2 841
订阅者
无数据24 小时
-77 天
-7530 天
帖子存档
2 841
مردن که ترس ندارد، در ان زمان برای اخرین بار به تو فکر میکنم و میمیرم.
مثل هرشب که در خیالت جان میدادم بدون اینکه اخرین بار باشد.
2 841
شخصی که عاشقانه دوست میداری و به تو اسیب میزند را بکش و به حرمت احساست سر مزارش صادقانه اشک بریز.
دوست داشتن خودخواهیست و اینه بزرگترین معشوق توست.
2 841
#part247
اراز_جای لمس نفر قبلیه؟
نگاهی به شکمم که حالا دوباره اروم و با فاصله زمانی خیلی کم بالا پایین میشد انداختم و اروم گفتم؛
_میتونی خودت بفهمی.
انتظار داشتم فکر کنه، یا بخواد دوباره انگشتاش رو روش تکون بده.
اما بدون حرف و هیچ حرکتی فقط نگاهم میکرد.
انگار حرفم به فکر فرو برده بودش.
انگار واقعا خیال میکرد شخص دیگه ای وجود داره که بعد از اهورا و قبل از خودش باهاش بودم.
نمیخواستم بگم.
نمیخواستم بگم که قبل از وجود خودش و اهورا، کسی بوده که همیشه اختیارم رو بیشتر از خودم داشته.
کسی که بوده، هست و خواهد بود.
نگاهی به چشمام انداخت و دستام رو ول کرد.
لبم به نشونه پوزخند کج شد.
نمیخواست بفهمه.
هیچکس نمیخواست.
همونطور که گفته بودم، هرکسی نمیتونست متوجه بشه.
حل کردن کد و معما کار هرکسی نبود.
من هم از اون دسته معما و سوال های جالبی نبودم که کسی بخواد جوابش رو کشف کنه.
من همون جوابی بودم که تا ابد زیر سایهای از ابهامی دوست نداشتنی و زخمی پنهان میموند.
اصلا چطور میتونست راجبم اینطور فکر کنه؟
چطور میتونست به این چیزها اهمیت بده؟
چرا؟
دستش از روی بازوم لیز خورد و پشت کمرم نشست.
بدون حرف به چشماش زل زدم و اب دهنم رو قورت دادم که کشیدم سمت خودش.
کمی خم شد و زبونش رو اروم روی شکمم کشید.
نفس عمیقی کشیدم و ری اکشن خاصی نشون ندادم.
حس خوبی داشت اما اون احساس خاص قبلا رو بهم منتقل نمیکرد.
از لحاظ معنوی رنگ و بوی خاصی نداشت.
خیال میکردم قضاوت شدم.
لباش رو به پوستم چسبومد و مکش زد که چشمام رو بستم.
بیشتر کشیدم سمت خودش و به مک زدن شکمم ادامه داد.
کمی درد داشت، مثل احساس خون مردگی میموند.
دونه به دونه گلبولهام برای بوسیدن لبهاش زیر پوستم جمع میشدن و احتمالا تا مدتی همونجا میموندن و به همین ترتیب پوستم کبود میشد.
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو دوباره به سقف کاذب دوختم.
دلم میخواست موهاش رو نوازش کنم پس اینکار رو انجام دادم.
باورم نمیشد کسی که جلوم بود اراز باشه.
چشمام رو دوباره باز کردم و بهش خیره شدم.
به دستاش که روی پهلو هام جا خشک کرده بودن.
بازوها، موها، کمرش.
خودش بود.
ازم فاصله گرفت و با دقت به خون مردگی و کبودی روی شکمم خیره شد.
_امضاته؟
اراز_نه.
کشید عقب و گفت؛
_دارم اطلاعات رو شبیه سازی میکنم.
چیزی نگفتم و نیم تنم رو برداشتم و پوشیدمش.
اراز_خب.
منتظر توضیحم.
چشمام رو ریز کردم.
داشت شوخی میکرد باهام؟
منتظر بود چی بشنوه؟
عجیب شده بود.
انگار که نمیشناختمش.
دیگه مثل قبل اونقدر غریبه نبود و همین باعث میشد نشناسمش.
بدون توجه به حرفش رفتم سمت میز و از رول دستمال کاغذی دوتا دستمال جدا کردم و صندلی رو تمیز کردم.
احساس معذب بودن داشتم.
فقط میخواستم یه جوری از این موقعیت فرار کنم.
نگاهی از توی اینه به کبودی روی شکمم انداختم و به زور خودم رو کنترل کردم تا لبخند نزنم.
من از اراز نمیترسیدم.
حس بدی به خودش نداشتم.
فقط از اینکه بقیه چی فکر میکنن و قراره چطور رفتار کنن احساس نگرانی میکردم.
دلم نمیخواست یه بار دیگه قضاوت شم.
هنوز حس بدی رو که موقع اون حرف اهورا جلوی همه داشتم فراموش نکرده بودم.
_این جای کبودیه.
اراز_کی کرده؟
_تو.
اراز_من فقط شبیه سازیش کردم.
به تخت تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم.
راه فراری نبود.
حالا که هوشیار تر شده بودم میتونستم درد تتوم رو حس کنم.
کمی میسوخت.
به دیوار خاکستری نگاه کردم و توی فکر فرو رفتم.
اخرین باری که اراز شکم من رو کبود دیده بود شب تولد سارینا بود.
دقیقا جایی که جلوی دیانا و خودش و اهورا لباسم رو زدم بالا.
و برخلاف چیزی که میخواست بشنوه، اون کبودیا بخاطر میک لاو نبودن.
_عموم کرده بود.
کلمه عمو واقعا برام غریب بود.
چرا که نه ابوهادی عموم بود و نه تابه حال اینطور صداش کرده بودم.
فقط نمیدونستم باید جلوی بقیه چی خطابش کنم تا متوجه بشن از کی حرف میزنم.
اخماش کمی رفت توی هم و خیلی سریع گفت؛
_همونی که باهاش زندگی میکنی؟
نمیخواستم بیشتر از این اینجا بمونم.
همه چیز رو میفهمید.
من در مقابلش واقعا سست عنصر و بی اختیار بودم.
اگر میپرسید، باید جواب میدادم.
راه فراری وجود نداشت.
لباسم رو برداشتم و خیلی سریع پوشیدم.
با اینکه فهمیده بود دارم فرار میکنم اما همچنان نگاهم میکرد.
_اره.
بابای برادرم.
جای کمربندن.
ابروهاش پرید بالا که ادامه دادم؛
_درست یادم نمیاد کی بود ولی از پیش شما برمیگشتم.
چون دیر کرده بودم اونکار رو کرد.
2 841
#part246
حرفش باعث میشد پشت گوشها و گردنم داغ بشه و صدای تپش محوی رو توشون بشنوم.
هم تحریکم میکرد و هم خجالتزده.
درحالی که تموم تلاشم رو میکردم به جایی که خیره شده بود نگاه نکنم متوجه شدم روی نیم تنم نشسته.
لبم رو که حالا در اثر نفس نفسهای پی در پی کمی خشک شده بود توی دهنم کشیدم و ترش کردم.
از روی صندلی بلند شدم و گفتم؛
_فکر نمیکنی روی یه چیزی نشستی؟
نیم نگاهی به زیرش انداخت که خم شدم و دستم رو دراز کردم تا نیم تنم رو بردارم.
توی برنامهم بود که وسط راه یکم انگشتش کنم اما مچ دستم رو گرفت و دوباره سر جاش نشست.
حالا دستم زیرش قرار داشت و میتونستم گرمای بدنش رو به خوبی حس کنم.
اون یکی دستش رو بلند کرد و بازوی سمت چپم رو هم گرفت.
نگاهش از روی چشمام لیز خورد و پایین تر رفت که سعی کردم دستم رو بپیچونم اما موفق نبودم.
انگار زورش از من بیشتر بود و این واقعا عجیب بود، چون معمولا کسی جز ابوهادی زور من رو نداشت.
لبخندی روی لبش نشست و نگاهش رو اورد بالا.
احساس عجیبی داشتم، انگار قلبم اروم اروم میریخت.
شاید چیزی قصد داشت پوست شکمم رو پاره کنه و بیرون بریزه.
نگاهش حس خاصی بهم میداد.
نفس عمیقی کشید و دستام رو بیشتر کشید سمت خودش.
نگاهش رو توی چشمام قفل کرد و اروم گفت؛
_تو هم مثل جینی.
چیزی نگفتم که نگاهش دوباره چرخید پایین.
اراز_پر از طرح، نوشته و کد.
زیر دلم همچنان به هم میخورد.
احساساتم لحظه به لحظه ضد و نقیض تر میشدن.
دستش نوازش وار از روی بازوم سر خورد و مسیر شونهم رو طی کرد.
روی پوستم طرح های فرضی میکشید و مردمک چشماش بین شونه و سینههام میچرخید.
انگار که داشت خودش رو کنترل میکرد اون قسمت رو نگاه نکنه، اما نمیتونست.
با اینکه نگاهش احساس معذب بودن بهم میداد، اما بدنم رو از اونی که بود داغ تر میکرد.
انگار باعث میشد احساس بهتری به خودم داشته باشم.
دلم میخواست نگاهم کنه.
نیاز داشتم موهام رو که در اثر خم شدن توی صورتم ریخته بود کنار بزنم و از قاب شفاف تری نگاهش کنم.
دندونام رو روی لبام فشردم و اروم نفس کشیدم که انگشتش اروم پشت گردنم نشست.
جای لمس انگشتاش روی تنم حس قلقلک خاص و جالبی بهم میداد.
شاید من کمی غیر معمولی بودم اما اون ارضا شدن هرچند که بهترین حس دنیا بود، چیزی از اون حس نیازم کم نکرده بود.
همچنان دلم میخواستش و داغی بدنم رو حس میکردم.
اراز_جالب نیست؟
اینکه بتونی زندگی کسی رو از روی بدنش بخونی؟
چیزی نگفتم و به چشماش زل زدم.
حالا زیر نور افتاب برق میزدن.
احساس میکردم دارم خواب میبینم.
این نوازشها، این حرفهای قشنگ.
عجیب نبود؟
من رو میترسوند.
شاید هم هنوز توهم اون گل روم مونده بود؟
هرچی که بود، دوستش داشتم.
_پس بخونشون.
نگاه خمارش رو بهم دوخت.
برعکس من که حتی متوجه موقعیتمون هم نبودم و گیج بنظر میرسیدم کاملا هوشیار بود.
وقتی حرف میزد جملاتش رو محکم و بدون هیچ تردیدی بیان میکرد، برعکس من که کاملا گیج حرف میزدم و حتی اخر جملهم رو هم یادم میرفت.
نگاهی به دستش که اروم و نوازش وار روی پهلوم لیز میخورد انداختم و کلافه گفتم؛
_ولی خب..
نگاهش رو از شکمم گرفت و اورد بالا که گفتم؛
_اگر دست دزد یا جنایتکاری میوفتاد چی؟
همون تتوها باعث بدتر شدن همه چیز نمیشدن؟
چشماش رو تنگ کرد و اروم گفت؛
_منظورت منم؟
شونم رو انداختم بالا و ادامه دادم؛
_نمیدونم.
اراز_اینکه تونستم لمسشون کنم دلیل نمیشه که ادم مناسبی برای خوندنشونم؟
ناخوداگاه پوزخندی روی لبام نشست و نصف زندگیم مثل یه فیلم از جلوی چشمام گذشت.
_خیلیا قبل از تو دست زدن.
چشماش رو چرخوند که ادامه دادم؛
_البته هیچکدومشون نفهمید.
دستش از روی پهلوم اروم لیز خورد و روی شکمم نشست.
حالا کمرم به خاطر این مدت طولانی از خم شدن درد گرفته بود.
اراز_اینجا قبلا کبود بود.
نیم نگاهی به شکمم انداختم.
_من کبودی ای نمیبینم.
فکر کنم باید تتوش کنی تا مشخص بشه.
2 841
اگر روزی به من خیانت کردی از تو بیزار نازنین نخواهم شد، چرا که تو هیچگاه درک نخواهی کرد که چقدر به بند بند وجود تو حساس و حسودم و حتی نگاه منظور داری به تبسم گوشه لبان چال شدهات را تحمل نخواهم کرد.
اما الله که میداند، تا ابد از او شاکی خواهم ماند که دانست و هیچ نکرد.
2 841
سرنوشت من و تورو باهم نوشتن، حتی اگر بمیرم و به تو نرسم، میدونم که فرداش قطعا قرار بوده باهم باشیم و من زودتر از موعود مردم.
2 841
عزیزم، تو به دوست داشتن من ناچاری.
تا ابد خودم را قانع خواهم کرد که توهم من را میخواستی و زندگی نگذاشت.
2 841
نگران نباش، انقدر محکم قلبم رو به خیالت دوختی که حتی وگر پوستم رو بشکافی هم تا تیکه تیکه شدن و در نهایت مردنم فرصت داری که توی وجودم بتپی.
2 841
#part245
دخترای بهتر، بزرگتر، با پروپاچه های بیشتر و پولدار و داف و پلنگ.
کسانی که حتی خودمم ارزوی بودن با یکیشون رو داشتم.
کسانی که خیلی راحت میتونست داشته باشتشون.
یعنی به دست اوردنشون از به دست اوردن من سختتر بود؟
انگار از سوالم زیاد خوشش نیومده بود چون همچنان بعد از چنددقیقه با ابروهای بالا رفته و لبایی که کج شده بود نگاهم میکرد.
پکی به سیگارش زد و فیلترشو انداخت روی زمین و دودش رو فرو خورد.
بی توجه به سوالم و درحالی که بدنم رو از پایین تا بالا نگاه میکرد گفت؛
_سریال نقطه کور رو دیدی؟
این رو گفت و نخ دیگه ای از توی پاکتش خارج کرد.
نگاهم رو ازش گرفتم و بی توجه به سوالش گفتم؛
_تو نیم تنم رو ندیدی؟
سیگارش رو با فندکش روشن کرد و زانوهام رو از نظر گذروند.
اب دهنم رو قورت دادم که گفت؛
_نمیدونم، شاید دیده باشم
ولی اول سوالم رو جواب بده.
نگاهم رو ازش گرفتم و نفس عمیقی کشیدم.
همین رفتاراش بود که باعث میشد انقدر ازش خوشم بیاد.
اینکه نگاهم میکرد رو دوست داشتم.
من رو میترسوند، ضربان قلبم رو بالا میبرد و بهم هیجان میداد.
من عاشق مخلوط این احساسات بودم.
حالا دست به سینه ایستاده بودم و دستام جلوی سینههام بود، انگار که خودم رو بغل کرده باشم.
نگاهش رو اورد بالا تر و رونهام رو از نظرگذروند.
_نمیدونم.
نه.
اروم پلک زد و گفت؛
_من رو یاد جین میندازی.
موهام رو از توی صورتم زدم کنار و نشستم روی تخت و تمام تلاشم رو کردم نگاهم به اون سمتش نیوفته.
امیدوار بودم خودشم اونجارو نگاه نکنه.
موذب میشدم.
_مثل من خوب میداد؟
لبخند قشنگی زد که دندوناش مشخص شد.
وقتی میخندید کنار لبش یه فرورفتگی خیلی قشنگ ایجاد میشد.
لبخندم رو کنترل کردم و به چشماش زل زدم.
نگاهش بین چشمام چرخید و یکی از پاهاش رو کنارم روی دسته صندلی گذاشت.
نیم نگاهی به پا و رونش انداختم و اب دهنم رو قورت دادم که گفت؛
_نه.
اروم پلک زدم که به صندلیش لم داد.
نگاهم مدام روی شکم و سینه و ترقوههاش میچرخید.
دلم میخواست لمسش کنم.
درخواستم خنده دار بود پس مطرحش نمیکردم.
میخواستم بگم تو دلت نمیخواد ارضا بشی؟
اما یه درصد توی فکرم نمیگنجید که بخواد بزاره من اینکار رو براش بکنم.
اراز_ولی مثل تو سکسی بود.
لبخند کجی زدم و سرم رو بلند کردم که درحالی که سیگارش رو نوک انگشتاش گرفته بود باهاش بهم اشاره کرد؛
_البته مثل تو از اینکه کسی ممههاش رو ببینه نمیترسید.
پوزخندی زدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
_منم نمیترسم.
ولی کوپنت دیگه تموم شده.
توجهی به حرفم نکرد و ادامه داد؛
_مامورای اف بی ای یه روز کاملا افتابی مثل امروز توی دفتراشون نشسته بودن که یه کارتون بزرگ براشون میفرستن.
_توی کارتونه یه نیم تنه نبود که من بردارم بپوشم؟
میتونستم تاپم رو بپوشم.
اصلا اجباری نبود.
منتها مثل اینکه خودمم میخاریدم و این رو خودش هم میدونست.
با لبخند شیطانی ای زل زدم بهش که ادامه داد؛
_درش رو باز کردن دیدن یه دختر لخت توشه.
_او.
پس من باید تو اف بی ای کار میکردم.
نگاهش روی شکمم چرخید و با همون صدای قشنگش ادامه داد؛
_متاسفم.
کادر پرسنلیمون تکمیله.
سرم رو تکون دادم.
متوجه حرفش شده بودم.
اراز_اسم دختره جین بود.
هیچی یادش نمیومد، در ضمن همه جای بدنش پر از تتو بود.
به سکوتم ادامه دادم که لبهای صورتیش رو روی فیلتر سیگار فشرد.
دلم میخواست ببوسمش.
دوباره و دوباره و دوباره.
برای مدت های طولانی.
نگاهش رو اورد بالا تر و به سینههام که زیر بازوهام بودن نگاه کرد.
اراز_میگذره تا اینکه میفهمن هرکدوم از تتوهای اون دختر درمورد یه جرم صحبت میکنه.
با رمز گشاییش، مکان قرار داشتن اون تتو و رنگش میتونستن خیلی چیزهارو راجب قتلهایی که اتفاق میوفتاد بفهمن.
ابروهام رو انداختم بالا که نگاهش روی لبهام خشک شد.
اراز_خودشم نمیدونست اون تتوها از کجا اومدن ولی مثل یه برد برای سازمان اف بی ای میموند.
روی همه تتوهاش تحقیق میکردن، از همشون عکس گرفته بودن.
ابروهام رو کمی کشیدم توی هم.
_کل دنیا لختش رو دیدن.
سرش رو کج کرد که نگاه چپی بهش انداختم.
اراز_شاید لازم بوده.
نیم نگاهی به تخت انداخت که سرم رو انداختم پایین.
اراز_اینهمه اب از کجات اوردی؟
_خفه شو.
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
