2 828
订阅者
-124 小时
-17 天
-3730 天
帖子存档
2 828
Repost from N/a
حرکت زبان #داغش بر روی #مقعدم هر لحظه بیشتر به جنون نزدیکم میکند.
#آهی عمیق کشیده و سرم را به پشت میچرخانم.
موهایش را چنگ زده و سرش به #باسنم فشار میدهم.
سعی میکند #زبانش را واردم کند.
صدای خندهاش به گوشم میرسد.
_تولهسگ انقدر #تنگی که زبون تو نمیره، اینی که بین پامه چجوری میخواد بره تو؟
تمام تنم نبض زده و التهابم هر لحظه بالا میرود.
_بسه دیگه #بکن توم.
چند لحظه بعد سنگینی #تنش را بر روی #تنم حس میکنم.
_#جر میخوریا.
_#جرم بده.
حرکت #التش را بین #کفلهایم حس کرده و...
⚠️عضوگیری محدود هستش و به زودی لینک باطل میشه⚠️
🔞دارای صحنه های اورتیک و دارای محدودیت سنی🔞
https://t.me/+MFsEhjaDR8Q3ODRk
https://t.me/+MFsEhjaDR8Q3ODRk
https://t.me/+MFsEhjaDR8Q3ODRk
2 828
#part14
پسرک گوشه تخت مچاله شده بود و با خودش فکر میکرد که من واقعا احمقم؟
چطور همه اطرافیانش این موضوع رو توی سرش میکوبیدن و چرا خودش حماقتش رو حس نمیکرد؟
حالا انگار یه خلاء تاریک توی وجودش ساخته شده بود، در این لحظه هیچ نداشت.
چمدانش حالا خالی خالی بود، نه عشق داشت، نه پول داشت، نه حتی همان قلم مو ها و کتاب هارو.
باد همه را با خود برده بود.
با خودش گفت کاش من هم باد بودم، ازاد، رها، سبک و همه چیز را بَرَنده.
این هم یکی از بدی های جنگ بود، همه جنگ ها که توپ و تفنگ نمیخواستند.
چند کلمه برای کشتن کسی کافی بود و او هیچوقت سرباز خوبی نبود تا بجنگد.
...
کتاب هامو جمع کردم و چیدمشون توی کتابخونه که صدای زنگ خونه بلند شد.
سرمو بلند کردم و به در بسته اتاق خیره شدم.
احتمالا مامان یا بابا برگشته بودن.
از اتاق خارج شدم و رفتم سمت ایفون، تونستم تصویر یاسر رو روی صفحه ببینم.
کمی متعجب شدم، با این اوصاف درو باز کردم و منتظر موندم تا بیاد بالا.
در خونه زده شد.
در رو گشودم و با لبخند گفتم؛
_سلام.
یاسر_سلام، چطوری تو؟
_الان بهترم.
تو چطوری؟
اومد تو و گفت؛
_عالی.
پلاستیکی که توی دستش بود رو داد بهم.
تشکر کردم و درو بستم.
_ادرسو از کجا پیدا کردی؟
یاسر_از بابات گرفتم.
البته یه چیزایی یادم بود، هرچی نباشه چندین سال همسایه بودیم.
سرم رو تکون دادم و رفتم توی اشپزخونه و چای گذاشتم.
یاسر روی مبل نشسته بود و به اطرافش نگاه میکرد.
یاسر_ننه بابات کجان؟
_سر کارن.
یاسر_مامانت معلم بود؟
_پرستار.
سرش رو تکون داد که گفتم؛
_چه عجب.
بعد از چندین سال اومدی خونمون.
یاسر_من نیام شما که نمیاین.
پدر و مادر یاسر هردو مرده بودن و یاسر و مازیار تنها باهم زندگی میکردن.
اون زمان که همسایه بودیم همش باهم بازی میکردیم و تا دبیرستان رابطه خوبی باهم داشتیم.
اما بعد از این که اثباب کشی کردن و رفتن کم کم رابطمون کمرنگ شد و تا قبل از اینکه توی عروسی ببینمش چندسالی میشد که از هم خبر نداشتیم.
چای ریختم و رفتم روی مبل کنارش نشستم.
یاسر_دوست دختر داری؟
_نه.
چشماشو ریز کرد و گفت؛
_تو خیلی مشکوکی.
خندیدم و گفتم؛
_چرا؟
یاسر_نه دبیرستان دوست دختر داشتی نه حالا که سن خر خان رو داری.
دارم بهت شک میکنم.
خیلی سریع گفتم؛
_دارم، یعنی داشتم.
تازه جدا شدیم.
یاسر_جدا؟
ببینمش.
دوست نداشتم عکسش رو نشونش بدم.
اصلا عکسی ازش نداشتم.
میدونستم که یاسر مثل مازیار خیلی هیزه و اصلا دوست نداشتم نگاهش به ماریا بخوره.
حتی حالا که از هم جدا شده بودیم و دیگه زیاد مثل قبل دوستش نداشتم.
گوشیم رو در اوردم و رفتم توی پیج ماریا.
خوشبختانه یا بدبختانه پیجش همیشه باز بود.
گوشی رو دادم بهش و لیوان چایم رو برداشتم.
یاسر_عجب چیزیه بابا.
ادم دوست داره..
حرفش رو ادامه نداد، و واقعا خوشحال شدم که اینکارو نکرد.
اخمام رو توی هم کشیدم و گوشی رو از دستش گرفتم.
گوشیش رو در اورد و عکس یه دختری رو نشونم داد.
یاسر_اینم زید منه.
سرم رو تکون دادم و گفتم؛
_پایدار.
حتی نیم نگاهی هم به دختره ننداختم.
یاسر_اینجا راحت نیستم، حس میکنم بابات داره نگاهمون میکنه.
بریم توی اتاقت؟
_بریم.
از روی مبل بلند شد و بعد از برداشتن پلاستیک روی اپن که خودش اورده بودش رفت توی اتاق.
داد زد؛
_دوتا لیوان بیار.
رفتم توی اشپزخونه و دوتا لیوان برداشتم.
وارد اتاق شدم که دیدم یاسر ایستاده وسط اتاق و نقاشیامو نگاه میکنه.
یاسر_ایول بابا.
یه پا پیکاسو ای برای خودت.
لبخندی زدم.
_البته سبک نقاشیای اون کوبیسمه، من بیشتر رئالیسم میکشم.
جوری نگاهم کرد که انگار متوجه نشده چی میگم.
رفت نشست روی تخت و منم صندلی میز مطالعم رو برداشتم و روبه روش نشستم.
یاسر_چرا تو انقدر بچه خوبی ای؟
خوبیت نداره پسر انقدر ساکت و عاقل.
یهو نگاه میکنی میبینی رفته درتا.
پوکر نگاهش کردم که گفت؛
_منظورم اینکه کلاه سرت میزارن.
_هرکسی اخلاقی داره.
یاسر_این درست، ولی نباید توی جامعه اینقدر ملایم و ملیح بود.
میفهمی که چی میگم؟
یاسر هرموقع نقاشی های من رو میدید همین بحث رو شروع میکرد.
نمیدونم نقاشی کشیدن چه ربطی به ملایم و ملیح بودن داشت.
البته یاسر از اون دسته ادما بود که اعتقاد داشت باید موهام رو کوتاه کنم چون پسر که موهاش رو بلند نمیکنه.
نفس عمیقی کشیدم که گفت؛
_ازت یه ساقی درست درمون درمیارم.
بهت میگن اقا سامیار.
از گوشه گوشه شهر میشناسنت و سر اسمت قسم میخورن.
لیوان رو از روی میز برداشت و از محتوای قرمز رنگ بطری توش ریخت.
_خیلی ممنون ولی من قرار نیست ساقی بشم.
2 828
#part13
_اره من ادم تعصبی ایم.
اونقدر که حتی از اینکه دخترای اطرافم با پسرا راجب چیزای اونطوری شوخی کنن بدم میاد.
مخصوصا تو که دختر عمومی.
و فکر کن هضم کردن این موضوع با این اوصاف چقدر برام سخت بوده.
پس قطعا دلم نمیخواد یاداوریش کنم.
خیانت ماریا یکی از دردناک ترین اتفاقاتی بود که توی زندگیم افتاد ولی تونستم باهاش کنار بیام.
به این نتیجه رسیدم که دختر درستی نیست و به درد من نمیخوره.
از دایان ناراحت نیستم چون بهم فهموند که باید ماریارو ترک کنم.
باعث شد که بفهمم کیه و داره باهام چیکار میکنه.
من ماریا رو میشناسم، حتی میتونه دل سنگ هم اب کنه.
قطعا خودش یه کرمی ریخته که باعث شده دایان باهاش رابطه داشته باشه.
دایان بهم گفته بود که اونشب حالش اصلا خوب نبوده ولی با این اوصاف خیلی جلوی ماریارو گرفته اما اخر نتونسته تحمل کنه.
و بنظرم این بیشتر تقصیر ماریاست تا دایان.
به هرحال اونم پسره کنترل کردن خودش واسش سخته.
منم بودم نمیتونستم تحمل کنم.
در ضمن یه مدت از دایانم خیلی بدم میومد اما خب با وجود این دلایل تصمیم گرفتم کینم رو بزارم کنار.
نازه دایان واقعا پسر خوب و با معرفتیه.
دریا_یعنی میگی دایان تقصیری نداره و ماریا مقصره، چون دختره؟
_دوتاشون مقصرن ولی ماریا بیشتر چون شروع کننده اون بود.
دریا_درسته.
تقریبا داشتیم به خونه نزدیک میشدیم و از این بابت خداروشکر میکردم.
دریا_بدت میاد با دایان شوخی میکنم؟
_شوخی نه، شوخی های مربوط به سکس رو بدم میاد.
دریا_چرا؟
_نمیدونم، دست خودم نیست.
رستا هم همچین شوخی هایی کنه خوشم نمیاد.
دریا_چه چیزا، تو این وسط چه کاره ای؟
چیزی نگفتم، حالا بیا به این جواب پس بده.
من اصلا حوصله بحث کردن با ادما رو نداشتم، مخصوصا اگه یکی مثل دریا باشن و هیچ نقطه اشتراکی باهم نداشته باشیم.
بلاخره در خونه عمو صادق ایستادم.
دریا_چه زود رسیدیم.
_خیلیم زود نبود.
و توی دلم گفتم؛ توی همین زمان کم کچلم کردی.
دستشو گرفت جلوم و گفت؛
_ببخشید اگه یکم باهات بحث کردم، هرچند که باید خوشت بیاد.
من از بحث کردن با ادما خوشم میاد و دوست دارم بدونم توی ذهنشون چی میگذره.
خوش گذشت.
باهاش دست دادم که دستم رو فشرد.
پوستش داغ بود و دستاش کمی میلرزید.
عجیب بود، چون عکاس ها معمولا نباید اینطور باشن.
خدافظی کرد و از ماشین پیاده شد منم به سمت خونه روندم.
درو باز کردم و رفتم تو.
بابا روی مبل نشسته بود و داشت اخبار میدید و مامان توی اشپزخونه بود.
_سلام.
دوتاشون بهم سلام کردن.
رفتم سمت اتاقم و واردش شدم.
لباسامو عوض کردم و نشستم روی تخت که دیدم یه میسکال از ماریا دارم.
خواستم بهش پیام بدم که بابا صدام زد.
_بله؟
بابا_بیا اینجا.
گوشیمو گذاشتم روی تخت و از اتاق زدم بیرون.
حالا صدای تلویزیون کم شده بود.
بابا بهم اشاره کرد که برم روی مبل کناریش بشینم.
نشستم جفتش که گفت؛
_صبح رفته بودم پلیس به علاوه ده.
_خب؟
بابا_دفترچه خدمتت رو گرفتم.
اخمام رفت توی هم و گفتم؛
_کی بهت اجازه داد همچین کاری بکنی!؟
بابا_اجازه لازم نبود.
از روی مبل بلند شدم و با صدای بلند گفتم؛
_مگه من صد بار نگفتم نمیخوام برم سربازی.
چرا رفتی سرخود همچین کاری کردی؟
بابا_منم صد بار گفتم بهت اجازه نمیدم همچین کاری با ایندت کنی.
_به تو هیچ ربطی نداره!
اخماش رفت توی هم و با صدای بلند گفت؛
_درست حرف بزن، من پدرتم.
_هرکی که میخوای باش، حق نداری به من بگی چیکار کنم چیکار نکنم.
بابا_سامیار اعصابمو خورد نکن.
مامان پادرمیونی کرد و گفت؛
_صداتونو یکم بیارید پایین.
همسایه ها میشنون.
بابا بی توجه به مامان گفت؛
_یه مدت کاریت نداشتیم دور برداشتی فکر کردی خبریه.
واسمون شاخ و دم در اوردی.
مامان_سینا اروم حرف بزن.
_من حق ندارم واسه ایندم تصمیم بگیرم!؟
بابا_تو اگه عقل داشتی که وضعت این نبود پسره احمق.
مامان_سینا!؟
اینطور نگو.
دندونامو روی هم فشردم و بهش خیره شدم.
_الان قصد رفتن به سربازی رو ندارم.
بابا_من ثبت نامت کردم دفترچتم گرفتم.
تا وقتی که توی خونه منی باید از دستورات من پیروی کنی.
_پس من اینجا نمیمونم.
بابا_کجا میخوای بری؟
_یه خونه برا خودم میگیرم.
بابا_نه که خیلی پول داری.
شهریه دانشگاه و اب و غذا و پول تو جیبیتو من میدم.
_حالا میبینیم.
موندن رو ترجیح ندادم و رفتم توی اتاق و درو محکم بستم.
خودمو انداختم روی تخت و به ترک سقف که همیشه مینشستم و تماشاش میکردم خیره شدم.
نمیدونم چرا گیر دادن به منه بدبخت.
اصلا به اونا چه ربطی داره.
کسی که بدبخت میشه منم نه اونا.
البته این حساسیتشون رو درک میکردم، هرچی نباشه پدرو مادرم بودن و قطعا نگران ایندهم.
اما من نمیتونستم پامو بزارم پادگان و دلایل مخصوص خودم رو داشتم.
اینجا واقعا دیگه جای موندن نبود، باید هرچه زودتر مستقل میشدم.
برای این کار نیاز به شغل و پول داشتم.
کاش میتونستم یه نمایشگاه بزنم و نقاشیام رو بفروشم.
2 828
Repost from N/a
#دلبری های پسری که رو #دکتری_کراش زده 😈🚫 خودشُ به #مریضی میزنه تا #تحریکش کنه .
_گفتی کجات #درد میکنه؟.
#باسنمُ_قمبل کردم و دستشُ روش گذاشتم. +اینجام #درد میکنه خوبش کن🥺💦 .
با لبخند روم خیمه زد .
_خوبش میکنم توله هورنی😈🔥
https://t.me/+bad_2JFzKgoyNjg0
https://t.me/+bad_2JFzKgoyNjg0
2 828
داره نود میگیره واسه اینکه به چنل بفرسته نگو از پنجره معلوم میشه🫧😂
https://t.me/+a-XqAsSoWs1kMDBk
پایه رو صاف گذاشتم و #دوربین📸 رو روی #تایمر تنظیم کردم، دستام رو روی #کپلهام گذاشتم و چیلیک #عکس گرفته شد. با خوردن #فلش از بیرون به داخل....❌🫣
2 828
Repost from N/a
#دکتر_هوس بازی که به #بیمارش رحم نمیکنه و بهش #تجاوز میکنه😓🔞
این بهترین فرصت بود ؛ دست و پاهاشُ به #تخت بستم و بی احساس نگاه کردم به #ناله کردن هاش💀⭕️
#لال بود و نمیتونست حرف بزنه . شلوارشُ #وحشیانه کشیدم پایین و #سیلی به #باسنش زدم🍑⛔️
+میدونی اولین بار که اومدی #بیمارستان با دیدن #کونت #شق کردم؟.
#زیرم وول میخورد و #گریه میکرد ؛ دنبال راه #فرار میگشت نمیدونست که #کونشُ میمالید به #آلتم🍆‼️
_اوووووم #امممممم .
+هر چقدر دلت میخواد #ناله کن #خوشگلم که هر شب تا وقتی مرخص بشی باید حواست به #دیکم باشه هر موقع #هوستُ کرد😈♨️
یک ضرب واردش کردم که از #درد جیغ کشید و صداش باز شد .
_نــــــــــــه😰🚷
https://t.me/+bad_2JFzKgoyNjg0
https://t.me/+bad_2JFzKgoyNjg0
به #بیمار_لالش_تجاوز میکنه که یهو #زبونش باز میشه🤯📛
2 828
#پسرِ عاشق #برادر_ناتنی بزرگترش شده اجازه نمیده #ازدواج کنه👿🆘
#مست بین مهمون ها راه میرفتم ؛ امشب شب #عروسی_برادرم بود اما نمیذاشتم .
با دیدن #بوسه نرمی بین برادرم و #زنش داغ کردم و داد زدم🤬⛔️
+مــــــن نمیذارم این عروســــــی سر بگیره .
مردم فکر کردن بخاطر #عروس گفتم اما نه من #عاشق_برادرم بودم😶❌
به #داماد نزدیک میشدم .
+من از #بچگی که چشام دیدت تو رو به خودم قول دادم #داداش . تو #مال_منی 🤯♨️
_چی میگی پسر؟!. حالت خوش نیست .
+نه حالم خوش نیست🤫🚷
و بی اهمیت به بقیه آدما #لباشُ بوسیدم ... .
https://t.me/+WvBw4-C1LYo2OWQ0
https://t.me/+WvBw4-C1LYo2OWQ0
2 828
Repost from رمانهای حقعضویتی 🔞💦
✅ صندلی داغ زوجهای (گی/لزبین) 😁🏳️🌈🤘
✅ منبع داستانکهای bdsm 🙈💦🔞
✅ میمهای سم ددی/مامی و لیتلاشون😂💢🔥
✅ آموزش بهترین و مناسبترین تنبیههای مستر و میسهای خشن😬💀💦
بپر تو چنل تا ادمینش لینکو باطل نکرد 😒🔞😁👇
https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh
https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh
2 828
Repost from رمانهای حقعضویتی 🔞💦
معدن سم ترین میمای ددی/مامی و لیتلاشون😂🔥🏳️🌈🔞
✅ صندلی داغ زوجهای (گی/لزبین) 😁🏳️🌈🤘
✅ منبع داستانکهای bdsm 🙈💦🔞
✅ خاطرات زوجهای bdsm و تجربههاشون💢🔥
✅ آموزش بهترین و مناسبترین تنبیههای مستر و میسهای خشن😬💀💦
بپر تو چنل تا ادمینش لینکو باطل نکرد 😒🔞😁👇
https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh
https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh
2 828
Repost from رمانهای حقعضویتی 🔞💦
+ ولی من خودم دوست پسر دارمممم 😭💦🏳️🌈 ولم کن اردوان !! 😡🥺
_ ببین پسر جون! اول من عاشقت شدم بعد اون حرومزاده وارد زندگیت شد ‼️
یا مال من میشی یا همینجا خودم مهرمو به تنت میزنم ‼️🔞💦
یه رمان فول هات و سکسی واسه کاپلای گی 🙈😁🔥
‼️باز تاکید نکنمااا ! لینکش دقیقا ۲۴ ساعت دیگه باطل میشه 🤫👊‼️
https://t.me/joinchat/XFRVbb94VK5iMWU0
https://t.me/joinchat/XFRVbb94VK5iMWU0
2 828
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
#گــــــــــــی #مستر_اسلیوبوی🔥
آهی کشیدم و بیشتر #باسنمو روی عضوش تکون دادم دستمو روش #شکمم که #برآمدگی عضوشو #کاملا نشون میداد گذاشتم و لبامو رو #لباش گذاشتم💦🔞
کمرش و تکون داد و خودشم #ضربه هاشو #عمیق کرد و توم کام شد..💯
https://t.me/+HQT5sF0uppI2Njdk
https://t.me/+HQT5sF0uppI2Njdk
2 828
Repost from رمانهای حقعضویتی 🔞💦
پسره عاشق دوست صمیمی باباش میشه ولی پدرش میفهمه و ...😱🔞🔥
https://t.me/joinchat/XFRVbb94VK5iMWU0
ضربان قلبم بالا رفته بود و پاهام کمکم سست میشدن 😥
زمزمه کردم : ما هیچ کاری نکردیم بابا ...
بلندتر از قبل فریاد کشید :
_ ببند دهنتو پدر سوخته !!! رفتی زیرخواب رفیق چندین سالهی من شدی ؟؟😡🔥👊
مسعود که تا اون لحظه ساکت بود جلو اومد و گفت :
_ جوش نزن حمید ... هر چی بین من و پسرت بود دیگه تموم شده ! 🤦♂️
با این حرفش ، بند دلم پاره شد 😞 اما کاری از دستم بر نمیومد و فقط ...
💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞
توجه : لینک رمان تا ۲۴ ساعت دیگه باطل میشه
https://t.me/joinchat/XFRVbb94VK5iMWU0
https://t.me/joinchat/XFRVbb94VK5iMWU0
2 828
#تریسام🔥 #گــی💯
پسره رو به زور مجبور میکنه با خودش و پارتنرش سک*س کنه🔞
-چه مرگته سورن #شکست کتفم ولم کن لعنتی.
- نه دیگه #عشقم، شما امشبو اینجا میمونی که یادت باشه نباید واسه من #قهر کنی بزاری بری بعد از چند ماه تو همیچن #جایی پیدات کنم .
اشاره ای به آرکا کرد و #خودش اومد جلوم و آرکا رفت #پشت سرم.💦⚠️
قبل از اینکه حتی #درک کنم چیشد و چی گفت و چی شنیدم #لباشو کوبید رو لبام..💢
https://t.me/+HQT5sF0uppI2Njdk
https://t.me/+HQT5sF0uppI2Njdk
2 828
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
#امپرگ💦 #گی🔥 #خشن🔞
با خنده و چشمای #شیطون دستی روی شکمم کشید و گفت :
- اوم پسرک #زشت من امشب میخوام برات دو قلو بکارم.
خنده ایی کردم که #لبام رو اسیر #لباش کرد.
#سیلی به #ک**ونم زد و شروع به جویدن #لبام کرد که....😱🤭🍆🍑💦
https://t.me/+GLTiQ5NKHDA5ODc0
https://t.me/+GLTiQ5NKHDA5ODc0
2 828
Repost from N/a
#پارت_سک_سی🔞💦
(بچه ها نخونن🚶🏻♀️)
توی وان نشسته بودیم آب با فشار به بدنم می خوردو ماساژ می داد سرمو تکیه دادم به سورن ک در گوشم زمزمه کرد:
چطور اون کولوچه ی وسط پات هم ماساژش بدیم
لبمو گاز گرفتمو گفتم:
+اوووم یعنی چ جوری
-پاهاتو باز کن از دو طرف وان بنداز بیرون
کاری ک گفتو کردم از پشت هولم داد به جلو ک بهشتم رو به روی دریچه آب ک با فشار میومد قرار گرفت لبامو روی هم فشار دادم که دست سورن از پهلوم اومد به طرف سینه هام شروع کرد به مالوندنشونو گردنمم بوسه های ریزی می زدو گاز می گرفت ناله ای کردم
https://t.me/joinchat/HKO2Gk46boRmNTk5
تو آب پسره چه جوری دختره رو می کنه😱💦🍓🍆
2 828
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
#امپرگ✨
#گی🌈🔥 #پارت_304
پسری که #بانو ❤️🔥صداش میزنن و به دلیل رسمی قدیمی هیچکس جز #همسرش تاحالا صورتش رو #ندیده ❌👀ببین چطور خبر #باردار بودنشو به #شوهرش میده👼🏻👇🏻😵💫
مرد با لبخند #پرده کنار زد و سمت همسر #زیبا روش قدم برداشت🌙
حین دست گذاشتن رو پهلو های #ظریفش 🍂خم شد #مماس با صورتش #سوال همیشگی رو زمزمه کرد:
"حال و هوای #پریزادم🥀چطوره؟ "
دست #ظریف پسرک با #وقار همیشگی 🌚روی #گونه ی مرد⚡️ #نشست و حینی که کنت #گره ی #حجاب صورتش🔗 رو باز کرد و اون پارچه روی #پاهاش افتاد با تن صدای همیشگی گفت🌈🤐:
"بعد از #هدیه ای که #نسیبش شده و آرامشی که قراره بهش برگرده #عالیه🙂"
https://t.me/+GLTiQ5NKHDA5ODc0
https://t.me/+GLTiQ5NKHDA5ODc0
2 828
Repost from N/a
دختری که عاشق ی مرد خشن میشه و برای آروم کردن اون تن میده به همه ی خواسته های مرده و مرده اونو توی اتاق بازی...🔞💦
(این رمان به دلیل صحنه های باز زیاد دارای محدودیت سنی است)
سورن خسته از سر کار اومد رو مبل نشست دیشب هم با کلافه گی خوابیده بود معلوم بود مشکلی تو کارش هست به طرفش رفتمو دو زانو رو زمین جلوش نشستم دستمو از رون پاش کشیدمو به طرف ال.تش بردمو از رو شلوارش می مالوندم با پوزخند نگاهی بهم کرد
از جام بلند شدمو گفتم :
+تو اتاق بازی منتظرتم
وارد اتاق شدمو لباسامو دراوردم چند مین گذشت خبری از سورن نبود که با اومدن چشم بند جلوی چشمم چشمامو بستم دستشو از پشت کمرم به طرف پهلوم کشیدو سی.نمو مالوند
دستمو گرفتو گف:
-دنبالم بیا
به یه تخته تکیم دادو گف:
-دستو پاهاتو باز کن
باز کردم که دستو پاهامو بست
با قرار گرفتن ویبراتور روی بهشتم لرزه ای به تنم افتاد ویبراتورو داخلم کرد سرمو به تخته تکیه دادمو ناله ای کردم
ریش ریشای شلاق رو روی پوست بدنم حس می کردم که روی ک.صم ثابت موند و بعد فرود اومد روش اخی گفتم که گف:
-صداتو قشنگ بشنوم
+چشم ارباب
ریشه های شلاقو رو بدنم می کشیدو مورمورم میشد به طرف س.ینه هام اوردو ضربه ای زد شلاقو پرت کرد و ویبراتورو کشید بیرون دو انگشتشو وارد ک.ص خیسم کرد ناله ای کردم ک شروع کرد به مالوندنو تل.مبه زدن 🔥😈
(ادامه ی رمان به دلیل صحنه های باز اینجا نمی تونیم بزاریم جویین شید چنل زیر برای خوندن)
https://t.me/joinchat/HKO2Gk46boRmNTk5
اربابش هی تا نزدیک ارض.ا شدن می برتش ولی ارض.اش نمی کنه🍑🍒🔥
2 828
قلب شکستهات به درد من نمیخورد
بجایش رویای تو را دزدیدم
تا در دنیای سیاهت دیگر هیچ نور امیدی نباشد
2 828
#part12
مشغول خوردن ادامه غذام شدم و زیاد توی بحثشون شرکت نکردم.
وقتی به نظر من اهمیت نمیدادن بهتر بود زیاد از خودم اشتیاق نشون ندم.
نگاهی به ساعت که هشت شب رو نشون میداد انداختم و دلم گرفت.
از اونجایی که فضا باز بود پس هیچکس نمیتونست بخاطر دود سیگار اذیت شه اما خب برای اطمینان از روی صندلیم بلند شدم و رفتم سمت شیشه ای که اخر بالکن قرار داشت.
یه سیگار روشن کردم و به تردد ماشین ها و جمعیت مردم توی خیابون خیره شدم.
خیلی وقت بود که مسافرت نرفته بودم و یه تنوعی میشد.
مخصوصا که میتونستم دور از فضای خونه و خانواده یه هوایی تازه کنم.
احتمالا فکرمم ازاد میشد و میتونستم یکم بهتر به موضوعات زندگیم فکر کنم.
رستا سیگارم رو از لای انگشتام کشید بیرون و گفت؛
_با اجازه.
به شیشه تکیه دادم و گفتم؛
_تو که کار خودتو میکنی، اجازت چیه دیگه.
رستا_از شعورمه.
سرم رو تکون دادم.
به موهای کوتاهش که حالا صورتی شده بودن خیره شدم.
انگار رابطش با مسیحا خوب بود چون این چندوقت اکثرا خوشحال میدیدمش.
فقط گاهی میرفت توی فکر و به یه گوشه خیره میشد.
بعد از تموم شدن شام تصمیم گرفتم برم خونه پس گفتم؛
_من دارم میرم، کسی نمیاد؟
دریا_من میام.
این رو گفت و از روی صندلی بلند شد.
به رستا نگاه کردم که گفت؛
_نه من نمیام.
سرم رو تکون دادم و ازشون خدافظی کردم.
هرکاری کردم دریا نزاشت پول غذاش رو حساب کنم و مال من و خودش رو حساب کرد.
من ادم زیاد پافشار و گیری نبودم و حریفش نمیشدم.
از رستوران خارج شدیم و رفتیم سمت ماشین.
درو باز کردم و نشستم توش.
منتظر شدم دریا هم بشینه و بعد ماشین رو روشن کردم.
دریا_یه بوی شیرین میاد.
_بوی شیرین؟
دریا_اره، بوی ادکلن دخترونه، با کسی بیرون بودی؟
زیر چشمی نگاهش کردم.
چه دقتی داشت.
_نه.
دریا_پس حتما از بیرون میاد.
_احتمالا.
در داشبورد رو باز کرد و گفت؛
_چرا چیز هیجان انگیزی اینجا نداری.
_چون ماشینه نه شهر بازی.
دریا_نظرت چیه بریم شهربازی؟
_نه.
دریا_چرا؟
_کی تنها میره شهربازی؟
نیم نگاهی بهش انداختم و راهنما زدم.
دریا_مگه ندیدی دونفری میرن شهربازی؟
_الان حسش نمیاد.
دریا_راست میگیا، منم اصلا از شهربازی خوشم نمیاد.
_واقعا؟
دریا_اره.
_پس چرا گفتی بریم؟
دریا_چون بحث به اونجا رسیده بود، من کلماتم رو محدود نمیکنم.
حتی اگر حقیقت نباشن.
سرم رو تکون دادم و گفتم؛
_منطقی نیست زیاد.
دریا_چرا؟
_چون ادم باید قبل از حرفاش فکر کنه و چیزی که میگه بازتابی از حقیقت باشه.
مگه نه یه ادم دروغگو و بی فکر جلوه میکنه.
دریا_و کسی نمیتونه نظر خودشو به کس دیگه ای تحمیل کنه و بهش بگه چطور باشه چطور نباشه.
_من نظر خودمو بهت تحمیل نکردم، فقط اظهارش کردم.
اینکه میخوای بهش فکر کنی یا ردش کنی به عهده خودته.
دریا_نظر نده.
_این میشه مثل جمهوری اسلامی، حق اظهار نظر و حرف زدن نداشته باشی.
دریا_ادما چیزی میشن که ازش بدشون میاد.
چیزی نگفتم، اگه یچیزی یاد گرفته بودم این بود که بحث کردن با دریا هیچ فایده ای نداره.
مثل اب تو هاون کوبیدن بود.
دریا_نظرت راجب دایان چیه؟
_نظر خاصی ندارم.
دریا_راجع بهش چی فکر میکنی؟
_پسر خوبیه.
دریا_بنظرت پسری که دوست دختر سابقت باهاش بهت خیانت کرده پسر خوبیه؟
_اره.
دوست نداشتم اون موضوع بهم یاداوری بشه و دلم نمیخواست راجبش حرف بزنم.
نه درمورد ماریا و نه دایان.
حالا کمی از دست رستا که رفته بود و همه چیز رو به دریا گفته بود ناراحت بودم.
رستا کلا ادم راز نگهداری نبود، نه که از عمد اینکارو بکنه ها نه.
فقط اونقدری ساده بود که فکر کنه بقیه هم مثل خودشن.
دریا_رستا گفته بود ادم تعصبی ای هستی.
چطور با این موضوع کنار اومدی؟
اصلا چطور میتونی با دایان بیای بیرون و طوری رفتار کنی انگار که چیزی نشده؟
تازه اونم پررو پررو راجب همه چیز باهات شوخی کنه.
دیگه اعصابم داشت خورد میشد.
اصلا خوشم نمیومد موقع رانندگی با کسی بحث کنم و حالا مجبور بودم با دریا سر و کله بزنم.
اونم درمورد شخصی ترین موضوعاتم.
2 828
Repost from "تبادل شبانه "🎀
#زندان_زنان
#پارت_۲۶ #فصل_۱
#سرهنگ #باتوم و بیرون کشید و گفت:
-#مواد جا ساز کرده بودی؟
اصلا مگه میشد خودم ندونم چیزی توی #کو_نم پنهون شده؟
همه به چیزی که بین انگشتای #رئیس_زندان بود نگاه میکردن و من هنوز باورم نمیشد اون توی #سوراخ_کو_نم بوده. یه #مشمای کوچیک که توش #پودر_سفید ریخته بودن و من توی فیلما دیدم و میدونستم که اون #مواد_مخدره.
اما اینکه از توی سوراخ من دراومده بود امکان نداشت.
یکی از سربازا گفت:
-رییس این #هرزه به کشور ما #مواد آورده
حقشه #اعدام بشه،مگه نه ؟
یکی دیگه گفت:
-بذارید بقیه رو هم چک کنیم احتمالا به اسم #توریست قاچاق مواد میکردن
شما میخواستید ما رو #معتاد کنید؟
همه ی دخترا از ترس التماس میکردن اما #سربازا توی #سوراخ دخترا انگشت میکردن و بعد از کلی دستمالی یه #مشمای کوچیک در میاوردن.
#ژنرال دندون قروچه ای کرد و گفت:
-ما اینجا به #زندانیای معمولی راحت میگیریم
اما زندانیای #سیاسی اصلا وضعیت خوبی ندارن
اما شما #جنده ها ،هم زندانی سیاسی هستید هم به جرم #قاچاق_مواد اینجایید
یهو باتوم و...
https://t.me/joinchat/Pg37kGNVnuMxNTU0
