2 828
订阅者
-124 小时
-17 天
-3730 天
帖子存档
2 828
وطنم دود میشه و میره تو چشمم، وطنم باتوم میشه میره تو پهلوم.
این سرزمینمه که مثل گلوله به تارو پود وجودم اثابت میکنه.
بوی خاکم با برق توی تنم میپیچه و من اینجام.
در تلاش برای ازاد کردن مادرم..
در نبرد با مرگ، زندان و زندان بان.
2 828
#part68
بعد از کشیدن سومی خودمو انداختم روی مبل و به سقف خیره شدم.
سرم گیج میرفت و دست و پام گز گز میکرد.
حسشون نمیکردم، انگار که فقط دوتا چشم داشتم که ببینم و یه سر که دنیا دورش بچرخه.
چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم که صحنه ای مقابل چشمام نقش بست.
ایلین_باید به بابات بگم چه دختر هرزه ای داره.
با التماس گفتم؛
_مگه من چیکار کردم؟
ایلین_شماره پسر عموت رو براچی گرفتی؟
میخوای با پسر نامحرم حرف بزنی که چی بشه؟
_به خدا ما فقط دوستیم.
مامان_حالا که با کمربند زدمت میفهمی که دوست بودن با پسرا یعنی چی.
کمربند بابا رو از توی شلوارش در اورد و اومد سمتم که با گریه گفتم؛
_مامان نکن.
ایلین_من مامان تو نیستم.
صدای جیغ ها و گریه هام توی گوشم پیچید.
میتونستم درد کمربند رو روی پوستم حس کنم.
روی پهلو خوابیدم و دستم رو کشیدم روی کمرم، خیسی خون و برجستگی زخم هارو حس میکردم.
دونه های اشکم گونم رو قلقلک میدادن.
چرا ایلین هیچوقت منو دوست نداشت؟
چرا خودش بدترین کارا رو میکرد و همه تقصیرارو مینداخت گردن من؟
خدا میدونه چند بار به خاطر پسرا ازش کتک خوردم درحالی که اصلا به پسرا گرایش نداشتم.
هنوزم جای کمربند روی کمرم مونده بود..
ایلین باعث شده بود که من یه ادم عقده ای باشم.
باعث شده بود که عصبی باشم، دلیل معتاد شدنم هم خودش بود.
همه چیزم رو ازم گرفته بود، بچگیم رو، نوجوونیم رو، حالا هم داشت ایندم رو ازم میگرفت.
انتظار داشت با اون یه تیکه زمین به درد نخور چیکار کنم؟
من اونهمه روزو شب توی اون نمایشگاه لعنتی جون کنده بودم و حالا اونجا خیلی ساده میرسید به مسیح.
مسیحی که هیچی از بازار، حساب کتاب، ماشین و مدیریت سرش نمیشد.
من خودمو خیلی تحویل نمیگیرم و اصرار بر کاربلد بودنم ندارم،
اما من سالها کنار دست بابا بودم و کارو ازش یاد گرفتم.
ایا مسیح اینارو بلده؟
ایا اصلا ادم یاد گرفتنشون هست؟
ایا عرضه سرکار رفتن رو داره؟
خداروشکر دایان و باباش اونجا بودن مگه نه نمایشگاه رو یک ماهه به باد میداد.
شماره رستا رو گرفتم که صداش توی گوشم پیچید.
با شنیدن صدای ارامش بخشش کمی اروم شدم.
رستا_بله گندمزار.
با بغض گفتم؛
_میشه بیای اینجا؟
با نگرانی گفت؛
_مسیحا؟
گریه کردی؟
چیشده؟
_حالم خوب نیست.
رستا_الان میام.
بعد از قط کردن تماس نشستم روی مبل و سیگاری روشن کردم.
تا تموم شدن پاکت رستا هم رسید.
اصلا حوصله نداشتم برم درو باز کنم.
بسته کوک رو توی جعبه دستمال کاغذی قایم کردم.
به زور از روی مبل بلند شدم و بعد از باز کردن دوتا درا برگشتم سر جام.
حس میکردم که سرم سبکه.
در باز شد و رستا اومد تو.
بهش خیره شدم، یه تیشرت و شلوار مشکی ساده پوشیده بود و موهاش خیس بود.
درو پشت سرش بست و سریع اومد سمتم.
رستا_چیشده؟
از روی مبل بلند شدم و بغلش کردم.
رسما افتادم توی بغلش.
بوی ملایم موهاش رو میتونستم حس کنم.
نفس عمیقی کشیدم و محکم تر بغلش کردم.
حالا تنها کسی که میتونست ارومم کنه رستا بود.
حس میکردم یه سرپناه دارم، کسی که میتونستم بهش تکیه کنم.
کسی که برعکس بقیه ادما دوستم داشت.
رستا_نمیخوای بگی چیشده؟
هولش دادم سمت مبل و رفتم طرفش.
پاهامو دوطرفش گذاشتم و چسبوندمش به مبل و لباشو با لبام قفل کردم.
فقط نیاز داشتم خودمو سرگرم کنم تا از فکر کردن به مامان و خاطرات نحسش دیوونه نشم.
لازم داشتم یادم بره که توی چه منجلابی دست و پا میزنم.
لباشو محکم میبوسیدم و به خودم فشارش میدادم.
به عقب هدایتم کرد و درحالی که نفس نفس میزد گفت؛
_دیوونه شدی؟
چته؟
چرا گریه میکردی؟
بی توجه به حرفش گفتم؛
_منو بکن.
با تعجب نگاهم کرد.
رستا_چی!؟
_بکنم.
چند ثانیه بدون حرف نگاهم کرد و کشیدم سمت خودش و لباشو روی لبام گذاشت.
دستمو کردم توی موهای کوتاهش و گردنشو مالیدم.
دستش رو برد پشت کمرم و به خودش فشارم داد.
ضربان قلبم رفته بود بالا و بدنم کم کم داشت داغ میشد.
دستش رو برد زیر تیشرتم و روی کمرم کشید.
دستاش داغ بودن..
تیشرتمو اروم از تنم کند.
نیم تنمو کشید پایین و نوک سینم رو کشید توی دهنش.
قلقلکم اومد و دلم قیلی ویلی رفت.
با اون دستش اون یکی سینم رو مالید و نیپلم رو گاز گرفت که نفس عمیقی کشیدم.
دستم رفت سمت شلوارم و کشیدمش پایین.
دستامو گرفت و برد پشت سرم و لباش رو روی لبام گذاشت.
کمرم رو گرفت و مالیدم به خودش.
تاحالا هیچوقت توی روابطم همچین نقشی نداشتم..
حس عجیبی داشت.
کم کم لای پام داغ شد و میتونستم نبضش رو حس کنم.
هدایتم کرد سمت مبل که دراز کشیدم روش و درحالی که نفس نفس میزدم بهش خیره شدم.
اومد سمتم و به چشمام خیره شد.
میدونستم که حالا نگاهم پر از نیازه.
شلوارم رو اروم کشید پایین و چشمای خمارش رو برد سمت پاهام.
شلوارمو که کند انداختش روی زمین.
پامو باز کردم و منتظر بهش خیره شدم.
لبخندی زد و با صدای خش داری گفت؛
_اشکات قط شد ابت راه افتاد؟
2 828
#part67
_اگه تو اسهالی اونا دیگه چین.
خندید و چندتا برگه گذاشت جلوم.
دایان_خوب بخون بعد امضا کن.
...
مسیحا؛
نفس عمیقی کشیدم و ماشین رو روشن کردم.
توی مسیر همش سعی داشتم خودم رو از رفتن به اونجا منصرف کنم اما خب مامان گفته بود حتما باید برم.
میدونستم دوباره چه برنامه ای برام ریختن اما چاره دیگه ای نداشتم.
اینبار خبری از دعوا و این داستانا نبود چون توی دفتر یه وکیل قرار گذاشته بودیم.
احتمالا قبول کرده بودن که نصف سهمم رو بدم مسیح.
جلوی در دفتر پارک کردم و مقنعم رو گذاشتم سرم.
وارد که شدم تونستم مامان و مسیح رو ببینم که روی صندلی نشسته بودن.
بی توجه بهشون به مرد پشت میز سلام کردم و نشستم روی مبل.
مرد_شما خانم سروش زاده هستید؟
_بله.
مرد_من مهاجر هستم وکیلی که قراره روی پروندتون کار کنه.
_میتونم بپرسم روی چه پرونده ای قراره کار کنید؟
مهاجر_وصیت نامه و تقسیم اموال.
_اما پدر من وصیت نامه ای نداشت و تقسیم اموال هم قبلا صورت گرفته.
برگه ای گرفت سمتم و گفت؛
_این رو بخونید.
برگه رو ازش گرفتم و نیم نگاهی به مامان و مسیح که ساکت نشسته بودن انداختم.
به برگه خیره شدم، توش گفته شده بود که 40 درصد نمایشگاه مال مسیحه، خونه مال مامانه، و یکی از زمین های مسکونی توی تهران که مفت نمی ارزید مال منه.
اخمام رفت توی هم و گفتم؛
_این چرت و پرته.
مهاجر_دست خط و امضا مال پدرتون نیست؟
دوباره برگه رو نگاه کردم، همون خط نستعلیق بابا و امضای سختی که هیچکس نداشت.
_اره ولی پدر من وصیت نامه ای نداشت.
در ضمن این تقسیم هم خیلی غیر منصفانست و اونجا الان مال منه.
مامان_این وصیت نامه رو بابات چندوقت قبل از مرگش نوشته بود.
توی وسایلش پیداش کردیم.
با اخم مامان رو نگاه کردم.
حالا کم کم داشتم عصبی میشدم و به زور جلوی خودم رو گرفته بودم که واکنش تندی نشون ندم.
مهاجر_این وصیت نامه از لحاظ قانونی کاملا معتبره و کاملا به دست متخصصان این زمینه تایید شده.
درضمن شما از طرف پدرتون وکالت کاری داشتین که با وجود این وصیت نامه باطل میشه.
دندون هامو روی هم فشردم و با صدای بلند گفتم؛
_وکالت نامه رو فقط پدرم میتونه باطل کنه نه تو.
مهاجر_ولی وصیت نامه باطلش میکنه.
با داد گفتم؛
_هیچ غلطی نمیتونید بکنید، این وصیت نامه چرت و پرت محضه.
پدر من هیچوقت همچین تقسیم غیر عادلانه ای نمیکرد.
میتونید برید درتونو بزارید.
از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت در.
مهاجر که معلوم بود عصبی شده و به زور سعی داره خودش رو کنترل کنه گفت؛
_عملا رضایت یا نارضایتی شما هیچ تاثیری توی روند کار نداره.
فقط میخواستیم شمارو در جریان بزاریم.
از اتاق خارج شدم و درو محکم بستم.
رفتم سمت ماشین و مانتو و مقنعم رو در اوردم و پرت کردم صندلی عقب.
سوار شدم و با حرص به روبه روم زل زدم.
عملا هیچ سهمی از نمایشگاه نداشتم.
یعنی تنها دلیل ادامه زندگیم رو از دست میدادم.
کارم..
واقعا مسخره بود.
حالا قرار بود چیکار کنم؟
من زیاد به قانون اشنایی نداشتم ولی میدونستم که هیچ گوهی نمیتونم بخورم.
درضمن بابای من یه مدت همش دائم الخمر بود، همون موقع ای که ورشکست شد.
احتمالا این وصیت نامه رو مامان اونموقع مجبورش کرده بنویسه.
ولی مامان از کجا میدونست که بابا قراره به زودی بمیره؟
اشکم رو پاک کردم و نفس عمیقی کشیدم.
وضعیت زندگی من هیچوقت قرار نبود بهتر شه و روز به روز بدتر میشد.
ماشین رو روشن کردم و راه افتادم سمت خونه.
توی راه چندبار نزدیک بود تصادف کنم.
حتی حوصله وایسادن پشت چراغ قرمزا رو هم نداشتم.
درو باز کردم و بعد از وارد شدنم محکم بستمش.
نشستم روی مبل و با بغض به دیوار روبه روم خیره شدم.
یبار دیگه قرار بود همه چیزمو از دست بدم.
یبار دیگه توی زندگیم توی شرایطی قرار میگرفتم که هیچ کاری نتونم بکنم.
حالم خیلی بد بود.
اخه اون زمین مسخره به چه درد من میخورد؟
مامان چطور میتونه اینکارو باهام بکنه؟
مگه من بچش نیستم؟
مگه منو بدنیا نیورده؟
مگه مادر من نیست؟
چرا انقدر اذیتم میکنه؟
چرا همیشه مسیح رو بیشتر از من دوست داره؟
به خودم که اومدم دیدم دارم با گریه شماره یاسر رو میگیرم.
بعد از چند دقیقه زنگ خونه به صدا در اومد.
اشکام رو پاک کردم و رفتم پایین.
بعد از گرفتن بسته کوک و حساب کردنش برگشتم بالا.
میدونستم که دارم بدترین کار ممکن رو میکنم.
بعد از دو سه ماه ترک حالا دوباره خودم رو توی دامش مینداختم.
حالا که قرار بود کارم رو از دست بدم و بی پول بشم باید خدا تومن پول کوکائین میدادم.
روزی رو میدیدم که به دایان التماس میکنم یکم پول بهم قرض بده تا چند گرم کوک بگیرم.
اما برام مهم نبود، واقعا مهم نبود.
چندتا لاین درست کردم.
یه اسکناس لوله کردم و لاین اول رو کشیدم بالا.
عطسم گرفت و حس کردم که مستقیم رفت توی نورون های مغزم.
چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
لاین دوم رو دادم بالا که حس کردم شل شدم.
2 828
#part66
خواب ها از همون بوسه سر میز شام شروع میشد و به اتاق دایان ختم میشد.
میتونستم صدای ناله های اروم دایان رو کنار گوشم بشنوم.
اون حفره تنگ و داغی که دور التم گره خورده بود..
نگاه خمارم رو به پتویی که حالا کمی برجسته شده بود دوختم.
کاش امروز نمیرفتم سر کار تا با خیال راحت ادامه خوابم رو ببینم.
هرچند که وقتی میتونم برم و توی واقعیت ببینمش چرا بخوابم و رویاش رو ببینم؟
البته توی خواب بهم نزدیک تر بود، به قدری که بتونم لبای داغ و چشمای خمارش رو ببوسم.
پتو رو زدم کنار و از اتاق خارج شدم.
بعد از خوردن صبحونه یه دست لباس رسمی پوشیدم و راه افتادم.
یاسر گفته بود که میتونم با ماشینش برم سرکار.
هرچند که ترجیح میدادم پیاده برم اما ماشین اونو نبرم.
با اینکه نمایشگاه نزدیک اتوبان بود اما خداروشکر مسیرش توی این ساعت خلوت بود.
خدا میدونه ظهر چی میشه.
من یک ساعت دیر تر اومده بودم، البته خود دایان اینطور خواسته بود.
وارد نمایشگاه شدم و اطرافم رو نگاه کردم.
پر از ماشین های مدل بالا بود که برق میزدن.
تک تک ماشین هارو از نظر گذروندم.
همشون زیادی قشنگ بودن.
دختری سمتم اومد و گفت؛
_خوش اومدین، میتونم کمکتون کنم؟
_خیلی ممنون.
من با مدیریت اینجا کار داشتم.
دختر_خانم سروش زاده یا اقای مهرگان؟
_اقای مهرگان.
دختر_دنبالم بیاید.
نگاهم رو از سالن گرفتم و دنبالش رفتم.
در اتاقی رو باز کرد و گفت؛
_اقای مهرگان ایشون با شما کار دارن.
به دایان که کنار مسیحا ایستاده بود خیره شدم.
بهشون سلام کردم که هردو جوابم رو دادن.
دختر از اتاق خارج شد و درو پشت سرش بست.
دایان_بنظر من رنگ قرمزش بیشتر توی چشمه.
مسیحا_این یه ماشین پیرمرد پسنده هیچ پیرمردی نمیاد قرمزش رو برداره.
دایان_من اگه یه پیرمرد بیشرف بودم قرمزش رو برمیداشتم.
نمیدونستم به حرف دایان بخندم یا مسیحا ای که با مقنعه خیلی خنده دار شده بود.
دستامو به هم گره زدم و خندم رو کنترل کردم.
مسیحا_هرموقع تو نظر دادی ریدی به همه چیز.
برو اونور بزار من کارارو بکنم تو برو با دوستت بازی کن.
دایان_سامیار
اگه تو یه پیرمرد خرپول لاشی بودی که همش دنبال دخترای جوونه، یه ماشین قرمز برمیداشتی یا مشکی؟
_مشکی.
دایان چپ چپ نگاهم کرد که مسیحا گفت؛
_خب دیگه حرف اضافه نزن برو دوستت منتظره.
برو پسر خوب.
دایان اومد سمتم و دستشو گرفت جلوم.
باهاش دست دادم که گفت؛
_بیا بریم بیرون تا این عجوزه بالاشهری نکشتمون.
مسیحا_خودتی.
از اتاق رفتیم بیرون.
دایان_بنظر میاد دیشب خوب خوابیده باشی.
خیلی سرحالی.
با این حرفش یاد خوابی که دیدم افتادم و زدم زیر خنده.
دایان_رو پیشونی من نوشته به حرفام بخند؟
_نه.
یاد خوابم افتادم.
تو هم توش بودی.
دایان_چی دیدی؟
_هیچی.
دایان_خیل خب.
اسم ماشین هارو که بلدی؟
_تقریبا.
دایان_اون ابیه چیه؟
_کیا اپتیما.
دایان_اپتیما مدلای مختلفی داره، اون jfه اون جفتیش هم sx.
حالا اون مشکی پیرمردیه چیه؟
_رنو؟
دایان_اونی که پشت تویوتا سفیدست؟
_نمیدونم.
دایان_ما بهش میگیم نیسان قورباغه ای.
باید اسم تموم ماشین های اینجارو با ریز و درشت خصوصیتا و خورده قیمتاشو بلد باشی.
_از کجا؟
دایان_بیا دنبالم.
رفت سمت میز سفید رنگ و بزرگی که حالت دکوری داشت و یه دفتر بزرگ در اورد.
دایان_اینجا نوشته باید اینارو بخونی.
_خیل خب.
تا چند ساعت مشغول حفظ کردن مشخصات فنی ماشین ها بودم.
خیلی کار حوصله سر بری بود.
هرچی بیشتر به ظهر نزدیک میشدیم نمایشگاه شلوغ تر میشد.
دایان بدون توجه به من مشغول کار کردن بود.
طرفای ساعت دوازده بود که صدام زد.
رفتم توی اتاق و پشت سرم درو بستم.
دایان_بیا بشین.
چندتا برگه جلوش بود.
متوجه شدم که میخواد قرارداد ببندیم.
مسیحا مقنعش رو در اورد و گفت؛
_ابکی من دارم میرم.
دایان_کجا؟
مسیحا_مامانم زنگ زد گفت برم اونجا، ببینم چه گلی میخوان به سرم بگیرن.
دایان_میخوای منم بیام؟
مسیحا_نه لازم نیست.
خدافظ.
بعد از رفتن مسیحا گفتم؛
_ابکی؟
دایان_فامیلی قبلیمه، عوضش کردم.
خندم گرفت.
_چه فامیل پر جذبه ای.
دایان_دوستام دبیرستان اسهال ابکی صدام میزدن.
2 828
#part65
دستم رو بردم پشت گردنش و کردم توی موهاش.
میتونستم صدای نفسای عمیقش رو زیر گوشم بشنوم.
دستش رو برداشت و خودشو کشید عقب.
با چشمای خمارش بهم خیره شد و لبخند کوچیکی زد.
اب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم سرعت نفسامو کنترل کنم.
ظرفارو از روی میز برداشت و برد توی اشپزخونه.
نفس عمیقی کشیدم و پشت گردنم رو مالیدم.
همیشه با اینکار حالم بهتر میشد.
کاش اونقدر زود نمیکشید عقب، هنوز سیراب نشده بودم.
درونم پر از حس نیاز بود، انگار که چند ثانیه پیش داشتم سراب میدیدم.
بهش خیره شدم، ظرفارو گذاشت توی ماشین ظرفشویی.
لیوان هارو برداشتم و گذاشتم روی اپن.
دایان_خودم میوردم.
چیزی نگفتم.
دوتامون داشتیم خودمون رو میزدیم به اون راه.
رفتم و نشستم روی مبل.
نگاهی به ساعت انداختم، تازه هشت بود.
چرا انقدر سریع کشید عقب؟
نکنه خوشش نیومد؟
کنارم نشست روی مبل و سیگاری برداشت.
پاکت رو گرفت سمتم که سرمو به چپ و راست تکون دادم.
سرم رو تکیه دادم به دستم و بهش خیره شدم.
دایان_حس میکنم زندگی با یاسر باید خیلی سخت باشه.
نه؟
_نه زیاد.
اما خب یکم ادم گیریه و مجبورت میکنه کاری که میخواد رو انجام بدی.
یعنی وقتی پیششی قدرت انتخاب و تصمیم گیری نداری.
باید به حرفش گوش بدی.
دایان_چقدر از اینجور ادما بدم میاد.
_منم خیلی خوشم نمیاد اما خب.
دایان_پس چرا داری باهاش زندگی میکنی؟
بهم نگاه کرد و دودشو فوت کرد بیرون.
_چون باید از خانوادم فاصله میگرفتم.
دایان_چرا؟
_تو خونمون خیلی دعوا داشتیم..
البته نه زیاد ولی خب گیر سه پیچ داده بود به من که باید بری سربازی.
منم نمیخواستم برم.
دایان_چرا نمیخواستی بری؟
_من با پسرا کنار نمیام، یعنی هیچ ازشون خوشم نمیاد.
از سمتی هم نمیتونم محیط اونجارو تحمل کنم.
دایان_از پسرا خوشت نمیاد؟
_نه.
دایان_پس چرا من برعکس این موضوع فکر میکردم؟
شونمو انداختم بالا.
_خب خبر نداشتی دیگه.
دایان_چرا ازشون خوشت نمیاد؟
ساکت شدم.
ایا باید میگفتم به خاطر اینکه یه روز یکیشون بهم تجاوز کرد؟
هرگز نباید این راز رو به کسی میگفتم.
هیچوقت.
_نمیدونم دیگه..
دایان_منم نرفتم سربازی، هیچوقتم نمیتونم تصور کنم یه روز برم.
اصلا حوصله ندارم و خوشمم نمیاد یکی بهم دستور بده.
حتی اگه بالا دستیم باشه.
و مطمئنم میرم اونجا دعوایی چیزی درست میکنم دوروزه پرتم میکنن بیرون.
_بهت نمیخوره ادم دعوایی ای باشی.
دایان_من عصبی بشم دیگه هیچی حالیم نیست.
البته ادمیم که زود عصبی نمیشم و صبورم.
با خودم فکر کردم که من اصلا عصبی میشم؟
اکثر اوقات زندگیم اروم و خونسرد بودم.
دایان_اگه از پسرا خوشت نمیاد چرا منو بوسیدی؟
سوالی که ازش میترسیدم رو پرسید..
نمیدونستم چی جواب بدم.
تصمیم گرفتم دست پیش بگیرم که پس نیوفتم.
_اومدی توی اون فاصله ازم ایستادی انتظار داری هیچ عکس العملی نشون ندم؟
دایان_به هرحال تو اگه بدت میومد اینکارو نمیکردی.
حتی اگه میومدم تو بغلت مینشستم.
_از تو بدم نمیاد.
وقتی میگم از پسرا بدم میاد یعنی از اکثرشون بدم میاد نه همشون.
منظورم اینکه ترجیح میدم باهاشون زیاد ارتباط برقرار نکنم.
سرش رو تکون داد و دودشو فوت کرد بیرون.
دایان_چه حسی به دریا داری؟
_حسی بهش ندارم.
چشمشو ریز کرد و گفت؛
_بهت نمیاد از اون ادمایی باشی که باهرکسی رابطه داشته باشن..
_نیستم.
دایان_پس راستش رو بگو.
_ازش خوشم میاد.
دایان_قصد داری باهاش باشی؟
_تا ببینم چی میشه..
سرش رو تکون داد و نگاهش رو ازم گرفت.
هردومون در سکوت به یه گوشه خیره شدیم.
از روی مبل بلند شدم که نگاهم کرد.
_من دیگه برم.
سرش رو تکون داد و بلند شد.
دایان_اره دیگه زیاد از پسرا خوشت نمیاد حتما تا الان منم به زور تحمل کردی.
پوکر نگاهش کردم.
_چه ربطی داره؟
دایان_خودت گفتی.
_من نگفتم از تو بدم میاد، گفتم ترجیح میدم جاهایی که پسر زیاد هست قرار نگیرم چون زیاد باهاشون حال نمیکنم.
منظورم این نبود که ازت بدم میاد.
دایان_باشه ولی من که باور نکردم.
اخمام رفت توی هم و گفتم؛
_اقا دایان!
شما منظور منو درست متوجه نشدید.
دایان_خیل خب کظم قیض کن.
چیزی نگفتم و رفتم سمت در.
دوست داشتم بگم اره برای خودمم عجیبه اما برعکس پسرای دیگه از تو یکی هیچ بدم نمیاد و تازه احساسات خیلی خوب و مثبتی بهت دارم.
اما احتمالا اونموقع من رو از خونش پرت میکرد بیرون و دیگه هیچوقت نمیدیدمش.
کفشام رو پوشیدم و روبه روش ایستادم.
_مرسی واسه دعوتت، پیتزاهم خیلی خوشمزه بود.
دایان_این به جبران اون صبحونه ای که خوردیم، هرچند که من میخواستم یجور دیگه جبران کنم.
_چجوری؟
دایان_نمیدونم، بیخیال.
فردا میبینمت دیگه.
درسته؟
_اره.
سرشو تکون داد.
با هم دست دادیم و خدافظی کردیم.
بعد از خارج شدن از خونه سوار ماشین شدم و راه افتادم.
...
با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم.
الارم رو قط کردم و نشستم روی تخت.
کل دیشب خواب دایان رو دیدم.
حتی با یاداوری خواب ها تنم داغ میکرد.
2 828
چگونه در شهری جان بیگناهی را میگیرید که بانگ اذان و شهادتش به بینایی خدا روزی سه مرتبه در خیابانها میپیچد.
2 828
لیوان چای چوبی را روی میز گذاشتم.
جایم کمی تنگ بود، مبل نمدی انگار کمی پوستم را میخاراند.
اما مهم نبود، در انجا در وجود کسی نشسته بودم که از اینها بیشتر میارزید.
گفتم میخواهم بنویسم، گفت بنویس.
و نوشتم؛ پیرمرد کلاهش را از روی جارختی برداشت و سر کرد.
در پرانتز اضافه کردم؛ لباس های نمدی قهوهای.
لباس های نمدی قهوهایش هم رنگ چوب سرخ درخت بلوط بودند.
در را گشود و به تصویر خزان پاییز خیره شد.
گفتم بعد از این بازهم از تو خواهم نوشت.
در دنیای غیر فانتزی خیال، به راستی تو از کجا امده ای؟
نور میزند و هم رنگ رویا جلوه میکنی.
آه از ساعت های اب شده، گل های نمدی سبز، ماهی های قرمز حوض..!
سوالم بی جواب ماند.
خشن شد و بی حوصله.
گفت؛ بس است دیگر ننویس.
و دیگر ننوشتم.
2 828
#part64
چشمام رو باز کردم و اروم جویدمش.
طعم شوری میداد و اصلا باب میلم نبود.
_این دیگه چیه؟
دایان_زیتون سیاه.
نشست رو مبل و بهم خیره شد.
به زور قورتش دادم و گفتم؛
_زیتون سبز بهتره.
دایان_اره اینو بیشتر برای تزئین پیتزا استفاده میکنن مگه نه مزه جالبی نداره.
سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم.
نفس عمیقی کشیدم و نگاهش کردم، تتوهای دایان از مال یاسر قشنگتر بودن.
اون طرحای مسخره ای داشت که کل دستش رو پلمپ کرده بود و اینکه رنگی بودن یکم توی ذوق میزد.
اما مال دایان مینیمال بودن و هیچکدومشون رنگی نبود.
نگاهم از تتوهاش لیز خورد و رفت سمت شونه های لختش.
انگار متوجه شده بود که دارم یجوری نگاهش میکنم چون یکم رفت عقب و تکیه داد به مبل.
نگاهم رو ازش گرفتم و سعی کردم ضایع بازی در نیارم.
کاش میتونستم برم توی ذهنش و ببینم نظرش راجع به من چیه.
ایا اونم به همین چیزایی که من فکر میکنم فکر میکنه؟
البته بعید میدونم تا وقتی که اونهمه دختر دورشه بیاد به من فکر کنه.
منی که نه هیکل دارم، نه قیافه و نه هنر خاصی دارم.
هیچ موفقیتی توی زندگیم وجود نداره جز بیست شدن نقاشیام.
درضمن گفته بود که از ینفر خوشش میاد..
دوست داشتم یجوری بفهمم از کی خوشش میاد بنابر این گفتم؛
_میخوای یه بازی کنیم؟
دایان_چه بازی؟
_صندلی داغ.
دایان_موافقم ولی الان روی مبل نشستیم نه صندلی.
به مبل خاکستری رنگ خیره شدم.
خواستم چیزی بگم که ادامه داد؛
_و خیلیم سرده.
مگه اینکه تو روی قسمت خودت چسیده باشی.
خندیدم و گفتم؛
_زیر پشتم که بخاری ندارم.
لبخندی زد و لبشو با زبونش تر کرد.
اروم گفت؛
_شاید توش داشته باشی..
خیلی سریع گفتم؛
_نگفتی میای بازی یا نه؟
دایان_باشه.
شروع کن.
یکم فکر کردم و گفتم؛
_چی توی زندگیت باعث میشه ادامش بدی؟
نگاهش رو ازم گرفت و به فرش دوخت..
دایان_خوشحال کردن مادرم با موفقیتام.
بنظر میومد مادرشو خیلی دوست داشته باشه.
البته من هم مامانم رو دوست دارم اما خب هدفم به اون مربوط نمیشه.
دایان_تا حالا شده دلت بخواد خودتو بکشی؟
بهش خیره شدم.
اخم ریزی به چهره داشت و منتظر نگاهم میکرد.
_اره، چندباری..
دایان_امتحان هم کردی؟
دوست نداشتم راستش رو بگم اما ناچارا سرم رو به علامت تایید تکون دادم.
اخماش بیشتر رفت توی هم و نگاهش رو ازم گرفت.
_اونی که ازش خوشت میاد کیه؟
لبخندی روی لبش نشست که باعث شد دلم بگیره.
دایان_نمیتونم بگم.
_داری تقلب میکنی.
دایان_اگه میشد میگفتم، ولی خب نمیشه.
_من میشناسمش؟
دایان_اره، اتفاقا از اطرافیان خودته.
عالی شد، همینمون کم بود دایان از دریا خوشش بیاد.
سرم رو تکون دادم که گفت؛
_اونی که فکر میکنی نیست.
_از کجا میدونی به کی فکر میکنم؟
دایان_اگه به رستا فکر میکردی باید بگم که نه اون نیست.
سرم رو تکون دادم و چیزی نگفتم.
از روی مبل بلند شد و رفت توی اشپزخونه.
رفتم کمکش و میزو باهم چیدیم.
نشستیم و مشغول خوردن شدیم.
سعی کردم فکرم رو با دایان و دریا مشغول نکنم و غذامو کوفت کنم.
ولی اگر میخواستم روراست باشم خوشمزه ترین پیتزایی بود که تاحالا خورده بودم.
_چقدر خوش مزست.
دایان_خوش به حال زنم پس.
چیزی نگفتم.
اگر چند دقیقه پیش غذام رو کوفت میکردم حالا داشتم زهرمارش میکردم.
چت شده سامیار، این بچه بازیا چیه.
چرا مثل بچه هایی شدی که توپشونو ازشون گرفتن.
مگه دایان کیه که اینطوری بخاطرش ناراحت میشی؟
دایان_به پیشنهادم فکر کردی؟
_چه پیشنهادی؟
دایان_اینکه بیای نمایشگاه کار کنی.
_اره.
من مشکلی ندارم.
دایان_خوبه.
از فردا میتونی بیای تا کارو یادت بدم؟
_اره میام.
دایان_خوبه.
من خیلی اروم غذا میخوردم واسه همین اون زودتر از من تموم کرد.
وقتی کسی نگاهم میکرد نمیتونستم غذا بخورم و حالا دایان قفل شده بود روم.
دایان_لبت سسیه.
یه دستمال برداشتم تا پاکش کنم که ازم گرفتش و گفت؛
_تو نمیدونی کجاست.
اومد سمتم و کمی خم شد.
نفسم توی سینم حبس شد.
دستمالو کشید روی لبم و زل زد توی چشمام.
به دستمال خیره شدم، خبری از سس نبود.
زل زدم توی چشماش.
حالا میتونستم بوی ملایم عطرش رو حس کنم.
نفسای دوتامون عمیق شده بود و بدون حرف همو نگاه میکردیم.
حالا گردنم به خاطر اینکه مجبور بودم سرم رو بالا نگه دارم درد گرفته بود.
دستش نشست روی پوستم و زیر گوشم رو نوازش کرد.
گرم بود و گرماش رو به من هم انتقال میداد.
قلبم اروم اما خیلی محکم و عمیق میتپید.
چشمای هردومون خمار شده بود..
حس عجیبی داشتم، این نزدیکی من رو به یه خلسه ارامش بخش میبرد.
کمی اومد جلو و گردنم رو کشید سمت خودش.
به لباش خیره شدم.
حالا توی چند میلی متری صورتم متوقف شده بود.
لبش مالیده شد به لبم که حس کردم دلم ریخت.
نفس صدا داری کشیدم، چشمام رو بستم و رفتم جلو و لبام رو روی لباش گذاشتم.
اون بی حرکت بود و من لبای گرمش رو میبوسیدم.
دستش رو گذاشت پشت گردنم و لبمو مک زد.
کم کم بوسه هامون محکم تر شد و لبامون با حرارت روی هم لیز میخورد.
2 828
#part63
کار چشما و گردی صورت تموم شده بود.
رفتم توی صفحش و عکساشو نگاه کردم.
خیلی خوب شده بود، فقط یکیش یکم کج بود.
پاک کنم رو برداشتم تا صافش کنم که صدای زنگ گوشیم بلند شد.
نگاهی به صفحهش انداختم و با دیدن اسم دایان سیخ سر جام نشستم.
یتستستسماپ.
دایانه.
حالا چیکار کنم؟
گوشی رو بخور!
خب چیکار میخوای بکنی، جواب بده دیگه.
صدام رو صاف کردم و تماس رو وصل کردم.
_بله؟
دایان_سلام.
کجایی؟
خواستم بپرسم دوست داری بهت بگم چی تنمه؟
اما به جاش خیلی جدی گفتم؛
_خونه.
دایان_خوبه، میتونی یه سر بیای اینجا؟
_کجا؟
دایان_خونه من.
کمی تعجب کردم.
چرا دایان باید زنگ میزد و من رو دعوت میکرد خونش؟
به چه مناسبت؟
_برای چی؟
دایان_همینطوری حوصلم سر رفته بود گفتم به تو بگم بیای.
_راستش..
خیلی جدی گفت؛
_اگه کاری داری یا نمیتونی بگو.
_نه.
من اوکیم..
بعد از هماهنگ کردن با دایان تماس رو قط کردم و گوشیم رو گذاشتم روی تخت.
چقدر حلالزادست، تا بهش فکر کردم زنگ زد.
شاید هم این ربطی به حلالزاده بودنش نداره و چون من اکثر وقتا دارم بهش فکر میکنم این اتفاق میوفته..
یاسر بهم گفته بود که هرموقع خواستم میتونم ماشین رو بردارم و برم بیرون.
رانندگی کردن با ماشین یاسر یکم خجالتزدم میکرد چون خیلی جلف بود.
درواقع هرجا وایمیستادم پشت چراغ قرمز همه برمیگشتن و نگاهم میکردن.
نمیدونم چرا یه ادم باید علاقه داشته باشه ماشینش از حالت طبیعی پایین تر باشه.
که چی بشه؟
یه دوش ده دقیقه ای گرفتم و اومدم بیرون.
من از ریش و سیبیل متنفر بودم و هیچوقت جز دوران نوجوونیم نزاشته بودم در بیان.
انگار دایان هم مثل من بود چون صورتش صاف بود.
یه دورس سبز پوشیدم با شلوار مشکی و رفتم جلوی اینه.
موهام رو که درست کردم از همیشه بیشتر ادکلن زدم و از خونه خارج شدم.
حس خیلی خوبی داشتم از اینکه میرم پیش دایان.
یه مدت من و دایان باهم میرفتیم بیرون اما خب از اونموقع مدت زیادی میگذشت و اینکه الان دوباره بخواد اون رابطه رو به وجود بیاره عجیب بود.
یعنی ممکنه اونم از من خوشش بیاد؟
در خونه ایستادم و بعد از برداشتن جعبه شیرینی ای که خریده بودم زنگ زدم.
چقدر شیرینی گرون شده بود.
با این وضعیت گرونی اون پولی که مامان بهم داده بود که تا موقع کار پیدا کردن خرج کنم به زودی تموم میشد.
باید بیشتر حواسم باشه.
پشت در ایستادم و با اینکه باز بود در زدم.
دایان_بیا تو.
کفشام رو در اوردم و رفتم توی خونه.
درو بستم و اطرافم رو نگاه کردم.
توی اشپزخونه بود.
_سلام.
سرش رو بلند کرد و گفت؛
_سلام.
بیا کمک.
بهش خیره شدم، یه رکابی مشکی با شلوار ورزشی پوشیده بود و سرش رو خم کرده بود.
موهاش ریخته بود توی صورتش و مشغول ریختن مخلفات روی نون بود.
شیرینی رو گذاشتم روی اپن و رفتم توی اشپزخونه.
دایان_یکم گل از تو باغچه دم در میچیدی.
دستام رو شستم و گفتم؛
_که چی بشه؟
دایان_که به خواستگاریت جواب مثبت بدم.
لبخندی زدم و کنارش ایستادم.
_تو به ادمی که از باغچه مردم گل میچینه جواب مثبت میدی؟
دایان_من ادم ظاهربینیم.
البته به اندازش هم خیلی توجه میکنم ولی هنوز که هنوزه نتونستم مال تو رو بفهمم چه اندازه ایه.
اصلا معلوم نیست.
_حتما هیچی ندارم دیگه.
دایان_بهتر، کارم راحت تر میشه.
یه لحظه یه تصویر جلوی چشمام نقش بست.
من و دایان، روی تخت..
درحالی که سعی میکردم خودم رو توش جا بدم.
حس کردم که تنم داغ شد.
دستم رو گذاشتم پشت گردنم و مالیدمش.
دایان هم ساکت بود و با اخم ریزی کارش رو انجام میداد.
ممکن بود اونم درحال فکر کردن به همین صحنه باشه؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛
_چیکار کنم؟
دایان_موادو بزار روی نون و روش پنیر پیتزا بریز.
مشغول گذاشتن مخلفات روی نون شدم که گفت؛
_چه بوی خوبی میدی.
برگشت و سرش رو یهویی کرد توی گردنم که سر جام خشک شدم و حس کردم که چیزی توی وجودم تکون خورد.
نفس عمیقی کشید و رفت عقب.
هنوز داشتم بی حرکت و با تعجب نگاهش میکردم.
لبخند کوچیکی روی لبش نقش بست و زل زد توی چشمام.
نفس عمیقی کشیدم و قفل صورتش شدم.
نور زرد رنگ اشپزخونه میوفتاد روی صورتش و چشمای خمارش روشن تر دیده میشدن.
اب دهنش رو قورت داد که سیب گلوش بالا پایین شد.
سرشو انداخت پایین و بدون حرف مشغول انجام کارش شد.
اون حرکتش حالم رو به کلی دگرگون کرده بود.
کاش بیشتر طولش میداد.
کاش من هم جرعت این رو داشتم که برم نزدیک و بوی تنش رو نفس بکشم.
به قول یاسر من ادم بی تخمی بودم.
بعد از کارمون از اشپزخونه خارج شدم و رفتم نشستم روی مبل.
دایان_چشمات رو ببند.
_چرا؟
دایان_یچیزی میزارم دهنت بگو چیه.
_من بهت اعتماد ندارم.
دایان_مثلا چی میخوام بدم بخوری؟
اونو که نمیزارم دهنت.
لبخندی زدم و چشمام رو بستم.
دایان_دهنتو باز کن.
کاری که میگفت رو کردم که یه چیز گرد انداخت توی دهنم.
دایان_اگه گفتی چیه؟
2 828
#part62
دلم واسه پیرزنه میسوخت اما خودم هم توی شرایط خیلی خوبی نبودم.
رفتم سمت در و از سوراخ به بیرون خیره شدم.
یکی از مامور ها همونجا ایستاده بود و داشت اطرافش رو نگاه میکرد.
خیالم کمی راحت شد که حداقل جامون امنه.
البته اگه پیرزن دهن باز میکرد و داد و بیداد راه مینداخت بیچاره بودیم.
درحالی که تند تند نفس میکشیدم نشستم روی زمین.
نفسم هنوز جا نیومده بود و گلوم خشک شده بود.
پام میسوخت..
نگاهی بهش انداختم، شلوارم کمی پاره شده بود و داشت از پام خون میومد.
فکر کنم موقع بالا رفتن از در گرفت یه جایی..
حدود ده دقیقه به همون منوال گذشت و پیرزن مدام گریه و التماس میکرد.
اعصابم دیگه داشت خورد میشد.
_مادر من چرا گریه میکنی؟
پیرزن_به امام حسین قسم من هیچی ندارم.
حتی نون شب نداریم بخوریم.
پسرم مریضه پول دواهاشو نداریم بدیم.
_ما که نیومدیم دزدی..
پیرزن_پس چیکار میکنید؟
یاسر_از دست پلیس فرار میکنیم، پلیس.
میدونی پلیس چیه؟
پیرزن که معلوم بود هول کرده با لکنت گفت؛
_پ پلیس دیگه.
سرباز و مامور.
خندم گرفت، بیچاره.
یاسر_باریکلاه.
معلومه جوونیات دختر باهوشی بودی.
حالا صدات رو ببر تا نکشتمت.
با اخم به یاسر خیره شدم، خیلی بد با پیرزن بیچاره رفتار میکرد.
چند دقیقه دیگه ایستادیم تا مطمئن شدیم مامورا رفتن.
یاسر درو باز کرد و نگاهی به کوچه انداخت.
یاسر_بیا.
رفتم سمت در و از خونه خارج شدم.
خیلی سریع خودمون رو به موتور رسوندیم و یاسر به محض اینکه من سوار شدم گازش رو گرفت و راه افتاد.
از محله که خارج شدیم نفس عمیقی کشیدم و خداروشکر کردم.
اگه یه بار دیگه با یاسر بیام دنبال این دزد و پلیس بازیا احمق کل عالمم.
حتی سرمم بزنن به حرفش گوش نمیدم.
تا نرسیدن به خونه خیالم کامل راحت نشد..
وقتی وارد حیاط شدیم نفس عمیقی کشیدم و خداروشکر کردم.
یه لحظه میله های زندان رو به چشمم دیدم.
واقعا خیلی بد بود، دیگه هیچوقت دلم نمیخواد همچین استرسی رو تجربه کنم..
...
روی تخت نشستم و دفتر نقاشیم رو برداشتم.
خیلی وقت بود که نقاشی نکشیده بودم و حالا دلتنگ نشوندن طرح های رنگی روی کاغذ بودم.
مدادم رو تراشیدم و تکیه دادم به بالشت.
امروز توی خونه تنها بودم، یاسر با چند تا از دوستاش رفته بود بیرون و خداروشکر تا چند ساعتی میتونستم با خودم خلوت کنم.
صبح رفته بودم خونمون تا به مامان یه سری بزنم.
خداروشکر بابا سرکار بود و نمیدیدمش.
البته دلم برای اون هم تنگ شده بود اما حوصله نگاه های چپ و بدخلقیاش رو نداشتم.
چندتا از وسایلم رو اورده بودم.
خواستم رنگ هامو هم بیارم اما تصمیم گرفتم که اینکارو نکنم.
تنها چیزایی که از وسایل نقاشی اورده بودم دفتر و مداد رنگیام بود.
نفس عمیقی کشیدم و به این فکر کردم که حالا چی بکشم.
داشتم اطرافم رو نگاه میکردم تا یه سوژه خوب پیدا کنم که دایان بهم یاداوری شد.
موهای فر، پوست نسبتا روشن، لبای برجسته و چشمای خمار..
چرا نباید دایان رو میکشیدم؟
مطمئن بودم جزء قشنگترین نقاشی هام میشه.
خیلی کم پیش میومد که بخوام بدون عکس نقاشی بکشم.
اما الان ترجیح میدادم از حافظم کمک بگیرم.
دوست داشتم ببینم چهرش رو تا چه اندازه یادمه.
نمیدونم چرا اما اگه از کسی خوشت بیاد صورتش رو خوب یادت نمیاد.
یعنی برای من که همیشه همینطور بوده.
میخواستم چشمای خماری که اونشب موقع مستی داشت رو به همراه لبخند اون روزی که باهم رفته بودیم کافه رو ترکیب کنم.
دوست داشتم به جای کشیدن لباس بدنش رو با رنگ کرمی تکمیل کنم.
شروع کردم به اتود زدن.
نقاشیم بیشتر حالت طراحی داشت اما میخواستم رنگش کنم.
اصلا فکرم اینجا نبود، همش اون شب گرم و بارونی بهم یاداوری میشد.
یه شب نیمه روشن و شرجی که طعم زرد الو میداد.
لب هایی که از شدت شیرینی دل رو میزدن، بوی سیگار و الکل و اون بدن خیس و هوس انگیز.
برجستگی شلوارش و بوی خوب موهای فرش..
چشمای خمار و اون زبون خیس و داغ که سانت به سانت تنم رو طی میکرد.
دلتنگش بودم، دلتنگ اون بغل گرمش..
میتونستم به جرعت بگم که من از دایان خوشم میاد!
نه به عنوان یه دوست، نه به عنوان یه اشنا.
خودم هم نمیدونم توی چه جایگاهی قرار داره که بخش اعظمی از فکرم رو اشغال کرده.
چطور من همچین حسی به یه پسر دارم و چه بلایی داره سرم میاد؟
من ادمی نبودم که از هرکسی که دیدم خوشم بیاد و معمولا بین احساساتم به ادما فاصله طولانی میوفتاد.
اما حالا چرا بلافاصله بعد از اینکه ماریا از چشمم افتاد این حس رو به دایان پیدا کردم؟
یکم عجیبه..
دوست داشتم بیشتر بهش نزدیک بشم، اوقات بیشتری رو کنارش بگذرونم و بیشتر ببینمش.
نیاز داشتم الان کنارم بود.
حالا تصمیم گرفته بودم که پیشنهادش رو قبول کنم.
هم شغل خوبی بود، هم در امد خوبی داشت و هم یاسر دست از سرم برمیداشت.
بلاخره میتونستم به بهونه کار از پیشنهاد های کاری مکرر و بیخودش راحت بشم.
نمیدونم چرا اونایی که توی کار خلافن علاقه دارن همه رو خلافکار بکنن.
