2 825
订阅者
-224 小时
-177 天
-6830 天
帖子存档
2 825
الان درست توی موقعیتیم که وسط کاری که با تک تک سلولهام بلدمش و بارها انجامش دادم به خودم میام و نمیدونم که باید چیکار کنم و هرچی میدونم رو یادم میره.
2 825
دلم میخواد پرتاب بشم به روزایی که صبح برای یه دلیل خیلی بزرگ و هیجانانگیز چشمام رو باز میکنم.
2 825
#part121
کنارشون ایستادم و با اخم بهشون خیره شدم.
_اینجا چه خبره؟
وحید برگشت سمتم و با دیدنم لبخندی زد و با لهجه غلیظی گفت؛
_سر دستشون اومد.
با این حرفش بقیشون خندیدن که نگاه چپی بهشون انداختم.
بچه های زشت احمق شپشو.
_باز دوباره بابات کتکت زده پرتت کرده تو کوچه اومدی برای کوچیکتر از خودت قلدری میکنی عقدتو خالی کنی؟
وحید_ببین کی اینو میگه، کل شهر فهمیدن دوروز پیش زیر کتکا ابوهادی داشتی میمردی.
تازه من چون خیلی نابغم و زیاد فعالیت انجام میدم کتک میخورم تو چون لنگات میره هوا.
صدای خنده همشون بلند شد و باعث شد حس خیلی بدی بهم دست بده.
مامان وحید دوست انسه بود و قطعا اون همه چیز رو بهش گفته بود تا پسر احمقش بیاد توی کوچه جارشون بزنه.
به موقعش انسه رو جوری مینشوندم سر جاش که روزی چهار مرتبه بهم سجده کنه و با التماس ازم بخواد نکشمش.
ابروشو همه جا میبردم، طوری که جرعت نکنه پاش رو از خونه بزاره بیرون.
حالا همشون، از بزرگترین تا کوچیکترینشون داشتن با لبخند های تحقیر امیز نگاهم میکردن.
حالم از این نگاه اشنا به هم میخورد، نگاهی که تمام ادم های اطرافم همیشه بهم انداخته بودن.
از اینکه کل محله فهمیده بودن چیکار کردم حالم به هم میخورد.
میدونستم که اکثرشون وقتی من رو میدیدن با خنده میگفتن این رو من کردما.
نگاه پیرزنا، مردا، دوستای ابوهادی و پسرای جوون و دخترایی که پشت سرم غییت میکردن حالم رو به هم میزد.
واقعا دلم نمیخواست هیچکس این موضوع رو بفهمه.
حالا که بهش فکر میکردم با خودم میگفتم ارزشش رو داشت که اونکارو بکنم و ابروی خودم رو توی این خراب شده و پیش دوستای تینا ببرم؟
کل عمرم قرار بود با خجالت برم اینور اونور و حرفا و نگاه های مردم رو تحمل کنم؟
واقعا واسم غیر قابل تحمل بود.
درست بود که فقط معدود ادم های خاصی مثل زن حاج فرهاد و وحید و مادر پدرش این رو میدونستن، اما همینا همه رو مطلع میکردن.
مثل همین الان!
حالا دستام داشتن از حرص میلرزیدن و بغضم گرفته بود.
حور از کنار دیوار فاصله گرفت و اومد سمتم و دستم رو کشید.
وحید_معلوم نیست از زیر کی جمعت کرده که انقدر عصبانی بود.
دندونام رو به هم فشردم و نفس عمیقی کشیدم.
چشم های ریز قهوه ایش رو دوخته بود بهم و از سر تا پام رو نگاه میکرد.
یه پسر دیگه کنارش ایستاده بود که خیلی بدتر از خودش نگاهم میکرد و داشت حالم رو به هم میزد.
وحید_اگه اینکاره ای خب چرا به ما پا نمیدی؟
حور_غزل، بیا بریم.
حالش اصلا خوب بنظر نمیرسید و داشت لب های باریکش رو به هم میفشرد، به طوری که رنگشون به زردی میزد.
چشمام رو ریز کردم و درحالی که سعی داشتم بغضم رو پنهان کنم خیلی جدی گفتم؛
_دوست داری منم ابروت رو جلوی همه ببرم تا روت نشه از سگ دونیتون بزنی بیرون؟
بدبخت بگم که مامانت روزی سه بار مچت رو درحال زدن میگیره؟
بگم با 18 سال سن شبا تو خودت میشاشی و تا صبح اتاقت بو سگ مرده میگیره؟
حور دوباره دستم رو کشید و خیلی جدی گفت؛
_بسه بیا بریم.
نگاهم رو به قیافه کریه و مسخرش دوختم و ادامه دادم؛
_بگم که چون بابات معتاده و همه پولاتون رو میده واسه مواد مجبور میشی برای اینکه عقده هات رو از بین ببری از دوستا خودت دزدی کنی؟
بگم که اخرین بار که هندزفری خواهر مهدی گم شده بود تو دزدیده بودیش؟
دستم رو از دست حور کشیدم بیرون و کمی رفتم جلو تر.
_دوست داری بگم یه بار بخاطر پول تو دستشویی مدرسه واسه دونفر ساک زدی احمق؟
دندوناش رو به هم فشرد و با استرس به دوستاش نگاه کرد.
حالا عموش چند متر عقب تر ایستاده بود و داشت صداش میزد.
مطمئن بودم که ابوهادی اگر میفهمید چه نمایشی وسط کوچه جلو پسرا راه انداختم زنده به گورم میکرد اما واقعا عصبی بودم و نیاز داشتم یه جوری این رو خالی کنم.
_اخه سگ به تو نگاه میکنه؟
قیافت شبیه بز سرطان پروستات داره.
بعد من بیام به تو پا بدم؟
خود مادرت تورو میبینه باید کفاره بده.
اخماش رفت توی هم و درحالی که از خشم سرخ شده بود با فریاد گفت؛
_حسابتو میرسم دختره جنده.
قبل از اینکه بخواد بیاد سمتم عموش دستش رو از پشت گرفت و کشیدش عقب و یکی خوابوند توی گوشش.
لبام رو به هم فشردم.
نیاز داشتم تا صبح بشینم کتک خوردنش رو تماشا کنم اما حور دستم رو کشید و جلوتر از من راه افتاد.
نیم نگاهی به پشت سرم کردم و بغضم رو قورت دادم.
حور_مگه بهت نگفتم دخالت نکن!؟
چیزی نگفتم و دستم رو به زور بردم بالا تا اشکمو پاک کنم که از دردش بیشتر گریم گرفت.
حور_اخه به تو چه ربطی داره که دخالت میکنی؟
ببین چه مسخره بازی ای راه انداختی!
حالا مامانش بفهمه میاد در خونه به انسه میگه اونم به ابوهادی میگه.
2 825
#part120
انقدر تمام عمرم همه بد نگاهم کرده بودن که حقیقتا چشم غره های این پیرزن احمق اصلا برام مهم نبود.
خودش اگر عرضه داشت که شوهرش نمیرفت دوتا زن دیگه بگیره.
بلاخره نگار خانم تصمیم گرفت دستم رو جا بندازه.
ازم خواست لباسم رو در بیارم و دراز بکشم روی بالشتی که معلوم نبود کی روش خوابیده.
من ادم حساسی نبودم اما اصلا دلم نمیخواست سرمو روی بالشتی که اون مردک احمق روش خوابیده بود بزارم.
پیرهنمو از تنم خارج کردم و با بی میلی دراز کشیدم روی زمین.
کنارم نشست و دستم رو بلند کرد که چهرم کمی رفت توی هم.
این چندروز اصلا از دست سمت چپم استفاده نمیکردم و معمولا اصلا تکونش نمیدادم.
بیچاره انقدر توی این چند وقتی که با من بود اسیب دیده و دچار کتک خوردگی شده بود که حقش بود تا اخر عمرم استراحت کنه و بازنشست بشه.
دستم رو اروم چرخوند و انگشتش رو روی استخونم فشار داد که لبام رو از شدت درد به هم فشردم.
دردش واقعا غیر قابل تحمل و بد بود و باعث میشد ضعف کنم.
روی دستم کمی روغن زد و مشغول مالیدنش شد.
کمی محکم کارش رو انجام میداد و مدام دستاش رو به استخون و رگام میفشرد.
زن بزرگ حاج فرهاد روسریش رو دور سرش پیچید و یه گوشه روی زمین نشست.
نگاهی بهم انداخت و گفت؛
_از انسه چه خبر؟
خودم رو زدم به اون راه و طوری رفتار کردم که انگار حرفش رو نشنیدم.
همینم مونده کارها و حرف های انسه رو برای این نقل قول کنم.
چه کار خاصی جز قل خوردن روی زمین و باز کردن دهن گشادش و سیگار کشیدن توی مغز و روحمون انجام میداد مگه.
از رو نرفت و زل زد بهم و لحظه ای که نگاهامون به هم تلاقی پیدا کرد گفت؛
_یه شایعاتی درموردت شنیدم.
اها بفرما، منتظر همین سوال بودم.
منتظر نگاهش کردم که ادامه داد؛
_دستت رو ابوهادی اینطوری کرده؟
شونم رو بالا انداختم و خیلی بیخیال گفتم؛
_نه.
داشتم توی استخر سلطنتیمون شنا میکردم که خورد به سرامیک های سلطنتیمون.
نگار_خونتون واقعا استخر داره؟
خواستم بگم اره که هووش قبل از من گفت؛
_اخه کسی که خونشون استخر داره اینجا زندگی میکنه؟
نکنه همون حوضی رو میگی که توش ظرف میشورین؟
خواستم بگم نه عزیزم ما همونم نداریم.
حالا کم کم داشت از دردی که در اثر مالیده شدن دستم ایجاد میشد خوشم میومد.
انگار باعث میشد استخونم نرم بشه و خون توی رگ هام به جریان بیوفته.
با اینکه داشتم خودم رو میزدم به اون راه گفت؛
_همه میگن ابوهادی میخواست بکشتت چون یه کارایی کردی.
پوفی کشیدم و به سقف خیره شدم.
خدایا، اخه به توچه احمق.
وقتی دید چیزی نمیگم ادامه داد؛
_با نامحرم خوابیدی؟
نگاه چپی بهش انداختم و با حرص گفتم؛
_اگر این تمرکزی که روی فضولی تو زندگی مردم میزاری رو روی زندگی خودت میزاشتی الان شوهرت دوتا زن دیگه نگرفته بود و به فکر چهارمی نبود.
نگار با این حرفم دستم رو محکم پیچوند که استخونم صدا داد و درد خیلی بدی توی بدنم پیچید.
دادی زدم و از زیر دستش بلند شدم و محکم دستم رو گرفتم.
نگار_ببخشید ببخشید.
چون حواست نبود گفتم جاش بندازم که نفهمی.
درحالی که دلم میخواست از شدت درد خودم رو به درو دیوار بکوبم و گریه کنم نالیدم؛
_اصلا نفهمیدم.
حالا چشمام از شدت درد خیس شده بود و به زور جلوی خودم رو گرفته بودم که گریه نکنم.
انگار زن بزرگه حسابی بهش برخورده بود چون از روی زمین بلند شد و درحالی که بهم زیر لب چیز میگفت رفت توی اتاق کناری.
بعد از اینکه یکم ایستادم تا درد دستم بهتر بشه و نگار بهم چندتا پماد و قرص تاریخ مصرف گذشته و نصفه و نیمه داد و گفت چیکار کنم و چیکار نکنم از خونه زدم بیرون.
هوا هنوز روشن بود و خیابون ها به نسبت شلوغ تر شده بودن.
اصلا حوصله خونه رفتن رو نداشتم، حقیقتا دلم حتی برای اوا هم تنگ شده بود.
کاش میتونستم بدون بقیه باهاش برم بیرون.
اینطور که پیدا بود اون تنها کسی بود که یکم ازم خوشش میومد.
حالا هرچقدرم خودم رو میزدم به اون راه و اعتماد بنفس الکی به خودم میدادم واقعا همش حس میکردم که توی جمعشون اضافم و هیچکدومشون ازم خوششون نمیاد.
ترجیح میدادم به جای اوا، تینا یا اراز ازم خوششون میومد.
اونا سنشون بالاتر بود و احساس امنیت بیشتری بهم میدادن.
اهورا که واقعا اگر یه بار دیگه میدیدمش سکته میکردم.
پیچیدم توی کوچه خودمون.
از دور انگار چند نفر داشتن باهم دعوا میکردن چون هیچکس بازی نمیکرد و همه یه جا جمع شده بودن.
کمی که دقت کردم تونستم ببینم که حور هم اونجاست و انگار بقیه جلوش قرار داشتن.
اخمام رفت توی هم و قدم هام رو تند تر کردم تا ببینم چه خبر شده.
کمی که نزدیک تر شدم تونستم صدای وحید رو بشنوم که داشت راجب هیوا حرف میزد و به حور تیکه مینداخت و بقیه هم با لبخند نگاهشون میکردن.
اخمام رفت توی هم و نفس عمیقی کشیدم.
این بچه یه لحظه هم ارامش نداشت، چه تو خونه چه توی کوچه.
2 825
#part119
نگاه چپی بهش انداختم و ارزو کردم کاش میتونستم تک تک همین سیرها رو براش به عنوان شیاف استفاده کنم.
نیم نگاهی بهم انداخت و خم شد تا جمعشون کنه.
انسه_درست درموردش صحبت کن مگه نه بهش میگم زبونت رو بچینه.
_من هم خیلی چیزها راجب تو میدونم که منتظر یه فرصتم بهش بگم.
برو دعا کن فرصتش گیرم نیاد.
چند لحظه بدون حرف سر جاش ایستاد و بعد خیلی بیخیال شونه ای بالا انداخت.
انسه_من هیچکاری نمیکنم که ازش بترسم.
_باشه..
حالا بگو کجاست؟
نمکدون رو از توی کشو در اوردم و درحالی که روی غذای بیمزهم نمک میریختم بهش خیره شدم.
انسه_رفته دهاتشون.
درحالی که توی دلم ارزو میکردم همونجا بمونه و هیچوقت دیگه پیداش نشه پرسیدم؛
_برای چی؟
احتمال میدادم رفته باشه دنبال همون پیرزن کوره.
شاید میخواست بیارتش تا مطمئن بشه سکس داشتم.
البته که اخرین بار اون به نفع من کار کرده بود و امکان داشت این رو فهمیده باشه.
البته که کاری که بهم گفته بود بکنم هیچ تاثیری روم نداشت و فقط بدبخت ترم کرده بود.
انگار باعث میشد ترسم بریزه و با حرفام گور خودمو بکنم.
ظرف خالی رو گذاشتم توی سینک و گفتم؛
_من میرم خونه حاج فرهاد.
اخماش رفت توی هم و درحالی که سرتاپام رو از نظر میگذروند گفت؛
_برای چی؟
توجهی بهش نکردم و درحالی که از اشپزخونه خارج میشدم گفتم؛
_زنش دستمو جا بندازه واسم.
لباسام رو که پوشیدم از اتاق خارج شدم.
موهام رو خشک نکردم و برای اینکه پف نشن بالا سرم بستمشون.
بهتر بود تا اطلاع ثانوی فعلا شالم رو از سرم درنیارم چون احتمالا با این اوضاع خیلی سریع به گوش ابوهادی میرسید.
بهم گفته بود که خودم تنها از خونه بیرون نرم و خودش یه روز که سرش خلوت شد میبرتم اونجا اما اگه یکم دیگه طولش میدادم دستم میپلاسید و شبیه چلوس مرغ میشد.
از خونه زدم بیرون و کفشام رو پوشیدم.
تازه متوجه شده بودم که از اون شبی که رفته بودیم خونه اهورا یه چیزایی جا گذاشتم اما اصلا دلم نمیخواست برگردم تا برشون دارم.
ساعت طرفای پنج و نیم ظهر بود و حالا که از تابستون خارج شده بودیم هوا زودتر تاریک میشد.
از روزهایی که هوا خیلی زود روشن و دیر تا
شب میشد خیلی بدم میومد.
البته اگر توی یه شهر خنک تر زندگی میکردم این پدیده قابل تحمل تر بود.
خیابون ها زیاد خلوت نبودن و چون هوا خنک تر شده بود بچه ها شروع کرده بودن به بازی کردن توی کوچه ها.
وقتی کوچیک تر بودم همیشه دوست داشتم توی کوچه باهاشون بازی کنم اما ابوهادی اجازه نمیداد برم.
فقط هرازگاهی با بچه های فامیل یا همسایه توی خونه بازی میکردم که اصلا بهم خوش نمیگذشت.
در کل هیچوقت توی جمع نبودم و کسی بهم اهمیت نمیداد.
همین موضوع باعث میشد وقتی کسی بهم توجه میکرد خودم رو گم بکنم.
شاید نشه اینطور گفت اما خب یه جورایی عقده توجه داشتم.
جلوی در خونه ایستادم و زنگ رو زدم و بعد از سلام و احوال پرسی رفتم تو.
خداروشکر خود حاج فرهاد خونه نبود.
اصلا ازش خوشم نمیومد، ادم خیلی هیزی بود و اخلاق جالبی نداشت.
فقط زن کوچیکه و بزرگش خونه بودن و احتمالا با وسطیه رفته بود گردش.
خداروشکر کم نمیورد هرکسی یکم بهش رو میداد سریع میرفت صیغش میکرد.
وضع مالیشم چندان خوب نبود، فکر کنم شبا واسه شام همدیگه رو میخوردن.
روی زمین نشستم و به اطرافم خیره شدم.
خونه بوی خورشت سبزی میداد و باعث میشد گشنهم بشه.
اگر زمان بهتری میومدم میتونستم از غذاشون بخورم.
وقتی دستم رو جا انداخت خودمو میزنم به غش و ضعف و گشنگی تا بهم غذا بدن.
دختری که میدونستم اسمش نگاره و تازگیا ازدواج کرده اومد سمتم و با یه لیوان شربت کنارم نشست.
شربت رو برداشتم و چکش کردم تا یه وقت توش قندی دعایی چیزی نباشه مجبور شم با حاج فرهاد ازدواج کنم.
البته زیادم فکر بدی نبود، به هرحال از ابوهادی بهتر بنظر میرسید.
نگاهی بهم انداخت و گفت؛
_خانواده خوبن؟
شربتم رو سر کشیدم و به چشم های عسلیش خیره شدم.
_عالین سلام میرسونن.
باهاشون خیلی خوش میگذره خیلی همدیگه رو دوست داریم.
بنظر میرسید از موضوعات اتفاق افتاده خبر نداره چون لبخندی زد.
نگار_خدا برای هم نگهتون داره.
_ایشالا.
اصلا میدونی چیه..
شالم رو از دور گردنم باز کردم و ادامه دادم؛
_من و بابابزرگم انقدر همدیگه رو دوست داریم جونمون برای همدیگه در میره.
دیشب خیلی دستم درد داشت، گریه میکرد میگفت باید ببرمت المان برات درستش کنن.
من گفتم نه عزیزم خرج اضافی برای چی میزارمش لا در درو روش میبندم خودش جا میوفته.
امیدوارم قبل از اون من بمیرم که مرگش رو نبینم.
کاش باهم بزارنمون توی یه قبر.
با غصه نگاهم کرد و دستش رو گذاشت روی شونم.
نگار_منم همینقدر بابابزرگم رو دوست داشتم.
سرم رو تکون دادم و توی دلم یه گوه نخور احمق بهش گفتم و به خوردن ادامه شربت ابلیموم پرداختم.
اونیکی زن حاج فرهاد توی اشپزخونه بود و میتونستم سنگینی نگاه های چپش رو روی خودم حس کنم.
2 825
چنل vip, پارت208 , رمان مونارک.
هزینه ورود:35T (فقط از طریق کارت به کارت.)
برای گرفتن شماره کارت و ارسال رسید به ایدی زیر پیام بدید.
@Vipadmind
2 825
#part118
توی راه متوجه اخمای ابوهادی شدم.
با اینکه خونسرد بود و خیلی بیخیال به نظر میرسید ولی اخم غلیظی بین ابروهای پرپشتش نشسته بود.
همش میترسیدم یهو کلافه یا عصبانی بشه و یه کاری کنه.
البته خدا خدا میکردم که چیزی نگه، به حدی عصبانی و اتیشی بودم که قطعا جوابش رو میدادم و یه کاری واسه خودم میساختم.
حقیقتا تحمل یه کتک خوردن دیگه رو نداشتم.
به محض اینکه رسیدیم از ماشین پیاده شدم و چندبار پشت سر هم زنگ زدم و رفتم تو.
داخل خونه خبری از انسه نبود و امیدوار بودم که دیشب ابوهادی یه دورم اون رو زده باشه.
رفتم توی اتاقم و در رو بستم و قفلش کردم.
کاش این روزا زودتر تموم میشدن.
...
دو سه روزی از اون شب مسخره میگذشت و کبودی های بدنم بهتر شده بودن اما استخون هام همچنان درد میکردن.
دستم کبود تر شده بود و اگر یکم دیگه پیش میرفت قطعا از همون ناحیه میمردم.
امروز قرار بود برم پیش زن حاج فرهاد تا دستم رو برام جا بندازه.
فکر کنم برای هر درد و مرضش یه زن گرفته بود چون اخرین بار انسه برای تزریق یکی از داروهاش رفته بود پیش اون یکی زنش..
پیرزن خرفت همش برام قیافه میگرفت و کلاس میزاشت و همین موضوع واقعا حرصیم میکرد.
به موقعش مینشوندمش سرجاش.
احتمالا توی این چندروز ابوهادی سعی کرده بود برای همکاری کردن باهاش کنار خودش نگهش داره و مخش رو بزنه و اگر کاری میکردم قطعا شرش میگرفتم.
از سمتی رفتار خودش واقعا برام غیر قابل تحمل بود.
دقیقا مثل سگ باهام رفتار میکردن.
حتی غذام رو توی اتاق خودم میخوردم که البته خودم واقعا از این موضوع راضی بودم.
همسفره شدن باهاشون اخرین چیزی بود که میخواستم.
از سمتی هم انگار به زور جلوی خودش رو میگرفت که سرم رو نبره..
هرموقع از جلوش رد میشدم طوری نگاهم میکرد انگار که یه موجود گناهکار و چندشم و یا از توی خیابون ها جمعم کرده.
تا جای ممکن کسی خونمون نمیومد و خودشون هم زیاد بیرون نمیرفتن.
اگر هم میخواست جایی بره حتما در رو قفل میکرد و کلید رو با خودش میبرد.
درست حدس زده بودم، از اون داد و فریادا و امبولانسی که اومده بود در خونه و غربتی بازی های هیوا و ماوا قطعا همه متوجه همه چیز شده بودن.
مخصوصا که همسایه کناریمون واقعا فضول و خبرچین بود و حتی از گوزیدنمون هم کلی داستان درمیورد.
خداروشکر امروز از اون روزهایی بود که هیچکس نمیدونست ابوهادی کجا رفته.
داشتم به این فکر میکردم که گوشیم رو کجا گذاشته.
هرچند که مطمئنا دیگه به دردم نمیخورد.
کم کمش از یه صبح تا شب توی اب گل مونده بود و حتی اگر هم قرار بود درست بشه کلی خرجش بود.
نمیدونستم باید چه جوری یه گوشی جدید برای خودم جور کنم.
احتمالا هیچوقت دیگه گوشی دستم نمیداد، یا حداقل تا یه مدتی..
اتفاقا خوب هم بود، بعد از اون اتفاقی که با اهورا افتاد بهتر بود تا یه مدت جایی افتابی نشم.
اما خب هیچ سرگرمی دیگه ای جز رفتن توی فضای مجازی نداشتم.
زیاد اهل کتاب خوندن نبودم، بیشتر ترجیح میدادم فیلم ببینم.
البته اگر پول خرید کتاب های جالب رو داشتم قطعا وضعیتیم این نبود.
حتی نمیخواستم فکر فیلم دیدن رو بکنم.
اولا که ماهواره نداشتیم و اگر حوصلم سر میرفت باید میرفتم برنامه سمت خدا میدیدم.
دوما که ابوهادی به جز وقتایی که توی اتاق پشتی و یا بیرون از خونه بود بقیه تایمش رو جلوی تلویزیون درحال ایراد گرفتن از زمین و زمان و غذا کوفت کردن میگذروند.
رفتم سمت در و از لاش نگاهی به بیرون انداختم و بعد قفلش کردم.
این کلید رو تازگیا از توی وسایل انسه پیدا کرده بودم..
نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمت کمد و یه دست لباس از توش برداشتم.
کبودی های کمر و شکمم خیلی بهتر شده بودن و فقط یه هاله سبز کمرنگ ازشون باقی مونده بود که تا دوسه روز دیگه از بین میرفت.
اما بازوم روز به روز کبود و خون مرده تر میشد و بیشتر باد میکرد.
واقعا زشت و حال به هم زن شده بود، دقیقا شبیه دیلدوهای گنده و عجیب غریبی بود که پورن استار های گشاد ازشون استفاده میکردن.
اگر یکم دیگه ادامه پیدا میکرد باید به اسباب بازی جنسی متحرک تغییر کاربری میدادم.
لباسام رو پوشیدم و روبه روی اینه ایستادم.
زیر چشمم و گوشه لبم زخم شده بود.
البته که خیلی کمرنگ بودن اما چون چندباری کنده بودمشون احتمالا جاشون میموند..
از اتاق رفتم بیرون تا غذایی چیزی بخورم.
دیشب تا صبح بیدار بودم و داشتم به درد و بدبختیام فکر میکردم و اشک میریختم به همین خاطر امروز کمی دیر تر از روز های دیگه بیدار شده بودم.
وارد اشپزخونه شدم که دیدم در تراس بازه و از توش صدا میاد.
توجهی نکردم و در قابلمه رو برداشتم تا برای خودم غذا بکشم.
به اپن تکیه دادم و درحالی که به انسه که داشت با یه تشت پر از سیر خشک شده ور میرفت خیره شدم.
قاشقم رو پر کردم و توی دهنم گذاشتم.
_شوهر کچل بدبختت کجاست؟
از جاش پرید و هینی کشید که چندتا سیر از دستش روی زمین افتاد.
2 825
تورا انگار اجتماعی از شاعران مرده دمدمای صبح قبل از ریزش اولین شبنم از مه پاییزی سرودهاند.
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
