2 834
订阅者
+324 小时
-67 天
-4630 天
帖子存档
2 831
#part8
چندبار پشت سر هم نفس کشیدم و دندون هامو روی هم فشردم تا اشکم نریزه.
اصلا دلم نمیخواست به خاطر اون مردک پیر پاتال گریه کنم.
فقط دوست داشتم هرکی اومد دم دستم رو با چاقو بکشم.
اولیش هم تینا بود.
انقدر سیگار کشید که اخر بو گرفتم.
البته من اگه خودم ادم بودم و دلم دردسر نمیخواست باهاش سوار ماشین نمیشدم.
پوفی کشیدم و رفتم سمت تختم و پتو رو زدم کنار که سر جام خشک شدم.
با دیدن پسربچه چرک با موهای چربش چند قدم رفتم عقب و به زور خودم رو کنترل کردم تا داد نزنم.
پاهاشو توی بغلش گرفته بود و چشماش بسته بودن.
نفسش صدای خس خس میداد و میتونستم بوی خیلی بدی رو ازش استشمام کنم.
علاوه بر اون موهاش پر از دونه های سفید کوچیک بود که بنظر میرسید تخم شپش باشن و زخم ها و سوختگی های چندشی داشت که صبح به خاطر لباس های تنش نتونسته بودم ببینمشون.
اما حالا چیزی جز یه شورت سورمه ای تنش نبود.
با اینکه دلم برای بچه سوخته بود اما واقعا عصبی شده بودم.
این پسر بچه درحالی که شپش داشت روی تخت من خوابیده بود و درضمن چندساعت پیش هم میخواست بکشتم.
و خیلی راحت اورده بودنش توی اتاق من!؟
اخمام رفت توی هم و از اتاق رفتم بیرون و با صدای بلند گفتم؛
_چرا این بچه شپشو رو روی تخت من گذاشتین؟
آنسه قندون رو گرفت سمت ابوهادی و گفت؛
_رو تخت من که نمیتونست بخوابه.
نگاه بدی به ابوهادی انداختم.
_اگه من شپش گرفتم باید چیکار کنم؟
ابوهادی_کچل میکنی.
صدامو بردم بالا تر و داد زدم؛
_اصلا چرا اینجا مونده؟
مگه انباری نداری؟
مگه منو همیشه پرت نمیکنی اونجا؟
اینم میزاشتی همونجا بمونه.
اخماش رفت توی هم و گفت؛
_بچه مردم رو با خودت یکی میکنی؟
این بچه رو جنا اذیت میکنن چطور باید بندازمش توی انباری؟
حس میکردم اگه یکم دیگه توی این خونه نحس بمونم و صدای نکره مرد عوضی روبه روم رو بشنوم سکته میکنم، پس در خونه رو باز کردم و رفتم توی حیاط.
حیاط خونه ما خیلی بزرگ بود و دوتا نخل بزرگ به همراه یه درخت کنار توش وجود داشت.
دیوارای خونه اجری و کوتاه بود و برای همین همیشه پر بودن از گربه..
روی سکوی جلوی در نشستم و زانوهامو بغل کردم.
باد خنکی میوزید و شاخ و برگ درخت هارو تکون میداد.
صدای بلبل ها با هوهوی باد ترکیب میشد و توی گوشام میپیچید.
داشتم فکر میکردم که کاش میتونستم برم یتیمخونه ای چیزی.
البته همیشه به همین چیزا فکر میکردم و بعد از چندساعت همه چیز رو یادم میرفت چون ادمی بودم که خیلی زود به سخت ترین شرایط عادت میکردم و همه چیز برام عادی میشد.
علاوه بر اون هیچوقت مدت زیادی رو غمگین و ناراحت نمیموندم و بلاخره یه کاری برای سرگرم کردن خودم پیدا میکردم.
ابوهادی و آنسه درواقع پدر و مادربزرگ ناتنی من بودن.
بابام درواقع برادرزاده ابوهادی میشد و پیش اونا بزرگ شده بود.
از سمتی هم پدرو مادرم هیچوقت با هم ازدواج نکرده بودن و یواشکی رابطه داشتن پس مطمئنا نمیومدن من رو به عنوان نوشون به همه معرفی کنن و ابروی خودشونو ببرن.
البته که هیچ رابطه نزدیکی هم با هیچکدومشون نداشتم و دلیل نمیشد اونقدر صمیمی صداشون بکنم.
اونا از من و من از اونا متنفر بودم اما خب همیشه براشون سود داشتم.
شاید واسه همین بود که با وجود تمام ابروریزی هایی که براشون داشتم و دردسرهایی که درست میکردم هیچوقت ندادنم به پرورشگاه یا پدربزرگ و مادربزرگ واقعیم.
البته که اوناهم مثل پدرومادرم سالها بود که مرده بودن.
ابوهادی معروف ترین جنگیر اهواز بود و از کل شهر ها براش مشتری میومد.
همیشه خونمون پر بود از ادم های دیوانه و جن زده که میخواستن همرو بکشن و همیشه هم مناسب ترین گزینشون من بودم.
نمیدونم چرا نه ادما ازم خوششون میومد و نه جنا.
درکل ادم نحس و غیر دوست داشتنی ای بودم و فکر کنم فقط خودم خودم رو دوست داشتم.
حس میکردم اگر فقط چندماه دیگه از عمرم به این صورت بگذره به طور کامل دیوانه میشم.
نه دوستی، نه سرگرمیای و نه کار و درسی..
هیچی نداشتم.
بعد از گرفتن دیپلمم دیگه هیچ اقدامی برای دانشگاه رفتن نکردم چون ابوهادی گفته بود که اجازه نمیده برم دانشگاه.
نمیدونم چرا فکر میکرد من به وجود پسرا اهمیت میدم و از اینکه نکنه با کسی دوست بشم میترسید.
بعضی وقت ها به سرم میزد بهش بگم الکی فکر این چیزا نباش من از دخترا خوشم میاد ولی اونموقع ممکن بود اجازه نداشته باشم با دختراهم بگردم.
هرچند که همین الانشم تقریبا همینطوری بود.
در حیاط باز شد و پسر همسایه با دوچرخش اومد تو.
نیم نگاهی به من انداخت و گفت؛
_غزل اگه حوصلت سر رفته بیا خونه ما.
لبخندی روی لبم نشست و بهش خیره شدم.
چندوقتی بود داشتم حس میکردم که خودم تنهایی خودم رو دوست ندارم و حور هم یکم دوستم داره.
_نه تو برو.
من یکم کار دارم.
سرشو تکون داد و دوچرخش رو گذاشت کنار سکو و بدو بدو از پله ها بالا رفت.
2 831
تو مثل صلح دوتا کشور دورِ همیشه در جنگ و کشمکش توی مغزم میمونی.
دیکتاتوری هردو جمهوری بدون دموکراسی و مردم خواهی که سر مرز تن تو خون میلیونها تن زنده و حسمند رو میریزن.
تو مثل لالههای بی وطن، شقایق های وحشی و الاله های واژگونی هستی که همه جا روییدن.
از بین بردن تو فقط با سوزوندن مغز و تن من امکان پذیره.
2 831
تو مثل صلح دوتا کشور دورِ همیشه در جنگ و کشمکش توی مغزم میمونی.
دیکتاتوری هردو جمهوری بدون دموکراسی و مردم خواهی که سر مرز تن تو خون میلیونها تن زنده و حسمند رو میریزن.
تو مثل لالههای بی وطن، شقایق های وحشی و الاله های واژگونی هستی که همه جا روییدن.
از بین بردن تو فقط با سوزوندن مغز و تن من امکان پذیره.
2 831
تو مثل صلح دوتا کشور دورِ همیشه در جنگ و کشمکش توی مغزم میمونی.
دیکتاتوری هردو جمهوری بدون دموکراسی و مردم خواهی که سر مرز تن تو خون میلیونها تن زنده و حسمند رو میریزن.
تو مثل لالههای بی وطن، شقایق های وحشی و الاله های واژگونی هستی که همه جا روییدن.
از بین بردن تو فقط با سوزوندن مغز و تن من امکان پذیره.
2 831
#part7
از اونجایی که اینجارو درست و حسابی بلد نبودم کلی طول کشید تا ایستگاه اتوبوس رو پیدا کنم.
خیلی سریع وارد اتوبوس شدم و روی یکی از صندلی ها نشستم.
نگاهی به میسکال های روی گوشیم انداختم و ناخنم رو کردم توی دهنم تا بجومش اما چیزی برای جویدن وجود نداشت چون قبلا حساب همشون رو رسیده بودم.
البته زیادم نگران نبودم چون همین الانشم حسابی دیرم شده بود و میدونستم چی در انتظارمه..
بیشتر به فکر تینا و اتفاقات امروز بودم.
خوب شد گذاشتم اومدم مگه نه ممکن بود اصرار کنه برسونتم خونه و اونوقت معلوم نبود چه اتفاقی میوفتاد و باید چیکار میکردم.
صدای زنگ گوشیم بلند شد که همزمان استرس دوباره سراغم اومد.
آنسه بود.
حتما میخواست بگه زود بیا خونه چون ابوهادی حسابی از دستت عصبانیه.
نمیدونم مگه اونا مشغول اون پسربچه زشت جن زده نبودن چطور انقدر سریع از شرش خلاص شدن.
از جنا به خاطر همین بدم میومد، چون سریع با دوتا دعا و تهدید گورشون رو گم میکردن و میرفتن و اونوقت من میموندم و کتکایی که باید میخوردم.
بلاخره اتوبوس توی محله ایستاد.
چون خلوت بود و نمیتونستم فرار کنم پول رو حساب کردم و دویدم سمت خونه.
چون تازه غذا خورده بودم و تشنم شده بود نمیتونستم درست بدوم و نفسم داشت بند میومد.
بلاخره جلوی در سفید رنگ ایستادم و بعد از باز کردنش با کلید رفتم تو.
کفشامو در اوردم و خیلی اروم درو باز کردم که با ابوهادی که روی مبل نشسته بود روبه رو شدم.
خیلی اروم سلام کردم و خواستم برم سمت اتاقم که صداش رو شنیدم.
ابوهادی_بیا اینجا.
سر جام خشک شدم و نفس عمیقی کشیدم.
قلبم تند تند خودش رو به سینم میکوبید و استرس گرفته بودم.
من ادمی نبودم که از کتک خوردن و یا اینکه کسی بخواد دعوام کنه بترسم اما خب تنبیههای ابوهادی فقط به همین چیزا منتهی نمیشد و همیشه کلی ازار و اذیت جسمی و روانی جدید توی چنته داشت.
سعی کردم مثل همیشه استرس و ترسم رو پنهان کنم.
نفس عمیقی کشیدم و با قدم های کوتاه رفتم سمتش و روبه روش ایستادم.
بدون حرف زل زدم بهش.
_بله؟
با چشمای سبز چروکیدش بهم خیره شد و ابروهای پرپشت و جوگندومیش رو کشید توی هم.
ابوهادی_چندساعته بیرونی؟
_نمیدونم.
خیلی محکم گفت؛
_حساب کن.
دندونامو روی هم فشار دادم و دسته مویی که افتاده بود توی صورتم زدم پشت گوشم.
_چهار ساعت.
ابوهادی_چیکار میکردی بیرون؟
به انسه که بی توجه به ما داشت چای میریخت خیره شدم و اب دهنم رو قورت دادم.
همیشه از همینش بدم میومد.
که توی موقعیت های حساس من رو به چپش میگرفت و هیچ دخالتی توی کارای ابوهادی نمیکرد.
ناسلامتی زنش بود و حق اظهار نظر داشت، اما کاملا خودش رو از تصمیم گیریها کنار کشیده و حق ازادی بیان رو از خودش گرفته بود.
نگاهم رو ازش گرفتم و دوباره به مرد نسبتا هیکلی روبه روم خیره شدم.
حالا انقدر سکوت بینمون سنگین شده بود که صدای نفس های هردومون رو میتونستم بشنوم.
من خیلی مقطع و سریع نفس میکشیدم و ابوهادی سنگین و طولانی.
لبمو با زبونم تر کردم.
چیزی برای ترسیدن وجود نداشت.
_خودتون منو از خونه بیرون کردید، منم فکر کردم کارتون طول میکشه و ممکنه اگه برگردم همه چیز رو خراب کنم واسه همین یکم تو ساحلی دور خوردم.
سرش رو تکون داد.
ابوهادی_کارمون که تموم شد بهت زنگ زدیم.
چرا جواب ندادی؟
_گوشیم شارژ نداشت.
از روی مبل بلند شد و بهم نزدیک شد.
دستش رو کرد توی جیب شلوارم و خیلی سریع گوشیم رو کشید بیرون و روشنش کرد.
یادم نمیومد اخرین بار چند درصد شارژ داشتم، اما مطمئن بودم اونقدری بود که دروغم لو بره.
درست حدس زده بودم، 54 درصد بود.
ابوهادی گوشیم رو با ارامش انداخت روی مبل و نفس عمیقی کشید.
قدش چندین سانت از من بلندتر بود بنابراین باید برای نگاه کردن بهش سرم رو بالا میگرفتم.
دستش رو اورد پایین و دست سردم رو توی دستای گرم و داغش گرفت و برد نزدیک دماغش.
بوش که کرد تازه دوهزاریم افتاد دنبال چی میگرده.
خدا خدا میکردم که بوی تینا روم نمونده باشه.
اول پیرهنم و بعد موهام رو بو کرد و از حرکت ایستاد.
مثل همیشه قرار نبود هیچ سوالی بپرسه تا خودشو گمراه کنه و به من فرصت دفاع کردن بده.
دستش رو برد بالا و کشیده محکمی زد توی گوشم که حس کردم مغزم سوت کشید و پوست صورتم داغ شد و سوخت.
سرم رو گرفتم پایین و دندونامو روی هم فشار دادم.
ناراحت بودم و نیاز به گریه کردن داشتم، اما خشم توی وجودم پررنگ تر از غمم بود.
بغضم رو قورت دادم و گفتم؛
_من سیگار نکشیدم!
ابوهادی_برو توی اتاقت.
چندثانیه بدون حرف نگاهش کردم و بعد به انسه خیره شدم.
سینی چای رو گذاشت روی میز و به اتاق اشاره کرد.
نفس عمیقی کشیدم و خواستم گوشیم رو بردارم که دستم رو کنار زد و درحالی که مینشست روی مبل و گوشی رو میداد به زن پیر و خرفتش گفت؛
_این پیش من میمونه.
زیر لب بهشون فوحش دادم و رفتم سمت اتاقم و درو بستم.
2 831
#part6
تینا دستاش رو گذاشت روی میز و بهم خیره شد.
به صندلیم تکیه دادم و دست از نگاه کردن به اطرافم برداشتم.
تینا_سینگلی؟
اها، خودشه.
بلاخره رسیدیم به بحث مورد علاقم.
_اره.
تینا_خوبه چون منم از امروز سینگلم.
یه ابرومو انداختم بالا و گفتم؛
_دقیقا چیش خوبه؟
تینا_اینکه دوتامون سینگلیم.
چون من اصلا خوشم نمیاد با کسی که توی رابطست برم بیرون.
اونموقع مجبورم همش به حرفاش راجب پارتنرش گوش بدم و حوصلم سر میره.
با اینکه این جوابی نبود که انتظارش رو داشتم لبخند زدم.
تینا_تو از چه جور ادمایی خوشت میاد؟
_ممه های بزرگ.
ابروهاش پرید بالا و گفت؛
_چی!؟
متوجه شدم خیلی سریع رفتم سر اصل مطلب.
در ضمن سینه های تینا اصلا بزرگ نبود و امکان داشت به خاطر این حرفم ناراحت شده باشه و استرس گرفته باشه که نکنه ازش خوشم نمیاد برای همین گفتم؛
_دخترای خوب.
خوش اخلاق..
هرچند که میدونستم حرفم چرت و پرت محضه و اصلا از ادمای خوش اخلاق و خوب خوشم نمیاد.
موهامو باز کردم و دوباره خیلی محکم بستمشون بالا.
به صندلیم تکیه دادم و پاهامو از اونی که بود باز تر کردم.
تینا هنوز بدون حرف داشت بهم نگاه میکرد.
بلاخره غذاهامونو اوردن و گذاشتن جلومون.
اگر تینا نبود قطعا یه عکس ازشون میگرفتم تا جلوی بقیه یکم چسی بیام.
تینا_پس همجنسگرایی؟
تازه فهمیدم این حجم از تعجبش واسه چی بود.
یعنی زودتر از اینا از تیپ و قیافم نفهمیده بود؟
شونمو انداختم بالا و چیزی نگفتم.
نگاهشو ازم گرفت و ظرفمو با مال خودش عوض کرد.
_از ادمای همجنسگرا خوشت نمیاد؟
تینا_نه نه..
مشکلی ندارم فقط یکم تعجب کردم.
خودم دوست همجنسگرا دارم..
سرمو تکون دادم و به غذام نگاه کردم.
متاسفانه ظرف اون از مال من خوشگلتر و پر ملات تر بود.
اخمام رفت توی هم و به سوشی های خودم خیره شدم.
خبری از جلبک و برنج و تزئینات نبود.
یه بشقاب سفید ساده با چندتا فیله ماهی صورتی و یه ظرف سس قهوه ای و چند تا برگ و علف مسخره.
_چقدر مسخرست.
تینا_گفتم از اینا سفارش نده خوشمزه نیست.
چاپستیک هامو از توی پلاستیکشون در اوردم و گفتم؛
_نه غذارو نگفتم.
تزئین روشو گفتم.
سرشو تکون داد و بعد از خارج کردن چوب هاش از توی پلاستیکشون مشغول خوردن شد.
سعی کردم چاپستیکامو درست بگیرم توی دستم اما خب هنوز اونقدر ماهر نشده بودم و غذام هی از توشون لیز میخورد.
یه تیکه ماهی برداشتم و زدم توی سس و خوردمش که حس کردم حالم بد شد.
طعم گوشت نپخته و گل و ماهی میداد و تلخ بود.
سرفه ای کردم و از روی صندلیم بلند شدم و رفتم سمت سطل زباله ای که کنار دیوار قرار داشت و همشو تف کردم بیرون.
طعم مسخره و بدش هنوز توی دهنم بود.
دهنمو با استینم پاک کردم و رفتم سر جام نشستم.
یکی دونفر داشتن با حالت بدی نگاهم میکردن.
دستمالی برداشتم و گفتم؛
_این چرا مزه ماهی نپخته میده؟
تینا خندید و گفت؛
_چون ماهی نپختست.
_چه چیز مسخره ایه، حالم به هم خورد.
یه چیز دیگه سفارش بدیم.
ظرفش رو هول داد سمتم و گفت؛
_با من بخور.
از این طلاییاش بخور توشون مرغه.
از اونجایی که حوصله اون دوتا چوب مسخره رو نداشتم با دست یکیشو برداشتم و خوردم.
طعم این یکم متحمل تر بود.
اولش از طعمش زیاد خوشم نیومد اما بعدش که عادت کردم کل سوشی های تینارو خوردم.
انگار متوجه شده بود که خیلی گشنم واسه همین کشید عقب و گفت که سیر شده.
چندتای اخرشون رو که توشون ماهی داشت رو باز کردم و فقط برنج و جلبکشون رو خوردم.
انگار تینا از اون بچه مایه های باکلاس و فس فسو نبود چون اهمیتی به اینطور بی کلاس غذا خوردنم نمیداد.
تینا_چندسالته غزل؟
با دستمال دهنم رو پاک کردم و تکیه دادم به صندلیم.
_نوزده.
تینا_چه کوچیکی، بهت نمیخوره.
_اره بهم میاد تازگیا بازنشست شده باشم.
لبخندی زد و گفت؛
_من بیست و دو سالمه.
_احتمالا روزشمار سنت از لحظه ای که هنوز پیش بابات بودی شروع شده.
چندثانیه گیج نگاهم کرد و بعد زد روی دستم.
با لبخند گفت؛
_من میرم حساب کنم.
تو بیرون وایسا.
_اوکی.
دستامو توی جیبم کردم و با قدم های بلند و سریع رفتم دم در رستوران.
حس عجیبی داشتم، انگار یچیزی سر جاش نبود.
حس میکردم از لحظه ای که تینا رو دیدم تا الان اونطوری که باید و همیشه هستم رفتار نکردم.
اصلا از این نقش یه دختر پولدار بودن خوشم نیومده بود.
مطمئنم الان اگه از رستوران بیاد بیرون و صحبتمون یکم بیشتر ادامه پیدا کنه لو میرم و همه چیز رو میفهمه.
گوشیم رو از توی جیبم خارج کردم که دیدم ابوهادی چهار بار زنگ زده.
ابروهام پرید بالا و نگاهی به ساعت که سه ظهر رو نشون میداد انداختم.
من حداقل تا دوساعت پیش باید خونه میبودم.
نوچی کردم و به داخل رستوران خیره شدم.
تینا کنار پسر پشت کانتر ایستاده بود و داشتن باهم حرف میزدن.
انقدر دوتاشون گرم صحبت بودن که فکر نمیکنم حالا حالاها کارشون تموم بشه.
نوچی کردم و گوشیم رو گذاشتم توی جیبم و خیلی سریع رفتم سمت انتهای خیابون.
2 831
#part5
چند ثانیه بدون حرف نگاهش کردم و اب دهنم رو قورت دادم.
من تا نیم یا نهایتا یک ساعت دیگه باید خونه میبودم و اگر میرفتیم غذا بخوریم واقعا طول میکشید.
از اون گذشته این اطراف جز فلافل بیست تومنی و چرک غذای دیگه ای نبود پس احتمالا باید میرفتیم بالاشهر و حسابی طول میکشید.
تینا هنوز با چشم های قهوهایش زل زده بود بهم.
متاسفانه نگاهش کاملا دوستانه بود و اصلا نمیشد جمله دلم میخواد شب باهات بخوابم رو از توشون خوند.
البته حقم داشت چون من خودمم شب دلم نمیخواست با خودم بخوابم.
و نکته مهمتر اینجا بود که من شب نه میتونستم بمونم خونه کسی و نه بقیه رو ببرم خونمون.
تینا_خب، میای؟
بدون لحظه ای درنگ و فکر کردن گفتم؛
_اوکیه.
لبخندی روی لبش نشست و سیگارش رو انداخت روی زمین.
تینا_بریم پس.
نفس عمیقی کشیدم و دنبالش راه افتادم.
میدونستم که این کار اخرش برام دردسر میشه اما مگه من چندبار توی عمرم میتونستم سوشی مفتکی بخورم؟
از زمین پوشیده شده با چمن گذشتیم و رفتیم سمت جاده.
داشتیم از بازار و تاکسی و اتوبوس دور میشدیم و این نشون میداد که تینا ماشین داره.
پوزخندی زدم و به اطرافم خیره شدم.
باد ملایمی میومد که درخت های نه چندان بلند و زیاد پارک رو تکون میداد.
زمین پر بود از سری های رنگارنگی که روی قلیون ها قرار میگرفتن و صدای اهنگ و همهمه مردم از این فاصله هم شنیده میشد.
هرچی بیشتر به سمت جاده پیش میرفتیم صدای لاستیک و گاز ماشین ها بیشتر توی گوشام میپیچید.
بلاخره کنار یه 206 مشکی ایستادیم و تینا درش رو باز کرد و نشست توش.
چندثانیه بدون حرف به ماشین خیره شدم.
واقعا خانوادش انقدر بهش اهمیت میدادن که براش ماشین بخرن؟
پوفی کشیدم و درو باز کردم و نشستم توش.
هوا یکم گرم بود و توی ماشین کمی داغ کرده بود.
تینا ماشین رو روشن کرد و گفت؛
_رانندگی بلدی؟
_اره چندباری سوار ماشین پلاستیکی پسر همسایمون شدم.
با تعجب نگاهم کرد و گفت؛
_واقعا؟
با اینکه واقعا اینکارو کرده بودم و اتفاقا ماشین هم شکسته بودم گفتم؛
_نه.
تینا_خوبه، داشتم به عقلت شک میکردم.
پوزخندی زدم و چیزی نگفتم که نگاهش رو ازم گرفت و بعد از بستن کمربندش ماشین رو روشن کرد.
دوست داشتم بگم اگر تو هم جای من بودی قطعا عقلت رو از دست میدادی و از بیکاری و بدبختی سوار ماشین اسباب بازی یه بچه میشدی..
اما خب بچه پولدارا این چیز هارو درک نمیکردن.
نگاهم رو از پنجره به بیرون دوختم.
تینا یه سیگار دیگه روشن کرد و صدای ضبط ماشین رو کمی زیاد کرد.
سرم رو به صندلی تکیه دادم و به روبه روم خیره شدم.
داشتم فکر میکردم چه دروغی واسه دیر کردنم بسازم.
نمیدونم چرا اما اصلا احساس غریبی و خجالت نمیکردم.
یعنی هرکس دیگه ای جای من بود یکم تعارف میکرد، یا گور پدر تعارف حداقل از اینکه یکی میخواد براش غذا بخره خجالت میکشید.
اما من انگار کلا نسبت به ادم ها سر بودم.
توی این چندسالی که پیش ابوهادی بزرگ شدم همه جور ادمی دیده بودم.
پیر، جوون، زن، مرد.
همشون مشکلات مسخره و ترسناکی داشتن.
جلوی همشون کوچیک شده بودم و بدترین رفتارها باهام شده بود.
انقدر که دیگه به همه اینا عادت کنم و برام مهم نباشه که بقیه چی راجبم فکر میکنن.
بلاخره ماشین جلوی یه رستوران کوچیک نگه داشت.
درو باز کردم و خیلی سریع زدم بیرون چون دیگه داشتم از بوی سیگار و ادکلن تینا خفه میشدم.
نفس عمیقی کشیدم و به اطرافم نگاه کردم.
بنظر میومد اومده باشیم یجایی اطراف زیتون و یا توی خودش.
یه پاساژ خیلی بزرگ با درهای سکیوریتی طلایی درست روبه روم قرار داشت که دوتا مامور سفید پوش جلوش ایستاده بودن.
تینا از ماشین پیاده شد و رفت توی رستوران کوچیکی که پشت سرمون قرار داشت و منم دنبالش رفتم.
رستوران فضای ساده ای داشت و خیلی قشنگ بود.
روی صندلی چوبی نشستم و به منو خیره شدم.
تینا_چه طعمی دوست داری؟
نفس عمیقی کشیدم و یه اسم همینطوری از روی منو گفتم.
تینا_مطمئنی؟
خیلی سنگینه ها.
سرمو تکون دادم.
_اره بابا همیشه میخورم از همین مدل.
بعد از اینکه تینا سفارشمون رو گفت رو کرد بهم.
کشمو از دور مچم در اوردم و موهامو بالا بستم.
نگاهم هنوز به اطرافم بود و فضای اطرافم رو از نظر میگذروندم.
میز و صندلی هایی که روی زمین سرامیکی سفید چیده شده بودن خیلی ساده بنظر میرسیدن.
معلوم نبود که مدرنن یا کلاسیک.
داخل رستوران یه فضای عجیب و خاصی داشت.
انگار که واقعا یه رستوران ژاپنی و یا کره ای باشه.
تابلوهای نقاشی کوچیکی به دیوار متصل بود که عکس شخصیت های انیمه هارو روشون زده بودن.
روی هر میز یه گلدون شیشهای کوچیک با یه گیاه سبز بدون گل قرار داشت که باعث قشنگتر شدن محیط میشد.
توی منو زیر هر غذا، کلمات چینی و ژاپنی قرار داشت که بنظر میومد اسم همون غذاست.
هیچوقت موفق نشده بودم فرق زبون چینی و ژاپنی و کره ای رو بفهمم.
2 831
#part4
_اجازه هست من بشینم اینجا؟
سرشو بلند کرد و زل زد بهم.
قبل از اینکه بخواد چیزی بگه نشستم و گفتم؛
_ممنون.
نفسشو صدا دار داد بیرون و خندید.
سیگارشو نزدیک لباش برد و کامی گرفت.
همیشه از بوی سیگار متنفر بودم برای همین سعی کردم نفس نکشم تا بوش اذیتم نکنه.
_مامان بابات کتکت زدن؟
اخماش کمی رفت توی هم و گفت؛
_نه.
_اصلا مامان بابا داری؟
گیج نگاهم کرد و با صدای گرفته گفت؛
_اره..
_خب پس دلیلی نداره که گریه کنی.
فقط من حق دارم گریه کنم.
سرشو کج کرد و موهاشو خیلی سریع از جلوی چشمش زد کنار، انگار که کلافش کرده باشن.
هیچ ارایشی جز ریمل به چهره نداشت که اونم به خاطر گریه کردنش ریخته بود و زیر چشماش رو تیره و سیاه نشون میداد.
لبای برجسته و بی رنگش خشک و پوست پوستی بودن و داشت به هم فشارشون میداد.
با همون صدای خش دار عجیب غریبش گفت؛
_مگه تو مامان بابات کتکت میزنن؟
چند ثانیه بدون حرف زل زدم بهش.
_نه..
مامان بابام خیلیم دوستم دارن.
ابروهاشو انداخت بالا و چیزی نگفت.
انگار اصلا از هم صحبتی باهام لذت نمیبرد چون یه جوری نگاهم میکرد انگار که سالهاست حموم نرفتم یا شپشی چیزی دارم.
البته هرچیزی که بودم حداقل ریملم نریخته بود زیر چشمم تا شبیه جنم کنه.
داشتم دعا میکردم سیگارشو کمی ببره اونور چون اگه یذره بو میگرفتم ابوهادی منو میکشت.
اب دهنش رو قورت داد و با دماغ نفس کشید که چون گریه کرده بود کمی صدای خس خس داد.
به مژه های فرش نگاه کردم.
_من غزلم.
سرشو تکون داد و گفت؛
_اوهوم.
_و سینگلم هستم.
لبای برجستهش رو به هم فشار داد و کلافه گفت؛
_من داداش ندارم.
_منم داداش زشتتو نخواستم.
زل زد بهم و گفت؛
_داداش منم تورو نمیخواد.
شونمو انداختم بالا و به الاچیقی که کمی اونور تر قرار داشت خیره شدم.
نمیدونم چرا مخ زنیم اونطوری که باید پیش نرفت.
احتمالا باید اون پروسه رو بیخیال میشدم و سریع دستمو میکردم توی شلوارش.
البته اونطوری بدتر پیش میرفت.
_من تینام.
لبم کمی کج شد و بهش خیره شدم.
_خوبه.
از روی سکو بلند شدم و سعی کردم طوری رفتار کنم انگار که اومده بودم اسکلش کنم.
تینا_امروز فهمیدم دوست پسرم بهم خیانت میکرده.
نیم نگاهی بهش انداختم و از جلوی دود رفتم اونطرف.
_خب تو هم بهش خیانت کن.
تینا_قبلا کردم.
_خب از لحظه های خیانتت براش میگفتی تا فشاری بشه.
نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت.
دوباره نشستم کنارش که نگاهم به دستبند طلاش خورد.
تینا_اشکال نداره.
این نشد یکی دیگه.
سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم.
کاش منم تنها مشکلم خیانت کردن دوست پسرم بود.
ولی متاسفانه اونقدر خوشبخت نیستم.
به تینا خیره شدم.
از توی جیبش پاکت سیگارش رو در اورد و یکی دیگه روشن کرد.
واسم عجیب بود که با وجود اینکه مامان بابا داشت جرعت میکرد سیگار بکشه.
البته خیلیا اینکارو میکردن بدون اینکه از چیزی بترسن.
انگار متوجه نگاهم شد چون پاکت سفید و ابیش رو گرفت سمتم و گفت؛
_میکشی؟
به نخ های مرتب توی پاکت خیره شدم و برخلاف میلم گفتم؛
_نه.
سیگاری نیستم.
سرشو تکون داد و گفت؛
_خونتون کجاست؟
با اینکه حتی پولم نمیرسید از اینجا تا کیانپارس اسنپ بگیرم گفتم؛
_کیانپارس.
لبخندی زد و گفت؛
_چه خوب، خونه ماهم اونجاست.
کجاش میشینید؟
یه لحظه هول کردم.
خیلی کم پیش میومد من برم اون اطراف، شاید سالی یبار.
به خاطر همین اصلا جاییشو بلد نبودم.
توی اینستا چندتا فست فودی توی یکی از خیابونا دیده بودم واسه همین گفتم؛
_13 شرقی.
تینا_اونجا که خونه نداره، همش فست فوده.
داخل لپمو گاز گرفتم و خیلی سریع گفتم؛
_غربی منظورم بود.
من هنوز راست و چپمو قاطی میکنم.
سرشو تکون داد و زل زد بهم.
سعی کردم طوری رفتار کنم انگار که هیچ دروغی بهش نگفتم و کاملا ادم پولداریم.
اما خب مطمئنا از سرو وضعم معلوم بود که یه ابمیوه هم نمیتونم بخرم.
به دستبند طلاش خیره شدم و دستم رو خاروندم که با تعجب گفت؛
_اینا چین!؟
به جایی که اشاره میکرد خیره شدم.
نگاهش افتاده بود به زخمهای روی دستم.
خیلی سریع استینم رو کشیدم پایین و گفتم؛
_چیزی نیست.
تینا_خودزنی میکنی؟
اب دهنم رو قورت دادم و به رودخونه خیره شدم.
هوا اروم بود و اب بی حرکت و ساکن ایستاده بود.
_راستش..
نمیدونستم باید چه دروغی دربیارم تا ضایع نباشه.
_داداشم..
داداشم چندسال پیش رفته بود دبی تصادف کرد مرد.
ابروهاش پرید بالا که ادامه دادم؛
_واسه همون خودزنی کردم.
چون خیلی دوستش داشتم.
مشکوکانه نگاهم کرد و گفت؛
_ولی اینا که تازن.
کم کم داشتم کلافه میشدم.
من پتانسیل دروغگو بودن رو داشتم اما چون معمولا با کسی تعامل نداشتم وقت نشده بود تا این هنر و استعداد ظریف و زیبا رو تقویت کنم.
اهی کشیدم.
_علاقه ای ندارم راجبش حرف بزنم.
سرشو تکون داد و گفت؛
_میخوای بریم یچیزی بخوریم؟
اومدم اینجا هوس سوشی کردم.
_آم.
راستش من جایی دعوتم.
کارتمم فراموش کردم بیارم.
تینا_به حساب من.
2 831
#part3
یه ادم خیلی احمق و خرافاتی با افکار پوسیده که همیشه فکر میکرد حق با خودشه و همه به جز خودش اشتباه میکنن.
و مهمتر از همه اینکه بی پول و بدبخت بود و به خاطر اون منم مجبور بودم بی پول و بدبخت باشم.
متاسفانه ایستگاه اتوبوس صندلی خالی نداشت، به همین دلیل مجبور شدم کنار شیشه های پر از اگهیش بایستم.
نگاهی به ساعت گوشیم انداختم و نفس عمیقی کشیدم.
میدونستم که تا چندساعت دیگه نباید برم خونه.
اما خب هیچ ایده ای نداشتم که کجا برم.
موهامو از جلوی صورتم زدم کنار و با کشی که دور دستم بود بستمشون.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم عطشم رو کنترل کنم.
نگاهم به پسر بچه مو مشکی ای که روی صندلی نشسته بود خورد.
درحالی که با دفتر توی دستش ور میرفت به من نگاه میکرد.
لبخندی بهش زدم که صورتش جمع شد و زد زیر گریه.
لبخندم به پوزخند تبدیل شد و رومو کردم اونطرف تا مادرش متوجه نشه دلیل گریه بچش منم.
خوشبختانه اتوبوس خیلی سریع رسید.
از لای جمعیت گذشتم تا مجبور نشم سر پا بایستم.
روی صندلی نشستم و گوشیمو از توی جیبم در اوردم.
مثل همیشه نه پیامی، نه زنگی و نه حتی اسمس تبلیغی.
توی کل زندگیم هیچوقت یه دوست صمیمی واقعی نداشتم.
نه که با هیچکس دوست نبوده باشم، اما خب اونقدرا صمیمی نبودن که بخوام بیست چهاری باهاشون حرف بزنم یا حتی بیرون برم.
البته همه اینا به خاطر محدودیت هایی که داشتم بود.
ابوهادی با اینکه اصلا مذهبی نبود، اما به رفت و امد من خیلی حساس میشد و کمتر موقع هایی اجازه داشتم از خونه بیرون برم.
البته چند وقتی میشد که یکم فشارهاشون از روم برداشته شده بود، اما خب هنوز هم سخت گیری های خاص خودشون رو داشتن.
از پنجره اتوبوس به بیرون خیره شدم.
تصمیم داشتم برم بازار.
همیشه عاشق بازار رفتن بودم چون میتونستم کلی چیزای رنگارنگ و جدید ببینم.
درواقع اگر یه ادم پولدار بودم، میتونستم بگم که عاشق خریدم اما حالا فقط میتونم خودمو با نگاه کردن به وسایلا سرگرم کنم.
از اون گذشته اخر بازار به رودخونه و پارک های ساحلی میرسید و من خیلی از اون اطراف خوشم میومد.
بلاخره اتوبوس توی ایستگاه مخصوص ایستاد.
از روی صندلی بلند شدم و از لای جمعیت گذشتم.
از اونجایی که پول نداشتم بیخیال حساب کردن کرایه شدم و خیلی سریع فرار کردم.
میدونستم که بیشتر کارهایی که همیشه انجام میدم اشتباهن و اصلا وجهه خوبی ندارن اما خب مگه بی پول بودنم تقصیر خودم بود؟
اگر من ادمی بودم که میتونستم از پس زندگی و جیب خودم بربیام چرا نباید کرایه اتوبوس میدادم؟
اصلا دادن کرایه چی از من قرار بود کم کنه؟
اما حالا وقتی فقط یه پنج تومنی توی جیبم داشتم منطقی بود که نخوام دو تومنش رو الکی حروم کنم.
بازار مثل همیشه شلوغ بود و این شلوغی بیش از حدش میتونست به خاطر این باشه که هنوز توی فروردین بودیم.
حدود ده دقیقه باید پیاده روی میکردم تا به ساحلی میرسیدم.
اخر بازار مینی بوس ها و تاکسی ها میایستادن و یه پل قرار داشت که از روی کارون میگذشت.
کنار و زیر پل زمین چمنی ای بود که به نردهها و بعد اب منتهی میشد.
این قسمت از بازار معمولا همیشه پر بود از ماشین پلیس چون یه چهار راه خیلی شلوغ داشت و پل همیشه پر از تردد و ازدحام بود.
از جاده گذشتم و رفتم سمت فضای سبز.
کمی جلوتر پله میخورد و میرفت پایین سمت نرده ها که الان به خاطر باز بودن سد زیر اب بودن.
روی سکوی کنار پله ها نشستم و نفس عمیقی کشیدم.
بوی رطوبت و اب و چمن همراه با نسیم نسبتا خنکی که میومد به صورتم برخورد و مشامم رو پر میکرد.
مرغ های ماهی خوار کرانه پل و توی افق پرواز میکردن و هرازگاهی به صورت ارادی سمت اب سقوط میکردن تا ماهی بگیرن و صدای جیغ هاشون از این فاصله هم شنیده میشد.
بالای پله ها یه قلیونی بساط داشت که داشت ذغال هاشو باد میزد.
همیشه دوست داشتم قلیون رو امتحان کنم اما میترسیدم بوشو بگیرم و ابوهادی بفهمه.
اونوقت فاتحم خونده بود.
نفس عمیقی کشیدم و به مرد قدبلندی که داشت ذغالارو باد میزد خیره شدم.
موهاشو بلوند کرده بود و یه تیشرت خیلی گشاد اسکلتی به تن داشت.
با دیدن تیپ و استایلش کمی خندم گرفت.
داشتم توی ذهنم بهش میخندیدم که دختر ظریفی با موهای فر از جلوم رد شد و روبه روم نشست.
چهره قشنگی داشت و یه سیگار نازک لای انگشت هاش بود.
اخماش توی هم بود و از حالت چشما و خیسی مژه هاش میشد فهمید که تازه گریه کرده.
انگار متوجه نگاه هام شد چون سرش رو بلند کرد و خیره شد بهم.
چند ثانیه نگاهمون به هم قفل شد و بعد اون روشو کرد اونور.
نمیدونم چرا اما خیلی دلم میخواست برم باهاش حرف بزنم.
ازش خوشم اومده بود و حتی ممکن بود موفق بشم مخشو بزنم.
اب دهنم رو قورت دادم و از روی سکو بلند شدم.
دستامو کردم توی جیبم و رفتم طرفش.
2 831
#part2
ابوهادی راهشو به سمت اتاق کج کرد و برای اینکه صداش بین اون همهمه شنیده بشه با فریاد گفت؛
_غزل، برو بیرون.
خیلی سریع رفتم سمت اتاقم.
چسبیدم به در و نفس عمیقی کشیدم.
قلبم تند تند خودش رو به سینم میکوبید و احساس ضعف میکردم.
یه پیرهن از کمد بیرون کشیدم و بعد از پوشیدن شلوارم و برداشتن کیف پولم و گوشیم از اتاق زدم بیرون.
داشتم کفشامو میپوشیدم که یچیزی از کنارم رد شد و بعد از برخورد با دیوار شکست.
به گلدون شیشه ای نگاه کردم و سر جام خشک شدم.
هنوز کامل هوشیار نشده بودم و حس میکردم دارم خواب میبینم.
یه کابوس واضح مثل هزارتا کابوسی که هرشب میدیدم.
به خودم اومدم و کفشامو برداشتم و از در خونه زدم بیرون.
پابرهنه طول حیاط رو طی کردم و وارد کوچه شدم.
افتاب داغ و سوزنده بود و هر قدمی که روی اسفالت میزاشتم پاهام میسوخت و دردش رو به همه قسمت های بدنم انتقال میداد.
بلاخره وقتی مطمئن شدم به اندازه کافی از خونه فاصله دارم روی سکو نشستم تا کفشامو بپوشم.
انقدر عجله کرده بودم که حتی جوراب پوشیدن هم فراموشم شده بود.
نفس نفس میزدم و قلبم هنوز هم خیلی تند و سریع خودش رو به سینم میکوبید.
نگاهی به پاهای خاکیم انداختم و به زور کتونی های رنگ و رو رفته خاکستریم رو پوشیدم.
هنوز هم گشنم بود، اما صدای تپش های نامنظم قلبم اجازه نمیداد قارو قور شکمم خودشو نشون بده.
کفشام رو که پوشیدم از روی سکو بلند شدم و کمی سر و وضعم رو مرتب کردم.
چندروزی میشد که پامو از خونه بیرون نزاشته بودم.
خداروشکر اون پسر بچه زشت با اون موهای چربش بهم حمله کرد و مجبور شدن از خونه بیرونم کنن مگه نه معلوم نبود کی میتونستم از اون مرغدونی بزنم بیرون.
از اونجایی که خیلی هول هولکی اومده بودم بیرون و حتی صورتم رو نشسته بودم کنار یه ساختمون نیمه کاره ایستادم و با ابی که از شیلنگ خارج میشد دست و صورتم رو شستم.
ابش یخ بود و خیلی حس خوبی بهم میداد.
اواخر فروردین بودیم و هوا کم کم داشت گرم میشد.
همیشه از اهواز بدم میومد چون فقط توی زمستون و تقریبا پاییز میتونستی خوشبو باشی.
بقیه ماه های سال بلا استثنا بوی سگ سرطانی میدادی.
حالا اینکه خودت بو بدی یه دردسره، تحمل کردن بوی گند مردم توی اتوبوس یه درد دیگه.
یعنی اگه پیاده بری و توی راه ماشین از روت رد بشه زنده تر میرسی تا اینکه سوار اتوبوس بشی.
خداروشکر که هیچوقتم پولم به تاکسی و اسنپ نمیرسه.
وارد خیابون اصلی و بازارچه همیشه شلوغ شدم.
واقعا نمیدونستم اول صبح باید کجا برم و حالا علاوه بر اون گشنم هم شده بود.
وارد یه مغازه شدم و رفتم سمت قفسه کیکها و ارزون ترینش رو برداشتم.
داشتم میرفتم سمت صندوق که متوجه شدم هوس اب انگور کردم.
یه ابمیوه هم برداشتم و خریدامو گذاشتم روی میز.
فروشنده نگاهی به من کرد و گفت؛
_میشه 17 و پونصد.
کیف پولمو از توی جیبم برداشتم و بازش کردم که متوجه شدم 10 تومن بیشتر پول توش نیست.
نوچی کردم و نفس عمیقی کشیدم.
میرفتم توی بلوار چرا میکردم و علف میخوردم ابرومندانه تر بود تا اینکه پول نداشته باشم یه ابمیوه بخرم.
_خب من این ابمیوه رو نمیبرم.
انتظار داشتم متوجه بی پولیم بشه و بگه برو هروقت پولشو داشتی بیار اما ابمیوه رو گذاشت کنار و گفت؛
_7 و پونصد.
ده تومنیم رو گذاشتم روی میز و کیکم رو برداشتم.
نگاهی به صندوقش کرد و گفت؛
_پول خورده نداری؟
چپ چپ نگاهش کردم و موهامو از توی صورتم زدم کنار.
_اگه داشتم که ابمیوه رو میبردم.
چیزی نگفت و یه ادامس چس تومنی گذاشت جلوم که گفتم؛
_ادامس نمیخوام.
پولمو بده.
مرده_پول خورد ندارم.
_پولمو نیاز دارم.
نگاه بدی بهم انداخت و درحالی که توی صندوق به درد نخورش میگشت گفت؛
_حالا دو و پونصد برا چیته؟
چیکار میتونی باهاش بکنی؟
_همون کاری که شما با ده تومنِ ابمیوه میکنید.
نوچی کرد و یه پنج تومنی گذاشت جلوم که لبخندی زدم.
_خورده ندارم بقیشو بدم.
از روی صندلی بلند شد و درحالی که میرفت سمت یخچال تا ابمیوه عزیزم رو بزاره توش گفت؛
_نمیخواد.
ببر بعدا بیار.
پوزخندی زدم و بعد از برداشتن کیک ارزونم و پنج تومنیم از مغازه خارج شدم.
درحالی که بازش میکردم با خودم گفتم بشین تا بقیش رو برات بیارم.
همیشه دوست داشتم وقتی میرم مغازه بتونم هرچی میخوام بردارم.
البته الان هم همینطوری بود، اما خب مجبور بودم هرچیزی رو که برداشتم پس بدم.
احتمالا اگه مامان بابا زنده بودن الان وضعیت بهتری داشتم.
وضعیت خیلی بهتر.
پدرو مادرم وقتی پنج سالم بود بر اثر یه تصادف رانندگی فوت کردن و من از اونموقع با ابوهادی و آنسه زندگی میکردم.
ابوهادی ادم واقعا نحسی بود و همیشه حالم ازش به هم میخورد.
2 831
#part1
کف دستا و زانوهام هنوز به خاطر افتادنم روی زمین زخمی بود.
موهای بلندم از لای کش نارنجی رنگ بیرون ریخته بود و به طرز نامرتبی دور صورت خیس از اشکم رو گرفته بودن.
پوستم کنده شده و خون قرمز رنگ کمی زیرش خودنمایی میکرد.
رنگ خون رو که میدیدم ناخوداگاه سوزش زخمام بیشتر میشد..
زن مشکی پوش بازوم رو گرفته بود و درحالی که چیزی زیر لب زمزمه میکرد دنبال خودش میکشیدم.
دهنم بخاطر وجود بغض سنگینی که توی گلوم قرار داشت شور شده بود.
بلاخره در باز شد و وارد فضای تاریک خونه شدیم.
بوی سوختگی همه جارو گرفته بود و میتونستم زمزمه و جیغ کسی رو از این فاصله بشنوم.
همیشه از صدای جیغ و گریه میترسیدم و بهم استرس میدادن.
هرچی به اتاق ته خونه نزدیک تر میشدیم صدای جیغ شدت بیشتری میگرفت و استرس و ترس من تجدید میشد.
دستم رو از دستای نسبتا چاق زن بیرون کشیدم و با بغض گفتم؛
_میخوام بازی کنم. من نمیخوام خون بدم.
زن با صدای بلند گفت؛
_لوس بازی در نیار، دلت دوباره کتک میخواد؟
دستم رو محکم تر کشید و در اتاق رو باز کرد که صدای جیغ و گریه توی گوشم زنگ زد.
_زود باش بمیر.
تو باید بمیری.
تو باید بمیری..
...
صدای جیغ هنوزم توی گوشام زنگ میزد.
نفس عمیقی کشیدم و توی رخت خواب جابه جا شدم.
شکمم پیچ میرفت و بوی سوختگی زیر دماغم پیچیده بود.
چشمام رو باز کردم که با پرده های حریر نارنجی رنگ روبه رو شدم.
نور خورشید با عبور از پرده ها رنگشون رو میگرفت و پرتوهای نارنجی به وسایل اتاق تابیده میشدن.
صدای آنِسه بلند شد و اسمم رو فریاد زد.
پوفی کشیدم و توی یه حرکت از روی تخت بلند شدم که سرم گیج رفت.
درحالی که چشمام سیاهی میرفت خودم رو به در اتاق رسوندم و بازش کردم که صدای جیغ بیشتر شد.
از راهروی طویل خونه گذشتم که به پذیرایی رسیدم.
ابوهادی دست یه پسر بچه رو گرفته بود و کنار گوشش یه چیزایی میگفت و بچه درحال جیغ و داد کردن بود.
نگاهش که به من خورد اخمی بهم کرد و اشاره کرد که شال سفید رنگ روی مبل رو بردارم.
شال رو برداشتم و به حالت نامرتبی انداختم روی سرم.
زن و مردی که بنظر میرسید پدر و مادر بچه باشن با کنجکاوی نگاهم میکردن.
نگاه مرد به دست سمت چپم خشک شده بود.
استین دورسم رو که کمی تا خورده بود کشیدم پایین و روی مبل نشستم.
ابوهادی روبه پدرو مادر بچه گفت؛
_از کی اینطوری شده؟
توجهی به جوابش نکردم و دستم رو دراز کردم تا سیبی از ظرف میوه بردارم که آنسه زد رو دستم.
سیب افتاد روی زمین که خم شد و برش داشت.
چپ چپ نگاهش کردم و اروم گفتم؛
_حق ندارم توی این خونه چیزی بخورم؟
ابروهاشو بالا انداخت و انگشتشو به علامت سکوت گذاشت جلوی دهنش.
پوفی کشیدم و به لامپ خونه که یه مگس بزرگ خودشو بهش میکوبید خیره شدم و چشمام رو بستم.
هنوز توی فکر خوابی که دیدم بودم.
صدای جیغ پسر بچه قط شد و من فرصت کردم دوباره کمی چرت بزنم.
اصلا برام مهم نبود با قیافه داغون و پفی که خواب زیاد ازم ساخته بود جلوی سه تا ادم غریبه نشستم.
هنوز صدای پچ پچ ابوهادی رو میشنیدم.
نمیدونم به پسربچه چی گفت که غرشی کرد و شروع کرد با صدای عجیبی فریاد زدن.
سیخ سر جام نشستم و بهشون خیره شدم.
پسربچه بین دستاش دست و پا میزد و با فریاد و صدایی کلفت که اصلا به صدای قبلیش نمیخورد چیزی میگفت.
هنوز بعد از اینهمه مدت طولانی این اتفاقات و جیغ و فریاد ها بهم استرس میدادن.
پدر و مادر بچه هول کرده بودن و جلوی مبل سرپا ایستاده و بچشون رو تماشا میکردن.
قیافه پسربچه مثل ماست سفید و لباش کبود بود.
چشماش قرمز و متورم شده بود و منو نگاه میکرد.
ابوهادی با فریاد گفت؛
_به دستور خدا از تو میخوام از بدن این بچه خارج بشی.
اب دهنم رو قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم.
اصلا دلم نمیخواست شاهد یک همچین اتفاقاتی باشم اما کاری نمیتونستم بکنم.
پسربچه مدام فریاد میزد و میخواست به طرف من حمله ور شه.
ابوهادی_این بچه رو رها کن مگه نه اتیشت میزنم.
پسر بچه حمله کرد سمتم و غرشی کرد.
چسبیدم به مبل و متعجب نگاهش کردم.
حالا فکش متورم شده و از حالت عادیش کمی جلوتر اومده بود.
چشماش سرخ سرخ بودن و میتونستم رگ های کبودش رو از زیر پوستش ببینم.
انگار زورش چندین برابر از حالت عادی بیشتر شده بود چون ابوهادی به زور داشت کنترلش میکرد.
اکثر وقتا همین اتفاق میوفتاد، ادمای جن زده به سمت من حمله میکردن و سعی میکردن بکشنم.
آنسه میگفت چون نحسم این اتفاق میوفته.
پسربچه سمتم حمله ور شد و پرید روم که دادی زدم.
ناخنای نسبتا بلندش رو کشید روی صورتم و با غرش گفت؛
_میکشمت.
صداش انقدر کلفت و گوش خراش بود که حس کردم گوشام سوت کشیدن.
سر جام قفل شده بودم و فقط سعی میکردم با دست پسش بزنم.
ابوهادی و پدر بچه به زور گرفتنش و ازم جداش کردن.
درحالی که از ترس نفس نفس میزدم و دست و پام میلرزید از روی مبل بلند شدم که صدای داد پسربچه بلند شد؛
_این هرزه رو از اینجا بیرون کنید.
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
