ch
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

前往频道在 Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

显示更多
2 834
订阅者
+224 小时
+77
-3330
帖子存档
#part131 اکثر ادما با لباس زیر و مایو بودن و بعضیا حجاب و لباسای پوشیده به تن داشتن. چیزی که باید ارزوی دیدنش توی ایران رو به گور میبردیم. انتهای استخر دیوار کشیده بودن و مردم میتونستن بستنی و نوشیدنی بگیرن. کف استخر سنگ های ابی داشت که به صورت شطرنجی کنار هم چیده شده بودن و قسمت ابتدایی استخر فقط تا بالای مچ پا عمق داشت. وارد ماسه ها که شدیم تونستم داغیشون رو حس کنم. اینجا واقعا گرم بود و افتاب به صورت مستقیم به زمین میتابید. از اینکه جلوی اونهمه ادم لخت بودم یکم معذب بودم. هیچوقت از زیادی لخت بودن خوشم نمیومد. وارد اب شدیم که تونستم سرماش رو حس کنم. دایان_سامیار به کمکت احتیاج دارم. برگشتم سمتش و بهش نگاه کردم که نور خورشید خورد تو چشمم. دستمو گرفتم جلوی صورتم و گفتم؛ _چرا؟ دایان_ابش خیلی یخه، گرمش کن برام. _الان با مدیریت اب و شیلات دوبای تماس میگیرم میگم حاجیه دایان سردشه لطفا اب رو گرم کنید. دایان_اون کارو که خودمم بلدم بکنم، من به یه راه فوری تر احتیاج دارم. درضمن به تو گفتم تو باید یکاری بکنی. سرمو کج کردم و خیره شدم به چشمایی که حالا زیر عینک افتابی ازم پنهان بودن. _چیکار کنم؟ دایان_نمیدونم، بشاش توش. _چرا خودت نمیشاشی؟ دایان_بابا تو تو هواپیما هرچی اب اومد دم دستت خوردی. من خشتکم رو گرفته بودم که یه وقت نیای اب ماهم بخوری. پسرم از ترس رفته بود زیرم قایم شده بود. بدبخت الان پرس شده، میخوام اب یکم گرم بشه بلکه بیچاره یکم به حالت عادیش برگرده. نتونستم جلوی خندم رو بگیرم و زدم زیر خنده. دایان واقعا توی زمینه چرت و پرت گفتن استعداد قابل ستایشی داشت. نگاهم رو از بدنش که زیر نور افتاب برق میزد گرفتم و رفتم جلو. رسیدم به لبه سکو و نشستم روش و پاهامو کردم توی اب تا بدنم به سرما عادت کنه. دایان پرید توی اب که کلی اب پاشیده شد بهم. با چشمای نیمه باز بهش خیره شدم. سرشو از اب اورد بیرون و موهای خیسش رو از توی صورتش زد کنار و بهم خیره شد. وقتایی که خیس میشد صد برابر از وقتایی که خشک بود جذاب تر میشد. سرمو کج کردم و پاهام رو تکون دادم که دایان اروم گفت؛ _دم و دستگاهم یخ بست. _کمک نمیخوای؟ دایان_مثلا میتونی با زبونت گرمشون کنی. چیزی توی وجودم تکون خورد و بدنم داغ کرد. خندیدم و چیزی نگفتم که اب پاشید تو صورتم. رومو کردم اونور و گفتم؛ _نکنن یخ زدم. پامو گرفت و کشیدم توی اب که یه لحظه از شدت سرماش بدنم یخ زد. از اونجایی که یهویی اینکارو کرده بود اب رفت توی دماغم و سرمو که اوردم بیرون به سرفه افتادم. _مگه مرض داری بچه. چپ چپ نگاهش کردم که گفت؛ _اذیت کردنت خیلی حال میده. _منم بلدم اذیتت کنم. دایان_جدا؟ چطوری؟ به لبخند شیطنت امیزش خیره شدم. _حیف که اهل انتقام نیستم. این رو گفتم تا فکر کنه قصد تلافی کردن ندارم و بتونم توی یه موقعیت مناسب حالش رو بگیرم. لبخندش پررنگ تر شد و رفت زیر اب و ازم دور شد. به راحتی توی جمعیت گمش کردم. برای خودم مشغول شنا کردن شدم و کمی بعد که احساس خستگی کردم رفتم روی سکو نشستم. افتاب مستقیم بهمون میتابید و نمیزاشت احساس سرما کنم. دختر مو بلندی کنارم نشست و به عربی و با لبخند چیزی به دوستش که توی اب بود گفت. نیم نگاهی بهش انداختم که بهم نگاه کرد. انگار فهمید اهل اینجا نیستم چون به انگلیسی بهم سلام کرد. جوابش رو دادم که گفت؛ _اهل کجایی‌؟ _ایران. دختر_فکر میکردم از ایتالیا یا اسپانیا باشی. لبخندی زدم و گفتم؛ _شما اهل کجایید؟ دختر_ابوظبی. سرم رو تکون دادم که گفت؛ _اسمت چیه؟ لهجه جالبی داشت. کلمات انگلیسی رو طوری ادا میکرد که ملیتش به راحتی قابل حدس بود. البته میشد از چهرش فهمید که مال همین اطرافه. _سامیار. دختر_منم اسرام. لبخندی زدم و چیزی نگفتم. من معمولا از معاشرت با ادم های جدید لذت نمیبردم، مخصوصا اگه از یه کشور دیگه باشن. از اب خارج شدم و رفتم سمت یکی از صندلیا و روش دراز کشیدم. حالا یکم احساس تشنگی میکردم. اسرا هر ازگاهی نگاهم میکرد و برام دست تکون میداد. کم سن و سال بنظر میرسید و خیلی زیاد که در نظر میگرفتیم 17, 18 سالش میتونست باشه. دایان_دوست دختر عرب پیدا کردی؟ بهش خیره شدم، روبه روم ایستاده بود. _از همه ملیت ها. خندید و لیوانی که دستش بود رو داد بهم و گفت؛ _نمیدونستم چی دوست داری، این اب البالو و تکیلاست. خیلی خوشمزست. لیوان رو ازش گرفتم و گفتم؛ _الکل خوردن اینجا ازاده؟ دایان_اره، جدیدا توی امارات متحده عربی ازاد شده. قبلا فقط توی باشگاه ها و سواحل ازاد بود، اما الان کلا خرید و فروشش ازاد شده. سرم رو تکون دادم و کمی از نوشیدنیم خوردم. دایان نشست کنارم و گفت؛ _دوست داری یکم توی شهر بگردیم‌؟ توی شب خیلی قشنگ میشه. _اره، خیلی خوب میشه. دایان_تاحالا خارج از کشور اومده بودی؟ _نه. من زیاد از شمال خارج نشدم. مامان بابام هردو شاغلن واسه همین زیاد مسافرت نرفتم تا حالا.

زیاد فرق نمیکند، من با تو و من بی تو. یک جان کم دارد فقط.

خداوند رنگین کمان مظلومیت صدایت را نشنید؟

#part130 خیلی سریع خودمو شستم و شلوارمو کشیدم بالا. دایان هنوزم داشت میخندید. چپ چپ نگاهش کردم و گفتم؛ _خودتو دیدی؟ نگاهی به پایین تنش انداخت و گفت؛ _جلوم شاشیدی میخوای بیدار نشه؟ اهمیتی ندادم و بعد از شستن دستام از دستشویی خارج شدم. دلم میخواست بایستم همونجا و تا تموم شدن کارش تماشاش کنم اما حیف که نمیشد. رفتم سمت تخت و دراز کشیدم روش. تصویر بدنش توی ذهنم تداعی شد. اب دهنم رو قورت دادم و به برجستگی شلوارم خیره شدم. سرمو کج کردم و دستمو گذاشتم روش که فکری به سرم زد‌. نه نه سامیار تو اینکارو نمیکنی! اصلا کار درستی نیست. نگاهی به در بسته انداختم. اما واقعا بهش نیاز دارم.. نفس عمیقی کشیدم و دستمو بردم توی شلوارم. اگه دایان با فکر به من اینکارو کرده بود چرا من نباید میکردم‌؟ انگشتام رو حلقه کردم دورش و فشارش دادم. اگه دایان بود به خاطر تنگیش همین فشار بهم وارد میشد. با تصورش تنم گر گرفت.. اولین بارم بود که اینکارو میکردم و کمی استرس داشتم. هی برمیگشتم سمت در تا مطمئن بشم دایان درحال نگاه کردن بهم نیست. دستمو اروم بالا پایین کردم و چشمام رو بستم. حس خوبی به وجودم تزریق شد و نفسام تند شد. توی ذهنم تصور میکردم که چیزی که دور التم قرار داره سوراخ دایانه.. چشمام رو بستم و سرعت دستم رو بیشتر کردم. شلوارم یکم تنگ بود و این کمی اذیتم میکرد. کارم راحت تر میشد اگه درش میوردم اما اگه یهو میومد و میدیدم چی؟ با صدای باز شدن در سریع دستمو از شلوارم کشیدم بیرون و برگشتم سمت در. دایان داشت با تعجب بهم نگاه میکرد. یه لحظه حس کردم که دلم میخواد بمیرم. اگر هم دستمو ندیده بود، نفسای تندم حاکی بر این بود که داشتم چیکار میکردم. بدون هیچ حرفی رفت سمت کیفش و گفت؛ _غذام هضم شد. باید یبار دیگه یه چیزی بخورم. چشمام رو بستم و دستمو گذاشتم روی صورتم. خداروشکر به روم نیورد. بهتر نبود اگه میگفتم واهای چرا من انقدر میخارم و طوری رفتار میکردم انگار داشتم خودمو میخاروندم؟ نه زیادی ضایع میشد، حالا که اون خودشو زد به اون راه تو هم بیخیال شو. رفتم زیر پتو و سعی کردم بخوابم اما همش اینکه دایان توی اون موقعیت دیدم بهم یاداوری میشد و دلم میخواست خودمو از پنجره پرت کنم پایین. واقعا حس خیلی بدی بود. خیلی خجالت زده شده بودم. تخت بالا پایین شد که متوجه شدم دایان کنارم خوابیده. نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو روی هم فشردم. سامیار احمق. خاک بر سر سست عنصرت کنن. حالا پسره فکر میکنه تو مریض جنسی هستی یا بهش چشم داری. البته مگه خودش یبار اینکارو نکرده بود؟ میتونستم بوی شامپو رو ازش حس کنم. _تو مگه صبح حموم نبودی؟ دایان_وقت نکردن برم حموم، از گرما سرمو گرفتم زیر اب. _اها. دایان_تو نمیخوای بری حموم؟ _حوصلشو ندارم. دایان_میدونی اب اینجا انگار گرم تره. خندیدم و چیزی نگفتم. انقدر به اتفاقی که افتاد فکر کردم تا خوابم برد.. با شنیدن صدای زنگ گوشیم چشمام رو باز کردم. خمیازه ای کشیدم و گوشیم رو برداشتم و به صفحش خیره شدم. با دیدن اسم ماریا کمی تعجب کردم. دایان داشت نگاهم میکرد. احتمالا اسم روی صفحه هم دیده بود. تماس رو قطع کردم و گوشی رو گذاشتم روی عسلی. دایان_اتفاقا الان خواستم بیدارت کنم. با صدای گرفته گفتم؛ _چرا؟ خبری شده؟ دایان_میخواستم برم استخر‌. اینجا یه استخر روباز خیلی خوب داره. _من مایو نیوردم. بدون اینکه نگاهم کنه تیشرتش رو از تنش کند و گفت؛ _مایو لازم نیست، هرکس با هر لباسی که دوست داره میره. حتی یه بار یکیو دیدم با مانتو و شال اومده بود توی اب. _چقدر خوبه که هرکسی هرجوری که دلش میخواد میگرده. برعکس ایران که ساده ترین حق انسانیت که لباس پوشیدنه دست خودت نیست. برگشت سمتم و بهم خیره شد. دایان_ایران جهنمه، یه جهنم تاریخی.. شلوارش رو در اورد و شلوارکی روی شورتش پوشید. بعد از اینکه لباسامون رو عوض کردیم از اتاق خارج شدیم. کنار هم حرکت میکردیم و این حس خوبی بهم میداد. برگشتم و نیم نگاهی بهش انداختم، عینک افتابیش رو گرفته بود توی دستش و با قدم هایی بلند حرکت میکرد. هنوز گندی که صبح زده بودم رو فراموش نکرده بودم و همین باعث میشد معذب باشم. واقعا گل کاشتم! نگاهی به ساعت مچیم انداختم. 4 بود. سر جمع یک ساعت بیشتر نخوابیده بودم. فضای پشت هتل یه استخر روباز بزرگ داشت که کمی اونور تر میشد چندتا سرسره رنگی بزرگ دید. بالای سرسره ها یه سطل خیلی بزرگ قرار داشت که چند ثانیه یبار ار اب پر میشد و بعد از پر شدن سطل خم میشد و اب میریخت روی سرسره ها. از اونجایی که نزدیک به ساحل بودیم زمین با ماسه پوشیده شده بود و کنار استخر چتر زده بودن و زیر چترا صندلی های چوبی خوابیده قرار داشت که مردم روشون دراز کشیده بودن و افتاب میگرفتن. تاحالا توی عمرم همچین جایی نیومده بودم پس حسابی حیرت کرده بودم و یکم هم هیجام زده بودم.

تنگ شده دل ساعت، برای نگاه های نگرانی که از ترس گذشتن زمان بهش مینداختی.

مارا به نیمه پر لیوان چه کار؟

#part129 _البته مثل ابی که پریده تو گلوت و سه ساعت به خاطرش سرفه کردی. خندید و گفت؛ _با نمک شدی سیدة سامیار. _سیدة یعنی خانم. دایان_میدونم. چپ چپ نگاهش کردم. _اگه اینطوره تو هم حاجیه هستی. حاجیه خانم دایان. دایان_خیلیم عالی. فقط حاج اقا کی منو میکنی. ابروهام پرید بالا و به راننده نگاه کردم که بی توجه به ما داشت رانندگیشو میکرد. فراموش کرده بودم که اینجا ایران نیست. دستمو کشیدم پشت گردنم که دیدم داره با لبخند نگاهم میکنه. یه لحظه از تصور اون صحنه تنم گر گرفت. دایان_چرا قرمز شدی؟ چقدر سست عنصری. _اون قرمز شدن واسه یچیز دیگست. دایان_اها، خجالت کشیدی؟ _شاید. زبونشو کشید روی لبش و سرشو تکون داد. نفس عمیقی کشیدم و از پنجره بیرون رو نگاه کردم. اسمون ابی بود. ساختمونای بلند و شیشه ای دور تا دورمون رو گرفته بودن. اکثرشون به رنگ ابی و سرمه ای بودن و نور خورشید رو بازتاب میکردن. خیابونا خیلی تمیز بود و اسفالت تیره انگار تازه شسته شده بود. همه جا پر از درختای نخل بود و مردم لباسای رنگی به تن داشتن. البته مرد ها بیشتر سفید پوش بودن. دایان_میای بریم دشداشه بخریم؟ _دشداشه این لباس سفیدان؟ دایان_اره. _نه خیلی ممنون. دایان_چرا؟ _هیچ خوشم نمیاد. چیزی نگفت و فقط لبخندی زد. ماشین جلوی یه هتل خیلی بزرگ نگه داشت. بعد از اینکه دایان کرایه رو حساب کرد از ماشین پیاده شدیم. _ایران پول گرفتی؟ دایان_اره، دیروز صرافی بودم. سرم رو تکون دادم و چیزی نگفتم. وارد هتل که شدیم باد خنکی بهم برخورد کرد. کیفم رو جابه جا کردم و نفس عمیقی کشیدیم. لابی یکم شلوغ بود پس صبر کردیم تا خلوت تر بشه. دایان کارت ملیم رو ازم گرفت و رفت تا اتاق بگیره. البته فکر کنم از قبل رزرو کرده بود. بعد از چند دقیقه اومد سمتم و گفت؛ _چک این ساعت دوعه. _بریم ناهار بخوریم تا اونموقع؟ سرش رو تکون داد. با هم وارد رستوران هتل شدیم. دیوار ها حالت چوبی داشتن و میز و صندلیا سفید بودن. یه قسمت با شیشه تزئین شده بود و لامپ ها بالای هر میز اویزون بودن. یه لوستر بزرگ سفید رنگ هم وسط رستوران قرار داشت. خیلی جای قشنگی بود. در طول غذا کلی حرف زدیم و خودمونو تا ساعت دو مشغول کردیم. بعد از غذا سوار اسانسور شدیم تا بریم توی اتاقمون. اتاق طبقه سوم بود. به دست دایان که فقط یه کارت داشت خیره شدم. ابروهام پرید بالا و لبخند محوی روی لبم نشست. در اتاقو باز کرد و رفتیم تو. با دیدن تخت دونفره حس عجیبی بهم دست داد. به زور خودمو کنترل کردم که لبخند نزنم. نگاهمو به اطرافم دوختم. اتاق دیوارای چوبی نسکافه ای و دوراسیون سفید داشت. دوتا عسلی سفید دو طرف تخت قرار داشتن و روبه روی تخت کمد دیواری وجود داشت. سمت چپ تخت هم یه پنجره بزرگ با پرده های سفید تعویه شده بود و دوتا مبل کنار پنجره سبز رنگ بودن. کیفم رو انداختم روی مبل و رفتم دراز کشیدم روی تخت. به دایان که رفت سمت پنجره خیره شدم. ناخوداگاه یاد اون حرفش توی تاکسی افتادم و نگاهم سر خورد سمت باسنش. خیلی نرم بنظر میرسید. نفس عمیقی کشیدم و لبخندی زدم و به سقف خیره شدم. دایان_الان باید حموم کرد بعد خوابید. این رو گفت و حولش رو برداشت و رفت سمت حموم. چرخی زدم و روی پهلو خوابیدم و از پنجره باز به اسمون ابی خیره شدم. هوای اتاق یکم گرم بود پس کولر رو روشن کردم و پاکت سیگارم رو در اوردم و سیگاری اتیش زدم. رفتم سمت پنجره و بیرونو نگاه کردم. اروم زمزمه کردم؛ _تو باشی پریشانم پیش تو،  تو نفی حجابی، عریانم پیش تو. سیگارم رو خاموش کردم و رفتم سمت در دستشویی که با حموم هم یکی بود و بازش کردم. با دیدن دایان که لخت و بدون لباس زیر دوش اب ایستاده بود و چشماشو بسته بود نفسم توی سینم حبس شد. موهای خیسش ریخته بود توی صورتش و اب از بدنش لیز میخورد و روی زمین میریخت. نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رفت پایین. التش رو از نظر گذروندم و نگاهم رفت سمت باسن برجستش. خیلی خوش حالت و هوس انگیز بود. با دیدنش بدنم داغ شد. بخاطر بخاری که شیشه های حموم گرفته بود نمیتونستم درست ببینمش. چشماشو باز کرد و برگشت سمتم. برعکس انتظارم ری اکشن خاصی نشون نداد. دایان_اومدی سینما؟ صداش توی حموم پییچید. سریع رفتم سمت توالت فرنگی و گفتم؛ _اومدم دستشویی. سرش رو تکون داد و خیره شد بهم. به زور خودمو کنترل کردم که نگاهش نکنم اما نمیشد. تصویر بدنش همش جلوی چشمام بود. حالا ضربان قلبم رفته بود بالا و حسابی گرمم بود. در توالت رو باز کردم و به دایان که داشت نگاهم میکرد خیره شدم. _میشه روتو کنی اونور؟ خندید و پشتش رو کرد بهم. به زور نگاهم رو از باسنش گرفتم و شلوارمو کشیدم پایین. امیدوارم برنگرده و ببینه که چطور به خاطر دیدنش به این حال در اومدم. مشغول انجام کارم بودم. برگشتم سمت شیشه که دیدم داره نگاهم میکنه. داد زدم؛ _دایااان. با صدای بلند خندید و گفت؛ _بعد میگه من سست عنصر نیستم. د نگاه کن اون بیصاحابو.

میخوانم تا شاید یاد بگیرمت، میخوابم تا شاید خواب ببینمت، میمیرم تا شاید باز ببینمت.

برای ازادی زندگی یک زن.

برای ازادی زندگی زن.

یادت میاد قرار بود با پاییز بعدی از اسمون بباری؟ باریدی، اما از اسمون نه، از چشمام.

انگار که شیرینی باشم با یه کوه امید، و فرهادی که بی هوا کوهمو کنده و به بهونه عشق نابودم کرده باشه..

من از کسانی که نمیزارن صبحا بخوابم و به زور بیدارم میکنن متنفرم، اما چه خوب میشد دلیل این نفرت تو باشی. اینطوری صبح زود بهتری رو شروع میکردم.

از گذشته ها درد امپول و شوری پنیر و طعم کتک بعد از شاشیدن به رخت خواب و استخون دردو به یاد دارم.

درد پاهام به خاطر راه رفتن زیاد نیست، عقده قدم نزدن با تو تو خیابونای اهواز توشون جمع شده.

تو مظهر ازادی باش من احمقی زندانی خواه دل پشت میله‌هات نکش مرگ رو برای من نخواه من ادمیِ بی پناه تو سنگری پر ز غبار من زمستانی غریب تو اجتماعی از بهار بر اقیانوسی از سراب بر غنچه‌های غم ببار پایان ما گر بس بد است لبخند به اغازش ببار

شبی که ماه طلوع کرد؛

روزی که خورشید نابود شد؛

زندگی، مثل نفسای عمیق و خمیازه های پشت سر هم میموند، تلاش برای زندگی، تلاش برای نمردن و خماری یه هوای تازه. اما زیادش حالت تهوع میورد و خفگی.