2 828
订阅者
-124 小时
-17 天
-3730 天
帖子存档
2 828
#part52
هر سهمون سکوت کردیم.
دایان_خبری از سامیار داری؟
_نه خیلی وقته ندیدمش.
دایان_یعنی نمیدونی چیکار میکنه؟
_نه..
سرش رو تکون داد و چیزی نگفت.
_البته شنیدم رفته با پسردایی باباش زندگی میکنه.
بهش خیره شدم.
داشت با اخم ریزی نگاهم میکرد.
دایان_میشناسیش این یارو رو؟
_اره از بچگی با هم بازی میکردیم.
اسمش یاسره.
ابروهاش پرید بالا.
دایان_فامیلیش چیه؟
_نمیدونم یادم نمیاد.
چطور؟
دایان_همینطوری.
مشکوکانه نگاهش کردم و خواستم چیزی بگم که همون لحظه همه جا تاریک شد.
_عه.
اطرافم رو نگاه کردم، هیچی نمیتونستم ببینم.
مسیحا_از اینکه برقا بره متنفرمم.
_بریم بیرون.
مسیحا_نمیشه ماشینم تو پارکینگه، ریموت کار نمیکنه.
دایان_ماشین من بیرونه.
مسیحا_بریم خونه تو.
دایان_اوکی بلند شید بریم.
نور گوشیم رو روشن کردم و رفتم سمت سینک و پوست بستنیم رو انداختم توش.
رفتم سر جام و کلاه و کیفم رو برداشتم.
مسیحا_گوشیت رو بده من برم اماده شم.
موبایلم رو دادم دستش که رفت سمت اتاقش.
دوست داشتم باهاش برم و موقع لباس عوض کردن نگاهش کنم اما زشت بود..
دایان فلش گوشیش رو روشن کرد که گوشی رو ازش گرفتم و نور رو انداختم روی صورتش.
دایان_بابا کورمون کردی.
_بگو ببینم چرا درمورد سامیار پرسیدی؟
دایان_همینطوری کنجکاو شدم.
_دروغ نگو.
پوکر نگاهم کرد و گفت؛
_عاشقش شدم اخه از این و اون خبرشو میگیرم.
_یک میلیارد میدم از سامیار فاصله بگیر.
دایان_دو میلیارد میدم این نور شخمی رو ببر اونور کور شدم.
نورو گرفتم پایین و خواستم چیزی بگم که مسیحا اومد.
باهمدیگه از خونه خارج شدیم و از اونجایی که اسانسور کار نمیکرد از پله ها رفتیم پایین.
همه جا ظلمات بود و نمیشد هیچ چیزی رو دید.
صدای پاهامون توی راهرو میپیچید و بوی سیبزمینی سرخ شده همه جارو پر کرده بود.
بلاخره از خونه خارج شدیم، کل کوچه تاریک بود و فقط نور ماه بود که خیابون رو کمی روشن کرده بود.
رفتیم و سوار ماشین دایان شدیم.
من عقب نشستم و مسیحا جلو.
نمیدونم چرا همیشه اونی که باید عقب مینشست من بودم.
مسیحا_کاش یه عینک میوردم میزدم.
دایان_عینک چرا؟
مسیحا_با این بادمجون زیر چشمم.
دایان_اونطوری همه فکر میکنن اسکلی که تو شب عینک زدی.
اینکه بفهمن کتک خوردی بهتر از اینکه فکر کنن اسکلی.
مسیحا_فوقش فکر میکنن کورم دیگه..
تا خونه دایان راه زیادی نبود.
وارد کوچه که شدیم دیدیم اینجا هم برق نداره.
مسیحا_عالی شد.
دایان_میخواید بریم توی پارکی چیزی بشینیم؟
_اره.
مسیحا_نه همینم کمه.
اونوقت همه میبیننم.
_عیب نداره فکر میکنن دماغتو عمل کردی واسه اون کبود شدی.
دایان خندید و گفت؛
_به این چماغ کجاش میاد عملی باشه؟
مسیحا_دماغم انقدر کوچیکه که اندازه دول توعه.
دایان_ببین میکشم پایین ببینی مال کی کوچیکه ها.
_چه غلطا.
دایان_سامیار هم هی باهاش شوخی کرد اخرش دیدش ساکت شد.
_بس که مهربونه میخواست ناراحتت نکنه بدبخت.
اگه بهت میگفت که جرعت نداشتی به کسی بگی من دول دارم، میرفتی خودتو دختر میکردی.
دایان_بنده تکذیب میکنم الت من خیلی هم طولانی و عظیمه.
مسیحا_دو دقیقه ساکت شید دارم فکر میکنم کجا بریم.
_برو خونه ما.
دایان_زودتر که دعوتمون نمیکنه.
نکنه میترسی مبلاتونو بخوریم؟
خواستم چیزی بگم که مسیحا گفت؛
_اگه اونجاهم برق نبود چی؟
_میریم پارک سر نبش میشینیم تا برقا بیان.
مسیحا_یه زنگ به دریا بزن بپرس.
گوشیم رو در اوردم و شماره دریا رو گرفتم اما خاموش بود.
حتما بیرون بود که جواب نمیداد چون اکثرا که میخواست بره بیرون گوشیش رو خاموش میکرد تا کسی مزاحمش نشه.
باباش همیشه به خاطر این موضوع باهاش مشکل داشت.
ادرس رو به دایان دادم و از پنجره بیرون رو نگاه کردم.
حدود یه ربع بعد دایان در خونه ماشین رو پارک کرد.
از ماشین پیاده شدم و درو برای مسیحا باز کردم.
_بفرمایید بانوی من.
مسیحا_اونموقع که داشتن بانوت رو کتک میزدن کجا بودی؟
_پیش بانوهای دیگم بودم.
چپ چپ نگاهم کرد و از ماشین پیاده شد.
دایان داد زد؛
_زنگ بزن سامیار بیاد درو برام باز کنه و بهم بگه بفرمایید اقای من.
_سامیار هیچ جاشو دستت نمیده.
دایان_میبینیم.
رفتم سمت خونه و درو باز کردم.
خداروشکر اینجا برق داشتیم.
بعد از اینکه دایان اومد هر سه مون سوار اسانسور شدیم.
بعد از پیاده شدن از اسانسور کفشام رو در اوردم و درو باز کردم.
رفتم تو که صدای اه و ناله شنیدم.
سر جام خشک شدم که بقیه هم اومدن تو.
دایان_فکر کنم مامان بابات خونن.
_صدا دریاست.
نگاهمو به در نیمه باز اتاق انداختم که دریا و سامیار رو دیدم.
یه لحظه حس کردم پشمام ریخت.
دایان_منم ببینم.
خواست بره جلو که دستشو گرفتم و کشیدم عقب.
با صدای بلند گفتم؛
_یالله.
2 828
#part51
دریا_میتونم یه خواهشی بکنم؟
برگشتم سمتش و بهش خیره شدم.
موهاش ریخته بود دوروبرش و کمی عرق کرده بود.
نفس نفس میزد و بهم نگاه میکرد.
حالا نور ابی به چهرش میتابید و لباش بنفش بنظر میومدن.
_اره..
دریا_برام بخور.
با تعجب نگاهش کردم و خندیدم.
دریا_بهم نخند، خیلی کیف داد.
سرم رو تکون دادم و نشستم روی تخت.
پاشو باز کرد و منتظر بهم خیره شد..
...
رستا؛
پشت در ایستادم و زنگ ایفون رو زدم.
دایان_خونه نیستیم برو فردا بیا.
_تو که هرروز اینجا پلاسی، مسیحام خونه نباشه تو هستی.
دایان_من زنشم.
تو چیکارشی؟
_باز کن تا بیام بالا بهت بگم.
دایان_اوه جذبه رو.
حالا که اصرار میکنی میتونم زن تو هم بشم.
فقط یواشکی بیا بالا همسایه ها نفهمن.
خندیدم که صدای تیک باز شدن در اومد.
رفتم بالا و بعد از در اوردن کفشام وارد خونه شدم.
دایان روی مبل نشسته بود و داشت تلویزیون میدید.
_سلام.
دایان_سلام.
رفتم تو و درو بستم.
_مسیحا کجاست؟
دایان_دستشوییه.
سرم رو تکون دادم و رفتم روی مبل نشستم.
کلاهمو از سرم در اوردم و کیفمو گذاشتم کنار پام.
در دستشویی باز شد و مسیحا اومد بیرون.
_سلام.
مسیحا_سلام.
برگشت سمتم که نگاهم به چهرش خورد.
یه لحظه حس کردم که چیزی توی وجودم تکون خورد.
زیر پلکش کبود بود.
انگار که یکی زده باشش.
اخمام رفت توی هم و گفتم؛
_چشمت چیشده؟
مسیحا_گفته بودم بهت با مسیح دعوام شد.
_خب؟
کنارم نشست و گفت؛
_کار اونه.
_یعنی چی؟
اخه ادم این بلارو سر خواهرش میاره؟
دایان_ادم نیست دیگه.
حس کردم که دلم میخواد برم مسیح رو تیکه تیکه کنم.
پسرهی بیشعور.
_تو هم زدیش؟
مسیحا_اره.
سرش شکست.
_خوبش شد.
دایان_بهش میگم بزار برم ادبش کنم میگه نه.
مسیحا با اخم دایان رو نگاه کرد که گفتم؛
_بهش توجه نکن.
برو بزنش.
دایان_همینکارو میکنم.
مسیحا_حرف الکی نزنید لطفا.
یه کاری کرد جوابش رو بدتر گرفت.
لازم نیست کسی دخالت کنه.
دایان_خیلی احمقی مسیح.
توی اون کله قهوه ایت یکم عقل داری؟
اینو نزنی پررو میشه فکر میکنه بیصاحابی هرکاری که دلش میخواد میکنه.
فردا پسفردا که از کار پرتت کردن بیرون نشستن جات میبینی دنیا دست کیه.
مسیحا_بیصاحابم دیگه.
دایان_نه تا وقتی من زندم.
با پوزخند نگاهش کردم که مسیحا گفت؛
_تو سدا رو نمیشناسی.
اگه لج کنه بدتر کارم یکسره میشه.
باید به پرو پاش نپیچیم شاید دلش برام سوخت.
دایان_کاری به اون مادر فولادزره ندارم.
پسر خیابونیشو ادب میکنم.
مسیحا_پسرش رو ادب کنی بدتر عصبانی میشه.
نباید کاری بهش داشته باشی.
لطفا دخالت نکن.
دایان با اخم مسیحارو نگاه کرد و روشو کرد اونور.
صورتشو گرفتم و به چشمش خیره شدم.
_پسرهی بیشرف.
مسیحا_خوب میشه.
سرشو از توی دستم کشید بیرون که گفتم؛
_یخ میزاشتی.
مسیحا_خیلی گذاشتم ولی اخرش کبود شد.
_شلمغز خان در هر صورت کبود میشه.
یخو میزاری که کبودیاش بره.
از روی مبل بلند شدم و رفتم سمت یخچال.
درشو باز کردم تا یخ بردارم که بستنی پیدا کردم.
یخو بیخیال شدم و بستنی رو برداشتم و برگشتم سر جام.
دایان_اون بستنی من بود.
_حالا دیگه مال منه.
دایان_گفتم مال منه.
مسیحا_از هیکلت خجالت نمیکشی میخوای بستنی بخوری؟
دایان_چرا هرکاری میخوام بکنم بهم میگن از هیکلت خجالت نمیکشی؟
به دردمون که نخورد هیچ تازه باعث میشه ضرر کنیم.
نشستم روی مبل و بستنیم رو باز کردم.
_با همین هیکل گندت رل پسر خاله عزیزم رو گول زدی.
دایان_اون منو گول زد.
_باشه.
2 828
#part50
میتونستم گرما و خیسی واژنش رو حس کنم.
التم رو گرفتم و مالیدم لای پاش.
سرش رو بلند کرد و نفس عمیقی کشید.
رفتم جلو و نوک سینش رو مک زدم.
دستم رو دور کمرش حلقه کردم و التم رو به سوراخش فشردم که درحالی که نفس نفس میزد گفت؛
_یه لحظه.. صبر کن.
از روی تخت بلند شد و رفت سمت کمد که تلو تلو خورد.
خودش رو به کمد نگه داشت و سرش رو چسبوند بهش.
بنظر میرسید گیج باشه.
بسته ای از کمد خارج کرد و با قدم هایی سست اومد سمتم و دادش بهم.
بازش کردم و کاندوم توش رو در اوردم.
کشیدمش سمت خودم که سرش رو کرد توی گردنم.
خیلی شل بود و باعث میشد احساس عذاب وجدان بهم دست بده.
ایا اینکاری که داشتم میکردم سو استفاده حساب میشد؟
اما خودش خواست، اگه دلش نمیخواست اصلا منو به خونه خالی دعوت نمیکرد.
از عمد اونهمه مشروب خورد..
التم رو به سوراخش فشار دادم که گفت؛
_میترسم.
_اولین بارته؟
سرش رو تکون داد.
سعی کردم باهاش اروم رفتار کنم.
دستم رو بردم سمت دهنش که تف کرد روش.
بردمش پایین و لای پاش مالیدمش.
التم رو بهش فشار دادم و اروم کردمش تو که اه دردناکی کشید.
درش اوردم و دوباره کردمش تو.
دستم رو دور کمرش حلقه کردم و به خودم فشارش دادم که دستش رو گذاشت روی شونم و سرشو کرد توی گردنم.
انگار داشت جلوی صداش رو میگرفت.
انقدر تنگ بود که کمی دردم گرفته بود.
تونستم گرمای چیزی رو حس کنم و بعد قرمزی خون رو دیدم.
کامل نشست روش.
حالا میتونستم توی وجودش رو به خوبی حس کنم.
اون حفره گرم و تنگی رو که دور التم پیچیده بود.
بدنش میلرزید و معلوم بود که به زور جلوی خودش رو گرفته چون چهرش توی هم بود.
اروم روی خودم بالا پایینش کردم.
بعد از چند دقیقه انگار دردش کمتر شد و جا باز کرد چون صدای اه و ناله هاش بلند شد.
دستش رو گذاشت روی شونم و خودش شروع کرد به بالا پایین شدن.
دریا_اگه میدونستم انقدر کیف میده زودتر میدادم.
صداش میلرزید و به زور در میومد.
لبخندی زدم و به خودم فشارش دادم.
حس خیلی خوبی داشت.
رفت بالا و یهو محکم نشست روش که نفسش رفت.
چندبار این کارش رو تکرار کرد..
بلندش کردم و خوابوندمش روی تخت.
رفتم روش و سرمو کردم توی گردنش.
التم رو کردم توی سوراخش و شروع کردم به عقب جلو شدن.
پاهاش رو دور کمرم حلقه کرد و صدای ناله های خمارش بلند شد.
حرکاتم رو تند تر کردم که صداش بلند تر شد.
دریا_محکمتر..
پاش رو باز تر کرد و به خودش فشارم داد.
دستم رو گذاشتم روی سینش و فشردمش.
ناله هاش طوری بودن انگار که داره درد میکشه اما توی چهرش خبری از درد نبود.
به چشماش خیره شدم.
توی تاریکی برق میزدن و انگار خیس بودن.
صدای نفس ها و اه های خودمم بلند شده بود.
_دردت میاد؟
سرشو به چپ و راست تکون داد و لباش رو گذاشت روی لبام.
به خودش فشارم داد و لبمو گاز گرفت و زیرم لرزید که فهمیدم ارضا شده..
به حرکاتم ادامه دادم.
حس کردم که دارم میام.
حرکاتم رو تند تر کردم که برای دومین بار و با شدت بیشتری لرزید..
خودمم با اهی نسبتا بلند ارضا شدم و ازش کشیدم بیرون.
کنارش افتادم روی تخت و درحالی که نفس نفس میزدم به سقف خیره شدم.
2 828
#part49
دریا_میشه لامپارو خاموش کنی؟
پوکر نگاهش کردم که ادامه داد؛
_چشممو میزنن.
اون دکمه ام بزن.
کاری که میگفت کردم.
حالا لامپ های شیلنگ ال ای دی روشن شده بود و اتاق به حالت نیمه تاریک در اومده بود.
همه جا هاله ای از رنگ ابی وجود داشت.
خواستم بشینم روی صندلی که اشاره کرد برم روی تخت.
گلوم رو صاف کردم و کنارش نشستم.
پکی زد و دودش رو فوت کرد توی صورتم که چهرم رفت توی هم.
از بوی سیگار غیر قابل تحمل تر بود، البته برای من.
شونه های لختش زیر نور ابی برق میزدن.
حالا مطمئن بودم که به خاطر اعتماد نبود که با همچین وضعی کنارم نشسته بود،
بلکه قصد هایی داشت و میشد این رو به خوبی تشخیص داد.
نفس عمیقی کشید و پاهاشو دراز کرد روی پام.
چشماش رو ریز کرد و زل زد بهم.
تند تند نفس میکشید و میتونستم صدای نفس هاش رو بشنوم.
دستش رو کشید روی شکمش و برد بالا و گذاشت روی سینش.
نمیتونستم چشم ازش بردارم، بی اختیار نگاهم روی بدنش میچرخید.
اونم زل زده بود به چشمام.
سینش رو اروم مالید که حس کردم چیزی توی وجودم جرقه زد.
ته مونده گلش رو خاموش کرد و گذاشتش روی میز.
حرکاتش سست و سبک بودن و چشماش خمار شده بود.
شکم لاغرش خیلی عمیق بالا پایین میشد.
لبخند کمرنگی گوشه لبش نشست و نیم تنه مشکی رنگش رو زد بالا.
زوم شدم روی سینش.
گرفتش توی دستش و اروم مالیدش.
حس میکردم که دارم تحریک میشم.
با صدای کشیده و خمار گفت؛
_یعنی مال تو ام به این نرمیه؟
دستم رو گذاشتم روی ساق پاش.
بدنش گرم گرم بود و این رو میتونستم به خوبی حس کنم.
انگشتم رو نوازش وار روی پاش کشیدم.
پوستش نرم بود و دستم روش لیز میخورد.
دریا_بیا اینجا بشین.
صداش کمی میلرزید.
رفتم سمت تخت و تکیه دادم بهش.
اومد سمتم و پاهاشو گذاشت دوطرفم و نشست روی پام.
حالا التم کاملا لای پاش بود و میتونستم گرماش رو حس کنم.
گردنم رو گرفت و خم شد و زبونشو روی لبام کشید.
چشمام رو بستم و دستمو گذاشتم دور کمرش و به خودم فشردمش.
لباش رو مالید به لبام که سرمو بردم جلو و بوسیدمش.
میتونستم لرزش خفیف بدنش رو حس کنم.
خیلی ظریف و کوچیک بود و اصلا سنگینیش رو احساس نمیکردم.
دستم رفت سمت نیم تنش و کشیدمش پایین.
دستم رو گذاشتم روی سینهش که سرش رو کرد توی گردنم.
نفسای تند و گرمش به گردنم میخورد و حالم رو خراب تر میکرد.
خودش رو به التم فشار داد.
حالا حس میکردم که داره اروم اروم بلند میشه.
سینهش رو توی دستم فشردم و محکم مالیدمش که نفس صدا داری کشید.
لرزش بدنش بیشتر شده بود و تند تند نفس میکشید.
سرم رو خم کردم و زبونم رو روی سینش کشیدم.
نرم بود و انگار توی دهن اب میشد.
درحالی که نوکش رو مک میزدم اون یکیش رو میمالیدم.
دستش رو کرد توی موهام و به خودش فشارم داد.
تکونی خورد و خودش رو مالید لای پام.
حالا حس میکردم که با تموم وجود بهش نیاز دارم.
کمرش رو گرفتم و به خودم فشارش دادم.
خیلی نامنظم و بریده بریده نفس میکشید و خودش رو بهم میمالید.
بهم خیره شد و کمی رفت عقب.
درحالی که زل زده بود توی چشمام دستش رفت سمت شلوارم و دکمهش رو باز کرد.
زیپش رو اروم کشید پایین.
نفس عمیقی کشیدم و لبم رو با زبونم تر کردم.
شورتم رو کشید پایین و به التم خیره شد.
دریا_پشمام.
اونقدرم که همه میگن دول دو سانتی نیستیا.
صداش خمار بود و میلرزید.
حالا انگار کمی خش دار شده بود.
تار مویی که افتاده بود توی صورتش بردم پشت گوشش و خیره به سینه های کوچیکش گفتم؛
_ندیدنش که اونطور فکر میکنن.
لبخندی زد و خم شد و زبونشو کشید روی التم.
سرم رو بلند کردم و به دیوار روبه روم خیره شدم.
میتونستم گرما و خیسی زبونش رو روی پوستم حس کنم.
حالا کاملا راست کرده بودم و کمی احساس درد و کلافگی میکردم.
دریا هم انگار این رو فهمیده بود چون قصد نداشت کاری که باید رو انجام بده.
بلاخره تونستم گرما و خیسی دهنش رو دور التم حس کنم.
دستم رو کردم توی موهاش و چشمام رو بستم.
حس خیلی خوبی داشت، لباش روی التم مالیده میشد و زبونش به پوستم میخورد.
حس میکردم که روی اسمونام، خیلی اروم و تحریک کننده کارش رو انجام میداد.
چشمام رو باز کردم و بهش خیره شدم.
سرش رو بلند کرد و اومد سمتم و نشست روی پام.
دستم رو بردم سمت دکمه شورتش و همراه با زیپش بازش کردم.
روی زانوهاش ایستاد که کشیدمش پایین.
حالا میتونستم خیسی شورتش رو به خوبی ببینم.
یه لحظه وحشی شدم و هولش دادم روی تخت.
خیمه زدم روش و زبونم رو روی سینش کشیدم و رفتم پایین.
شورتش رو از پاش کندم و پاشو باز کردم.
دستاش رو گذاشته بود روی تخت و با مظلومیت نگاهم میکرد.
به لای پاش خیره شدم.
برق میزد و خیس بود.
خم شدم سمتش و رونش رو گرفتم.
زبونم رو کشیدم روش که نفس عمیقی کشید.
اروم زبونم رو روش بالا پایین میکردم.
زبونم رو به سوراخش فشردم اما نرفت تو.
بلند شد و اومد سمتم.
پاهاش رو گذاشت دوطرفم و خودشو به التم مالید.
2 828
روح نامی است که روی وجود نداشتهشان گذاشتند تا خود را جاودانه سازند؛
مگر نه سخت ترین قسمت های تنشان تجزیه میشد، چه برسد به روح که مثل برگ گل میمانست.
2 828
روح نامی است که روی وجود نداشتهشان گذاشتند تا خود را جاودانه کنند.
مگر نه سخت ترین قسمت های تنشان تجزیه میشد، چه برسد به روح که مثل برگ گل میمانست.
2 828
#part48
بهش خیره شدم.
یه تیشرت گشاد سفید پوشیده بود که کرده بودش زیر شورتک لی ابی رنگش.
دریا_سلام.
_سلام.
نیم نگاهی بهم کرد و روی مبل نشست که گفتم؛
_بقیه کجان؟
دریا_صادق و مینا رفتن خاکسپاری یکی از دوستای بابام که اطراف رشته و اخر شب میان.
رستا هم که رفت پیش دوست دختر زشتش.
اونم احتمالا شب پیداش بشه.
سرم رو تکون دادم و سعی کردم معذب شدنم رو پنهان کنم.
کاش زودتر گفته بود خودمون دوتا تنهاییم.
دریا_اوردیش؟
زل زد بهم.
_اره.
زیپ کیفم رو باز کردم و بطری توشو در اوردم.
دریا_این که عرقه.
_گفت مشروباش خوب نیستن.
دریا_بعدا شمارشو بده یه سه چهار تا فوحش بهش بدم.
نگاهش کردم و چیزی نگفتم.
همین کم بود دریا و یاسر شماره هم رو داشته باشن و تازه مکالمشون با فوحش شروع بشه.
یاسر که چای نخورده پسر خاله بود، وای به حال اون روز.
دریا از روی مبل بلند شد و گفت؛
_برو تو اتاقم تا بیام.
سرم رو تکون دادم و بلند شدم.
رفتم سمت اتاقش و درو باز کردم.
دیوارا پر عکس بودن و دور تا دور اتاق لامپ ال ای دی ابی قرار داشت.
کل وسیله های توی اتاق ابی و سفید بودن و حس خوبی به ادم میدادن.
مخصوصا دیوارایی که به رنگ ابی و خاکستری بودن.
از اونجایی که ممکن بود خوشش نیاد بشینم روی تختش نشستم روی صندلی.
اگه مامان بابام میفهمیدن من و دریا توی خونه تنهاییم و تازه اومدم توی اتاقش و قراره مشروب بخوریم احتمالا یه شر بزرگ به پا میشد.
شاید هم بابای دریا بیاد و توی این وضعیت ببینتمون.
اصلا دلم نمیخواد به این فکر کنم که چه اتفاقی ممکنه بیوفته..
خودش نمیترسید من مست بشم و یه بلایی سرش بیارم؟
نمیترسید اتفاقی بیوفته؟
شاید هم به من اعتماد داشت، نمیدونم.
دریا وارد اتاق شد.
چندتا بسته چیپس و پفک دستش بود به علاوه دوتا بطری دلستر و لیوان پلاستیکی.
گذاشتشون روی میز و نشست روی تخت.
دریا_زندگی با یاسر چطوره؟
_خوبه..
یجوری نگاهم کرد که انگار انتظار داره ادامه بدم.
_فقط کاش دستاش رو قبل غذا بشوره.
زد زیر خنده و گفت؛
_یعنی میگی نمیشوره؟
_دیشب که نشست.
دریا_فرض کن با همون دستا..
حرفش رو ادامه نداد.
دریا_بیا بیخیال شیم نمیخوام بهش فکر کنم.
عمو چطور اجازه داد بری اونجا؟
_اجازه نداد.
یعنی من بدون اجازه رفتم.
حتی الان هم باهام قهره.
دریا_درست میشه.
لیوانی داد دستم و نشست روی تخت.
بهش خیره شدم.
موهاش رو بالای سرش بسته بود.
برعکس دخترای دیگه هیچوقت ندیده بودم ارایش بکنه.
از این ویژگیش خوشم میومد چون خودم به شخصه اصلا از ارایش زیاد خوشم نمیومد.
چهرش برخلاف اخلاق تند و تیزش معصومانه و ساده بنظر میرسید.
کل محتویاط لیوانش رو داد بالا و یکی دیگه برای خودش ریخت.
_بنظرت بهتر نیست زیاده روی نکنیم؟
زل زد بهم و گفت؛
_هرچیزی زیادش خوبه.
_اما اینطوری اصلا خوب نیست.
خندید.
دریا_میترسی بلایی سرت بیارم؟
سرمو به چپ و راست تکون دادم.
_نه.
اما چطور میتونی به من اعتماد کنی؟
دریا_راحته.
چیزی نگفتم.
دلم نمیخواست اتفاقی بیوفته که بعدا پشیمون بشیم.
اما از سمتی تصورش برام شیرین بود.
سعی کردم زیاد سخت نگیرم.
کمی از نوشیدنیم خوردم و گفتم؛
_اتاق قشنگی داری.
دریا_اگه میخوای میتونی شبو اینجا بمونی.
پفکی برداشت و گذاشت دهنش.
لبخندی زدم و چیزی نگفتم.
دریا_بخور دیگه.
نوشیدنیم رو خوردم که یکی دیگه ریخت.
لیوان رو گذاشتم روی میز و خودم رو مشغول پفک خوردن نشون دادم تا گیر نده اینم بخور.
دریا_پس بگو چرا بهش میگن عرق، هم بو گوه میده و هم بدمزست.
_اگه با دلستر بیشتری مخلوطش کنی زیاد حس نمیشه.
دریا_راست میگی؟
لبخندی زدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
رفته رفته صداش خمار تر و کلماتش کشیده تر میشد.
چه زود روش تاثیر میکرد..
دراز کشید روی تخت و بطری عرق رو برداشت.
نباید میزاشتم زیاده روی کنه، ممکن بود دوباره مثل اون شب بشه.
حتی امکان اوردوز وجود داشت.
_دیگه نخور.
بطری رو ازش گرفتم و گذاشتمش روی میز.
دریا_چقدر بی ذوقی تو.
اه.
چیزی نگفتم که از روی تخت بلند شد و رفت سمت کمدش.
یه پاکت سیگار در اورد و یه رول گل ازش خارج کرد.
_میشه نکشی؟
دریا_چرا؟
_از بوش خوشم نمیاد.
دریا_منم از این بی هیجان بودن تو خوشم نمیاد اما بهت چیزی نمیگم که.
برگشت سر جاش و گفت؛
_فندک داری؟
_نه.
دریا_شرو ور نگو.
بو سیگار میدی.
نفس عمیقی کشیدم و فندک توی جیبم رو در اوردم و دادم بهش.
نمیتونستم جلوش رو بگیرم چون مطمئنا به حرفم گوش نمیکرد.
اگر میزاشتمش و میرفتم هم ممکن بود یه بلایی سرش بیاد.
کاش نمیومدم اصلا.
دریا_نمیکشی؟
_نه.
گرفتش سمتم که گفتم؛
_گفتم که نمیکشم.
دریا_بگیرش بابا کار دارم.
دادش دستم و دستش رفت سمت تیشرتش و از تنش درش اورد.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم؛
_چیکار میکنی!
دریا_گرممه.
رولشو ازم گرفت و پکی بهش زد.
حرکاتش سبک و سست شده بود و خیلی کشیده حرف میزد.
نوک سینه هاش برجسته شده بود و میتونستم به خوبی ببینمشون.
سعی کردم نگاهش نکنم اما نمیشد.
2 828
#part47
از اینکه باهام تماس گرفت خوشحال شدم، نیاز داشتم با کسی حرف بزنم.
هرچند که دریا بهترین گزینه نبود..
صدام رو صاف کردم و تماس رو وصل کردم.
_بله؟
دریا_به پسر درستکار اقا سینا.
چه عجب یادت اومد یه دختر عمو داری.
خندیدم و گفتم؛
_تو یادت اومد پسر عمو داری.
دریا_راستی..
من زنگ زدم.
صداش خمار و کشیده بود و معلوم بود که چیزی مصرف کرده.
امیدوارم فقط گل نباشه.
با صدای جدی ای گفت؛
_یچیزای بدی راجبت فهمیدم.
حس کردم که فهمیده با یاسر رفتم مواد بفروشم.
یا شاید اشتباه دیگه ای کرده بودم..
_چه چیزایی؟
دریا_مطمئنی میخوای بدونی؟
خیلی ناجورن..
یه لحظه شک کردم که شاید داره مسخرم میکنه.
با این حال گفتم؛
_عیب نداره، بگو.
دریا_تا وقتی توی عکسا هیچیم معلوم نباشه ریپلای نمیزنی، فقط کافیه دکمه لباسم باز باشه تا اون عکس بنظرت قشنگ بیاد.
این رو گفت و صدای خنده مستانش بلند شد.
کمی هول شدم و گفتم؛
_نه اینطور نیست، فقط عکس قشنگی بود.
حالت خاصی داشت..
یعنی، یه حس عجیبی میداد..
دریا_چون چت بودم گرفتمش.
نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم.
دریا_نظرت چیه فردا همو ببینیم؟
نشستم روی تخت و موهامو از توی صورتم زدم کنار.
_باشه.
دریا_خوبه، خونه ما ساعت پنج.
از یاسرم یه بطری از اون اب انگوراش بگیر بیار.
_اونوقت بابات نمیگه این چرا با خودش مشروب اورده؟
دریا_نه کار نداره.
_خیل خب.
دریا_الان پیش یاسری؟
_اره، از کجا فهمیدی؟
دریا_مامانت عصر اینجا بود.
گفت رفتی با اون زندگی کنی کلیم ازت گله کرد.
_عادت میکنن.
هردومون سکوت کردیم که دریا گفت؛
_برو بخواب فردا سرحال باشی انرژی داشته باشی.
_من که الان نمیخوابم ولی انرژی برای چی؟
خندید و گفت؛
_همینطوری..
_باشه.
ترجیح دادم تماس رو قطع کنم پس ادامه دادم؛
_کاری نداری؟
دریا_کار که دارم ولی بزار فردا بهت میگم.
بعد از خدافظی تماس رو قط کردم و دراز کشیدم روی تخت.
خوب بود، فردا میرفتم اونجا و رستا و دریا رو میدیدم.
یکم هم کنجکاو بودم ببینم چی میخواد بگه..
با اینکه خوابم نمیومد اما چیزی نداشتم که به خاطرش بیدار بمونم.
رفتم مسواک زدم و برگشتم توی اتاق.
لامپ رو خاموش کردم و دراز کشیدم روی تخت.
خاطرات چالوس توی ذهنم تداعی شد.
دریایی که مست بود و با چشمای خمار نگاهم میکرد.
سینه های کوچیک و گردش که نوکشون برجسته شده بود..
تصورش حس عجیبی بهم میداد، باعث میشد به خودم لعنت بفرستم که چرا جلوی خودم رو گرفتم.
ناخوداگاه فکرم رفت سمت شب همون روز.
من و دایان..
پوست خیسش و شکمی که بخاطر نفسای تندش بالا پایین میشد.
سینه های برجسته و سفتش و لبای گرم و خیس.
بوی تنش و عطر خنکی که داشت..
ناخوداگاه توی ذهنم با دریا مقایسش کردم.
اگه بیشتر از اون برام جذابیت نداشت کمترشم نبود.
یعنی، به بدن دریا و دایان به یک اندازه کشش داشتم.
شاید به خاطر این بود که مست بودم.
مگه نه الان از بین دریا و دایان صد درصد دریا رو انتخاب میکنم.
اصلا چرا باید انتخابم یه پسر باشه؟
کمی بیشتر که فکر کردم دیگه خبری از اون قاطعیت قبل نبود.
دایان واقعا جذاب بود!
نفس عمیقی کشیدم و به سقف تاریک خیره شدم.
اگه دوباره اون موقعیت پیش بیاد ایا بازهم جلوی خودم رو میگیرم؟
روی پهلو خوابیدم و چشمام رو بستم.
تا یک ساعت از این پهلو به اون پهلو میشدم و نتونستم بخوابم.
مخصوصا به خاطر اینکه فنر های تخت خراب بود و میرفتن توی کمرم.
پتو و بالشت بوی نم و خاک میدادن و باعث میشدن عطسم بگیره.
فکر به دایان و دریاهم کمی کلافم کرده بود.
مدام توی ذهنم مقایسشون میکردم و با خودم فکر میکردم که دلم میخواد الان کدومشون کنارم باشه.
اما چرا؟
من چم شده بود؟
چرا باید دلم بخواد یه پسر کنارم باشه؟
چرا اصلا باید به یه پسر فکر بکنم!؟
...
زیپ کیفم رو بستم و پشت در ایستادم.
توی راه همش نگران این بودم که یه پلیس بهم شک کنه و بگه کیفتو باز کن ببینم توش چی داری.
با این اوصاف یاسر ازم انتظار داره باهاش کار کنم!
من اصلا جرعت اینکارارو ندارم، به هیچ عنوان برای خلاف ساخته نشدم.
هرچند که پول زیادی وسطه و من رو یکم وسوسه میکنه.
اما خب امیدوارم بتونم یه شغل با یه حقوق خوب پیدا کنم.
زنگ رو فشردم و طولی نکشید که در باز شد.
بعد از اینکه از پارکینگ گذشتم سوار اسانسور شدم.
توی اینه نگاهی به خودم انداختم و موهام رو مرتب کردم.
بعد از ایستادن اسانسور ازش پیاده شدم.
در خونه روی هم بود.
کفشامو در اوردم و رفتم تو.
انتظار داشتم خاله و عمو رو ببینم اما کسی خونه نبود.
_سلام؟
صدای دریا رو از توی اتاق شنیدم.
دریا_بیا تو.
درو پشت سرم بستم و رفتم جلو.
در یکی از اتاقا باز شد و دریا ازش اومد بیرون.
2 828
رمانی که درحال حاضر پارت گذاری میشه فصل دوم رمان مسلخ هست.
خواهشا اول فصل یک رو بخونید و بعد مسخ رو شروع کنید.🤍
2 828
#part46
البته نمیشد انتظار داشت بپره بغل یاسر و بگه مرسی عزیزم که برام کوک اوردی.
منم بودم با کسی که ازش مواد میخرم گرم نمیگرفتم.
پشت چراغ قرمز ایستاد که گفتم؛
_حالا چرا اونقدر گرون بهش دادی؟
یاسر_نمیدونستی مگه؟
کوکائین جزء گرون ترین مواد مخدراست.
گرمی سیصد فروختم، هشت گرم گرفت شد دو و چهارصد.
_بیس شده یعنی چی؟
یاسر_یه نوع کوکائینه که با امونیاک یا جوش شیرین مخلوطش میکنیم.
پودری نیست، مثل نمکه.
اونو با یه وسیله مثل پیپ میکشن.
تاثیرشم بیشتره.
_چه جالب.
یاسر_الان سود فقط توی کوکائینه.
من گرمی 70 میخرم 300 میفروشم.
_چقدر خوب.
یاسر_واسه همین چیزا میگم بیا باهام کار کن.
سودی که توی مواد و مشروب هست توی هیچی نیست.
_بعد نمیگیرنمون؟
یاسر_اونایی رو میگیرن که تازه کارن و بلد نیستن.
اونایی که مشتریاشون جدیدن و نمیشناسنشون.
من مشتریام قدیمین میدونم پلیس یا مامور مخفی نیستن که منو لو بدن.
معمولا به ادمای خاصی میفروشم و همه مشتریام بالاشهرین.
پوزخندی زدم.
احتمالا بهترین مشتریش هم دایان بود.
همیشه از مواد مخدر و ادم های معتاد بدم میومد.
اصلا دوست نداشتم کسی از اطرافیانم اینطوری باشه و همیشه سعی میکردم از همچین ادمایی فاصله بگیرم.
اما حالا در جایگاهی بودم که دختر عموم، دختر خالم و دایان مواد مخدر مصرف میکردن و تازه کسی که باهاش همخونه بودم مواد مخدر میفروخت!!
و من چیکار میکردم؟
حالا منم داشتم باهاش همکاری میکردم.
اخمام رفت توی هم و برای یه لحظه از اینکه اومدم پیش یاسر پشیمون شدم.
اگه فردا پسفردا پلیسا میریختن تو خونش منم میگرفتن با خودشون میبردن!
اونوقت بیا و ثابت کن که اقا من خلافکار نیستم.
سعی کردم به خودم دلداری بدم.
یاسر گفت دیگه، مشتریای خودش رو داره و همشون بالاشهرین.
پارتی کلفت دارن و اگه گیر بیوفتن کسیو لو نمیدن و درضمن اصلا گیر نمیوفتن.
از سمتی هم یاسر کارشو بلده و اگه گیر بیوفته میگه که من هیچکارم.
درضمن منم هیچوقت باهاش همکاری نمیکنم که دستم به این چیزا الوده بشه.
تا رسیدن به خونه دیگه هیچکدوممون حرفی نزدیم.
رفتم توی اتاقی که حالا دیگه متعلق به من بود و لباسامو عوض کردم.
حس خوبی به این اتاق نداشتم، مخصوصا چون متعلق به مازیار بود.
از مازیار متنفر بودم، کل بچگیم رو خراب کرده بود و باعث شده بود از همه پسرا بدم بیاد.
از اتاق رفتم بیرون.
سعی کردم خجالت و ادب رو کنار بزارم.
_تو هم گشنته؟
یاسر نشسته بود روی زمین و دورش پر از پاکت های پلاستیکی کوچیک بود.
یه ترازوی گرمی کوچیک هم کنار دستش بود.
یاسر_اره.
رفتم توی اشپزخونه نسبتا کوچیک و به هم ریختش و در یخچال رو باز کردم.
چهارتا تخم مرغ در اوردم و درستشون کردم.
یاسر_پیازم بیار.
غذارو گذاشتم توی سینی و بردم روی زمین گذاشتم.
یکم ایستادم تا سرد بشه و بعد مشغول خوردن شدم.
حین خوردن به کار یاسر هم نگاه میکردم.
یاسر_اینارو میبینی؟
اینا همه زندگی منن.
_چقدر میشن کلا؟
یاسر_یه پنجاه میلیونی میشن.
ابروهام پرید بالا و گفتم؛
_اینارو تو چه مدت میفروشی؟
یاسر_یک ماه و نیم.
_یعنی ماهی بیست و پنج میلیون؟
یاسر_اره..
تعجب کردم، چقدر خوب.
یاسر_واسه همینه که میگم تو هم بیا و اینکاره شو.
سود خالص.
تازه اینا فقط کوکائینن، مشروبم هست.
تازه فهمیدم پس چرا مازیار یه همچین عروسی پر زرق و برقی داشت.
یاسر اومد سر سفره که گفتم؛
_دستات رو نمیشوری؟
یاسر_کونمو که نشستم مواد بسته بندی میکردم.
_از بیرون اومدیم نشستی، الانم ممکنه مواد چسبیده باشه به دستت.
پوکر نگاهم کرد و سرشو خاروند.
یاسر_خب موادی باشه، چه بهتر.
_من از مواد خوشم نمیاد.
یاسر_نمیخوام بزارم دهن تو که.
_چه فرقی داره.
نون که برمیداری دستات میخوره به نونا.
یاسر_عجب گیری کردیما.
اصلا میخوای درارم بزارم دهنت؟
پوکر نگاهش کردم که خندید و مشغول خوردن شد.
نمیدونم چرا همه پسرا با من همچین شوخی هایی میکنن.
ایا قیافم شبیه اوناییه که خوششون میاد یا همه پسرا اینطورن؟
من ادم وسواسی نبودم اما ترجیح میدادم ادم تمیزی باشم.
اخه با اون دستا دستگیره های موتور رو گرفته بود، ممکن بود رفته باشه دستشویی و دستاش رو نشسته باشه و سوار موتور شده باشه.
انقدر به این چیزا فکر کردم که غذام کوفتم شد.
دیگه خبری از دستپخت خوشمزه مامانم نبود و قرار بود هرروز تخم مرغ بخورم.
واقعا چی توی ذهنم گذشت که اومدم اینجا؟
بعد از غذا یکم تلویزیون نگاه کردم و بعد رفتم توی اتاقم.
حوصلم حسابی سر رفته بود و نیاز داشتم با یکی حرف بزنم.
دیدم که دریا یه استوری توی کلوزفرند از خودش گذاشته.
توی عکس دکمه پیرهنش باز بود و میتونستم برجستگی سینش رو ببینم.
چشماش خمار بود و بی حال بنظر میرسید.
ناخوداگاه تصویر سینه هاش توی ذهنم تداعی شد.
براش نوشتم؛
چه عکس قشنگی.
اول یکم مردد بودم که بفرستم یا نه اما خب اخر سر سندش کردم.
برگشتم و به عکس خیره شدم که صدای زنگ گوشیم بلند شد.
دریا بود.
2 828
#part45
خیلی تند میرفت و همش گاز میداد.
خیلی هیجان داشت و ادم فکر میکرد که داره پرواز میکنه.
فقط باد باعث میشد موهام بریزه توی صورتم و کلافم کنه.
با صدای بلند گفت؛
_حال میکنی؟
محکم تر گرفتمش و گفتم؛
_اره اونقدری که فکر میکردم بد نیست.
یاسر_حالا اینجارو ببین.
گاز داد و موتور از جاش کنده شد.
با صدای بلند گفتم؛
_یکم یواش تر برو.
یاسر_نترس انگوری، من گرگ جاده هام.
از حرفش خندم گرفت.
انگوری؟
گرگ جاده ها؟
بابا نکشیمون گرگ جاده.
واسم سوال بود که اگه داره مشروب میبره پس چرا هیچ پلاستیکی دستش نیست؟
چی میخواد بده به مشتری پس؟
شاید با کس دیگه ای قرار داره؟
یا شایدم داره میره پای معامله؟
داشتیم میرفتیم سمت بالاشهر.
خونه ها بزرگ تر و نماها قشنگ تر میشد و خیابونا به نسبت شلوغ تر.
جلوی یه اپارتمان خیلی بزرگ و قشنگ ایستاد.
از موتور پیاده شدم و نگاهی به اطرافم انداختم.
موهام رو مرتب کردم و گفتم؛
_جلوی مردم؟
یاسر_نگاه کن و یاد بگیر.
گوشیش رو در اورد و شماره ای گرفت.
کمی بعد در یکی از خونه ها باز شد و پسر قد بلندی اومد بیرون.
بهش خیره شدم، خیلی شبیه دایان بود.
کمی اومد جلو که تونستم چهرش رو کامل ببینم.
یه لحظه هول شدم و رومو کردم اونور.
وای وای وای نه حالا فکر میکنه منم ساقیم.
خودمو زدم به اون راه و طوری وانمود کردم انگار دارم رد میشم.
یاسر_به سلام اقا دایان، چطوری؟
دایان_خوبم.
این کیه؟
حس کردم که دلم ریخت.
خدایا نه.
ازت خواهش میکنم نه.
یاسر_این؟
کار اموزمه.
سامیار بیا با دایان اشنا شو.
اروم برگشتم عقب و به دایان نگاه کردم.
داشت با تعجب نگاهم میکرد.
_سلام.
دایان_سلام.
یاسر_همو میشناسین؟
دایان به حالت اولش برگشت و با لحن جدی گفت؛
_نه.
یاسر_این بچه خیلی با استعداده، نمیدونی چقدر توی این کار مهارت داره.
اصلنم بهش نمیاد ساقی باشه.
احساس میکردم که دلم میخواد اب بشم برم توی زمین.
کم مونده بود پس بیوفتم.
دایان سرش رو تکون داد.
دایان_من عجله دارم، یکم سریع تر.
یاسر دست کرد توی جیبش و یه بسته پلاستیکی حاوی پودر سفید در اورد.
با تعجب نگاهش کردم، مگه ساقی مشروب نبود؟
دایان بسته رو ازش گرفت و گذاشت توی جیبش.
گوشیش رو در اورد و نیم نگاهی به من انداخت و گفت؛
_دو و چهارصد؟
یاسر_بیس شدست.
دو و چهارصدو پنجاه.
سرمو انداختم پایین.
قلبم تند تند میزد و حس خیلی بدی داشتم.
حالا دایان فکر میکرد من پخش کننده مواد مخدرم!
همون یذره ابرویی که جلوش داشتم رفته بود.
نفس عمیقی کشیدم و سرم رو بلند کردم.
داشت با اخم کمرنگی نگاهم میکرد.
صدای پیامک گوشی یاسر بلند شد.
یاسر_حلالت داداش.
دایان سرش رو تکون داد و بدون اینکه منو نگاه کنه رفت سمت خونه.
دلم گرفت.
چرا اینطور نگاه میکرد؟
چرا گفت منو نمیشناسه و چرا انقدر بد رفتار کرد؟
احساس خیلی بدی داشتم.
هم ابروم رفته بود و هم نادیده گرفته شده بودم.
کافی بود یه ماشین پلیس بیاد و این بدبختی رو کامل کنه.
یاسر_مرتیکه احمق.
_من؟
یاسر_نه بابا این پسره حرومزاده.
مثل سگ با ادم رفتار میکنه.
با تعجب گفتم؛
_دایان؟
یاسر_اره.
بد عنق ترین مشتریمه.
حیف پول خوبی میده مگه نه میشاشیدم تو کوکاش.
کاملا جا خورده بودم.
دایان با ادم بد رفتار میکنه؟
دایان که خوش اخلاق ترین ادمیه که توی زندگیم دیدم.
چی میگه یاسر؟
شاید این دایان خودمون نیست و همزادشه.
ولی مگه میشه؟
_شاید چیزی بهش گفتی و عصبانیش کردی.
یاسر_نه بابا از همون روز اول همینشکلی بود.
نمیدونم دوروبریاش چجوری تحملش میکنن.
رفت سمت موتور و سوارش شد.
یاسر_بیا بشین.
رفتم و روی موتور نشستم.
دوست داشتم با یاسر دعوا کنم که همچین چیزایی راجبم گفت اما که چی بشه؟
مگه اون میدونست که دایان من رو میشناسه و اگه فکر کنه من پخش کننده مواد مخدرم بد میشه.
نفس عمیقی کشیدم و دستمو دور کمر یاسر گرفتم.
موتور رو روشن کرد و راه افتاد.
توی راه همش داشتم به دایان و حرفای یاسر فکر میکردم.
دایان واقعا عجیب رفتار کرده بود.
خیلی خشک..
یعنی با ادمای غریبه اینطور رفتار میکرد؟
چندباری دیده بودم که زیاد با بقیه مردم گرم نگیره ولی انتظار این یکی رو نداشتم.
پس چطور رفتارش با بچه ها خودمون انقدر خوبه؟
2 828
فصل دوم رمان مسلخ (مسخ) در چنل vip
#پارت75
روزانه +3 پارت
قیمت؛ 15t (واریز فقط از طریق کارت به کارت.)
برای گرفتن شماره کارت به ایدی زیر پیام بدید و بعد از واریز عکس فاکتور رو ارسال کنید.
@vipadmind
2 828
کاش میتوانستم در جایی غیر از کره زمین باشم، عمر و زندگی خود را توی شیشه ای بریزم و بگذارم روی طاقچه.
به پشتی قدیمی لم بدهم و دفتر خاطراتم را باز کنم؛
نه حال را میخواهم و نه اینده، میخواهم در گذشته بمانم و جان بدهم.
