ch
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

前往频道在 Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

显示更多
2 825
订阅者
-224 小时
-177
-6830
帖子存档
+1
0A77CF26-8A68-40D8-913B-227938D30F40-4794-0000047C3166BBBE.mp34.68 MB

photo content

#part126 سعی کردم تا این حد ضایع روش ذوم نکنم واسه همین نگاهم رو منحرف کردم و به فرش ساده سفید رنگ خیره شدم. شونه هام رو انداختم بالا و خیلی کوتاه جواب دادم؛ _نه. دوتاشون مردن. ابروهاش بالا رفت و سرش رو تکون داد. اراز_متاسفم. لبمو کج کردم و سرم رو تکون دادم. کاش بحث سمت پدرو مادر و صاحب و خانواده نمیرفت. یا حداقل کاش اجازه میداد باهم پدرو مادر بشیم. داشتم به این فکر میکردم که کل این خونه با وسایلش مال خودش بود؟ یعنی کار کرده بود و تونسته بود یه همچین جایی برای خودش دست و پا کنه؟ خونه‌ش واقعا ساده بود اما باز هم از نظر من عجیب به نظر میرسید. اخه خود ابوهادی با این سنش به زور واسه ما خونه گرفته بود و همین الانش به زور زندگی میکردیم. اینکه کسی توی سن بیست و چند سالگی بتونه مستقل بشه برام جای تعجب داشت. البته که اون پیرمرد احمق خودش گدا صفت بود و اگر ولش میکردی توی لجن و بی پولی زندگی میکرد. تنها چیزی که توی زندگیش میخواست غذا و جای خواب تمیز بود. البته که حتما باید یه ادم بدبخت هم مثل من دم دستش میبود تا روز و شب عذابش بده، کتکش بزنه و باهاش بحث و دعوا راه بندازه. نمیدونم اخه هم نشینی و خایمال جنا بودن چه لذتی براش داشت. فقط دنبال راهی بود تا قدرت بیشتری توی این راه کسب کنه و واسه به دست اوردنش هرکاری میکرد! اراز_غزل؟ نگاهم رو از فرش گرفتم و گیج نگاهش کردم. _چی؟ همچنان داشت با چشم های ریز شده و لبایی که به هم فشارشون میداد نگاهم میکرد. وقتی لباش رو به هم میفشرد کمی به سمت بالا متمایل میشدن و گوشه لبش یه خط فرو رفته ایجاد میشد که واقعا جذابیت عجیبی داشت. حالا چال ها به دلیل موجهی جالب بودن، چون جز دسته سوراخ ها حساب میشدن و خب مطمئنا سوراخ ها بهترین چیزهای دنیا حساب میشدن. سوراخ های پر از پول، سوراخ وسط هات داگ که پر از پنیرن، سوراخ سیگار که توش پر از توتون بود و سوراخ های تینا! اما فلسفه این خط فرو رفته واقعا عجیب بود و نمیدونستم چرا جالب به نظر میرسید. محو نگاه کردن به لباش بودم که انگار متوجه شد و دست از فشردنشون به هم برداشت. نفس عمیقی کشیدم و به چشم‌های سبزش خیره شدم. _چیزی داشتی میگفتی؟ فکر کنم میخواست بگه بسه انقدر سوراخ سنبه هامون رو نگاه نکن چاقو پیازاتون و کارت بی پول چس مثقالت رو بردار از خونم گمشو بیرون مگر نه با در کونی ترتیبت رو میدم. اراز_داشتم میگفتم پس با کی زندگی میکنی؟ ارزو کردم که کاش واقعا میخواست با درکونی پرتم کنه بیرون و این سوال رو نمیپرسید. اصلا دلم نمیخواست دروغ بگم و اون دروغی که توی دیدار اول به تینا گفته بودم و تاحالا گیرم انداخته بود شدیدا عذابم میداد. من ادمی نبودم که از وضعیتم، بی پولیم یا بدبختیام خجالت بکشم. حتی حاضر بودم همین الان جلوی همشون بگم که به اندازه پول یه فلافلشون توی بالاشهر پول تو جیبی میگیرم و روزی سه دست سهمیه کتک پیش ابوهادی دارم و از ترس جنا رفتم با یه ادم رندوم سکس کردم. درواقع روز اول چون فکر میکردم دیگه هیچوقت تینا رو نمیبینم یکم گنده گوزی کردم و کلاس الکی گذاشتم. اگر میدونستم قراره با خودش و دوستاش اشنا بشم و تا این حد موضوع جدی بشه هیچوقت دهنمو باز نمیکردم تا اون چرت و پرتا رو بگم. چه غلطا، داداشم دبی زندگی میکرد! من تاحالا اونور تر از گاومیش اباد اهواز نرفته بودم چه برسه به خارج از کشور. سعی کردم افکار مزخرفم رو دور بندازم و یه جواب واسه سوالش پیدا کنم. _پدر و مادر بزرگ پدریم. البته که تنی نیستن. ابروهاش رو دوباره انداخت بالا و از روی مبل بلند شد. درحالی که رفتنش رو نگاه میکردم اب دهنم رو قورت دادم و به سگ احمقش که روی یکی از مبل ها نشسته بود خیره شدم. راز_فلافل دوست داری؟ خواستم بگم نه چون هرموقع فلافل خوردیم و بعد از ابوهادی یا انسه رفتم دستشویی همونجا غش کردم. از ابوهادی شنیده بودم زیر خونه یه طبقه مخفی هست که هیچکس جز خودش راه رفتن بهش رو بلد نیست و تازه میفهمیدم چطور به اونحا راه پیدا کرده. انقدر میرینه که زمین سوراخ میشه و میوفته به اعماقش. اگر همینطور ادامه بده میتونیم جهان یوفو هارو کشف کنیم. فقط نمیدونم چطور توی اخبار قراره از این دستاورد بزرگ و طریقه راه پیدا کردن بهش صحبت کنیم. اراز_غزل؟ از فکر در اومدم و تازه یادم افتاد این چندمین باری بود که از وقتی اومده بودم صدام میرد و حواسم نبود. _اره، میخورم. نمیدونم چرا اما فکرم خیلی درگیر بود و افکار احمقانه میومد توی ذهنم و کمی احساس شادی میکردم. از سمتی هم انقدر بازومو خارونده بودم که حسابی سرخ شده بود و احتمالا فردا دونه میزدم. شاید به خاطر لباس کلفتی بود که توی این گرما پوشیده بودم. دستم رو گذاشتم زیر سرم و بهش خیره شدم. میتونستم استخون های برجسته شونش رو از پشت بازوهاش ببینم. چون تاپ پوشیده بود تقریبا دستا و کمرش معلوم بودن. لبخندی روی لبم نشست و سرتا پاش رو از نظر گذروندم.

چطور از عرق شرم به اشک تبدیل شدی؟

چنل vip, پارت214, رمان مونارک. هزینه ورود:35T (فقط از طریق کارت به کارت.) برای گرفتن شماره کارت و ارسال رسید به ایدی زیر پیام
چنل vip, پارت214, رمان مونارک. هزینه ورود:35T (فقط از طریق کارت به کارت.) برای گرفتن شماره کارت و ارسال رسید به ایدی زیر پیام بدید. @Vipadmind

#part125 همیشه فکر میکردم خودش از عمد چشماش رو تنگ میکنه اما حالا که توی این نزدیکی و نور میدیدمش فهمیدم که مدل چشماش همینجوریه. انگار داشت فکر میکرد تا چیزی بهم بگه اما نمیدونست چی. سگ تکون خورد و از دستش پرید پایین که کمی رفت عقب و به مسیر رفتنش خیره شد و بلند داد زد؛ _بلفی تو حموم نرو. سعی کردم خجالت و تعارف رو کنار بزارم و بشینم روی یکی از مبل ها. درحالی که میرفتم سمت یکیشون گفتم؛ _چه اسم زشتی براش گذاشتی. از هر پنج تا سگ اسم نه تاشون بلفیه. نیم نگاهی بهم انداخت و کراپش رو که پر از مو شده بود تکوند. درحالی که با عجله میرفت سمت اشپزخونه گفت؛ _اسمشو من نزاشتم. سگ من نیست، مال اکسمه. خواستم بگم همونی که بهت خیانت کرد اما جلوی دهنم رو گرفتم. خب چرا باید این موضوع رو هی میکوبیدم توی سرش؟ حالا هرچقدرم کیف میداد. چیزی نگفتم و به این فکر کردم که چرا باید یه نفر سگ اکسش رو پیش خودش نگه داره. اصلا اکس ها خودشون سگ بودن دیگه سگ برای چیشون بود. نگاهی به اطرافم انداختم و همه جارو از نظر گذروندم. اشپزخونه سمت چپ در خونه قرار داشت و به راهرو و اتاق و حموم دستشویی ختم میشد و سمت راست خونه وسیله هارو چیده بود و یه پنجره خیلی بزرگ روی دیوار خودنمایی میکرد. خونه ساده ای بود و نمیشد درست حدس زد که وسیله هاش نو ان یا کهنه. بهش نمیخورد با کسی زندگی کنه، بیشتر مثل خونه مجردی به نظر میرسید. _تنها زندگی میکنی؟ نگاهم رو بهش دوختم. پشتش بهم بود و میتونستم شونه ها و بازوهای نسبتا تو پر عضله ایش رو ببینم. پوستش اونقدراهم که فکر میکردم سفید نبود و کمی به گندمی میزد. بدون اینکه برگرده سمتم گفت؛ _نه. با سگ اکسم زندگی میکنم. چیزی نگفتم و نگاهم رو به در و دیوار دوختم. کمی معذب بودم. اونکه حرف نمیزد همش من مجبور بودم صحبت کنم. تازه اینکه مهمونت رو تنها بزاری و بری کوفت بپزی واقعا کار درستی نبود. یعنی من رو واسه شام دعوت کرده بود؟ یا شایدم منتظر اکس عزیزش بود که سه تایی یه شب رویایی داشته باشن. احمق بیچاره خیانت دیده. موهامو زدم بالا و لبام رو به هم فشار دادم. نمیدونم چرا اصلا از اون دختره سارینا خوشم نمیومد. معلوم بود ادم احمقیه. بلاخره زیر گاز رو خاموش کرد و از اشپزخونه خارج شد. کل خونه بوی فلافل گرفته بود و حس بدی بهم میداد. انگار خودش هم متوجه این موضوع شده بود چون رفت سمت پنجره و کمی بازش کرد و روی مبل زیرش نشست. سر تا پام رو از نظر گذروند و نفس عمیقی کشید. بنظر نمیرسید حالا حالا ها قصد دادن وسایلم رو داشته باشه. منم بدم نمیومد یکم بشینم همینجا و از اون جهنم دره دور باشم. درضمن اگر انسه کمکم نمیکرد و قبل از اومدن ابوهادی بهم خبر نمیداد حسابش رو میرسیدم. با وجود اون دوتا اتویی که ازش داشتم خیالم راحت بود. قطعا ابوهادی با وجود اونا به بیرون رفتن من اهمیت نمیداد. بعد هم میتونستم بگم خونه حاج فرهاد بودم و زناش اصرار کردن به عنوان پرنسس جاودانه پیششون بمونم و بهشون پند و اندرز های زیباییم رو بگم. نیم نگاهی به دستم انداخت و با تعجب گفت؛ _دستت چی شده؟ عالی شد، حالا بهش بگم میخواستم توی استخر سلطنتیمون شنا کنم یا بگم چون با دوست عزیزت سکس داشتم بابابزرگم گرفتم زیر کتک و اگر همسایه ها نمیرسیدن تاحالا مرده بودم؟ شونم رو انداختم بالا و گفتم؛ _افتادم زمین در رفت. و برای عوض کردن بحث ادامه دادم؛ _پدرو مادرت کجان؟ درحالی که خیلی سریع بلند میشد و میرفت سمت اشپزخونه گفت؛ _مادرم تقریبا مرده، بابامم خبری ازش ندارم. _یعنی چی تقریبا مرده؟ راز_دو ساله تو کماست و نمیدونم هیچوقت قراره بیدار بشه یا نه. ابروهام پرید بالا و برای لحظه کوتاهی براش تاسف خوردم. درسته که درد سختی داشت اما خب از من بدبخت تر نبود پس من با وجود پیشکسوت بودنم نباید براش غصه میخوردم. حالا اینهمه خوشبختی یه مادرت مرده باشه چی میشه مگه. تازه گفت تقریبا مرده یعنی امکان زنده شدنش وجود داشت. واقعا فکر زشتی بود اما یه لحظه به ذهنم رسید اونایی که میرن توی کما پشماشون تا چه حد رشد میکنه. خیلی سریع سعی کردم فکرم رو دور بندازم. واقعا وقیح و حال به هم زن بودم. از اشپزخونه خارج شد و بعد از گذاشتن نسکافه و یه تیکه کیک جلوم رفت سر جاش نشست. ازش تشکر کردم و تازه یادم افتاد که چیزی بگم. _تسلیت میگم. لبخندی زد و گفت؛ _البته هنوز زندست، اگه یه روز نبود اونموقع قبولش میکنم. چیزی نگفتم و به بخار های فنجون سفید رنگ خیره شدم. اخرین بار که نسکافه خورده بودم کی بود؟ اراز_تو با پدرو مادرت زندگی میکنی؟ بلاخره سوالی که ازش میترسیدم پرسیده شد. کاش روی همون بحث چلاغ بودن دستم و استخر سلطنتی میموندیم. به چشم های سبزش که حالا تیره تر از همیشه بودن خیره شدم. دورشون رو سیاه نکرده بود و به همین دلیل چهره‌ش واضح تر و قشنگتر بنظر میومد.

ادما میرن و فقط پلی لیستی که برات باقی گذاشتن میمونه.

نظر یادتون نره

#part124 چشمام رو ریز کردم و کمی به در نزدیک تر شدم تا بهتر بشنوم. انسه_امشب رو نمیتونم، با زنت سر کن. ابروهام بیشتر رفت توی هم که ادامه داد؛ _گفتم نمیتونم رحمان گیر نده! ابروهام پرید بالا و دهنم از تعجب باز شد. داشت با عشق جوونیش حرف میزد!؟ همون کسی که یه بار باهاش به ابوهادی خیانت کرده بود و عالم و ادم فهمیدن. باورم نمیشد با وجود اون اتفاقات جرعت کنه حتی بهش فکر کنه چه برسه به اینکه باهاش رابطه داشته باشه. حقیقتا خندم گرفت. ما که نمیتونستیم ابوهادی رو به خاک سیاه بشونیم، حداقل انسه اینکارو میکرد. پوزخندی روی لبم نشست و واینستادم تا ناز کردنش واسه عشق سابق و یا شاید هم زمان حالش رو گوش بدم. رفتم سمت اتاقم و خیلی سریع یه چرت و پرت پوشیدم تا فرار کنم اما متوجه شدم که واقعا درست نبود با این لباسا برم. حالا شاید حتی نمیرفتم تو اما حداقل با یه سر و وضع درست میرفتم تا فکر نکنه از پشت تپه ای خونه خرابه ای چیزی اومدم. پیرهن لی ابیم رو که چهارماه پولامو جمع کرده بودم تا بخرمش و خر توش تب میکرد رو پوشیدم و برای اینکه توی اون گرما بوی سگ سرطانی نگیرم کلی اسپری زدم. شلوار مشکی ساده ای پوشیدم و چون جورابام نشسته بود نشستم بوشون کردم تا اونی که کمتر از همه بو میداد رو بپوشم. امیدوار بودم ازم خواهش و التماس و تمنا نکنه برم توی خونش مگه نه دوتامون سرطان ریه میگرفتیم. جلوی اینه ایستادم و نگاهی به قیافم انداختم. زیر چشمام گود شده بود. ناچارا زیرش رو ضد افتاب زدم و به بقیه نقاط پوستم هم مالیدم. انقدر مارک خوبی بود که خود افتابم جرعت نمیکرد نزدیکم بشه که مبادا بخارش باعث نشه از بین بره. بلاخره کیفم رو برداشتم و از اتاقم زدم بیرون. چون خونشون زیاد دور نبود دو تا دهی از صندوق صدقات دزدیدم و بعد از برداشتن ایفون 13م از خونه خارج شدم. کمی از راه رو پیاده رفتم و بقیش رو تاکسی گرفتم. نمیدونم چرا توی کل مسیر استرس داشتم و عرق کرده بودم. دستام مرطوب بود و ده تومنی کهنه پاره پوره توش هرلحظه مچاله تر میشد. شاید به خاطر جور خری بود که پوشیده بودم. واقعا مسخره بود، اصلا من چرا اینو پوشیدم مگه شب حجله مادرمه. چیز جالبیم زیرش نبود که بخوام درش بیارم. واقعا احمقانه بود. کاش همین الان دوباره برگردم خونه. گوشی رو در اوردم و توی مخاطبین ماوا گشتم تا شماره انسه رو پیدا کنم. بهش گفتم که موضوع حرف زدنش با رحمان رو شنیدم و اگر میخواد به ابوهادی چیزی نگم امشب هوام رو داشته باشه. سرم رو تکیه دادم به صندلی و نگاهم رو از پنجره به بیرون دوختم. شاید استرسم واسه این بود که ممکن بود درمورد اونشب با اهورا چیزی فهمیده باشه؟ ولی اون که گفته بود که به هیچکس نمیگه. البته همیشه دوست های صمیمی از این قول ها مستثنی بودن. شایدم هم استرسم برای چیز دیگه ای بود. بلاخره وقتی رسیدم دم در خونه بهش تک زدم تا در رو برام باز کنه و سعی کردم گوشیم رو بخورم تا نبینتش. البته میتونستم بکنمش تو کونم که درمواقع نیاز درش بیارم و استفادش بکنم. تازه تونستم اطرافم رو از نظر بگذرونم. یه خونه اپارتمانی اجری بود که بنظر قدیمی میومد. همونطور که حدس زده بودم اسانسور نداشت اما خداروشکر طبقه دوم بود. در واحد شماره سه باز بود و باد خنکی از لای در میومد. مثل اینکه مجبور بودم کفشام رو در بیارم. کاش پولدار بود تا با کفش میرفتم تو اما خب کفشامم کهنه بود و چیزی نمونده بود که شصتم از توشون بزنه بیرون. در رو هول دادم و درحالی که میرفتم تو گفتم؛ _یاالله. قبل از اینکه کاملا وارد بشم موجود زشت سفیدی بهم حمله کرد و درحالی که پارس میکرد پرید بهم که دادی زدم و رفتم عقب. درحالی که پاهام رو چنگ میزد تا ازم بیاد بالا سعی میکرد لیسم بزنه و داشت حالمو به هم میزد. _اه این موجود زشت رو ازم دور کن. اراز_زیادم زشت نیست. سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم. توی اشپزخونه ایستاده بود و درحالی که یه تیکه فلافل دستش بود نگاهم میکرد. یه کراپ سفید تنش بود که به پوستش خیلی میومد و چندتا دستبند مشکی دور دست های ظریفش بود. موهاش حالا برعکس سری های قبلی موج دار بودن و به شکل نامرتبی دورش ریخته بود. تازه فهمیدم چرا سگش انقدر جقی بود و میخواست لیسم بزنه، چون با همچین دافی زندگی میکرد. فلافل رو گذاشت توی دهنش و از اشپزخونه اومد بیرون. سگ رو بلند کرد که گفتم؛ _ترجیح میدادم خودت ازم اینجوری استقبال میکردی. با اینکه حرفم اصلا جالب نبود اما نتونستم جلوی دهنم رو بگیرم تا نگمش. واقعا لاس زدن باهاش از شیر مادر حلال تر بود، هرچند که شیر مادر من حرومترین چیزی بود که خورده بودم. لبخند کمرنگی روی لب های باریک صورتیش نشست و درحالی که با چشم های ریز شده نگاهم میکرد سرش رو برد بالا. گردنبند پیرزنونه ای دور گردنش بود که هیچ ایده ای نداشتم چرا انداختش و بوی عطرش از این فاصله هم حس میشد.

#part123 دوست نداشتم به سوالات بیشتر در این مورد جواب بدم. حور قطعا اگر میفهمید یه دور میرید بهم چون کارم واقعا ابروریزی بود و هرکی میشنیدش خندش میگرفت. حتی دلم نمیخواست دوباره توی صورت هیچکدومشون نگاه کنم. ابوهادی بهم گفته بود کسی که اینکارو کرده رو هرجوری شده پیدا میکنه و حسابش رو میرسه. علاوه بر اینده خودم باید نگران اینکه نکنه بلایی سر اون بدبخت بیاره هم میبودم. اون که تقصیری نداشت.. حتی همون اول هم راضی به انجام اینکار نبود. توی همین فکرا بودم و داشتم خودم رو قانع میکردم که ابوهادی نمیتونه اهورا رو پیدا کنه. به هرحال اون اونور شهر بود و هیچ اسم و مشخصاتی ازش نداشت. منم که به هیچکس لوش نمیدادم. فوقش یه اسم دیگه بهش میگفتم و میفرستادمش دنبال نخود سیاه. البته میتونستم اسم یه کسی که تاحالا اذیتم کرده و ازش بدم میاد رو بگم تا حسابش رو بزاره کف دستش. اونجوری دل منم خنک میشه.. باید یه لیست از ادمای منفور زندگیم تهیه کنم. با صدای خیلی رو مخ زنگ تلفن سرم رو بلند کردم. حور نیم نگاهی بهم انداخت و با خنده گفت؛ _زود باش جوابش بده سهام ماکروسافت افت کرد. نگاهی به نوکیای درب و داغونم انداختم. _چی؟ ایفون منه داره زنگ میخوره؟ چرا صدا زنگش شبیه گوز بلبلیه. حور_درزاش گرفته، لاش تریاک رفته. خندیدم و بعد از نگاه کردن به شماره ناشناس دکمه سبز رنگ رو فشردم. _خوار و بار فروشی غزل بفرمایید. چند ثانیه سکوت برقرار شد و بعد صدای اشنایی گفت؛ _اقساط هم میدین؟ کمی فکر کردم تا یادم بیاد کسی که داشت حرف میزد اراز بود. سر جام خشک شدم و لبام رو به هم فشار دادم. نه تنها شبانه دوستش رو خفت کردم و مجبورش کردم باهام سکس کنه بلکه الان با گوشی نوکیا داشتم باهاش حرف میزدم و اون چرت و پرت رو پرونده بودم. چون با حور حرفای باحالی زدیم یه لحظه جو گرفتم خواستم بانمک بازی دربیارم که ریده شد توش. _نخیر برای شما تازه گرون تر هم میدیم. نفسش رو با خنده فوت کرد بیرون و چیزی گفت که متوجه نشدم. واقعا مثل اینکه لا درزا گوشی تریاک رفته بود. _چی؟ یبار دیگه تکرار کن نفهمیدم. اراز_اگه هندزفری تو گوشته درش بیار، صدات خیلی بد میاد. از حرفش خندم گرفت. _باشه الان درش میارم. به زور جلوی خودم رو گرفتم که از خنده همونجا نمیرم. اراز_راستش کارت اعتباریت و یه چاقوی اشپزخونه بزرگ که واقعا نمیدونم برای چی اورده بودیش به مهمونی دوستانه، خونه اهورا جا مونده بود میخواست بره شهرستان دادشون به من گفت برات بیارم. میخوای ادرس بده توی راه بیام بهت بدمشون یا بیا اینجا برشون دار. همینم کم بود ابوهادی اراز رو دم در ببینه که چاقو و وسایلم رو بهم میداد و همونجا میفهمید اون یه ربطی به اون موضوع داره و اونوقت شبانه باید دوتایی کونمون رو میدادیم هوا تا کتک بخوریم. _نه. چیزه یعنی، من لازمشون ندارم. برای خودت. چند ثانیه مکث کرد. نفس عمیقی کشید و با صدای گرفته جدیش گفت؛ _منم لازمشون ندارم. اگر نمیخوای بندازمشون. مطمئن بودم که ابوهادی شناسنامه و کارت ملیم رو قایم کرده و تا مدت ها دیگه نمیتونستم کارت بگیرم پس ناچار بودم برم بیارمشون. از سمتی اینکه بگی کارتم رو لازم ندارم واقعا مشکوکانه و بیخود بود. بعد از اینکه ادرس رو ازش گرفتم و پرسیدم که خونست یا نه تماس رو قط کردم و به صفحه کوچیک گوشی خیره شدم. نمیخواستم برم، ابوهادی اگر میفهمید قطعا من رو میکشت. اما خب الان که اهواز نبود. میتونستم از انسه بخوام که هروقت نزدیک بود بهم زنگ بزنه تا خودم رو برسونم. به هر حال اتو زیاد داشتم تا تهدیدش کنم. از خونه زدم بیرون و خیلی اروم از پله ها رفتم پایین. در رو باز کردم و گذاشتمش روی هم تا سروصدا ایجاد نکنه. خواستم برم سمت اتاقم که صدای انسه رو شنیدم. بنظر میرسید داره با تلفن حرف میزنه. به خیال اینکه شاید ابوهادی باشه و بتونم از برنامه‌ش باخبر بشم با قدم هایی اروم رفتم سمت در و کنارش ایستادم که صداش رو شنیدم. انسه_نه الان رفته روستا.. خونه نیست. متوجه شدم با ابوهادی حرف نمیزنه، بلکه با کس دیگه ای راجب اون صحبت میکنه. خواستم بیخیال گوش دادن بشم که گفت؛ _نمیتونم. غزل خونست!

#part122 شونم رو انداختم بالا و‌ چیزی نگفتم. اون اگر میفهمید انسه رفته همه چیز رو جلوی همه جار زده و باعث شده همه پشت سر خودش و غیرت و تربیت کردنش حرف بزنن حسابش رو میرسید و همین برای من کافی بود. اصلا خودم میرفتم بهش میگفتم که چه اتفاقی افتاده. تا کتک خوردن انسه رو نمیدیدم دلم خنک نمیشد. هرچند که خیلی کم پیش میومد این اتفاق بیوفته اما مطمئن بودم وقتی پای ابروش وسط میبود همه کار میکرد. نزدیک خونه که شدیم دستم رو ول کرد و با کلید در رو باز کرد. با اینکه چهار پنج سال ازم کوچیکتر بود اما قدش به نسبت بلند بود و اگر من کمی کوتاه تر بودم تا گردنم میرسید. نگاهی به در سفید و کرمی انداختم. _نمیخوام برم خونه. حور_بیا پیش من، یچیزی باید نشونت بدم. چشمام رو ریز کردم و کنجکاوانه وراندازش کردم. در رو هول داد و از حیاط گذشت. درحالی که از پله ها میرفت بالا گفت؛ _دیشب گوشیت رو پیدا کردم توی جوب سر نبش. ابروهام پرید بالا و پشت سرش رفتم بالا. _واقعا؟ حور_اره. کارت ماوا افتاد اون پشت، اب بردش منم کلمو کردم تو برش دارم دیدم گوشی توهم اونجاست. شاید ابوهادی انداختتش. _شاید نه، قطعا. پشت سرش وارد خونه شدم و در رو بستم که گفت؛ _ولی خرابه. روی زمین نشستم و درحالی که پیرهن و شالمو در میوردم تا به دستم پماد بمالم گفتم؛ _اشکال نداره، فقط سیم کارتم رو میخوام. نگاهی به دستم انداخت و بدون حرف سرش رو تکون داد. گوشیم رو که اورد تقریبا گریم گرفت. زیر دکمه پاور و ولومش خاک و گل رفته بود و حتی سوراخ های بلندگو و شارژر هم پر از لجن بودن. صفحش خورد و خاکشیر شده بود و به هیچ عنوان امکان درست کردنش وجود نداشت. اهی کشیدم و بازش کردم. خوشبختانه سیم کارتم توش بود و این یعنی شماره هام حفظ شده بودن. حور_ماوا یه گوشی نوکیا قدیمی داره به دردمون نمیخوره، میخوایش؟ ابروهام پرید بالا. _نه بابا برای چیمه. خندیدم و ادامه دادم؛ _همینم کمه تینا و دوستاش من رو با نوکیا ببینن. واقعا عالی میشه. فکر میکنن از پشت تپه های اقاجاری فرار کردم. شونش رو انداخت بالا که در پماد رو بستم و مالیدمش به دستم. _خیل خب باشه بده اون گوشیو ببینم چیکار میتونم بکنم. حور_نگی از من گرفتی ابرومو میبری. بگو دزدیدمش. _خب اگر میخواستم گوشی بدزدم ایفون13 میدزدیدم اسکلم مگه نوکیا دگوری مال قرن نوار بهداشتی پارچه‌ای بدزدم. پوزخندی زد و درحالی که میرفت سمت اتاق ماوا گفت؛ _ایفون 13 برای تو خیلی سنگینه. نمیتونی بلندش کنی. _چرا مال تینا رو بلند کردم یه بار زیادم سنگین نبود. اتفاقا خیلیم خوش دست بود. انقدر برق میزد و نفیس بود دوست داشتم بکنمش تو کونم. نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو به سقف پر از ترک دوختم. خداروشکر ما طبقه پایین بودیم مگر نه زمستونا باید صدای چکه کردن اب رو هم تحمل میکردم. این بالا توی فصلای سرد همیشه بوی نم و کپک میداد و رطوبتش باعث میشد ادم همش سرما بخوره و استخون درد بگیره‌. حور از اتاق اومد بیرون و گوشی نوکیارو داد دستم و روی فرش نشست. حالا زانوهاش پر از زخم بودن و از خراش های روی ارنج و کف دستش مشخص بود که با کله افتاده روی زمین. سیم کارتم رو با لبه لباسم خشک کردم و گذاشتمش توی گوشی. هیچوقت فکر نمیکردم به چنین وضعیتی بیوفتم که نوکیا دستم بگیرم. کاش حداقل میشد کالافی چیزی روش نصب کرد. نه که خیلی صفحش بزرگ بود میتونستم کل مپ هارو توش با کیفیت فول اچ دی ببینم. گوشی رو گذاشتم کنار و سرمو تکیه دادم به پشتی. _همه فهمیدن من چیکار کردم. حور_قبول نکن، بگو تجاوز بوده یا چمیدونم.. خود ابوهادی دوروز دیگه یه نقشه ای میریزه که صدای همشون رو ببره. _اره درصورتی که بخواد من رو زنده پیش خودش نگه داره. دیگه به هیچ کارش نمیام، نمیدونم چرا من رو نمیکشه. پوفی کشید و درحالی که میرفت سمت اتاق ماوا گفت؛ _چرا فکر میکنی باید بکشتت؟ _چون به هیچ دردش نمیخورم. قبل از اینکه بخواد وارد بشه ماوا با پا به در کوبید و فریاد زد؛ _انقدر حرف نزنید میخوام کپه مرگم رو بزارم! نگاهم رو از در چوبی گرفتم و به حور دوختم. _خوبه پا نداره، در راه لگد زدن دوبارا از دستش میداد. خندید و در رو بست و رفت توی اشپزخونه. حور_میتونم یه سوال بپرسم؟ توجهی بهش نکردم و کنار اپن ایستادم که تونستم قوطی ترامادول رو ببینم. چشمام گشاد شد و نیم نگاهی بهش انداختم تا مطمئن بشم حواسش نیست. حور_غزل؟ _چی؟ اره بپرس. روش رو دوباره برگردوند که خیلی سریع قوطی رو برداشتم و درحالی که گرفته بودمش پشت اپن تا نبینتش درش رو باز کردم و یه قرص از توش برداشتم. سعی کردم بدون اب قورتش بدم اما توی گلوم گیر کرد. سرفه ای کردم که گفت؛ _با کی خوابیدی؟ درحالی که سعی میکردم بر اثر خوردن قرص نمیرم دستام رو گذاشتم روی اپن و به زور گفتم؛ _یکی از دوستای تینا.

دلم به حال کسانی که تاحالا رمانامو نخوندن میسوزه.

دخترا اینجورین که به خودم میام و میبینم دلم تریسام میخواد.

دلم touch relationship میخواد. یعنی روابطم با اون فرد فقط به ماساژ، براش کشیدن روی پوست بدن، نقاشی کشیدن روی سرو صورت و لمس کردن با انگشت و لب خلاصه بشه.

تاروت میگه خیلی کصکشی.

قرصی برای کنترل دستات هست تا وقتی استرس داری جوشاتو نکنن،

اگر صدای افکارمو میشنیدن هیچوقت نمیگفتن "چقدر کم حرفی، نکنه چیزی برای گفتن نداری؟"

دلشوره‌هام میتونن دریاچه ارومیه بعدی رو تشکیل بدن و هیچوقت خشک نشن.

نمیدونم چطور بگم، ولی من حداقل تا چهارساعت بعد از اینکه از بیرون اومدم خونه فکرم درگیر تموم تصویراییه که دیدم و اون حجم از فکر طول میکشه تا توی اتاق جا بشه.