیح بود و کبودی هم کار من بود. بیچاره گیر دوتا وحشی افتاده بود. دریا_اخم نکن شبیه خایه باقر میشی. یه من ابرو داری میرن تو چشمت.

#part281 نگاه مشکوکی بهم انداخت و چیزی نگفت. مطمئن بودم میدونه با رستا حرف نمیزدم چون به محض اینکه اومد تماس رو قط کردم و این یکم شک بر انگیز بود. اما به هرحال ترجیح میدادم موضوعمو با دریا خیلی بی سروصدا و بدون متوجه شدن بقیه حل کنم. به هرحال هرکسی راز خودش رو داشت و شاید منم راز دریا بودم. ناخوداگاه یاد پارسال افتادم. وقتی که رستا بهم گفته بود قراره ماریا رو بکشم. هرچند که حرفش رو باور نکرده بودم و جدی نگرفتم، اما ته قلبم میدونستم که یه اتفاق بدی قراره بیوفته و حالا ماریا واقعا مرده بود.. هرچند که من نکشتمش، با چاقو شکمشو پاره نکردم و دستم به خونش الوده نشده بود. اما بچه من اینکارو کرده بود. ماریا به خاطر من و بچه‌م مرده بود و همین باعث میشد خواب رستا به واقعیت تبدیل بشه. اون چاقو واقعا نحس بود.. مشغول مالیدن پودر بچه به گندم شدم. دایان خم شد و گفت؛ _ماریا هم یه خال اینجا داشت اگه اشتباه نکنم. به زیر شکم گندم خیره شدم. راست میگفت، یه خال مشکی دقیقا همین نقطه از بدنش داشت. چقدر دردناک بود که دوست پسرم خال روی نقطه خصوصی بدن مادر بچه‌م رو دیده بود. با اینکه حس بدی بهم دست داده بود خندیدم و دستمو گرفتم جلوی صورتم. دایان_بگو ماهم بخندیم. _دوست پسرم میدونه دوست دختر قبلیم و مادر بچه‌م کجاها خال داشته. پوزخندی زد. دایان_بهش فکر نکن. _فکر نمیکنم. پوشک کردن گندم که تموم شد از روی زمین بلندش کردم و رفتم سمت اتاق. گذاشتمش توی گهواره‌ش و اروم تکونش دادم. خیلی سریع خوابش برد و صدای نفسای مرتبش بلند شد. تازه یادم افتاد بهش شیر ندادم. البته الان دیگه خواب بود، میتونستم وقتی بیدار شد بهش شیرشو بدم. دایان دم در اتاق ایستاده بود و بدون حرف نگاهم میکرد. یه حسی وادارم میکرد بخوام موهاشو ببافم اما نمیدونم چرا سرکوبش میکردم. رفتم سمت تختم و نشستم روش. _واسه گندم خیلی ناراحتم. دست به سینه تکیه داد به چهارچوب در و نفس عمیقی کشید. دایان_چرا؟ _نمیدونم من پدر خوبیم یا نه. اصلا از پس چنین مسئولیت سنگینی برمیام. از اون گذشته، گندم مامان نداره و این خیلی من رو نگران میکنه. که وقتایی که من سرکارم چیکار میکنه. خوب تربیت میشه یا نه. کمبود مامانشو یه وقت حس نکنه.. دایان_تو هرکاری که بکنی هم نمیتونی جای خالی مامانشو براش پر کنی. به جای اینکه تلاش کنی نبودشو حس نکنه، باید یادش بدی باهاش کنار بیاد. که حقیقت رو قبول کنه. به چشماش زل زدم. حالا با اخم کمرنگی نگاهم میکرد. دایان فرق کرده بود. اون شوخیاش کجا بود؟ اون برای همچیز یه جمله خنده دار داشتنش به کلی غیب شده بود. یا شایدم با من اینطور رفتار میکرد. هرچی بود، میدونستم که از این روی جدیش خیلی خوشم میاد. _اره. درسته. دایان_خیلی دوست دارم بدونم بزرگ که بشه چه شکلی میشه. دستم رو کشیدم روی دستبندم و نیم نگاهی به گندم که زیر نور کمرنگ لامپ چهرش به خوبی معلوم نبود انداختم. این لامپ مثل چراغ خواب میموند، فقط وجود داشت تا همه جا تاریکی مطلق نباشه. از رنگ زرد و نارنجیش خوشم میومد، مثل نور شعله اتیش بود. _چیش جالبه؟ دایان_اینکه شبیه توعه.. بی توجه به حرفش گفتم؛ _به نظرت تا اونموقع باهمیم؟ سکوت کرد و به فرش خیره شد. منم جواب سوال خودمو نمیدونستم. از این اگاه بودم که بزرگترین عشق ها هم روزی تموم میشن. یا زندگی تمومشون میکنه و یا مرگ.. که البته ترجیح میدادم مرگ اینکارو کنه، تا اینکه هر لحظه نفسی بکشم بدون دایان. خندیدم و گفتم؛ _جوابمو گرفتم. خیلی سریع سرشو بلند کرد و زل زد توی چشمام. با لحنی جدی گفت؛ _من از خودم مطمئنم، اما تو یا بقیه رو نه.. منتظر نگاهش کردم که ادامه داد؛ _هرچقدرم که دونفر بخوان باهم باشن، زندگی خیلی سختی ها داره که باعث بشه از هم جدا بشن. قول نمیدم تا اونموقع باهم باشیم، ولی من تمام تلاشمو برای رسوندنش به اونجا میکنم. حس عجیبی گرفتم. شنیدن این حرفا با این صراحت برام سخت بود. دوست نداشتم جو اینطور بمونه پس بی توجه به حرفاش گفتم؛ _اگه تا اونموقع باهم باشیم گندم راجبمون چه فکری میکنه؟ خندید و گفت؛ _مگه قراره بهش بگیم؟ دراز کشیدم روی تخت و پرده رو بیشتر کشیدم تا سرما وارد اتاق نشه. _خودش میفهمه.. دایان_یعنی قراره دخترت بفهمه من میکنمت؟ چپ چپ نگاهش کردم. _نه. خندید که گفتم؛ _به هرحال، طوری تربیتش میکنم که این براش یه چیز عادی باشه.. دایان_بابای جدی.. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم. اومد سمتم و کنارم روی تخت دراز کشید که ناچارا خودم رو چسبوندم به دیوار. دوتامون به زور روی تخت جا میشدیم. دایان خودش تنهایی یه تخت سه نفره لازم داشت و حالا با هم روی یه تخت یه نفره چپیده بودیم. البته همینش خوب بود، اینکه به هم فشرده میشدیم و میتونستم لمسش کنم.

#part280 سرمو تکون دادم و کمی جابه جا شدم. دایان نگاهی به گندم که چشماش خمار بود و دستاش دور سیب خشک شده بود انداخت و گفت؛ _بچت خوابش میاد. از روی مبل بلند شدم و گندمو بلند کردم و گرفتمش توی بغلم. حس کردم که بوی گند میده و همین باعث شد بترسم چون همیشه از پوشک کردنش فرار میکردم و مامان اینکارو انجام میداد. دستمو گذاشتم روی پوشکش که تونستم گرمایی رو زیرش حس کنم. عیب نداشت، هرچی که بود از جمع کردن جنازه ارسو و پاک کردن خون هاش از روی زمین بهتر بود. دایان انگار متوجه تغییر چهره ناگهانیم شد چون خندید و گفت؛ _چته؟ چرا رنگت پرید؟ خندیدم و گفتم؛ _باید پوشکشو عوض کنم. دایان_خدا خیرت بده، خوب شد فهمیدی. جفت من نشسته بود گیج شدم انقدر بو میداد. چی میدی به این بچه بخوره مگه. شیر که انقدر بو نمیگیره. با خنده نگاهش کردم و رفتم سمت مبل و کیف گندم رو از پشتش در اوردم. نشستم روی زمین و یه کوسن گذاشتم زیر سرش. _دایان میشه یه پلاستیک برام بیاری؟ از روی مبل بلند شد و درحالی که میرفت سمت اشپزخونه گفت؛ _کجاست‌؟ _توی کشو دومیه. شلوار سفید گندم رو که عکس زرافه های زرد و قهوه ای روش بود در اوردم که پاهای سفید و نرمش نمایان شد. با اینکه روزهای اول تولدش خیلی لاغر و استخونی بود و به زور به دو کیلو میرسید، حالا کمی تو پر تر و تپل شده بود و رون هاش حالت لایه لایه پیدا کرده بودن. پوستش مثل پنبه نرم بود و انگار دست که میزدی میرفت تو. لبخندی روی لبم نشست و به چهره‌ش خیره شدم. انگار از جاش راضی نبود چون هی نق میزد و تکون میخورد. چشمای درشت و روشنش تا مرز خیس شدن میرفت اما اشکش در نمیومد. دایان نشست کنارم و پلاستیک ‌رو گذاشت روی زمین. پارچه مخصوصش رو پهن کردم زیرش و چسبای پوشکش رو باز کردم که بوی گند بیشتر شد. دایان_حالا این به تو رفته یا ماریا که انقدر بوگندوعه؟ خواستم بگم ماریا اما به یاد اوردم که ماریا هیچوقت بو نمیداد‌. _نمیدونم، شاید به تو رفته. دایان_ننه‌ش بودم یا باباش که به من بره؟ به چهره جمع شدش نگاه کردم و با لبخند گفتم؛ _دوست پسر باباش بودی. لبخندی روی لب های پوست پوستیش نشست و به گندم که نق میزد خیره شد. چهرم از دیدن مخلفاتش جمع شد و گفتم؛ _ایی. دایان_زنگ بزن ماریا از قبر بیاد بیرون کون بچه‌شو بشوره دوباره بره تو. به زور جلوی خندمو گرفتم و درحالی که پوستش رو با دستمال مرطوب تمیز میکردم گفتم؛ _خجالت بکش. دایان_چرا؟ _اینطور راجب مرده حرف میزنن؟ دایان_اگه اون مرده ماریا باشه اره. دستمال مرطوب کثیفو انداختم توی پلاستیک و گفتم؛ _چه مشکلی باهاش داری؟ دایان_به دوست پسرم داده. این حرفو با لحنی حرصی گفت و چپ چپ نگاهم کرد. خندیدم. عاشق وقتایی بودم که حسودی میکرد یا اینطور حرصی حرف میزد. با اون هیکل گنده به نیم وجب ادم که الانم زیر خاک بود حسودی میکرد. _خب تو بهم ندادی مجبور شدم اونو بکنم. دایان_ازم نخواستی بهت بدم. با لذت به چهره قشنگش خیره شدم و با صدایی که حالا کمی گرفته بود گفتم؛ _میدادی؟ شونشو انداخت بالا که گفتم؛ _الان میخوام. چند ثانیه بدون حرف زل زد به چشمام که صدای جیغ گندم در اومد. نگاهم رو ازش گرفتم و خیلی سریع عروسکی دادم دستش که دایان گفت؛ _فعلا ریدمال بچه‌تو جمع کن تا ببینم چی میشه. بچه تو عن خودش مرد. خوب شد تو بابای من نیستی. کونم در خطر سوزش بود. درحالی که پوشکش و مینداختم توی پلاستیک گفتم؛ _همین الانم هست. در ضمن کی گفته که بابات نیستم؟ یه ابروشو انداخت بالا و موهاشو که حالا از لای کش در اومده بودن زد کنار. دایان_الان باید ددی صدات کنم؟ _ددی فاک می رو ترجیح میدم. خندید و چیزی نگفت. از اونجایی که وسواس داشتم یه دستمال مرطوب دیگه برداشتم که دایان گفت؛ _خرفت خان باید بشوریش، اینجوری تمیز نمیشه. واسه پوستش ضرر داره. _بلد نیستم بشورمش. دایان_کاری نداره، بگیرش زیر اب همونطور که خودتو میشوری بشورش. صورتمو جمع کردم‌. _ایی. با اخم نگاهم کرد و گندم رو بلند کرد و رفت سمت دستشویی. لبخندی زدم و نفس عمیقی کشیدم. نمیدونم چرا اما بچه داری واقعا به دایان میومد. مخصوصا وقتی که بچه رو با یه دستش میگرفت و اروم میبوسیدش. گوشیم رو که داشت زنگ میخورد از روی میز برداشتم که با شماره دریا روبه رو شدم. نیم نگاهی به دستشویی انداختم. دایان توش بود و داشت گندم رو میشست. تماس رو وصل کردم و خیلی سریع گفتم؛ _بله؟ دریا_سلام، چطوری؟ _خوبم، تو چطوری؟ صدای خش دارش رو شنیدم که گفت؛ _اگه یه امریکانو بخوریم و حرف بزنیم بهتر میشم.. دوست نداشتم دعوتش رو قبول کنم و باهاش برم بیرون اما خب ناچارا یه قرار واسه فردا عصر باهاش گذاشتم. دایان که اومد بیرون خیلی سریع تماس رو قط کردم و حوله زرد رنگ رو دادم دستش. حوله رو پیچوند دور گندم که درحال گریه بود و گفت؛ _کی بود؟ شونمو انداختم بالا. _رستا.

+1
110998176.mp39.57 KB

کاملا شوخی.

میل عجیبی دارم به از هم شکافتن رگ‌هایم. به بافتن تناب دار با موهای مادرم و کشته شدن به دست او. به پایین پریدن از نرده بالکنی که پدرم یواشکی در ان سیگار میکشد. به خوردن تمام کرم ها و الکل های پوستی خواهرم. به کشته شدن به خیال تو. و در اخر، بوسه ای به انگشتانم که متن خدافظی مینویسند.

#part279 _کاملا پیداست. دستش رو گذاشت روی دستم و گفت؛ _خب از مقدمه چینی متنفرم بزار برم سر اصل مطلب. منتظر نگاهش کردم که گفت؛ _با من ازدواج میکنی!؟ نگاهم رنگ تعجب گرفت. خیلی جدی زل زده بود بهم و دستمو لای انگشتای گرمش فشار میداد. اون دسته موی قهوه ای، هنوزم جلوی چشم خمارش بود و ابروهاش کمی نامرتب روی پیشونیش جا خشک کرده بودن. چشمای تیره‌ش به من دوخته شده بود و اروم نفس میکشید. _مسخرم کردی؟ خیلی جدی گفت؛ _اره. و پقی زد زیر خنده. خندیدم و نگاهمو ازش گرفتم. دایان_پسر کوچولوی خوب. چشمامو دوختم بهش و با لبخند کمرنگ گوشه لبم بهش خیره شدم. _چرا به من میگی پسر کوچولوی خوب؟ دایان_شبیه پسر بچه هایی هستی که تازه دارن فوحش یاد میگیرن و از سکس سر در میارن. ابروهام رفت بالا و لبامو قوس دادم به طوری که انگار متعجبم. دایان_خیلی ظریفی. و سفید. نگاهی به پوست دستم انداختم که ادامه داد؛ و موهات.. مخصوصا حالا که کوتاهشون کردی، شبیه پسر بچه های دبستانی شدی که نمیدونن باید موهاشون رو چیکار کنن و باباشون میبرتشون ارایشگاه. گندم رو نشوند روی مبل و برگشت سمتم. حالا حس عجیبی از این توصیفاتش بهم دست داده بود. خودمم داشت باورم میشد شبیه پسر بچه هام. دایان_چشمات، اونا معصومن. انگار که تاحالا هیچ الودگی ای رو ندیدن. انگار که فقط چیزای خوب و قشنگ رو تماشا کردن. انگار که بازتابی از تموم قشنگیا باشن. مثل یه جنگل سر سبز.. و دماغ کوچیکت که هیچ مشکلی نداره. خیلی صاف ایستاده سرجاش و وقتایی که ناراحتی یا میخوای گریه کنی چین میخوره و وقتایی که هوا سرده سرخ میشه. نیم نگاهی به گندم انداختم تا مطمئن شم نمیوفته روی زمین. دایان_لبات خیلی صورتیه. انگار که تاحالا دست هیچکس بهشن نخورده. نمیدونم چطور بگم. نه که کوچولو باشی، فقط چهرت خیلی بچگونه میزنه. البته تا قبل از اینکه بری زندان این موضوع بیشتر به چشم میومد. حالا انگار بزرگ شدی.. چیزی نگفتم که ادامه داد؛ _تغییر کردی سامیار. نفس عمیقی کشیدم و به دستبندش خیره شدم. _من پسر خوبی نیستم. دایان_چی باعث شده اینطور فکر کنی؟ _من ادم کشتم. دایان_کسی که بخواد نوه خودشو بکشه ادم نیست. _کسی که ادم بکشه، ادم نیست. چیزی نگفت و دستمو توی دستش فشار داد. دایان_بگذریم، پسر کوچولوی خوب. خواستم یچیز دیگه بگم. _از صبح تاحالا داری حرف میزنی و هی میگی میخوام یچیز دیگه بگم. این حرفو به شوخی گفتم اما نمیدونم چرا لحنم اصلا به شوخی نمیخورد. خندید و گفت؛ _اخلاقت اصلا شبیه پسر بچه ها نیست ولی. _چیزی نگفتم و دستشو فشار دادم که ادامه داد؛ _خواستم بگم بیا خونه من. _همین؟ نوچی کرد و ادامه داد؛ _منظورم اینکه دارم خونمو عوض میکنم. و توهم که دیگه پیش یاسر زندگی نمیکنی و فکر نکنم زندگی کردن با مامان بابات بعد از این اتفاقات اخیر واست جالب باشه. علاوه بر اون گفتم که من دنبال یه چیز جدی ترم. واسه همین اگه اوکی باشی خونه من زندگی کنیم. به دستش که روی دستم بود خیره شدم. رگ های ظریفش رو میتونستم از زیر پوست روشن ولی نه چندان سفیدش ببینم. انگشتمو روی رگ گوشه دستش کشیدم و گفتم؛ _خیلی دوست دارم اما فکر نکنم بشه. دایان_چرا؟ سرمو بلند کردم و نگاهم رو به چشماش دوختم. _فکر نکنم خانواده ماریا همچین اجازه ای رو با وجود گندم بهم بدن. زندگی کردن توی یه خونه مجردی با یه پسر دیگه اونم وقتی نوشون پیشمه.. اخماش رفت توی هم و گفت؛ _یعنی چی؟ گندم قبل از اینکه نوه اونا باشه دختر توعه و حضانت صد درصدیش دست توعه. پس نمیتونن توی اینکه شما کجا زندگی کنید دخالت کنن. _راستش با این موضوعاتی که اخیرا اتفاق افتاده بابای ماریا هیچ از من خوشش نمیاد و اگه منو نمیکشه بخاطر اینکه بابای بچه دخترشم. و به حرمت اون روزای خوبیه که باهم داشتیم. فقط منتظره یه اشتباه ازم سر بزنه تا بچه رو ازم بگیره. دایان_کی همچین حرفیو زده؟ _چندباری که اومدن خونمون و ما رفتیم اونجا اینطوری رفتار میکرد. با مامان بابام خوبه اما من اصلا. دایان_بازم خوب رفتار میکنه. ناسلامتی دخترشو حامله کردی و بخاطر بچه تو مرده. نفس عمیقی کشیدم و سرمو انداختم پایین. دایان_ولی به هرحال بنظر من مشکلی ایجاد نمیکنه. بعدم قرار نیست هیچکس چیزی راجب من و تو بفهمه.. _اگه باهم زندگی کنیم بهمون شک میکنن. دایان_چرا به تو و یاسر شک نمیکردن پس؟ گندم نقی زد که دایان سیبی از توی ظرف روی میز برداشت و داد بهش. _چون یاسر دوست دوران بچگیم بود و رئیسم نبود. چرا ادم باید با رئیسش یه جا زندگی کنه؟ گشته از اون من اگه بخوام با یه پسر باشم قطعا یاسرو انتخاب نمیکنم و خانوادمم اینو میدونن. دایان_پس چطور برادر یاسرو انتخاب کرده بودی؟ زدم زیر خنده و گفتم؛ _بعد به من میگی شبیه پسر بچه هایی. خودتو دیدی؟ دایان_خیل خب. فکراتو بکن بعد خبرم کن.

AUD-20220526-WA0000.mp33.48 MB

photo content
+1

#part278 دایان_دیگه نیست؟ نفس عمیقی کشیدم و سرمو بلند کردم. _نه. البته الان خدا بیامرز شده.. دایان_اره، یادم نبود. ورشکست شد؟ موهای گندم رو نوازش کردم و گفتم؛ _داستانش طولانیه. منم درست نمیدونم. گندم رو داد دستم و کششو از لای موهاش در اورد و کردش توی دستش. موهاش رو جمع کرد و با دست صافشون کرد و بعد دوباره بستشون که یه دسته موی پیچ دار افتاد توی صورتش. نشست روی مبل و گندم رو ازم گرفت و لباس زردش رو که کمی رفته بود بالا کشید پایین. گندم ساکت نشسته بود و داشت با پستونکش ور میرفت. معمولا توی بغل غریبه ها زیاد اروم نبود و همش میخواست بیاد بیرون اما در کمال تعجب حالا اصلا غریبی نمیکرد. دایان درحالی که دست کوچولوشو گرفته بود و با انگشت نوازشش میکرد بهم خیره شد و گفت؛ _زندگی کردن توی ایران واقعا سخته. نگاهم خورد به دستبند بافتنی مشکی رنگش و لبخندی روی لبم نشست. بنظر میومد که از اون روز تاحالا درش نیورده باشه.. _اینو میگی که دلیل برای فرار کردن و رفتن به دوبی داشته باشی؟ خندید و با لحنی جدی گفت؛ _چرت و پرت نگو. از اون نظر نگفتم. دستبندمو لمس کردم و کشیدمش. _از چه نظر گفتی؟ نفس عمیقی کشید. نگاهم ناخوداگاه میرفت سمت سینه های برجسته و بازوهای توپر و عضله ایش که حالا با تیشرت مشکی رنگش تضاد جالبی ایجاد کرده بودن. بدنش حتی با وجود لباس هم واقعا لمس کردنی بود.. عجیب بود که میلم به وجودش و بدنش انقدر زیاده. و این نگاهم فقط جنسی نبود. واقعا به چشم یه چیز ارزشمند نگاهش میکردم. چیزی که خیلی بیشتر از چند کیلو گوشت و یه ورق پوست یا چند تیکه استخون ارزش داشت. بدنش رو میپرستیدم، چون روح بزرگ و خالصش رو توی خودش جا داده بود. تنش رو که لمس میکردم، انگار میتونستم گرما و لطافت روحش رو حس کنم.. دایان_داشتم به این فکر میکردم که اگه یکیمون دختر بود همه چیز خیلی جدی تر میشد. فهمیدم که دوباره میخواد بره بالا منبر و راجب عجیب بودن رابطمون صحبت کنه. همون حرفایی که همیشه میزد و تهش به بحث منجر میشد. قبلا فکر میکردم اینا همش به خاطر اینکه منو نمیخواد و از رابطمون راضی نیست. اما حالا، میزاشتمش پای ترسش و حس گیجی ای که داشت. حقم داشت، این رابطه واقعا ترسناک بود. _دایان. باز شروع کردی؟ بی توجه به حرفم گفت؛ _نه. من حالا از کاری که میکنم و چیزی که بینمونه مطمئنم. منظورمو نمیفهمی.. دستی به موهام کشیدم و پستونک گندم رو که افتاد روی خشتک دایان برداشتم. دایان_حالا که افتاد اونجا میتونی بخوریش. چپ چپ نگاهش کردم و گفتم؛ _حرفتو بزن‌. دایان_میتونستی به مامانت معرفیم کنی. سرمو کج کردم و با لبخند گفتم؛ _الانم میتونم. پوزخندی زد. دایان_اره. مثلا بگی مامان این دوست پسرمه که اتفاقا هر اخر هفته زیرش پاره میشم. _اخرین بار که تو پاره شدی.. لبخندش عمیق تر شد و گفت؛ _جدیم سامیار. من یه چیز بیشتر میخوام. یه چیز جدی تر. چیزی که توی این کشور ممکن نیست. اینکه هرموقع کسی نگاهت میکنه نمیتونم بهش بگم دوست پسرمو نگاه نکن عصبیم میکنه. خندیدم و به گندم نگاه کردم. انگشت دایانو کرده بود توی دهنش و کنجکاوانه مارو نگاه میکرد. انگار که اونم مثل ما دنبال یه راه حل میگشت. انگار که میخواست بدونه بینمون چی میگذره. ایا گندم، من و دایان رو قبول میکرد؟ ایا تا اونموقع که بتونه زندگی و روابط بین انسان هارو درک کنه من و دایان با هم بودیم؟ دایان_مامانم گیر داده بهم که ازدواج کن. گفته هرکسی رو که ازش خوشت بیاد برات خواستگاریش میکنم. و من نمیدونم چطور تو رو ببرم و نشونش بدم که سکته نکنه. _اگه بخوای میتونم ادای دخترا رو در بیارم. دایان_اگه یه دختر میخواستم میرفتم سراغ خودشون. تورو اینطور که هستی میخوام. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم. دایان_ادما خودشونو توی چهارچوب قرار میدن. برای خودشون قانون میزارن و به بقیه تحمیلش میکنن. رویاهاشون رو از بین میبرن و به پای بقیه سنگ میبندن تا نتونن پرواز کنن. _بدون قانون دنیا هرج و مرج میشد. قانون رو برای کنترل مردم گذاشتن. دایان_قانون برای جسم انسان هاست، نه روح و روانشون. تا حالا کسی رو دیدی که روحش بخواد بره دزدی‌؟ _ولی ادمایی هستن که روح و روانشون مشکل داشته باشه و بخوان ادم بکشن. دایان_اونا مریضن‌. اونا به همدیگه اسیب میزنن. اما من و تو، اسیبی به کسی میزنیم؟ ما با اونا یکی ایم؟ حس من به تو بقیه رو اذیت میکنه؟ دستمو به رسم عادت کردم توی موهام. دلم برای موهای بلندم تنگ شده بود، جای خالیشون اذیتم میکرد. اینطوری انگار خودم نبودم. _این بحثا خیلی پیچیدست. گندم رو توی دستش جابه جا کرد و گفت؛ _نه. مردم پیچیدن. به هیچ عنوان نمیشه قانعشون کرد. فکر میکنن همه چیزو میدونن، فقط خودشون درست میرن و میتونن قوانینشون رو به همه تحمیل کنن. مردم احمقن. دستم رو بردم جلو و دسته موهاشو از جلوی چشمش کنار زدم. _فقط من و تو عاقلیم، نه؟ دایان_ما از همشون دیوونه تریم.

#part276 مامان خیلی سریع گفت بفرمایید و فرار کرد سمت اتاق. دایان خندید و گفت؛ _بهش بگو روسری لازم نیست، من دومادشم. محرم حساب میشم. لبخندی زدم و درو بستم و بهش تکیه دادم. دست به سینه ایستادم و گفتم؛ _چه دوماد نره غولی. ابروهاش پرید بالا و گفت؛ _یجوری حرف میزنی انگار خیلی چاق و گنده‌م. _نیستی؟ چپ چپ نگاهم کرد و درحالی که کاپشنش رو در میورد گفت؛ _همش عضله‌ست بابا، چربی رو که اون پسره احمق داره. اسمشو یادم نمیاد. موزیار؟ خندیدم که گفت؛ _البته بیشتر بهش میخوره خیاریار باشه تا موز. کاپشنش رو در اورد و رفت سمت مبل و روش نشست. نگاهی بهش انداختم. تیشرتش برای اولین بار گشاد نبود و چسبیده بود به تنش. میتونستم سینه های برجسته و شکم تختش رو به خوبی از زیرش ببینم. هروقت نگاهش میکردم حس عجیبی بهم دست میداد. دایان واقعا یه تیکه جدا افتاده از بهشت بود. یه بهشت داغ و سوزاننده. رفتم سمتش و کنارش روی مبل نشستم که گفت؛ _مادرشوهرم رفت دیگه نیومد. خندیدم و گفتم؛ _تنهامون گذاشته شرطای ازدواج رو بزاریم. دایان_اولین شرط من اینکه به من بیشتر از گندم ممه بدی. چپ چپ نگاهش کردم که خندید و گفت؛ _راستی گندم کو؟ برو بیارش. هنوزم خیلی عادی راجبش حرف میزد و این منو شگفت زده میکرد. نمیدونم چرا همیشه حس میکردم دایان از گندم بدش میاد. البته حس درستی نبود، چرا باید از یه بچه بی گناه و معصوم بدش بیاد؟ از روی مبل بلند شدم و رفتم سمت اتاقم. فضای اتاق من از بقیه قسمتای خونه گرمتر بود و این به خاطر وجود گندم و پرده های خیلی ضخیمی بود که برای اتاقم گذاشته بودن. علاوه بر اون بخاری همش زیاد بود. مامان میگفت نباید زیاد توی گرما بمونه چون عرق میکنه و بعد که بیاد توی هال سرما میخوره و تحملش میاد پایین. ولی خب من ترجیح میدادم وقتی میخواد بخوابه جاش گرم و نرم باشه چون خودم از سرما متنفر بودم. بالای گهوارش ایستادم و بهش خیره شدم. دستش کنار صورتش بود و درحالی که چشماش بسته بود اروم نفس میکشید. دلم نمیومد بیدارش کنم اما ناچارا خیلی اروم بلندش کردم و رفتم سمت هال که دیدم مامان و دایان دارن با هم سلام و احوال پرسی میکنن. مامان یجور خاصی دایان رو نگاه میکرد، انگار که یه پدیده عجیب دیده باشه. جلوی خندم رو گرفتم و به مامان سلام کردم که خیلی سریع جوابم رو داد و رفت توی اشپزخونه. دایان از روی مبل بلند شد و اومد نزدیکم. با چشمای خیلی باز و متعجب داشت گندم رو نگاه میکرد. دایان_پشمام. کنجکاوانه نگاهش کردم. با تعجب زل زده بود به گندم. دایان_باورم نمیشه.. یه لحظه حس کردم انگار میخواد گریه کنه. _چیشد؟ با لحنی احساساتی گفت؛ _این انگار تویی، فقط نسخه بدون دولش. و بعد پشتوانه این حرفش زد زیر خنده و تمام احساساتی که به خرج داده بود ناپدید شد. خندیدم و به گندم که حالا داشت تکون میخورد خیره شدم. دایان_بسه دیگه بدش من. دستشو اورد جلو و اروم از دستم گرفتش. دایان_چقدر کوچولوعه. این رو گفت که گندم چشماش رو باز کرد و جیغی زد که دایان دستاشو گذاشت پشت کمرش و گفت؛ _چرا گریه میکنی؟ گریه نکن دخترم. گریه نکن بابایی. با تعجب نگاهی به دایان و بعد مامان کردم تا مطمئن بشم صداشو نشنیده. مامان مشغول ور رفتن با کابینتا بود و صداشون اجازه نمیداد بفهمه ما چی میگیم. برگشتم و بهشون خیره شدم. دایان محکم گندم رو گرفته بود دستش و کمرش رو نوازش میکرد. وقتی متوجه نگاه متعجبم شد گفت؛ _چیه؟ حسودیت شد که بابای تو نیستم؟ _خودم بابا دارم. کمی نزدیکم شد و کنار گوشم گفت؛ _ولی اون نمیتونه بکنتت. چشمام تا اخر باز شد و برگشتم و توی اشپزخونه رو نگاه کردم. مامان داشت چای میریخت و زیرچشمی نگاهمون میکرد. ضربه ای به بازوش زدم و گفتم؛ _چرت و پرت نگو، یه وقت مامانم میشنوه. خندید و چیزی نگفت. نشستم روی مبل و بهشون خیره شدم. گندم با دقت و کنجکاوانه پستونک میخورد و دایان رو با چشمای خواب الود و خمارش نگاه میکرد. دایان هم با یه دست گرفته بودش و نوازشش میکرد. حالا کاملا متعجب شده بودم. این رفتارا واقعا از دایان بعید بود. دایانی که به خاطر گندم با من کات کرده بود! حالا داشت نازش میکرد و بهش میگفت دخترم!؟ دستمو زیر سرم گذاشتم و بهش خیره شدم. گندم یه دسته از تار موهاشو که ریخته بود توی صورتش گرفته بود و میکشید و دایان هم با خنده سعی میکرد موهاشو از لای انگشتاش خارج کنه. حالا موهاش کمی به هم ریخته بود و کشش شل شده بود. دوست داشتم کنارش روی تخت بخوابم و درحالی که سرم توی گردنشه و بوش میکنم موهاشو نوازش کنم. مامان برامون چای گذاشت و گفت که میره یه سر به همسایه بزنه تا ما راحت باشیم. به رفتنش خیره شدم و لیوان چایم رو برداشتم که دایان گفت؛ _تو موهات شبیه مامانته، چشم و ابروت مثل باباته. _نه. چشمام شبیه بابابزرگمه. دایان_بابابزرگت بچه خوشگل بوده پس. نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛ _اره، جوونیاش خوشگل و پولدار بود.

اگر نوشته‌هایم دیگر برایت زیبا نیست، پس همه‌شان مرده‌اند. انهارا به خاک بسپر و منتظر شکفتن هیچ شعر دیگری نباش.

#part275 مامان_اینجا چیکار میکنه؟ به حرفش اهمیتی ندادم و سوار اسانسور شدم. دکمه پارکینگ رو زدم که در اروم بسته شد و اهنگ ارومی پخش شد. برگشتم و نگاهی به خودم توی اینه انداختم. حالا موهام کمی نسبت به روزای اول که از زندان اومده بودم بیرون بلند تر شده بود و یه مقدار بیریختم کرده بود. شبیه پرنده هایی بودم که در اثر دستمالی شدن زیاد پراشون میکنه و به هم میریزه. مامان انقدر توی این چندروز داده بود بخورم که کمی تو پر تر شده بودم و دیگه اونقدر لاغر و شکستنی نبودم. چهرم دیگه اونقدر بی روح و رنگ پریده نبود. توی زندان که بودم انقدر زیر چشمام گود افتاده بود که میتونستم رگ های ابی و ظریف زیر پلکام رو ببینم اما حالا تقریبا دیگه خبری ازشون نبود. موهام رو درست کردم و تیشرتم رو تکوندم تا صاف بشه. دستی به صورتم کشیدم. همه اینا توی چند لحظه اتفاق افتاد و بعد اهنگ قط شد و اسانسور از حرکت ایستاد. برگشتم سمت در که همون لحظه باز شد. دایان رو دیدم که پشتش ایستاده بود و چندتا پلاستیک توی دستش بود. یه کاپشن مشکی قرمز north face تنش بود که خیلی بهش میومد و موهاش رو بالا سرش بسته بود. تاحالا اینطور ندیده بودمش، بسته شدن موهاش باعث شده بود صورتش کشیده تر و چشماش خمار تر بنظر بیاد. از اوجایی که موهاش نسبت به قبلا خیلی کوتاه تر بود پشتش مثل دم خرگوش شده بود. اولین بار بود میدیدم جلوی چشماش نیستن و حالا کل چهرش کاملا مشخص بود. یه لحظه به خودم اومدم و خیلی سریع رفتم سمتش و بغلش کردم که پلاستیک ها از دستش افتادن و دستاشو دور کمرم حلقه کرد. تازه متوجه هیجان و تپش نامنظم و سریع قلبم شدم. به قدری هیجان زده بودم که به زور نفس میکشیدم و حالا شادی و ذوق عمیقی توی وجودم نشسته بود. سرمو کردم توی گردنش و نفس عمیقی کشیدم که تونستم بوشو حس کنم‌. چشمام رو بستم و به خودم فشارش دادم. دایان_سلام. جوابشو دادم و بیشتر فشارش دادم که گفت؛ _سام شاشم داره میریزه، انقدر فشارم نده. خندیدم و خودمو کشیدم عقب و به صورتش خیره شدم‌. حالا لبخند کج و قشنگی گوشه لباش بود و با دقت نگاهم میکرد. برگ کوچیکی که توی موهاش بود رو در اوردم که پلاستیکاشو برداشت و اومد توی اسانسور و دکمه طبقه سه رو زد. به نیمرخش که با دقت به دکمه ها زل زده بود خیره شدم. دماغش با اینکه کوچیک نبود و کمی غوز داشت اما واقعا به صورتش میومد و چهرش رو جدی تر نشون میداد. در کل دایان علاوه بر اون چهره گوگولی ای که داشت جدی بنظر میرسید و من عاشق این تناقض بودم. برگشت سمتم و بهم خیره شد. چشمای نافذش حالا منو هدف گرفته بودن و مستقیم نگاهم میکردن، منم سرتاپاش رو بررسی میکردم و دنبال تغییرات جدید میگشتم. یه قدم بهم نزدیک تر شد و توی فاصله کمی ازم ایستاد. اب دهنم رو قورت دادم نفس عمیقی کشیدم. دستم رو اروم بلند کردم و بردم سمت صورتش و کشیدم روی گونش که تونستم نرمی پوستش و پشتوانه اون سیخ بودن موهای صورتش رو که بنظر میومد تازه زده باششون حس کنم. هرچند که پایین فکش میشد کمی از ته ریش بورش رو که انگار دوروز بود در اومده بود دید. لبخند کوچیکی روی لبم نشست. حالا مطمئن بودم که لمس کردن این زبری رو به دست کشیدن روی صورت هر دختری ترجیح میدم. حتی نرم و لطیف تریناش. دایان با وجود این قد بلند، بدن سفت و عضله ای و نگاه وحشی ای که داشت از کل دنیا لطیف تر و ملایم تر بود. نفس عمیقی کشید که انگشت شصتم رو روی لبش کشیدم. کاش همیشه میتونستیم توی این فاصله کم و روبه روی هم قرار داشته باشیم. لبخند ظریفی زد و اروم گفت؛ _تاحالا کسی توی اسانسور کردتت؟ چیزی نگفتم و خواستم بهش نزدیک شم که در اسانسور باز شد. برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد. خوشبختانه اسانسور دوتا در داشت و در دوم رو خودمون باید باز میکردیم. گردنش رو گرفتم و کشیدمش سمت خودم. توی چند سانتی صورتش متوقف شدم و اجازه دادم بازدم داغش با صورتم برخورد کنه. حالا گرمم شده بود و قلبم کمی با سرعت بیشتری میتپید. از سمتی هم استرس گرفته بودم که مبادا کسی درو باز کنه و بیاد تو. اگر الان پارسال یا چندسال پیش بود، هیچوقت ریسک نمیکردم توی اسانسور دوست پسرم رو ببوسم. البته که هیچوقت جرعت نمیکردم دوست پسر داشته باشم. اما حالا، بعد از تموم این اتفاقات، با وجود این احساس عمیق و دیوانه کننده هیچی برام غیر ممکن نبود. میتونستم دست دایان رو بگیرم و جلوی همه داد بزنم که چقدر عاشقشم. حالا من دیگه اون سامیار عاقل و بافکر گذشته نبودم. من تغییر کرده بودم. خواستم برم جلو که صدای باز شدن در اومد و بعد دایان بلافاصله خودش رو عقب کشید و رفت سمت در. پوفی کشیدم و بعد از اون از اسانسور خارج شدم. پشت در ایستاد و مشغول در اوردن کفشاش شد و گفت؛ _کسی خونست؟ دمپایی هامو پرت کردم یه گوشه و گفتم؛ _مامانم و گندم. و بهش اشاره کردم که اول بره تو. کفشاشو در اورد و درحالی که وارد میشد گفت؛ _یاالله.

#part274 _سامیار؟ با شنیدن صدای مامان از توی فکر در اومدم. سیگارم رو خیلی سریع از پنجره پرت کردم بیرون و خودمو رسوندم به در. قفلش رو باز کردم و بعد از خارج شدن بستمش تا بو توی خونه نپیچه. رفتم سمت اشپزخونه و گفتم؛ _بله؟ کل دکور خونه به لطف مامان عوض شده بود. البته نه که وسایل نو خریده باشه، همونارو جابه جا کرده بود. خودش که نمیتونست، بابا هم که حوصله این مسخره بازیا رو نداشت پس من ناچارا مثل حمالا وسیله جابه جا کردم. از شانس خوبم اونروز اسهال و حالت تهوع داشتم و اگه یکم بهم فشار میومد نمیدونم چه اتفاقی میوفتاد. مامان_این برنج رو بیا ابکش کن تا من سالاد درست کنم. چیزی نگفتم و وارد اشپزخونه شدم که خیلی سریع گفت؛ _چرا بوی سیگار میدی؟ زیر گاز رو خاموش کردم و قابلمه رو با دستگیره بلند کردم. _چون سیگار کشیدم. مامان_چندبار گفتم نکش پسرم، ریه هات خراب میشن. واسه گندم هم بده بوی سیگار به دماغش بخوره. نیم نگاهی به گندم که روی زمین نشسته بود و با اسباب بازیاش ور میرفت انداختم. حالا لباس های زرد ضخیمی به تن داشت و موهای کم پشتش با کش های خیلی کوچیک صورتی دو گوشی بسته شده بودن. لبخندی زدم و چیزی نگفتم. مامان_با توام پسر جان. اب سرد رو باز کردم و دونه های اخر برنج رو توی ابکش ریختم. _ریه هامو میخوام چیکار؟ مامان چپ چپ نگاهم کرد و گفت؛ _اگه ریه هات سالم باشه بیشتر عمر میکنی. _بیشتر عمر کنم که چی بشه. نگاه بدی بهم انداخت و مشغول خرد کردن گوجه هاش شد. صدای جیغ گندم که بلند شد دوتامون از جا پریدیم. خیلی سریع‌ رفتم سمتش و از روی زمین بلندش کردم. نگاهی بهش انداختم و گفتم؛ _چته دخترم. چته بابایی؟ جیغی زد و گریه‌ش شدید تر شد که چسبوندمش به خودم و با ضربات اروم توی کمرش ارومش کردم. مامان با اخم بهم خیره شد و گفت؛ _چند بار گفتم بچه رو تنها نزار؟ اگه چیزی بخوره یا سرش بخوره به جایی چیکار میخوای کنی؟ رفتم سمت پنجره و گفتم؛ _یه کاری برام پیش اومد. مامان_یه کاری برات پیش اومد یا رفتی‌ سیگار بکشی؟ خندیدم و چیزی نگفتم. پرده ها کنار زده شده بودن و به همین خاطر نور مستقیم به داخل خونه میتابید. امروز هوا افتابی بود و دلم میخواست برم بیرون و یه قدمی بزنم اما باید استراحت میکردم چون عصری کلی کار داشتم. سرمو کردم تو گردن گندم و نفس عمیقی کشیدم. بوی خیلی خوبی میداد. من هیچوقت از بوی بچه ها خوشم نمیومد اما این فرق داشت. بوی بچه خودم بود، کسی که از پوست و گوشت و خونم بود. از اون گذشته، وقتی بوش میکردم یاد ماریا میوفتادم. انگار که هردوشون از یه گل ساخته شده باشن. بوشون واقعا شبیه هم بود. معصومیت گندم هم، منو یاد اون روزای اولی که با ماریا اشنا شده بودم مینداخت. اون زمان همه چیز خیلی رویایی بود و ماریا واقعا خوب بود و رابطمون هیچ مشکلی نداشت.. درست بود که دیگه به هیچ عنوان ماریا رو دوست نداشتم، اما اون برای همیشه یه احساس بی سر انجام توی ذهنم میموند و بهم یاداوری میشد. البته حالا که دخترش توی بغلم بود، زیادم بی سرانجام به نظر نمیرسید. شیشه شیر نارنجی رنگ رو از روی میز برداشتم و گندم رو توی دستم جابه جا کردم. گشنش بود و این رو از اونجایی فهمیدم که دستش رو کرده بود توی دهنش و ملچ ملوچ میکرد. شیشه رو گذاشتم توی دهنش که با دستای کوچیکش گرفتش و با چشمای درشتش و لبخندی که حتی با وجود باز بودن دهنش پیدا بود زل زد بهم. هرموقع این لبخنداش رو میدیدم دلم براش میلرزید. حالا حس میکردم که حاضرم دنیا رو برای همیشه دیدنشون زیر و رو کنم. خیلی عجیب بود، گندم قرار بود بزرگ بشه و مدرسه بره. و بعد به سن نوجوونی برسه و زندگیش زیر و رو بشه. نمیتونستم توی 17 یا 18 سالگی تصورش کنم. اونموقع که برای خودش یه دختر مستقل و بالغ بشه.. یه دختر با قد متوسط، چشمای عسلی و موهای خرمایی موج دار که احتمالا دوستشون نخواهد داشت و کل وقتش برای صاف کردنشون قرار بود بره.. توی همین فکر ها بودم که یهو یاد دایان افتادم. اگر بهم بگن دایان رو انتخاب کن یا گندم کدوم رو انتخاب میکنم؟ اگر پارسال این سوال رو ازم میپرسیدن قطعا دایان رو انتخاب میکردم. اما حالا انتخاب واقعا سخت بود. یعنی دایان انقدر برام باارزش بود که بین اون و بچه خودم نتونم کسی رو انتخاب کنم؟ با صدای زنگ ایفون از توی فکر در اومدم و گفتم؛ _بابا قرار بود بیاد؟ مامان_نه. با حدس به اینکه ممکنه رستا باشه رفتم سمت ایفون تا درو باز کنم که با یه دسته موی فرفری قهوه ای روبه رو شدم. یه لحظه انقدر هیجان زده شدم که نزدیک بود گندم از دستم بیوفته. دکمه ایفون رو زدم و خیلی سریع رفتم سمت اشپزخونه و درحالی که گندم رو به زور به مامان میدادم با تته پته گفتم؛ _یه لحظه اینو بگیر من الان میام. مامان با تعجب نگاهم کرد و گفت؛ _چیه؟ نکنه عشقتو دیدی؟ خیلی سریع از اشپزخونه زدم بیرون و درحالی که سعی میکردم خنده و هیجانم رو کنترل کنم گفتم؛ _نه بابا، صاحبکارمه.

تو وطن بودی و من تبعیدی به سرزمینی دیگر.

شاید دلیلی دارد که انسان‌هارا بعد از مرگ دفن میکنند. شاید میخواهند شکوفه‌ای که در تاریکیِ زنده بودن مرده بود را رشد دهند.

من‌رو گوش کن، جایی بین زمزمه نفس هات نجوای خفگی سر میدم.