2 832
订阅者
无数据24 小时
-37 天
-4430 天
帖子存档
2 832
#part293
بادبزن رو برداشت و شروع کرد به باد زدن ذغالا که گرمای مطبوعی که داشتن از بین رفت و به بادی سرد تبدیل شد.
یه دسته تاب دار از موهاش افتاده بود جلوی صورتش و با هر حرکت بادبزن تکون میخورد.
توی این تاریکی هم میشد موهای تازه در اومده صورتش رو دید.
من اصلا از ریش و پشم خوشم نمیومد، اما این موهای ریزش خیلی برام دوست داشتنی بودن.
چهرش رو از اون بانمکی درمیورد و جدی تر نشونش میداد.
با این حال اصلا دلم نمیخواست با سیبیل ببینمش.
دایان_چشه امروز؟
خیلی گریه میکنه.
شونمو انداختم بالا و گفتم؛
_احتمالا چون توی خونه نیست و دوره از مامانم غریبی میکنه.
اولین بارشه میاد مسافرت عادیه زیاد نسازه.
دایان_ولی بنظر من وقتی دریا رو میبینه اینطوری میترسه.
بی توجه به حرفش با لحنی متفکر گفتم؛
_شاید داره سرما میخوره، چون رستا رفته بود اتاقش گفت که پنجره باز بوده.
تو بازش کردی؟
بدون اینکه دست از باد زدن ذغالا بکشه گفت؛
_نه.
چرا باید وقتی توی اتاق خوابه پنجره رو باز کنم.
مرض دارم مگه؟
متوجه شدم که دستش خسته شده.
بادبزن رو ازش گرفتم و مشغول باد زدن ذغالا شدم.
انگار مرطوب بودن چون اصلا روشن نمیشدن..
فکرم درگیر این بود که بفهمم کی پنجره رو باز کرده.
رستا که قطعا اینکارو نکرده چون خودش بهم خبر داد و وقتی من وارد اتاق شدم در بسته بود.
دایان هم که خبر داشت گندم تو اتاقه و خودش الان داره میگه دست نزده.
میمونه مسیحا و دریا که نمیدونم اصلا چرا باید پنجره اون اتاق رو باز کنن.
شاید خودم وقتی سیگار کشیدم یادم رفت ببندمش..
مسیحا کنارمون ایستاد و با اخم دایان رو نگاه کرد.
اصلا حوصله یه دعوای دیگه رو نداشتم بنابر این گفتم؛
_جیگرا امادن؟
مسیحا_اره.
این رو گفت و دوباره مشغول نگاه کردن به دایان شد.
سعی کردم ذغالارو محکم تر باد بزنم و برای اینکه روشن تر شن روشون اتش زن ریختم.
مسیحا_چرا به رستا گفتی گل کشیدم؟
دایان پوفی کشید و بادبزن رو ازم گرفت.
دایان_چون تو جنبه مواد مخدرو نداری مسیحا.
تازه به هزار زحمت کوکائین رو ترک کردی و بدنت حساسه.
خیلی سریع به مخدر های دیگه عادت میکنه و نیاز پیدا میکنه بهشون.
برای همین نباید تا چندسال و یا برای همیشه سمت هیچی بری.
نمیخوام ایندفعه همش روی گل باشی و دوباره برینی به زندگیت.
منم که نمیتونم جلوتو بگیرم، تنها کسی که میتونه اینکارو کنه رستاست و منم بهش گفتم تا نزاره دوباره گند بزنی تو همه چیز..
مسیحا که بنظر میرسید قانع شده باشه اما هنوز ناراضی بود گفت؛
_اینبار فقط واسه سرگرمی بود.
دایان خندید و گفت؛
_معلومه که همیشه واسه سرگرمیه.
تو اولین بار با خودت گفتی خب بزار برم یکم کوکائین بکشم تا مثل سگ معتادش شم؟
نه!
میگفتی واسه سرگرمیه.
مسیحا نگاه چپی به منو دایان انداخت و گفت؛
_باشه خیلی حرف زدی دیگه صدات رو نشنوم.
دریا سیخای جیگرارو اورد و چید روی منقل.
کمی که گذشت بوشون در اومد و از قبل گشنه ترم کرد.
_چقدر گشنمه، از صبح تاحالا چیزی نخوردم.
دایان_روده کوچیکم داره تخم چپم رو میخوره.
دریا_اگه اینطور ادامه بدی دیگه چیزی واسه سامیار نمیمونه.
من و دایان با تعجب دریا رو نگاه کردیم و مسیحا زد زیر خنده.
البته تنها مسیحا میتونست به این حرف زشت بخنده چون حالش خوش نبود.
دایان از این حرف دریا متعجب بود و من واقعا بهم برخورده بود.
دریا دوباره شروع کرده بود به انتقام جویی و کینه توزی و از هیچ فرصتی برای ناراحت کردن من با حرفاش دریغ نمیکرد.
دایان_خب حداقل من بهتر از اون دوست پسر زشت و روانی توام که از قیافش معلومه سالی ده بار هم شیو نمیکنه پشماشو.
دریا_دیگه باهم نیستیم.
دایان_خب پس همون ادم پشمالو با اون تخمای زشتشم نتونست تحملت کنه.
دریا پوزخندی زد و سرشو کج کرد.
دریا_تخمای دوست پسر منو از کجا دیدی تو؟
دایان ساکت شد و نیم نگاهی به من انداخت که خندم گرفت.
هیچکس نمیتونست توی بحث کردن حریف دریا بشه.
مسیحا_بسه دیگه حالمونو بهم زدید.
راجب چیزای قشنگتر حرف بزنید.
اشاره ای به من کرد و گفت؛
_تو هم اینارو تکون بده سوختن.
تازه یادم افتاد که مسئول کباب کردنم و باید قبل از هرچیزی حواسم رو به کارم بدم.
بلاخره شام اماده شد.
روی زمین زیر انداز انداختیم و نشستیم تا شاممون رو بخوریم.
کنار دایان نشستم و بشقاب جیگرامو کشیدم سمتم.
هوا خیلی سرد و مرطوب بود و سوز بدی میومد که تا ته مغز و استخونت نفوذ میکرد.
البته اخبار گفته بود که از فردا قراره هوا گرم تر بشه.
داشتم به این فکر میکردم که موقع بیرون رفتن گندم رو چیکار کنم.
ایا باید توی این سرما با خودم میبردمش؟
نمیتونستم بزارمش توی خونه و اینکه خودم بمونم هم خیلی ضد حال بود.
دایان گوجه ای برداشت و درحالی که واسه همه نوشابه میریخت گفت؛
_مسی قصد نداری خونتو عوض کنی؟
2 832
#part292
صدای قهقهش بلند شد و پهن شد روی اپن.
لابه لای خنده های نامنظم و گوش خراشش گفت؛
_واقعا انقدر فقیر بودین؟
_او کجاشو دیدی.
بابام از یه ماه سه روزشو میرفت سرکار فقط.
یه روز که به وحی الهی تصمیم گرفت بره خواست صبحونه بخوره فهمید من شب قبلش پنیرارو خوردم گرفت کتکم زد.
همون روزم نرفت سرکار نشست شیشه کشید.
مسیحا_بابات معتاد بود!؟
اینو با لحنی متعجب پرسید و خنده از روی لباش پاک شد.
_اره.
انگار فهمید دوست ندارم راجب این موضوع حرف بزنم چون بحثو عوض کرد و گفت؛
_گفتم چرا تا پارسال یه هودی ابی داشتی همش همونو میپوشیدی.
با خنده گفتم؛
_خفه شو بیشعور.
یه دوتومنی از توی جیبش در اورد و گرفت جلوم.
مسیحا_بیا عزیزم، بیا با این برو یکم نون و نمک بخر به یاد گذشته و زندگی اشرافیت بخور.
_بدبخت با این عن نمکی هم بهم نمیدن.
تو انگار بیشتر از من فقیری که تو جیبت فقط دوتومنی داری.
دست کردم توی جیبم و یه تراول صد تومنی در اوردم و گذاشتم کف دستش.
قیافش متعجب شد و درحالی که با دقت اسکناس رو نگاه میکرد گفت؛
_بابا دریا خوب بهت ساخته ها.
_بابای عزیز خودمه.
مسیحا_تا چند وقت پیش که اموج بابات بود.
_نه اونو دوست ندارم.
کل بچگیم منو تو حسرت پنیر گذاشت.
مسیحا_حالا چرا پنیر؟
اونهمه خوراکی خوشمزه تو دنیا هست.
_انقدر فقیر بودیم از خوراکی های خوشمزه فقط پنیر رو میشناختم.
زد تو پهلوم و با خنده گفت؛
_خفه شو الان گریم میگیره..
خندیدم و دوباره در یخچالو باز کردم تا دنبال قرص بگردم.
حتی قرص اسهالم توش بود اما چرک خشک کن و گلو درد پیدا نمیشد.
مسیحا کنارم ایستاد و گفت؛
_چی میخوای؟
_قرص گلو درد.
یه بسته ابی رنگ برجسته داد بهم و گفت؛
_اینا مدلای جدید قرص گلو دردن.
بخور یه ساعته خوب میشی.
_چطور اینو بخورم؟
خیلی بزرگه.
مسیحا_شیافه.
بسته رو باز کردم و با یه جسم سفید رنگ منشور شکل روبه رو شدم.
واقعا شیاف بود.
_همینو میکنم توت.
مسیحا_بابا چربه میخوری راه گلوتو باز میکنه.
در یخچال و بستم و گفتم؛
_خفه شو.
بیا بریم پیش بچه ها.
مسیحا_تو برو، من یه سیگار میکشم میام.
سرمو تکون دادم و از اشپزخونه خارج شدم.
...
سامیار؛
رستا روبه روم نشست و بهم لبخندی زد.
درحالی که لبمو در جوابش کج میکردم گندم رو گرفتم توی بغلم و شیشه شیرشو برداشتم.
دوست نداشتم با خودم بیارمش چون قرار بود بریم بیرون و اینطور دست و پا گیر میشد و سرما میخورد اما نتونستم بدمش به مامان چون کار داشت.
میتونستم نیام اما دایان خیلی اصرار کرد و خودمم نیاز داشتم حال و هوام یکم عوض بشه..
نمیدونم چرا اما یه ریز داشت گریه میکرد و نق میزد و هیچ جوره هم ساکت نمیشد.
مشغول شیر دادن به گندم بودم که مسیحا کنار رستا نشست و با چهره ای متفکر گفت؛
_سامیار چرا بچت شبیه دایان و چندتا پسر دیگست که میشناسم؟
متوجه تیکش شدم و یکم بهم برخورد اما به روی خودم نیوردم و به جاش پوزخندی زدم.
دایان_بیشتر شبیه مامان توعه..
رستا و دریا زدن زیر خنده و مسیحا چپ چپ دایانو نگاه کرد.
مسیحا_منظورم این بود که ماریا انقدر موقع حاملگیش به پسرا فکر کرده بچش شبیهشون شده.
منظورم این نبود که با همشون خوابیده.
خیلی جدی مسیحارو نگاه کردم و گفتم؛
_مسیحا حرفات اصلا قشنگ نیست!
رستا زد به بازوی مسیحا و دایان گفت؛
_گل کشیدی؟
دریا_گلامو همین الان انداخت تو اتیش.
دایان_پس مسته.
مسیحا لبخندی زد و گفت؛
_نه کاملا سالم و هوشیارم.
چیزی نگفتم و نفس عمیقی کشیدم تا از عصبی شدن بیجا جلوگیری کنم.
میدونستم که مسیحا ادم رک و بی ادبیه و الانم که معلوم بود حالت طبیعی نداره و منم نمیخواستم دعوا درست کنم و باعث بشم مسافرت کوفتمون بشه پس بیخیال شدم.
دایان درحالی که با کش دور مچش ور میرفت گفت؛
_رستا بنظرم حواست به این مسیح باشه.
ایندفعه رفته سراغ گل.
مسیحا نگاه بدی به دایان انداخت و گفت؛
_دایان میشه خفه شی؟
شر ننداز.
دایان_بدبخت به فکر خودتم دوباره میرینی تو همه چیز.
رستا که تا اون لحظه ساکت بود و بدون حرف به مسیحا نگاه میکرد گفت؛
_واقعا گل کشیدی؟!
مسیحا با حالتی بی حال گفت؛
_نه بابا مثل سگ دروغ میگه.
حرصشو میخواد سر من خالی کنه.
دریا که از این بحث مسیحا و رستا خیلی راضی بنظر میرسید با خنده گفت؛
_پس بگو چرا انقدر سر گل کشیدن من حساس شده بود.
نگو نسخ میشد بوشو میشنید.
مسیحا دست رستا رو گرفت و گفت؛
_توضیح میدم برات.
رستا_باشه بیخیال.
مهم نیست..
برای اینکه بحث رو جمع کنم گفتم؛
_رستا تو خودتم تاحالا چندبار گل کشیدی.
رستا_اره، گفتم که بیخیال..
خداروشکر دیگه هیچکس حرفی نزد.
برای شام رفتیم توی باغ و اتیش درست کردیم تا جیگر کباب کنیم.
پای منقل ایستادم و به دایان خیره شدم.
با اینکه هوا سرد بود فقط با یه دورس نازک تنش بود.
ذغالارو با چوب پخش کرد و گفت؛
_گندم خوابید؟
_به زور.
2 832
خواستم باور کنم که میشود مردم اینجا را با حرف مداوا کنم
اما آنها دردشان را دوست دارند
و گویا به آن زخم احتیاج دارند
تا هرشب با ناخنشان روی آن را بخراشند.
ژان پل سارتر
2 832
گرم ترین چیزی که بین ما وجود داشت فقط اشک های داغم بودند، مگر نه همچیز مانند دست هایت سرد بود.
2 832
اینکه کسی حرفتو باور نکنه مثل این میمونه که تو تنها کسی باشی که زلزله رو حس میکنی.
هرچقدر سعی میکنی به بقیه خبر بدی هیچکس قبول نمیکنه و بعد از مدتی تو تنها ادم زنده لابهلای اواری.
درسته تقصیر تو نیست، اونا قبول نکردن.
اما حس اینکه اگه بیشتر تلاش میکردی میتونستی راضیشون کنی تا ابد مغزتو میخوره.
2 832
اینکه کسی حرفتو باور نکنه مثل این میمونه که تو تنها کسی باشی که زلزله رو حس میکنی.
هرچقدر سعی میکنی به بقیه خبر بدی هیچکس قبول نمیکنه و بعد از مدتی تو تنها ادم زنده لابهلای اواری.
درسته تقصیر تو نیست، اونا قبول نکردن.
اما حس اینکه اگه بیشتر تلاش میکردی میتونستی راضیشون کنی تا ابد مغزتو میخوره.
2 832
#part291
البته که سامیار ادم واقع بینیه و به این فکرای مسخره دامن نمیزنه.
وارد اشپزخونه شدم که مسیحارو دیدم.
داشت پسته هایی که مامان بهم داده بود رو میخورد.
صاف ایستاد سرجاش و گفت؛
_عه، سلام.
_از اولشم میدونستم منو واسه پسته هامون میخوای.
پلاستیک پسته هارو گذاشت روی اپن و گفت؛
_مادر زنم داده. به توچه؟
نشستم روی اپن و جعبه شیرینی روش رو برداشتم و درشو باز کردم.
درحالی که از بینشون پرخامه و رنگی ترینشون رو انتخاب میکردم گفتم؛
_یادمه قبلا پول نداشتیم پسته بخوریم مامانم برام کشمش میزاشت ببرم مدرسه.
مسیحا_منم که کلا مامانم برام تغذیه نمیزاشت مجبور میشدم تو مدرسه دخترارو بخورم.
گاز گنده ای به شیرینیم زدم و با پوزخند نگاهش کردم.
_پس خوشبحال من که کلی دخترو باهم میکنم.
با لبای کج شده نگاهم کرد و پسته ای که درش بسته بود رو گذاشت توی دهنش و با دندون شکوندش.
_چرا گل دریارو انداختی تو اتیش؟
مسیحا_چون باباش به من سپردش باید حواسم باشه دست از پا خطا نکنه.
_اوهو.
بدبخت بابا دریا تورو میبینه کهیر میزنه بعد دخترشو بسپره بهت؟
با چهره تو هم رفته و موهایی که ریخته بود توی صورتش بهم خیره شد و پوست شکسته پسته رو انداخت توی لیوان چای.
مسیحا_بابای گاگول دریا چه مشکلی با من داره؟
_به بابام اینطور نگو.
خندید و موهاشو از توی صورتش زد کنار و گفت؛
_چرا تو انقدر بابا داری؟
هی از اینور اونور بابا برات درمیاد.
با این میشه سومیش.
خندیدم و پوست شیرینیمو گذاشتم روی اپن.
_تاحالا از این زاویه نگاهش نکرده بودم.
مسیحا_والا از هر زاویه ای بهش نگاه کنی یه مشت مرد پشمالو میاد جلو چشمت، چطور متوجه نشدی.
_خب دیگه پررو نشو راجب بابا هام درست صحبت کن.
مسیحا_الان من باید از کدومشون خاستگاریت کنم؟
_میل خودته، یکیشونو میتونی توی انباری پیدا کنی، اون یکی رو توی چاه نفت، بعدیشم توی فروشگاه اجیل فروشی.
مسیحا_ترجیح میدم به اونیکه اجیل میفروشه مراجعه کنم.
_نه تنها منو بهت نمیده بلکه کیسه گردو رو میکنه تو کونت.
مسیحا_راستی بهت گفتم مامانم میگفت میخواد دعوتتون کنه؟
سیخ سرجام نشستم.
_یا ابلفضل.
بگو مردیم.
مسیحا_اگرم نمرده باشید برید اونجا میمیرید.
_مامانم بفهمه با لوله خودکار خودکشی میکنه.
کیسه پسته رو گذاشت کنار و به اپن تکیه داد.
حالا هودیش یکم کثیف شده بود و پر بود از پوست خورد شده پسته.
خودشو تکوند و با لحنی متفکر گفت؛
_بنظرت چیکارتون داره؟
_فکر کنم میخواد بگه یا دخترت پاشو از زندگی دخترم میزاره بیرون یا پامو میزارم توی زندگیتون.
کاری که مامانم نتونست تموم کنه رو خودم تموم میکنم.
شونشو انداخت بالا و گفت؛
_نه.
فکر نکنم.
خندیدم و گفتم؛
_فقط نخورتمون، هرچی خواست بگه اشکالی نداره..
نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت.
بهش خیره شدم.
داشت با پستهی بسته توی دستش ور میرفت.
اخماش توی هم بود و میتونستم چندتا تار موی سفید توی موهاش ببینم.
ناخوداگاه یاد روزای اولی که باهم اشنا شده بودیم افتادم.
هیچوقت فکر نمیکردم یه روز اینطور عاشقش بشم.
چقدر ادعام میشد!
یادمه اون اوایل اصلا ازش خوشم نمیومد.
چون خیلی بی مسئولیت و بچه پولدار و بی درد بنظر میرسید.
مخصوصا اینکه من از مواد مخدر متنفر بودم و مسیحاهم معتاد بود.
یادمه اون زمان بابام، البته بابام که نه..
اموج معتاد بود و شیشه و هروئین میکشید.
و وقتی نشئه میشد من و مامانمو خیلی اذیت میکرد.
گاهی سر کوچیکترین چیزا بهم گیر میداد.
یبار به خاطر اینکه پام خورد به پارچ اب و ریخت روش حسابی کتکم زد.
روی مواد بود و فکر میکرد ابه جوش بوده..
البته خیلی کم پیش میومد اینطور بشه و اخرای زندگیش رفته بود سمت مواد.
مگه نه همیشه من و مامان رو دوست داشت.
و یجورایی مواد زندگیمون رو از هم پاشید.
البته زندگی ما از هم پاشیده بود همیشه..
ولی خب به همین دلیل همیشه از ادمای معتاد و مواد مخدر بدم میومد و بعد از همه اون سالها دوباره باهاش مواجه شده بودم.
واسه همین اون اوایل یه حس بد و ناامنی نسبت به مسیحا داشتم.
اب دهنم رو قورت دادم که حس کردم گلوم درد گرفت.
فکر کنم به خاطر لخت خوابیدن سرما خورده بودم.
صبحم که موهامو درست خشک نکردم.
رفتم سمت یخچال و درشو باز کردم تا ببینم قرصی پیدا میکنم یا نه.
اینجا ویلای یکی از دوستای مسیحا بود و اجاره میدادش و امکان داشت قرصی چیزی از مسافرای قبلی باقی مونده باشه.
مسیحا_یخچال خالیه، باید بریم خرید.
نگاهی به یخچال کردم.
دوتا بسته بزرگ گوشت و مرغ توش بود و یه کیسه میوه، یه شونه تخم مرغ و نون و یه قوطی پنیر و مربا.
یه دونه نوشابه هم توی یکی از طبقه هاش قرار داشت.
_والا این از یخچال اول ماه ما هم پر تره کی گفته هیچی توش نیست.
مسیحا_همشون وعده یه روز هم نیست.
_من بچه بودم بعضی شبا پنیر نداشتیم از گشنگی نون میخوردم یکم نمک روش میریختم طعم دار شه.
یجوری هم خوشمزه میشد حس میکردم دارم استیک میخورم.
2 832
#part290
دست مسیحارو گرفتم و کنار خودم روی مبل نشوندمش تا بحث خاتمه پیدا کنه.
به سامیار که حالا موهاش نسبت به اوایل که از زندان ازاد شده بود بلند تر شده بود خیره شدم و بهش لبخندی زدم که با خنده جوابم رو داد.
خیلی وقت بود درست و حسابی ندیده بودمش و باهاش صحبت نکرده بودم.
پیرهن کبریتی سبزی که روی تیشرت خاکستریش پوشیده بود خیلی بهش میومد و موهاش حالت موج دار و فر گرفته و ریخته بودن توی صورتش.
دایان روی دسته مبل، کنارش نشسته بود و درحالی که موهاشو با کش میبست به دریا نگاه میکرد و پوزخند ریزی به چهره داشت.
طوری نگاهش میکرد انگار که از حسش به سامیار خبر داره و دریا هم بی توجه بهش با کاغذ توی دستش ور میرفت.
انگار هممون متوجه این نگاهش شدیم چون سرفه ای کرد و روبه مسیحا گفت؛
_دمپایی خورده تو صورتت؟
چرا دوباره زخم و زیلی ای؟
مسیحا درحالی که با بند های هودیش ور میرفت خندید و گفت؛
_دمپایی مادر مرحمه.
دایان صورتشو جمع کرد و با تیکه گفت؛
_والا اون مادری که تو داری، بغلشم حکم درکونی رو داره.
مسیحا_درکونی مادر مرحمه..
خیلی سریع گفتم؛
_بگو بیاد برینه رو سرت دیگه، مرحمه اونم.
خندید و گفت؛
_خیلی وقته ریده..
دریا نگاهی به دایان انداخت و تیکه های مچاله شده کاغذ رو ریخت روی میز.
پهن شد روی مبل و پاهاشو باز کرد و گفت؛
_دایان، چیشد که تصمیم گرفتی با وجودت شهرمون رو دوباره بوگندو و نحس کنی؟
دایان دست از لمس کردن بازوی سامیار برداشت.
سکوت عمیقی بینمون برقرار شد.
دایان داشت فکر میکرد چی جواب دریارو بده و ما سعی میکردیم حرفش رو حدس بزنیم.
سرانجام دست سامیار رو ول کرد و گفت؛
_میخواستم دوست پسرم بوهای نه چندان خوب دیگه رو حس نکنه.
هممون متوجه این تیکهش شدیم.
مسیحا خندش گرفت و من بیشتر از اینکه بخندم حس بدی گرفتم.
سامیار بی تفاوت بود و دریا با پوزخند نگاهشون میکرد.
دریا_نگران نباش، خودت به تنهایی اونقدری بو میدی که بوی بقیه رو حس نکنه..
دوست نداشتم بحثشون بالا بگیره چون نه دایان نه دریا ادمایی نبودن که کوتاه بیان و احتمالا کار به کتک کاری میکشید و تا چند دقیقه دیگه دریا مثل عن پهن بود کف زمین.
برای اینکه حواسشون رو پرت کنم گفتم؛
_شما گشنتون نیست؟
من میخوام برم یچیزی درست کنم.
مسیحا_منم میام.
نگاه چپی بهش انداختم و منتظر دریا رو نگاه کردم اما اصلا قصد نداشت کمکم کنه.
مسیحا زودتر از من رفت سمت اشپزخونه و منم پشت سرش رفتم.
داشتم از کنار در اتاق رد میشدم که حس کردم سرامیکای جلوی در خیلی داغن.
انگار که یه قابلمه یا کاسه غذای داغ روی زمین بوده باشه.
سر جام ایستادم و نگاهی به در نیمه باز انداختم.
هرچی به اتاق نزدیکتر میشدم سرامیک های کف زمین هم داغ تر میشدن.
بلاخره تونستم چیزی رو توش حس کنم.
وجود یه موجود زنده..
در رو باز کردم و رفتم تو که سرمای هوا به سمتم هجوم اورد.
همه جا خلوت و مرتب بود و همه چیز سر جاش قرار داشت.
پنجره های بزرگ روی دیوار باز بودن و پرده های سفید در اثر باد میرقصیدن.
حتما دریا گرمش شده پنجره هارو باز کرده.
خواستم از اتاق خارج شم که جسم تیره کوچیکی رو روی تخت دیدم.
ضربان قلبم کمی تند تر شد و خیلی سریع لامپو روشن کردم که با گندم روبه رو شدم.
نفس عمیقی کشیدم و خیالم راحت شد.
ولی گندم اینجا چیکار میکرد؟
انتظارشو نداشتم سامیار با خودش اورده باشتش.
کمی نزدیکش شدم و نگاهی به چهرش انداختم.
چشماش بسته بود و حالت چهرش توی هم بود و اروم میلرزید.
نوچی کردم و اخمام رفت توی هم.
کدوم احمقی پنجره رو باز کرده وقتی بچه بیچاره اینجا خوابه؟
رفتم سمت پنجره ها و بستمشون و پرده رو کشیدم.
کار سامیار و دایان که نمیتونه باشه چون اونا خبر داشتن که گندم اینجا خوابه.
دریا هم اگه بدونه اون اینجاست که پنجره رو باز نمیکنه.
نکنه از عمد اینکارو کرده تا گندم رو اذیت کنه؟
حس بدی به وجودم چنگ انداخت.
نه، هرگز.
دریا هیچوقت همچین کاریو با یه بچه نمیکنه.
درسته که از گندم متنفره و دلش شکسته و عصبانیه، اما اونقدر بی رحم نیست که حرصشو سر بچه بی گناه خالی کنه.
دوباره برگشتم سمت گندم و پتو دو روش درست کردم.
_همه چیز خوبه؟
یا شنیدن صدای سامیار از جام پریدم و به در خیره شدم.
توی چهارچوب ایستاده بود و با کنجکاوی نگاهم میکرد.
نمیدونم چرا اما هول شدم و با تته پته گفتم؛
_اره خوبم.
خوبیم.
به پنجره اشاره کردم؛
_پنجره بازه منم پتو رو انداختم روش تا سرما نخوره.
نمیدونم کی بازش کرده.
بچه بیچاره داشت یخ میزد.
نگاه نگرانی به پنجره انداخت و گفت؛
_اما اینکه بستست.
_اره اره..
چون همین الان بستمش.
به هرحال من دیگه داشتم میرفتم.
واسه اخرین بار نگاهی به اتاقی که هوای توش بیش از حد سرد و سنگین بود انداختم و از جفت سامیاری که با حالت عجیبی نگاهم میکرد گذشتم.
نکنه با خودش فکر کنه من از دریا دستور گرفتم گندم رو بکشم؟
2 832
#part289
چشمای خمارش روی لبام قفل شد و با عطش دستش رو روی کمرم کشید.
دستاش داغ داغ بودن و پوست کمرم رو گرم میکردن.
حالا منم خمار شده بودم و علاوه بر اون خودمم داشتم اذیت میشدم.
دستاش رو به پوستم فشار داد و روی خودش جلو عقبم کرد طوری که لای پام بهش مالیده میشد.
حالا پاهام روی تخت جمع شده بود و روش نشسته بودم.
خم شدم سمتش و لبامو روی لباش گذاشتم.
لباش خیس و گرم بودن و طعم خوبی میدادن.
زبونش رو کرد توی دهنم که مکش زدم.
دستاشو برد زیر شلوارم و روی باسنم گذاشت.
اروم کنار گوشم گفت؛
_انگشتامم میتونی مثل زبونم ساک بزنی؟
با سوراخ تنگ و خیست؟
نفس عمیقی کشیدم و لبامو زیر گلوش کشیدم.
میتونستم بوی عطرش رو حس کنم که با تند زدن نبض گردنش پخش میشد.
زبونمو روی پوستش کشیدم و لبام رو چسبوندم بهش که تونستم نبض گردنش رو حس کنم.
انگار خونش زیر لبام حرکت میکرد.
شلوارم رو اروم از پام کشید پایین که سرمای هوا رو حس کردم.
از پام درش اورد و انداختش روی زمین که لبامو روی لباش گذاشتم.
دستش رو برد زیر تیشرتم و روی سینه هام گذاشت و محکم فشارشون داد.
بلاخره بعد از چند دقیقه لمس شدن توسط دستاش خیس شدم..
انگشتاش رو لای پام کشید و مالیدش.
نفس عمیقی کشیدم و درحالی که برای حس کردنشون توم لحظه شماری میکردم به گردنش که حالا کمی کبود شده بود خیره شدم.
عاشق موهای کرکی و کمرنگ روی پوستش بودم.
موهای ظریف و بوری که از پشت گردنش و پایین خط رویش موهای سرش تا کمرش ادامه داشتن.
حالا از سرما پوستش کمی دون دونی شده بود.
میتونستم برجستگی نوک سینه های کوچیکش رو از زیر تیشرت نوک مدادی نازکش ببینم.
اروم نفس میکشید و درحالی که زل زده بود به چشمام انگشتاش رو روی بدنم حرکت میداد.
طاقتم تموم شد، دستش رو گرفتم و انگشتاشو توی خودم فشار دادم که چشمام بسته شد..
چشمام رو که باز کردم اولین چیزی که دیدم ساعت چوبی کوچیک روی دیوار بود که عدد پنج و نیم رو نشون میداد.
نور نارنجی رنگ خیلی ضعیفی از پشت پرده های کشیده شده به اتاق میتابید و دیوار های سفید رو طلایی و قهوه ای نشون میداد.
بوی چوب سوخته همه جارو برداشته بود و نفس کشیدن رو برام سخت میکرد.
تکون ریزی خوردم که بدنم کمی درد گرفت.
نگاهی به کنار دستم انداختم، جای مسیحا خالی بود و ملحفه زیرش کمی چروک بود.
نفس عمیقی کشیدم و به ظهر فکر کردم.
هردومون خسته بودیم و من بلافاصله بعد از ارضا شدن خوابم برد.
بوی چوب سوخته ای که میومد و نبود مسیحا باعث میشد حس کنم خونه اتیش گرفته و همه مردن اما از بیرون صدای همهمه و بحث میومد و خیالاتم رو نقض میکرد.
لرز کرده بودم و کل بدنم یخ بود، علاوه بر اون کمی احساس سرماخوردگی هم داشتم.
لباسامو پوشیدم و در اتاق رو باز کردم و رفتم بیرون.
دریا روی مبل نشسته بود و داشت با اخم به مسیحا نگاه میکرد.
مسیحا طوری بنظر میرسید انگار که یه خرابکاری خیلی بزرگ کرده باشه و انگار دنبال یه راه فرار میگشت.
تا منو دید اومد سمتم و گفت؛
_عه بیدار شدی.
چسبوندم به خودش و به معنای واقعی کلمه پشتم پنهان شد.
خندیدم و گفتم؛
_خرابکاری کردی نینی کوچولو؟
مسیحا_نخیر.
دریا یهو از روی مبل بلند شد و گفت؛
_نخیر؟
برا چی گلای منو ریختی تو اتیش؟
مرض داری مگه؟
فقط همونارو داشتم.
_شما هنوز دارین دعوا میکنین؟
با شنیدن صدای سامیار خیلی سریع برگشتم سمت در و بهش خیره شدم.
درحالی که دوتا کنده چوب بزرگ دستش بود و لباساش خاکی بود توی چهارچوب در ایستاده بود و دریا و مسیحارو نگاه میکرد.
لبخندی روی لبم نشست و رفتم سمتش و خواستم بغلش کنم که گفت؛
_نه نه خاکیم.
توجهی نکردم و به خودم فشارش دادم که یکی از چوبا رفت توی شکمم.
میتونستم بوی عطر خنک و سردی کاپشنش رو حس کنم، اما دستش که روی شونه لختم بود گرم بود.
دایان رو دیدم که اونم چندتا تیکه چوب دستش بود و داشت بهمون نزدیک میشد.
اخمی بهم کرد و گفت؛
_دوست پسرمو بغل نکن.
قیافمو کج کردم و بی توجه بهش برگشتم توی خونه.
مار از پونه بدش میاد در خونش سبز میشه.
حالا باید انقدر بلند میگفت دوست پسرم که دریاهم بشنوه؟
مسیحا و دریا هنوز داشتن بحث میکردن.
دریا عصبی بود و مسیحا پشیمون بنظر میرسید.
رفتم سمت شومینه و نگاهی بهش انداختم.
یه پاکت پلاستیکی روی چوب های خیس اب شده بود و زیرش چند تکه سوخته و پودر شده گل قرار داشت و بوی بدی ازش نشات میگرفت.
برگشتم سمت مسیحا که روی مبل نشسته بود و بدون حرف دریا رو نگاه میکرد و گفتم؛
_خب چیکارش داری؟
چرا صداشو درمیاری؟
شونشو انداخت بالا و گفت؛
_سیصد بار بهش گفتم برو بیرون بکش من به بوی گل حساسم گوش نکرد.
منم عصبی شدم انداختمشون توی اتیش..
دریا با صدای بلند گفت؛
_به من چه احمق.
من که رفتم اونور.
مسیحا_بازم بوشو حس میکردم.
دریا_خدا دماغ داده بهت که باهاش بو حس کنی.
نداده که باهاش ببینی.
دایان_بابا سرمو بردید الان دم هردوتونو میگیرم از کوه پرتتون میکنم پایین.
2 832
#part288
نفس عمیقی کشیدم و دوباره به مسیحا که منتظر جوابم بود خیره شدم.
_نمیدونم، به هرحال ماریا دوستت بود گفتم شاید از سامیار عصبانی بشی و یا بخوای چیزی بهش بگی..
از سمتی هم چیزی نبود که بخوام واسه کسی بگمش.
سرشو تکون داد و درحالی که سیخ روی زمین رو برمیداشت گفت؛
_من نمیتونم به سامیار چیزی بگم.
چون اولا که این موضوع هیچ ربطی به من نداره.
دوما سامیار هرکاری کرد واسه نجات جون تو بود و من نمیتونم ازش ناراحت باشم چون جون تو از همه چیز برام مهم تره.
لبخندی زدم و چیزی نگفتم.
دریا هنوز هم حالش بد بود و روبه روی سینک ایستاده بود.
از روی زمین بلند شدم و رفتم سمتش.
حالا از این فاصله کم میتونستم پریدگی رنگش رو به وضوح ببینم و علاوه بر اون کمی میلرزید.
_میخوای برم برات قرص ضد تهوع بگیرم؟
نوچی کرد و گفت؛
_بدنم با قرصا میونه خوبی نداره.
_برو دستشویی.
نگاه چپی بهم انداخت و گفت؛
_ندیدی تا الان توی دستشویی بودم؟
صدای خنده مسیحا بلند شد و گفت؛
_گفتم چرا بوی سگ مرده میاد، نگو از تو بود.
دریا با اخم گفت؛
_چرا فکر کردی میتونی راجب همه چیز نظر بدی اسکل؟
اب رو بست و بعد از برداشتن کاپشنش از روی مبل رفت سمت در خونه و بعد از خارج شدنش محکم بستش.
روی اپن نشستم و از توی پلاستیک خوراکیا یه رانی برداشتم.
هرچند که از رانی و میوه متنفر بودم اما حالا یکم گشنم شده بود و هیچ چیز دیگه ای نبود که بخورم.
مسیحا درحالی که با هیزم های توی شومینه ور میرفت گفت؛
_راستی خبری از اون پسر بوگندوعه که سامیار باهاش زندگی میکرد نیست.
کجاست؟
_پلیسا مواد توی خونش پیدا کردن.
تا ماه پیش که زندان بود، نمیدونم الان در اومده یا نه.
هردومون سکوت کردیم و چیزی نگفتیم.
چند دقیقه بعد دریا بدو بدو اومد توی خونه و رفت سمت دستشویی که خندم گرفت.
دریا کلا توی مسافرتا هیچ شانس نداشت و همیشه حالش بد میشد.
کلا ادم خیلی بد سفری بود.
مسیحا اومد سمتم و گوشیشو از روی اپن برداشت و گفت؛
_میخوام زنگ بزنم دایان و سامیارم بیان.
_دریا اینجاست!
شونشو انداخت بالا.
مسیحا_خب که چی؟
_مگه سامیار و دایان اشتی نکردن؟
میان اینجا حال دریا دوباره بد میشه باهم ببینتشون.
بدون حرف بهم خیره شد و شونشو انداخت بالا.
صدای دریا رو از پشت سرم شنیدم که گفت؛
_بگو بیان، من مشکلی باهاشون ندارم.
سامیارم گذاشتم کنار دیگه.
کنارم روی اپن نشست و موهاشو با کش مشکی دور دستش بست.
_مطمئنی؟
رانیمو از دستم گرفت و درحالی که دست لرزونشو به دهنش نزدیک میکرد گفت؛
_باهم حرف زدیم و به تفاهم رسیدیم.
متوجه شدم که منو نمیخواد و منم اصراری نمیکنم دیگه.
حسم به سامیار از اولم اشتباه بود..
دیگه خوشم نمیاد ازش.
با اینکه میدونستم دروغ میگه اما چیزی نگفتم.
مسیحا هم که احساسات دریا براش مهم نبود شماره دایانو گرفت..
از روی اپن بلند شدم و رفتم توی اتاق و دراز کشیدم روی تخت.
فضای اتاق یکم سرد و بیش از حد نور گیر بود.
یه بید هم خودشو محکم به پنجره میکوبید که داشت اعصابمو خورد میکرد.
مسیحا اومد تو اتاق و بعد از وارد شدن درو قفل کرد.
خواستم بپرسم چرا درو قفل میکنه اما خب جواب سوالم معلوم بود.
خودشو انداخت روی تخت و گفت؛
_گفت اگه سامیار راضی شه میایم.
_فکر نکنم گندم رو تنها بزاره.
شونشو انداخت بالا و چیزی نگفت.
حالا میتونستم صدای نفسای مرتبش رو کنار گوشم بشنوم.
بارون یک ساعتی میشد که بند اومده بود و صدای پرنده ها از شیشه های دوجداره رد نمیشد.
پرده های نازک کنار زده شده بودن و نور مستقیم از بیرون توی اتاق میتابید.
میتونستم درخت گردوی بزرگی رو که پشت شیشه قرار داشت ببینم.
حالا که در بسته بود، سردی هوا بیشتر حس میشد.
مسیحا دستشو لای موهام نشوند و گفت؛
_نظرت چیه ماهم یه جو بسازیم؟
خندیدم و گفتم؛
_جو؟
مسیحا_اره، با گندم دوست بشه.
شایدم بکنتش.
_فکر نکنم زندگیش به اونجاها قد بده..
مسیحا_چرا اونوقت؟
اهی کشیدم و با حالت غمزده ای گفتم؛
_میگن هرکسی سرنوشتش و چیزی که در اینده میشه شبیه اسمشه..
احتمالا بچه ما هم سوپ بشه..
لبش کج شد و زد رو دستم.
مسیحا_خیلی بیمزه ای..
خندیدم و به چشمای قهوه ایش زل زدم.
انقدر توی افتاب از رشت به تهران رفته بود که برنزه شده بود و حالا پوستش تیره تر بنظر میرسید.
انگار که میرفت توی ساختمونا کلنگ میزد.
اما من عاشق این رنگ پوستش بودم.
زیر نور خورشید میدرخشید.
دستمو روی لباش کشیدم و رفتم روش.
پاهامو دور پاهاش قفل کردم و دستامو گذاشتم دوطرفش.
دسته موی فر خورده ای افتاد جلوی چشمم و باعث شد نتونم درست لبای صورتیش رو ببینم.
دستاش رو حلقه کرد دور کمرم و به خودش فشارم داد.
سرمو خم کردم سمتش و چند سانتی صورتش متوقف شدم.
حالا نفسای گرمم به صورتش میخورد و باعث میشد چشماش خمار بشه.
سرشو اورد جلو تا ببوستم و به محض اینکه لباش به لبام خورد کشیدم عقب.
دوست داشتم یکم اذیتش کنم..
2 832
زندگیم یه متن به درد نخور پر از غلط املایی و بدون علائم نگارشی و خسته کنندست که انگار بارها و بارها توی یه دفتر 100برگ تکرار شده.
2 832
#part287
_ماریا عاشق دایان بود؟
دستشو گذاشت زیر سرش تا بهتر ببینتم.
بدون حرف بهم خیره شده بود و چیزی نمیگفت، انگار که توی فکر بود.
مسیحا_بیا راجبش حرف نزنیم.
حرف زدن پشت سر مرده خوب نیست.
ابروهام کمی رفت توی هم و با حالتی غر مانند گفتم؛
_مرده ای که کل دنیا از کاراش خبر نداشته باشن..
اما خیلی سریع از حرفم پشیمون شدم.
واقعا داشتم راجبش اینطور حرف میزدم؟
کی انقدر بد شده بودم؟
مسیحا اخم ریزی کرد و گفت؛
_به هرحال الان دیگه مرده، من و تو توی قبرش نمیخوابیم.
_چیزی که نمیخوایم بگیم پشت سرش داریم حرف میزنیم.
اب دهنش رو قورت داد و لباش رو روی هم فشرد.
حالا موهاش کمی هایلایت سفید داشتن و دور موهاش که تازه زده بودشون داشت بلند میشد و حالت تیغ تیغی ایجاد میکرد.
ابروهاش توی این یکسال سیر نزولی داشتن و انگار یکم کم شده بودن.
بیچاره انقدر از دست مسیح حرص خورد ابروهاش ریخت.
نتونستم جلوس خودم رو بگیرم و صدایی مثل غرش در اثر خنده ازم خارج شد.
مسیحا نگاه چپی بهم انداخت و گفت؛
_به چی میخندی؟
خندمو قورت دادم و خیلی تند گفتم؛
_هیچی، یاد یچیزی افتادم.
سوالمو جواب بده ماریا عاشق دایان بود؟
مسیحا_اره.
حتی وقتی که با سامیار بود هم دایان رو دوست داشت.
نوچی کردم و به شعله نارنجی رنگ اتیش خیره شدم.
مسیحا_البته نه که عاشقش باشه، فقط میدیدم که هنوز اونطوری که باید با جدا شدنشون کنار نیومده.
البته ماریا سامیار رو هم خیلی دوست داشت.
_دوست داشتنش به درد خودش میخوره، هیچی دیگه میرفت عاشق بابای گور به گور منم میشد.
لبخند کمرنگی گوشه لبش نشست و چیزی نگفت.
نفس عمیقی کشیدم و درحالی که به اتیش نزدیک میشدم موهامو از توی صورتم زدم کنار.
دوست داشتم راجب چیزایی که اخیرا فهمیده بودم با مسیحا صحبت کنم اما نمیدونستم قراره چه واکنشی نشون بده.
_چقدر همه چیز پیچ در پیچ و عجیب بوده این دو سه سال اخیر.
منتظر نگاهم کرد و سرشو تکون داد.
_انگار همین دیروز بود به سامیار هشدار میدادم حواسشو جمع کنه.
حالا کمی مردد بودم و مدام با انگشتام ور میرفتم.
از سمتی هم گرمم شده بود و این گرما باعث کلافگیم میشد.
کمی رفتم عقب و گفتم؛
_اونجا خیلی گرمه، بیا عقب.
با چشمای ریز شده نگاهم کرد و گفت؛
_چیزی میخوای بگی رستا؟
میدونستم میفهمه، مسیحا خیلی تیز بود.
_اره.
مسیحا_خب چرا نمیگی؟
بندهای کلاه هودیم رو گرفتم توی دستم و گفتم؛
_یادته بهت گفته بودم خواب میبینم سامیار ماریا رو با چاقو میکشه؟
سرشو تکون داد که ادامه دادم؛
_و همش انتظار داشتم این اتفاق بیوفته اما یهویی سامیار ارسو رو جای ماریا کشت.
یعنی.. خب یکم عجیب بود که خوابم تعبیر شد اما اونی که مرد فردی نبود که توی خواب دیدم.
مسیحا_خب؟
در اتاق دریا باز شد و دریا ازش اومد بیرون.
نیم نگاهی به ما کرد و رفت سمت اشپزخونه.
لباساشو عوض کرده بود و یه پلاستیک به دست داشت.
حالش بنظر خوب نمیومد و قدماش سست بود.
مسیحا_رستا؟
نگاهمو از دریا گرفتم که متوجه شدم مسیحا داره با حالتی کلافه نگاهم میکنه.
مسیحا_بگو دیگه.
_درواقع سامیار واقعا ماریارو کشته.
چند ثانیه بدون حرف و با حالتی خونسرد نگاهم کرد و بعد گفت؛
_خب خداروشکر دیوانه هم شدی.
مغزتو تو گلا جا نزاشتی؟
اخمام رفت توی هم.
_جدی میگم.
بعد از اینکه سامیار ارسو رو کشت، ماریا به خاطر ارسو مرد.
درواقع نمیشه اونطور گفت ولی خب ارسو یه جورایی پیشبینی کرده بود این اتفاق میوفته و به خیال خودش میخواست با مردن ماریا سامیارو عذاب بده بعد از مرگش.
اخماش بیشتر رفت توی هم و با شک گفت؛
_متوجه نمیشم.
نوچی کردم و دستمو خاروندم.
_ببین.
ارسو اومده بود منو بکشه و خب از اونجایی که جن داشت میدونست که ممکنه توی این راه اتفاق بدی واسش بیوفته یا حتی بمیره.
مسیحا_با این وجود اونقدر احمق بود که کارشو انجام بده؟
_کشتن من براش از جون خودش مهم تر بود.
نمیدونم چه مشکلی با من داشت که انقدر ازم متنفر بود ولی خب انگار به خاطرش از جون خودشم گذشته.
جدای از اون حتی اونقدر احمق بود که در خونه رو قفل نکنه تا سامیار نتونه وارد خونه بشه.
مسیحا_خب بعدش..
_و چون میدونست ممکنه اتفاقی براش بیوفته و یه پسر از نزدیکای من که حدس هم میزد سامیار باشه بکشتش یه دعا براش گذاشت.
دعایی که برای بچه سامیار بوده اما خب ماریارو درگیر کرده.
در اصل قرار بود اون بچه مریض و یا مرده به دنیا بیاد ولی مثل اینکه خود ماریا به خاطرش مرد.
مسیحا_اینارو کی بهت گفت؟
_جن ارسو.
نفس عمیقی کشید و اخماش بیشتر فرو رفت توی هم.
مسیحا_از کی اینو میدونی؟
دستامو از پشت تکیه دادم به زمین و گفتم؛
_خیلی وقته..
مسیحا_خب چرا زودتر نگفتی؟
با شنیدن صدای عوق زدن چشمام چرخید و به دریا که داشت میورد بالا خیره شدم.
_دریا چیشده؟
سرشو بلند کرد و با صدای گرفته گفت؛
_تو کبابه سویا بوده، بهش حساسیت دارم.
_اها، خوبه.
کارتو بکن.
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
