ch
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

前往频道在 Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

显示更多
2 841
订阅者
无数据24 小时
-227
-7830
帖子存档
‌ ‌ ּ    #mbti       𝗆𝗒 𝗌𝗍𝖺𝗇𝖽 𝗂𝗇  ‌  ּ⠀‌
‌      ˓ 𝖬𝗂𝗇𝗀 ˒       𖥻𝗂𝗇𝗍𝗃 ‌      ˓ 𝖩𝗈𝖾 ˒          𖥻𝗂𝗌𝖿𝗃

Repost from N/a
⭐. فوجوشی هستی و معـرفی بی‌ال‌‍های کمیاب خاص و دیده‌نشده یا انیمه می‌خوای؟ ▪️ دنبال ادیـت 𝗉𝗈𝗏 و مود سریالی که هیچ جای دیگه
⭐. فوجوشی هستی و معـرفی بی‌ال‌‍های کمیاب خاص و دیده‌نشده یا انیمه می‌خوای؟ ▪️
دنبال ادیـت 𝗉𝗈𝗏 و مود سریالی که هیچ جای دیگه‌ای نیستن؟🎀
اهنگ ost سریال‌هاتو پیدا نمی‌کنی؟🎀
🤩 پس این چنل برای توئه و عکس‌های کاپلیش از دستش نده! 🤩
💕  𝖡𝖫 𝖥𝖱𝖨𝖤𝖭𝖣𝖲   ٭  𓏲 
🏳️‍🌈 جوین شو و هر تم تلگرامی که خواستی درخواستی بده ✨ ➰ 𝖡𝖫 𝖥𝖱𝖨𝖤𝖭𝖣𝖲

Repost from N/a
دنبال بهترین گپ 𝔹𝔻𝕊𝕄 هستی؟ هنوز پیداش نکردی بیا اینجا👇🏻 https://t.me/+tuqTj9VkNbU2OTQ8 https://t.me/+tuqTj9VkNbU2OTQ8 https://t.me/+tuqTj9VkNbU2OTQ8 گپ ویس کال با لیتل های کیوت🌈🍼 میس‌ و مستر های خشن و هات🤤💦 گپ پارتنریابی ازاد 🅛🅖🅑🅣 و 🅑🅓🅢🅜⛓️ چالش های همیشگی و🔞🔞🔥 https://t.me/+tuqTj9VkNbU2OTQ8 https://t.me/+tuqTj9VkNbU2OTQ8 https://t.me/+tuqTj9VkNbU2OTQ8 https://t.me/+tuqTj9VkNbU2OTQ8

Repost from N/a
⭐. فوجوشی هستی و معـرفی بی‌ال‌‍های کمیاب خاص و دیده‌نشده یا انیمه می‌خوای؟ ▪️ دنبال ادیـت 𝗉𝗈𝗏 و مود سریالی که هیچ جای دیگه
⭐. فوجوشی هستی و معـرفی بی‌ال‌‍های کمیاب خاص و دیده‌نشده یا انیمه می‌خوای؟ ▪️
دنبال ادیـت 𝗉𝗈𝗏 و مود سریالی که هیچ جای دیگه‌ای نیستن؟🎀
اهنگ ost سریال‌هاتو پیدا نمی‌کنی؟🎀
🤩 پس این چنل برای توئه و عکس‌های کاپلیش از دستش نده! 🤩
💕  𝖡𝖫 𝖥𝖱𝖨𝖤𝖭𝖣𝖲   ٭  𓏲 
🏳️‍🌈 جوین شو و هر تم تلگرامی که خواستی درخواستی بده ✨ ➰ 𝖡𝖫 𝖥𝖱𝖨𝖤𝖭𝖣𝖲

Repost from N/a
دافـ💦⚠ـکده ⛔️ 👈 گپ ±¹⁸ 𝖡𝖣𝖲𝖬 🇮🇷 𝖫𝖦𝖡𝖳 🔥 https://t.me/+tuqTj9VkNbU2OTQ8 🅾〙ممبرهای کیوت از گرایشات مختلف 🌈 🅾〙اسلیو بوی های مطیع 👅 🅾〙لیتل گرل های خوشگل و سفید 🍼 🅾〙رول پلی همه پت های موجود 🐄 ⛔🖐⛔ ⛔🖐⛔ ⛔🖐⛔️ https://t.me/+tuqTj9VkNbU2OTQ8 https://t.me/+tuqTj9VkNbU2OTQ8 https://t.me/+tuqTj9VkNbU2OTQ8

Repost from Closed
+1
🎮 Can you stay be my side forever? Will you be my boyfriend?
⁀➷ Fourever you

لینک تا چند دقیقه ی دیگه باطل میشه
👀‌ برای خوندن ناول اصلی و ترجمه شده ی هارت کیلرز کلیک کنین 🏳‍🌈

Repost from N/a
🌀 گـــــــپ رلـــ یابیــــ پر از دخی هــــای رنـــگـــی🪅🧬 https://t.me/+tuqTj9VkNbU2OTQ8 ⚠️ پر از داف های ˢᵐ وˡᵍᵇᵗ ایرانی🇮🇷 ꜜ ꒰⚜🚫 خسته شدی اینقدر توی گپ های جدید گشتی و پارتنرت پیدا نکردی ؟! ‧˚✧♻️ دورهمی ال جی بی تی های صصکی〽️❌ 💠‼️ 💠‼️ 💠‼️ بزرگترین مرکز چت روم BDSM 🛜🔅 https://t.me/+tuqTj9VkNbU2OTQ8 https://t.me/+tuqTj9VkNbU2OTQ8 https://t.me/+tuqTj9VkNbU2OTQ8

Repost from N/a
دنبال بهترین گپ 𝔹𝔻𝕊𝕄 هستی؟ هنوز پیداش نکردی بیا اینجا👇🏻 https://t.me/+tuqTj9VkNbU2OTQ8 https://t.me/+tuqTj9VkNbU2OTQ8 https://t.me/+tuqTj9VkNbU2OTQ8 گپ ویس کال با لیتل های کیوت🌈🍼 میس‌ و مستر های خشن و هات🤤💦 گپ پارتنریابی ازاد 🅛🅖🅑🅣 و 🅑🅓🅢🅜⛓️ چالش های همیشگی و🔞🔞🔥 https://t.me/+tuqTj9VkNbU2OTQ8 https://t.me/+tuqTj9VkNbU2OTQ8 https://t.me/+tuqTj9VkNbU2OTQ8 https://t.me/+tuqTj9VkNbU2OTQ8

Repost from N/a
دافـ💦⚠ـکده ⛔️ 👈 گپ ±¹⁸ 𝖡𝖣𝖲𝖬 🇮🇷 𝖫𝖦𝖡𝖳 🔥 https://t.me/+tuqTj9VkNbU2OTQ8 🅾〙ممبرهای کیوت از گرایشات مختلف 🌈 🅾〙اسلیو بوی های مطیع 👅 🅾〙لیتل گرل های خوشگل و سفید 🍼 🅾〙رول پلی همه پت های موجود 🐄 ⛔🖐⛔ ⛔🖐⛔ ⛔🖐⛔️ https://t.me/+tuqTj9VkNbU2OTQ8 https://t.me/+tuqTj9VkNbU2OTQ8 https://t.me/+tuqTj9VkNbU2OTQ8

Repost from N/a
🌀 گـــــــپ رلـــ یابیــــ پر از دخی هــــای رنـــگـــی🪅🧬 https://t.me/+tuqTj9VkNbU2OTQ8 ⚠️ پر از داف های ˢᵐ وˡᵍᵇᵗ ایرانی🇮🇷 ꜜ ꒰⚜🚫 خسته شدی اینقدر توی گپ های جدید گشتی و پارتنرت پیدا نکردی ؟! ‧˚✧♻️ دورهمی ال جی بی تی های صصکی〽️❌ 💠‼️ 💠‼️ 💠‼️ بزرگترین مرکز چت روم BDSM 🛜🔅 https://t.me/+tuqTj9VkNbU2OTQ8 https://t.me/+tuqTj9VkNbU2OTQ8 https://t.me/+tuqTj9VkNbU2OTQ8

#part336 همیشه تلاش میکردم تا جای ممکن از حاشیه و اینجور چیزها دوری کنم و سرم به کار خودم باشه اما نمیدونم چرا همه حواشی و دراماهای دنیارو به خودم جذب میکردم. درواقع بعد از مردن مادرم اینطور شدم. انقدر زندگیم یکنواخت و بی حس و حال شده بود که فقط دنبال این بودم که یکجوری این احساس مردگی و پایان زندگی رو برای خودم قابل تحمل تر کنم‌‌. در واقع من از همون اول میدونستم که سارینا چه جور ادمیه و حتی ممکنه هیچوقت از دخترا کاملا خوشش نیاد و کشش چندانی بهشون نداشته باشه. اما برای بیرون کشیدن خودم از اون احساس کذایی و زندگی نکبت وار خودم رو وادار کردم که اجازه بدم وارد زندگیم شه و بازیم بده. اوایل خیلی سرگرم کننده و جالب بود. اخلاقش، زندگیش و طرز فکرش باعث میشدن کمی از اون حالت رکود بیرون بیام و یکجورهایی بیشتر از اینکه خودش رو دوست داشته باشم احساسی که بهم میداد رو دوست داشتم. اینکه باعث میشد چیزهایی رو حس کنم که توی وجودم خاموش شده بودن. حسادت، نفرت، هیجان، وابستگی. و به همین دلیل بود که بعد از خارج شدنش از زندگیم کمی حالم بد شد. درواقع من از نبود اون نه، از برگشتن به زندگی سابقم ناراحت بودم. و حالا بعد از اون، غزل وارد زندگیم شده بود تا دوباره اون احساسات رو بیدار کنه. این هیجان رو دوست داشتم. از اینکه نمیدونستم و نمیشناختمش. برام مثل یه پازل و یا راز کشف نشده میموند. امیدوار بودم قبل از اینگه این هیجان رو خودش یهو ازم بگیره خودم بزارمش کنار و برام تکراری و خسته کننده بشه.. تینا_اصلا چیشد که شما دوتا افتادید باهم؟ خیلی یهویی شد. متوجه شدم قهوه‌م کم کم داره سرد میشه پس نزدیک دهنم بردمش و همش رو سر کشیدم. دلم نمیخواست چیزی رو براش توضیح بدم، از اینکه دیگران بخوان به احساسات مسخره‌م پی ببرن متنفر بودم. مخصوصا به تینا که توی دنیا فقط دو چیز رو درک میکرد. عشق و تنفر. فهمیدن هرچیزی بین این دو احساس یا خارج از چهارچوبشون براش مشکل بود و من هم حوصله نداشتم که توضیح بدم نه مثل روز اول ازش متنفرم و نه علاقه خاصی بهش دارم. شاید هم انقدر ازش بدم میومد که بهش جذب شده بودم. شونه‌م رو بالا انداختم و با خونسردی گفتم؛ _یه چندبار براش تتو زدم و خوشم اومد از اینکار. انگار درست نفهمیده بود چی گفتم پس دیگه سوالی نپرسید و من هم بحث رو ادامه ندادم. صدای زنگ خونه که اومد تینا از روی مبل بلند شد و بعد از باز کردن در به سمت مبلی که وسایلش روش بود رفت. اهورا که حالا کمی اروم تر بنظر میرسید نیم نگاه کوتاهی بهش انداخت و با خونسردی گفت؛ _میری؟ تینا_اره. اهورا سرش رو تکون داد و موهاش رو از جلوی صورتش کنار زد. اهورا_میخوای برسونمت؟ تینا_با ماشین خودم؟ نه ممنون خودم خودم رو میرسونم. این رو گفت و بعد از خدافظی کوتاهی از خونه خارج شد. اهورا با حالتی کرخت خودش رو روی مبل انداخت و قهوه تینا رو که لب بهش نزده بود برداشت و سر کشید. اهورا_سرد شده. پوفی کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم که سرفه کوتاهی کرد و گفت؛ _اگر با گفتن نگران نباش من و غزل عاشق همیم و چیزی بین خودش و اهورا نیست قانعش کرده باشی حسابی ازت ناامید میشم. یه ابرومو بالا انداختم. _چرا؟ اهورا_چون عاشق هم نیستید. اون فقط میخواد حرص منو دربیاره که با تو میپلکه. مگه نه هنوزم منو دوست داره. دهنم رو باز کردم و پوزخندی زدم. _جدی میگی؟ لب هاش رو به هم فشرد و سرش رو کج کرد. اهورا_هرکسی یه بار زیر من بخوابه دیگه نمیتونه فراموشم کنه. اب دهنم رو قورت دادم و به چشم‌های قهوه ای خمارش و اون لبخند مزخرف بین لباش نگاه کردم. ترجیح میدادم درمورد این موضوع مثل سه سال پیش کمی همدیگه رو بزنیم اما دیگه بزرگ شده بودیم و اینکارا درست نبود. _پس تا الان همه فراموشت کردن. چون تاحالا هیچکس زیرت نخوابیده. سرس رو کج کرد و لبخند گشادی زد و من دقیقا میدونستم که به کدوم افکار شومش لبخند میزنه. اهورا_نه، دوست دخترت فراموشم نکرده. به مبل تکیه دادم و نگاهم رو ازش گرفتم. _اهورا! دنبال چی میگردی؟ چرا تصمیم گرفتی با اون قسمت نحس وجودت در رابطه با من و غزل رفتار کنی؟ اهورا_رک بگم!؟ _رک بگو! اهورا_نمیخوام باهم باشید.

#part335 تینا_بزار بکنم شاید دهنت باز شد. اهورا نیم نگاهی به من انداخت و گفت؛ _میشه گندی که زدی رو جمع کنی؟ من واقعا اعصابم خورد شده، میخوام برم گل بکشم. _تینا نیاز به اینهمه واکنش نیست. مثلا این احمق چی میخواد بیاد پشت سر تو به من بگه؟ این خودش حتی راست هم نمیکنه. اهورا_من راست میکنم! یجورایی داشت به بحث احمقانمون خندم میگرفت و به زور خودمو کنترل کرده بودم. تینا_خب صد البته که من هیچ مشکلی ندارم و کسی که باید بهش بخندین خودشه. پس اونی که شب باهاش خوابیده و پشت سرش حرف زده من نیستم. لبخندم رو کنترل کردم و سعی کردم جدی باشم. _پس غزله؟ تینا خیلی سریع برگشت سمتم و بهم نگاه کرد. تینا_من اسمی از اون دختره اوردم؟ اهورا با اخمای توی هم نگاهم کرد و سرش رو به معنای دارم برات تکون داد. احتمالا فکر کرده بود من از عمد این حرف رو زدم تا تینا رو بندازم به جونش اما اینطور نبود. فقط شاید به مقدار خیلی کم. اهورا_داره میگه غزل شب اینجا بوده من این وسط چه کارم؟ اگر این دوتا باهم بپلکن فکر کردی اراز میزاره من با اون کاری کنم؟ تینا_من از کجا بدونم، شاید اونم مثل تو قرومساقه. اهورا به من نگاهی کرد و با صدای نسبتا بلند گفت؛ _نه. نیست. مثل من قرومساق نیست. و در رو باز کرد و بعد از خارج شدن از خونه به هم کوبیدش. با اینکه میدونستم اهورا این لطفم رو بی جواب نمیزاره با خیال راحت پاکت قهوه رو برداشتم. _کاش رو پشت بوم نره همسایمون به بوی گل حساسه. تینا نیم نگاهی بهم انداخت و روی مبل نشست و سرش رو به دستش تکیه داد و چشماش رو بست. قهوه‌م رو که درست کردم رفتم سمتش و لیوانش رو جلوش روی میز گذاشتم که سرش رو بلند کرد. تینا_تو و غزل واقعا با همین؟ بلاخره سوالی که اصلا نمیخواستم بشنوم اما منتظرش بودم مطرح شد. کمی از قهوه‌م خوردم و شونم رو بالا انداختم. _چیز جدی ای بینمون نیست. در حد وقت گذرونی و.. ابروش رو بالا انداخت و سرش رو کج کرد. تینا_سکس بدون رابطه؟ چشمم رو کمی تنگ کردم. _شاید. تینا_فکر میکردم ازش بدت میاد. _میومد. ولی خب قضاوتش کرده بودم، یجورایی. تینا_منم قضاوتش کردم. درواقع هیچوقت ازش بدم نمیومد و نمیخواستم اون حرفارو راجبش بزنم ولی اهورا واقعا روانیم کرده. _تینا از اهورا رابطه پایدار در نمیاد. اون قسمت توی مغزش وجود نداره. نه میتونه متعهد باشه و نه متعهد نبودن طرف مقابلش براش مهمه. کسی که راجب مامانش اونجوری فکر میکنه بنظرت اهمیت میده تو با کی ای و چیکار میکنی؟ تینا_اهورا اینجوری نیست. تو فکر میکنی اینطوره. شونم رو بالا انداختم که گفت؛ _تو مطمئنی غزل و اهورا.. پریدم توی حرفش و گفتم؛ _غزل و اهورا چی؟ اگر چیزی بینشون بود فکر کردی من با غزل کاری داشتم؟ تینا_مگه نمیگی چیزی بینتون جدی نیست؟ _اره ولی قطعا با کسی که با رفیقمم میخوابه نمیخوابم! فیلم ترکی که نیست. دیگه انقدرم نزده به سرم. تینا_دوستش داری؟ _نه. قبل از اینکه حتی فرصت کنم به سوالم فکر کنم جوابش رو دادم. تینا_اگر نمیخوایش مسخره‌ش نکن. اصلا وضعیت جالبی نیست. مثل من نشه. نفسمو با خنده فوت کردم بیرون و موهام رو از جلوی صورتم کنار زدم. _غزل من رو دوست نداره. تینا_منم اولش اهورا رو دوست نداشتم. چیزی نگفتم و نگاهم رو ازش گرفتم. من نگران احساس غزل نبودم. نگران خودم بودم. اگر از غزل خوشم میومد بیچاره میشدم و همین یکم ارامشی که توی زندگیم داشتم رو هم از دست میدادم. درسته که حالا فهمیده بودم که اونطوری که فکر میکردم نیست و با همه هرز نمیپره. اما این دختر اصلا نرمال نبود. نه زندگیش و نه خودش. هنوز هم نتونسته بودم حرفهایی که دیشب زده بود رو به خوبی هضم کنم! اگر حرفاش درست نبود یعنی دیوانه بود. و اگر هم درست بود یعنی جن زده بود؟ نمیدونستم کدومشون رو ترجیح میدادم و قسمت ترسناک این ماجرا بود که این موضوع باعث نمیشد دلم بخواد ازش فاصله بگیرم و دوست داشتم ادامه بدم تا بیشتر از همه چیز سر در بیارم.

Repost from N/a
⚠️ اخطار!!! بعد از خوندن ناول هارت کیلرز زنده نخواهید موند.. 🏳️‍🌈 🩸🩸🩸🩸 9️⃣🅾️1️⃣ ⭐️ صحنه های خیسی که توی ناول هارت کیلر
⚠️ اخطار!!! بعد از خوندن ناول هارت کیلرز زنده نخواهید موند.. 🏳️‍🌈 🩸🩸🩸🩸 9️⃣🅾️1️⃣
⭐️     صحنه های خیسی که توی ناول هارت کیلرز بوده و‌ حذفش کردن؟!😩
⭐️ جونگ و پوند عضو بوی بند جدید و خیس جی‌ام‌ام شدن؟!🔥
🪱 زندگیت به‌ فناس اگه هنوز این آپدیت های خیس و زیرخاکی رو از کاپلای‌ بی‌ال ندیدی 🥺 ❣️ ʀᴏᴏᴍ 901 ❣️ ʀᴏᴏᴍ 901

#part334 سرش رو تکون داد و با چهره‌ای اشنا که معمولا وقت‌های تیکه انداختن به خودش میگرفت گفت؛ _فنرای تختت در رفته؟ جهت نگاهش به پتو و بالشت روی مبل سه نفره بود و مشخصا فهمیده بود که چه خبره. _مثل بابای تو؟ نه. لبش کمی کج شد و با خونسردی گفت؛ _بابای منم وقتی در رفت که یه نفر غیر از زنش روش خوابید، تخت توهم احتمالا اینجوری شده. تینا ابروهاش رو بالا انداخت و سعی کرد لبخندش رو کنترل کنه که نگاه چپی بهش انداختم. با اینکه احساسات اهورا و عصبانی شدنش هیچ اهمیتی برام نداشت با این حال دلم نمیخواست درمورد چیزی که بین من و غزل بود بدونه. خیال میکردم که باعث میشه همه چیز خراب‌تر و پیچیده تر از اینی که الان هست بشه. هرچند که اونقدری باهوش بود که خودش همه چیز رو بفهمه. مطمئنا میدونست که دیشب کسی اینجا بوده و روی تختم خوابیده. چرا که خبر داشت روی هیچ بالشتی جز مال خودم خوابم نمیبره و بالشتم حالا روی مبل بود. با اینکه مطمئن بودم فهمیده غزل دیشب اینجا خوابیده نمیخواست جلوی تینا حرفی بزنه و منتظر بود خودم لو بدم تا مقصر نشه. با اینکه نمیخواستم تینارو ناراحت کنم، اما خب بلاخره باید میفهمید که اهورا بهش اسیب میزنه و باید هرچه زودتر از زندگیش پرتش کنه بیرون. _اره دیشب روی مبل خوابیدم‌. یکی از دوستام پیشم بود. اهورا_البته که غزل دوست تیناست. تینا درحالی که مشخص بود اصلا از بحثمون لذت نمیبره چون بدون حرف نگاهمون میکرد دسته موی فری که توب صورتش افتاده بود پشت گوشش فرستاد و بند شلوار اهورا رو کشید. تینا_دوست من نیست. بعد حالا کی گفته اون اینجا بوده؟ نکنه باهاش تله پاتی و اتصال متامغناطیسی داری؟ پوزخندی زدم و سرجام بیشتر لم دادم که اهورا گفت؛ _من حرفاشم متوجه نمیشم چه برسه به اینکه تله پاتی داشته باشیم، اتصال متا نمیدونم چی هم نداریم. موهاش رو با کف دستش بالا برد که شبیه یه موش قهوه ای زشت شد. اهورا_ولی خب هیچکس سلیقش به اندازه اون تخمی نیست که بخواد شب خونه این مجاری ادرار بخوابه. پوزخندم پررنگ تر شد و زبونم رو به لپم فشار دادم. _توی این مورد که رکورد دست تیناست، هیچکس سلیقش به اندازه اون تخمی نیست. تینا_خیلی ممنون! _خواهش میکنم. اهورا_مامانم دقیقا وقتی ساک میزد همینطوری میشد. ابروهام بالا پرید که تینا محکم زد توی پهلوش. تینا_خیلی بیشعوری! اهورا_مگه دروغ میگم؟ تینا_نه. ولی خب بد نیست یکم حرمت نگه داری، مثلا مادرته. اهورا خندید و نفس عمیقی کشید. مشخص بود که دیگه به این موضوع عادت کرده و ناراحت نمیشه، اما خب میدونستم که هنوز هم نتونسته هضمش کنه. از روی مبل بلند شدم و درحالی که میرفتم سمت اشپزخونه تا قهوه بزارم گفتم؛ _تینا سلیقه‌ت حتی توی انتخاب کسی که باید ازش دفاع بشه هم افتضاحه. فکر کنم تو تنها کسی هستی که از اون دفاع میکنی. تینا_همین که از اون دختره که اومد رابطه هممون رو به هم زد دفاع نمیکنم یعنی دارم راه درست رو میرم. از اونجایی که انتظار این حرف رو نداشتم خیلی سریع سرم رو بلند کردم و بهش نگاه کردم. سرش رو کج کرده بود و درحالی که همچنان با بند شلوار اهورا ور میرفت کاملا جدی نگاهم میکرد. حالا حتی میتونستم ببینم که کمی محکم اینکارو میکنه و چیزی به اینکه شلوارش رو بکنه نمونده بود. انگار اهورا هم از این حرف جا خورده بود. _غزل چیکار کرده که رابطمون رو به هم زده؟ تینا_ببخشید یادم نبود شب اینجا خوابیده به خاطر همین قراره ازش دفاع کنی! کمی ابروهام رو کشیدم توی هم و پاکت قهوه رو روی اپن گذاشتم. _اره چون من مثل این دوست پسرت نیستم که شب با یکی بخوابم بعدم پشت سرش حرف بزنم! خیلی سریع به محض تموم شدن جملم انگار برقی از بدنم گذشت و متوجه شدم که حرف جالبی نزدم. با این حرفم همه چیز رو لو داده بودم. چرا که کاملا مشخص بود که درحال تیکه انداختن به اهورام و تینا غیر از غزل تنها کسی بود که یه جورایی میشد گفت رابطشون به سکس رسیده بود. و این یعنی فاجعه چون اهورا اگر اعتراف نمیکرد که با غزل خوابیده تینا فکر میکرد که میاد و پیش من پشت سرش حرف میزنه! تینا نگاه کوتاهی به اهورا که دیگه چهره خونسردی نداشت انداخت و اب دهنش رو قورت داد. حالا سکوت سنگینی بینمون حاکم بود به صورتی که میتونستم صدای قل خوردن اب جوش توی چای ساز رو به خوبی بشنوم. تینا_الان باید بهم بر بخوره؟ انگار منتظر جوابی از سمت اهورا نبود چرا که داشت من رو نگاه میکرد. _من به اهورا میرینم چرا باید به تو بر بخوره؟ وکیل وصیشی؟ لبش رو بین دندوناش فشرد و با خونسردی ای که اصلا توش موفق نبود گفت؛ _اهورا با کی میخوابه؟ اهورا_نظرتون چیه دهناتون رو ببندید؟ حوصله بحثتون رو ندارم. تینا بند شلوارش رو کشید و گفت؛ _چون مقصری حوصله بحثمون رو نداری؟ اهورا با ارامش به چشماش نگاه کرد و دستش رو روی دشت تینا گذاشت و اروم بند رو از لاش خارج کرد. اهورا_اولا که شلوارمو کندی.

#part333 _سلام. درحالی که همچنان متعجب و کمی عصبانی به نظر میرسید کمی به در نزدیک شد و بعد نگاهی به پدرش انداخت. ارشیا_اینجا چه خبره؟ کجا رفته بودی؟ قبل از اینکه بخوام دهنم رو باز کنم ابوهادی گفت؛ _بزار بیاد پایین صحبت میکنیم! و بعد نگاه جدی ای بهم انداخت که مجبور شدم به زور از در پایین برم و روی زمین بپرم. ابوهادی_بهت که گفته بودم من کاریش نکردم. خودش از خونه فرار کرده. منتهی تو حرف این دختره افعی رو بیشتر از پدرت قبول داری. ابروهام بالا پرید و تازه متوجه ماجرا شدم. ابوهادی نمیدونست که ما میدونیم خواهر برادریم. و از هیچ تلاشی برای جدا کردنمون از هم و انداختن من از چشم ارشیا دریغ نمیکرد. حالا نمیدونستم چرا ارشیا انقدر ضایع بازی درمیاره و طوری رفتار میکنه که همه بفهمن یه خبرایی بینمون هست. چرا حالا باید به این شدت عصبی باشه و طوری نشون بده انگار که گم شدن من براش مهم بوده‌؟ اب دهنم رو قورت دادم و تلاش کردم توجهی به نگاه عمیق ابوهادی که کاملا میشد حرفایی که توش بود رو متوجه شد نکنم. _من خونه دوستم بودم. ارشیا_کدوم دوستت؟ طوری نگاهش کردم که متوجه بشه بهش ربطی نداره و نباید انقدر احمق بازی دربیاره اما انگار واقعا یه مرگیش شده بود. کاملا زده بود به سرش و دیگه همون نیمچه مغزش رو هم نداشت. _به تو ربطی نداره. مگه وکیل وصی یا ننه بابامی؟ حالا میخواستم با این حرف بهش بفهمونم که باید دهنشو ببنده و از سمتی ابوهادی رو راضی نگه دارم. چون طوری نگاهم میکرد که میتونستم بفهمم که کاملا منتظر اینکه ارشیارو از خودم دور کنم. این نقشه ای بود که داشت. اینکه خودش راجب من شیرش کنه و بعد منو مجبور کنه تا ناامیدش کنم و خودم رو مقصر جلوه بدم. بهش گفته بود که من از خونه فرار کردم! باورم نمیشد چه کارهایی که از دست این مرد برنمیومد و پسر احمقش از هیچکدومشون خبر نداشت و انقدر راحت گولش رو میخورد. ارشیا که انگار بیشتر به خاطر مکالممون عصبی شده بود و کم کم داشت حرصش درمیومد چشماش رو تنگ کرد و دست به سینه ایستاد. ارشیا_اراز؟ دهنم رو باز کردم تا حرفی بزنم اما خفه شدم. نگاه خیلی سریعی به ابوهادی که با خونسردی نگاهمون میکرد انداختم تا ببینم چه واکنشی به این اسم نشون میده اما انگار همین حرکتم براش مشکوک تلقی شد چون کمی اخم کرد. با وجود حرفی که اونشب بهم زده بود کاملا میترسیدم تا به هویت اراز پی ببره و واقعا بخواد بلایی سرش بیاره. میدونستم که اینکار رو نمیکنه، چرا که خودش گفته بود اگر به حرفش گوش بدم و کارایی که میگه رو انجام میدم به گوه کاریام کاری نداره. اما من خودم رو میشناختم، میدونستم که هیچوقت نمیتونم رضایتش رو جلب کنم و در مقابل کارهاش دهنم رو ببندم. اگر برای کنترل کردن من بلایی سر اراز میورد چی؟ اگر میفهمید کسی که باهاش در ارتباطم پسر نیست و یه دختره چی؟ اگر موضوع هیوا تکرار میشد؟ با اخم بهش زل زدم و برای لحظه ای به این فکر کردم که کاش هیچوقت نمیدیدمش و چقدر ازش متنفرم. اگر به خاطر لجبازیش بلایی سر اراز میومد چی؟ لب‌هام رو به هم فشردم و اب دهنم رو قورت دادم. _نمیخوام ببینمت. این رو گفتم و درحالی که قلب خودم هم کمی از حرفم درد گرفته بود پشتم رو بهش کردم و وارد خونه شدم و بعد از رفتن به اتاقم درش رو قفل کردم. ... اراز؛ با شنیدن صدای زنگ ایفون از خواب پریدم. خوابم کمی سنگین بود و چند ثانیه طول کشید تا بتونم تحلیل کنم که دارن زنگ میزنن. دیشب کمی سخت خوابم برده بود و بنابراین زیاد احساس خوبی نداشتم. امیدوار بودم که فرد پشت در مامور اب یا برقی چیزی باشه که در رو باز کنم و دوباره برم بخوابم اما وقتی اهورا و در کنارش تینا رو دیدم دنیا تقریبا روی سرم خراب شد. دکمه ایفون رو زدم و در رو باز کردم و رفتم توی دستشویی تا دست و صورتم رو بشورم. زیاد طول نکشید که صدای بسته شدن در و بعد تینا رو شنیدم. ای کاش اهورا برای چند روز غیب میشد و بعد از اینکه تکلیفمون باهم مشخص شد برمیگشت. با یاداوری غزل و اینکه اهورا چه حسی بهش داره و بعد از اون وجود تینا خواب از سرم پرید و خیلی سریع از دستشویی خارج شدم و بی توجه بهشون رفتم سمت اتاق‌. اهورا_سلام یادت ندادن؟ در اتاق رو باز کردم که با جای خالی غزل روبه رو شدم. رفته بود. چطور نفهمیدم؟ صدای قدم‌های کسی رو شنیدم و بعد تینا نزدیکم ایستاد. تینا_نظرت چیه یه سر ویزیتت کنم؟ نگاهم رو از تخت گرفتم و بهش خیره شدم. _عالی میشه، البته بعد از اینکه واقعا مدرکتو گرفتی. تینا_مدرک لازم نیست، حتی اهورا هم میتونه بفهمه که زده به سرت. نگاهی به چشم‌های مشکی و مژه های فرش انداختم. مثل همیشه رژ تیره زده بود که خیلی به پوست سفیدش میومد. _چون اون خودش دیوانست. رفتم سمت پذیرایی که اهورا درحالی که روی مبل مینشست گفت؛ _شنیدم چی گفتی. _گفتم که بشنوی.

#part332 تموم شب برام مثل یه کابوس گذشت. مدام اون جمله مسخره توی سرم چرخ میخورد و باعث میشد نتونم درست برای خوابیدن تمرکز کنم. از سمتی هم احساس میکردم اینکه روی تخت اراز دراز کشیده باشم و به اون موجود پلید فکر کنم یه جور بی احترامی و جسارته. سر جام غلت زدم و بالشت خاکستری و سبز رنگش رو که بوی خودش رو میداد بغل گرفتم. نمیدونم چقدر از طلوع خورشید میگذشت، اما اگر هم قرار بود خوابم ببره دیگه نور افتاب این اجازه رو بهم نمیداد. روی تخت نیمخیز شدم و نگاهی به اطرافم انداختم. از فضای اتاقش خوشم میومد. برعکس مال اوا که پر از عکس و چراغ های رنگی کوچیک بود و تو ذوق میزد اکثر وسایل سفید بودن و اشیاء توی اتاق رنگ های سبز و قهوه‌ای و زرشکی تیره داشتن. تخت به دیوار مجاور با در چسبیده بود و روبه روی در یه پنجره با پرده های حریر خاکستری قرار داشت. دیوار بعدی با یه کمد دیواری پوشیده شده بود که بعضی از درهاش شیشه داشتن. بیشتر از این حواسم رو به اطرافم پرت نکردم. لباسام رو که حالا خشک شده بودن پوشیدم و از اتاق خارج شدم. فضای خونه ساکت و اروم بود و نور خورشید از لای پرده های کنار رفته به وسایل میتابید. همه جا بوی خنک و خوبی میداد، بوی یه خونه خالی و عطری ترش. بلاخره به روی مبل نگاه کردم و لب‌هام رو به هم فشردم. کمی نزدیک تر شدم که تونستم صدای نفس‌های ارومش رو بشنوم. روی شکم خوابیده و بالشت زیر سرش رو بغل کرده بود. کمی از موهای مشکی کوتاه و بلندش توی صورتش ریخته و پتوش کمی کنار رفته بود و میتونستم پوست لطیف و روشنش رو به خوبی ببینم. بازوهای نسبتا پر و مچ‌های ظریفی که چندتا دستبند بندی نازک دورشون بسته شده بود و گردنبند ماری سیلوری که زیر تیشرتش محو میشد. سرم رو کج کردم و کاملا ناخوداگاه و خیلی اروم با زانو روی زمین نشستم. حالا میتونستم بالا و پایین شدن شونه‌هاش رو به خاطر نفس کشیدنش ببینم. پرتوی نازکی از نور خورشید روی صورتش خط زرد رنگی انداخته بود و میتونستم چندتا روزنه ریز پوستش و جوش کوچیکی رو که توی نور قرار گرفته بودن ببینم. لبم رو زیر دندونام فشردم و لبخند محوی روی لبم نشست. انگشتم رو اروم به موهاش نزدیک کردم و دسته موی تاب خورده ای رو که جلوی مژه‌هاش رو گرفته بود کنار زدم. اب دهنم رو قورت دادم. _یا تو مال من میشی.. نمیدونستم جملم رو با چی کامل کنم. مجازاتی براش وجود نداشت. یا مال من میشد و یا من میمردم. لبام رو بیشتر به هم فشردم و کمی بهش نزدیکتر شدم. حالا هیجان عجیبی از ترس بیدار شدنش زیر پوستم نشسته بود و دلم رو قلقلک میداد. نمیتونستم کاری انجام بدم چرا که دلم نمیخواست بیدار شه و من رو توی این حالت ببینه. _یا خودت و کسی که قراره باهات باشه رو تیکه تیکه میکنم. کمی عقب رفتم و بعد از اینکه برای اخرین بار با حسرت نگاهش کردم از روی زمین بلند شدم. دلم میخواست بتونم بغلش کنم یا ببوسمش، اما امکان پذیر نبود. از خونه بیرون زدم و از اونجایی که نه گوشیم همراهم بود و نه پول داشتم تصمیم گرفتم پیاده به خونه برگردم. وضعیتم انچنان جالب نبود. نه اینکه شبیه بدبخت بیچاره ها و کارتن خواب ها باشم، اما همینکه مثل بقیه نیم کیلو ارایش نکرده بودم و چندتا چندتا گردنبند و اکسسوری بهم وصل نبود خودش باعث میشد تا عجیب بنظر برسم. اصلا حوصله لاس زدن با این و اون برای تاکسی گرفتن رو نداشتم، که البته هیچکس با این قیافه نابود دلش نمیخواست باهام لاس بزنه. فقط اخم روی ابروهام چند میلیون کفاره داشت. بلاخره از مرکز شهر خارج شدم و کوچه ها رفته رفته خلوت تر شد. محله خودمون این ساعت از روز رفت و امد زیادی نداشت و همه بچه ها و جوون تر ها خواب بودن. برای لحظه ای یاد حامد افتادم. فکر کنم چندماهی از مرگش گذشته بود و نبودش رو تا همین لحظه به هیچ عنوان حس نکرده بودم. ای کاش زنده بود و الان یکم بهم توهین میکرد تا عصبی بشم و درد و مرض هام رو یادم بره. از اونجایی که کلید نداشتم و دلم نمیخواست کسی رو بیدار کنم نگاهی به اطرافم کردم و بعد به زحمت از در بالا رفتم. روی در نشستم و دقیقا لحظه‌ای که خواستم داخل حیاط بپرم ابوهادی رو دیدم که روی پله ها نشسته بود و درحالی که سیگار میکشید با دقت نگاهم میکرد. برای لحظه‌ای احساس کردم دستام شل شد و خواستم از بالای در بیوفتم اما خودم رو کنترل کردم و تصمیم گرفتم کاملا عادی رفتار کنم. ای کاش دزد بودم و واقعا اومده بودم اینجا دزدی، احتمالا امنیت بیشتری داشتم. در خونه باز شد و ارشیا ازش خارج شد که نفس عمیقی کشیدم و کمی اروم شدم. ابوهادی_خیلی خوش اومدی به خونه! اگر در میزدی در رو واست باز میکردیم، حتما لازم نبود مثل دزدا بیای. ارشیا که اصلا خوشحال و اروم بنظر نمیرسید سرش رو بلند کرد و با دیدن من چشماش درشت شد. ارشیا_غزل! لب‌هام رو فشردم و بعد از نیم نگاه کوتاهی به ابوهادی لبخند الکی‌ای زدم.

◦ SkyNani #BL ◦ #Dark ⊹ #Light︲#Glass︲#Set ☾ @KpTinsel ִ ۫ ˑ
SkyNani #BL ◦ #Dark ⊹ #Light︲#Glass︲#Set ☾ @KpTinsel ִ ۫ ˑ

Repost from N/a
میخوای هنتای عکس بالا رو ببینی؟ 🤭🥵🍆
میخوای هنتای عکس بالا رو ببینی؟ 🤭🥵🍆