ch
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

前往频道在 Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

显示更多
2 828
订阅者
+124 小时
-167
-6230
帖子存档
هاییی یه چنلی بود رمانای مختلف تو موضوعات مختلف میذاشت همشم الجیبیتی و اس ام بود یادته؟ میخواستم ببینم میتونی دوباره بذاریش خیلی گاد بود گمش کردم🫠

-آره! اتفاقا چند روز پیش یکی این چنلو معرفی کرد بهم هر چی که میخوای رو داره👌🏼:  https://t.me/lgbt_moonia 🗝🩶

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ +سلام، یه چنل میخوام که ادیت های خفن از سریال های بی ال و عکس ها و ویدیوهای کیوت از کاپل های گی و لزبین داشته باشه، چنلی سراغ داری که کامل و جامع باشه؟🧐

سلام ، یه رمانه که مطمئنم نخوندیش و به نظرم اتفاقای توش واقعا پشم ریزونه! نویسندش هرهفته چالشای مختلف و گادم میزاره و خودم خیلی رمانشو دوست دارم   اگه توعم ژانر رازالود و یه قلم قوی میخوای جوین شو @𝒄𝒉𝒂𝒓𝒊𝒔𝒎𝒂

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ سلام داداش میخواسم ببینم رمان لزبین خفن که نخونده باشم میتونی معرفی کنی بهم یا چنلشو بدی؟

سلام آره این چنلشه چند تا رمان دیگه هم گذاشته @roman_kenviper

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ سلام یه رمان بود درباره ی (پسری که بعد از کشته شدن تمام اعضای خانوادش به یه یتیم خونه خصوصی فرستاده شد اتفاقای وحشتناک و ماورائی براش افتاد ) چنلی که همین رمانو کامل گذاشته داری؟

01 Yadegari.mp310.30 MB

#part76 اخرین باری رو که تحریک شده بودم یادم نمیومد، اما حالا.. حالا حس میکردم بدنم داغ شده و به سختی نفس میکشیدم. اوا_نمیدونم. یعنی.. انگار کمی معذب شده بود چون نگاهش رو به قفسه سینم که بالا پایین میشد دوخت و بعد بلافاصله در بسته اتاق رو از نظر گذروند. شاید نگران بود که کسی بیاد و در رو باز کنه؟ اب دهنش رو قورت داد و موهاش رو که دورش ریخته بودن زد پشت گوشش. اوا_فقط از عقب، واسه چند ثانیه.. حرفش حس گرما و داغی تنم رو بیشتر کرد و نگاهم رو به پایین تنه‌ش دوختم. بالای شلوارش تنگ بود و میتونستم رون های توپرش رو به خوبی ببینم. برجستگی گوشتی لای پاش که به شکمم چسبیده بود بهم چشمک میزد. تا به حال فقط دوبار توی چنین موقعیتی قرار گرفته بودم و واسه همین واقعا هیجان زده بودم. نگاهم رو به چهره سرخش دوختم و اب دهنم رو قورت دادم. _با کی؟ تشنم بود و همین باعث میشد کمی گرفته و غیر عادی حرف بزنم. دوست داشتم فقط سوال کنم. اوا_خب.. خواست از روم بره اونور که دستش رو سفت گرفتم و با لحنی که انگار پر از خواهش بود گفتم؛ _نرو، بمون. دوباره برگشت سر جاش ولی اینبار کمی پایین تر نشست. باسنش تقریبا زیر شکمم بود. موهام رو از جلوی صورتم زدم کنار و گفتم؛ _سوالمو جواب ندادی.. اوا_یکی از دوستام. مست بودیم همینطوری یهویی شد. کاری نکردیم فقط یه ذره بود بعدش دوتامون پشیمون شدیم. دستم رو گذاشتم روی کمر لختش. _دوستش داشتی؟ اوا_چی؟ نه. _من رو چی؟ خندید و نوچی کرد. _اگر من بخوام انگشتت کنم چی؟ پرسیدن این سوال برای خودم هم سخت بود. مطمئن بودم که وسط انجام اینکار از شدت هیجان و یاداوری گذشته بهم حمله عصبی دست میده.. اما همیشه اینطوری بودم، اولین چیزی که به ذهنم میومد رو بدون فکر کردن به زبون میوردم. ابروهاش پرید بالا و گفت؛ _غزل؟ فکر کنم نئشه ای. خندیدم و گفتم؛ _دلیل نمیشه چون نئشه‌م سوالام بی جواب بمونه. من نئشه نبودم، من فقط تحریک شده بودم. فقط میخواستم حرف بزنم تا این حس جالب ادامه پیدا کنه. دوست نداشتم تموم شه. برام نو بود. جدید و دست نیافتنی. انگار خندش میومد چون لبش مدام کج میشد. اوا_خب چرا باید بزارم انگشتم کنی؟ خیلی سریع گفتم؛ _چون دوستت کرد. منم دوستتم.. درضمن دوستم نداری، مثل اون. اوا_ولی الان مست نیستم.. و ماهم هیچ رابطه ای نداریم. در اتاق باز شد و تینا اومد تو که اوا خیلی سریع از روی شکمم بلند شد. بدون توجه بهش گفتم؛ _یه انگشت کردنه دیگه خسیس. تینا_که میخوای خواهر منو انگشت کنی؟ این حرف رو کمی با صدای بلند زد که باعث شد عصبانی بشم. اگر میخواستم همه بشنون یه بلندگو میگرفتم دستم و داد میزدم اهای من میخوام اوا رو انگشت کنم. اخمام رفت توی هم و از روی تخت بلند شدم و خیلی جدی گفتم؛ _خودتم انگشت میکنم. خندید و گفت؛ _همون اوا بسته، به هرحال خواستم بگم شام امادست. این رو گفت و نگاه جدی ای بهم انداخت و از اتاق رفت بیرون و درو گذاشت روی هم. روی تخت نشستم و گفتم؛ _انگشتام دارن حیف میشن. اوا_کون منم داره حیف میشه. لبخندی روی لبم نشست و دیدم که از روی تخت بلند شد و رفت سمت در و بازش کرد. خیلی سریع پریدم پایین و قبل از اینکه کاملا از توی اتاق خارج بشه یه ضربه محکم زدم پشت باسنش. موقع شام همش به ابوهادی فکر میکردم و نگاهم به ساعت بود. اخر سر انقدر انسه بهم پیام داد و تهدیدم کرد که تصمیم گرفتم برم. خیلی سریع از سر سفره بلند شدم و بعد از تشکر کردن از تینا واسه غذای نه چندان خوشمزش و یه خدافظی کلی از خونه زدم بیرون. ساعت ده و نیم شب بود و قرار نبود برای برگشتن اتوبوس پیدا کنم پس ناچارا اسنپ گرفتم. انسه همش بهم زنگ میزد و پیام میداد و به جونم استرس مینداخت. وارد محلمون که شدیم، بهم گفت که ابوهادی رسیده خونه.. چشمام رو بستم و دندونام رو به هم فشار دادم. همش تقصیر اون دختره مسخره بود. اگر وقتی میگفتم بریم توی اتاقت میگفت نه من قراره ادا تنگا باشم و همه این توجهایی که بهت میکنم الکیه الان زودتر میرسیدم خونه. باز خوبه گول نخوردم و انگشتش نکردم مگه نه ابوهادی همون تعداد انگشت رو میکرد توی چشمم. دختره احمق عقده ای ادا تنگا. پول اسنپ رو حساب کردم و ده تومنش رو کم دادم چون برام کولر نزد و من به دروغ گفتم فقط همینقدر پول دارم. بلاخره وسط بحث کردن از ماشین پیاده شدم و بدو بدو رفتم سمت خونه و در رو با کلید باز کردم. خیلی اروم بستمش و خواستم برم سمت ورودی که صدای ابوهادی رو از پشت سرم شنیدم؛ _غزل خانم، بلاخره تشریف فرما شدین؟ سر جام خشک شدم و برگشتم سمتش. شلنگ اب رو گرفته بود دستش و داشت روی سبزی و گیاه های بی فایده توی باغچه اب میریخت. سعی کردم ترسم رو بزارم کنار و خیلی سریع گفتم؛ _اره. تغییری توی حالت چهره‌ش ایجاد نشد و خیلی خونسرد گفت؛ _توی کدوم گواد خونه ای کو.. ادامه حرفش رو خورد و نفس عمیقی کشید. وقتی نگاهم کرد دیدم چشماش سرخه. انگار از حرف خودش عصبانی شده بود.

من هنوزم خراب اون شبام.

سلام عزیز دل ✅ آی دیشو برات میذارم حتما سیوش کن امیدوارم بتونه کمکت کنه👇👇👇 اینم آی دیش: https://t.me/+7DPjNat0rJI0NGQx

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌                                                 ‌ ‌‌‌    ‌ سلام رفیق امیدوارم خوب باشی من ترنس هستم. من یه چنل ترنس داشتم خیلی خفن بود. همه چی راجب ترنسا میذاشت و خیلی هم به روز بود... مامانمو میخام آشنا کنم با ترنس و اینا ولی تنها جایی که بهش اطمینان دارم و میدونم میشه داد به والدین همونه. الان گمش کردم! تو نداری آی دیشو؟ اسمش اینفو سنتر همچین چیزی بود :)))

#part75 دودشو از توی دهنش داد توی دماغش و بعد فوتش کرد بیرون. کمی تعجب کرده بودم، مردم چه کارایی بلد بودن. اونوقت من موقع سیگار کشیدن دود و قورت میدادم و تا سه روز میگوزیدم بو سیگار میداد. خیره شد بهم و پکی به گلش زد و دودش رو داد تو به طوری که نصفش که اومده بود بیرون برگشت توی دهنش. بوی گند گل داشت خفم میکرد، مثل پلاستیک یا جیگر سوخته شده بود. زل زد توی چشمام و درحالی که مینشست روی اپن گفت؛ _اسنیف؟ تینا_اهورا! نمیدونستم اسنیف دقیقا یعنی چی ولی با این حال گفتم؛ _اره. بهم اشاره کرد که برم نزدیکش. جلوش ایستادم و بهش خیره شدم. حالا که روی اپن نشسته بود قدش هم انگار ازم بلندتر شده بود. انگشتاش رو دور ارنجم حلقه کرد که تونستم گرماشون رو حس کنم. دستاش خیلی داغ بودن، احتمالا به خاطر مصرف گل بود. علاوه بر اون چشماش به حدی خمار و قرمز شده بود که چهرش رو عجیب میکرد. توی فاصله چند سانتیش ایستادم و خواستم چیزی بگم که گلش رو از قسمت اتیشش گذاشت توی دهنش و لباش رو به هم فشار داد. کمی اومد نزدیک که سر جام خشک شدم. به لبام اشاره کرد که نفهمیدم باید چیکار کنم. انگار دود توی دهنش داشت خفش میکرد چون شستش رو کشید روی لبم و دهنم رو خیلی سریع باز کرد که چشمام از تعجب گشاد شد. بهم نزدیک تر شد و دود رو فوت کرد توی دهنم که ناخواسته کشیدمش تو و طولی نکشید که گلوم سوخت و تونستم طعم پلاستیک و چیزی مثل جیگر سوخته شده رو توی دهنم حس کنم. انگار داشتم خفه میشدم و دود ها مثل تیغ به گلوم خراش مینداختن. سرفه کردم و خودم رو کشیدم عقب که زد زیر خنده. داشتم از شدت سرفه خفه میشدم که تینا یه لیوان اب گرفت سمتم. نمیدونم چرا اما ابی که میخوردم به دهنم تلخ میومد. اهورا_بزن تو کمرش نمیره. سرم رو بلند کردم که نگاهم به اراز خورد که داشت با اخم نگاهمون میکرد. اراز_باز اومدی اینجا همرو مثل خودت معتاد کنی؟ اهورا_کسی با اسنیف معتاد نمیشه. اب دهنم رو قورت دادم که ادامه داد؛ _من به هرکسی اسنیف نمیدم. تینا_فقط به بابای من اسنیف ندادی تو. حتی سگای کوچه هم یه دور پا منقلت نشستن. اهورا_این از جذابیتمه‌. _مطمئن باش به این دلیل نیست. خندید و تکیه داد به اپن که تینا گفت؛ _برید بیرون از اشپزخونه دارید حواسم رو پرت میکنید. زودتر از همه تکیه‌م رو از کابینت گرفتم و رفتم بیرون و کنار اوا نشستم. چندثانیه نگاهم کرد و گفت؛ _چشمات سرخه. سرمو به معنی میدونم تکون دادم. نمیدونم چرا اصلا نگران این نبودم که ابوهادی بفهمه همچین اتفاقی افتاده. درواقع انگار حس میکردم از کتک خوردن نمیترسم. شاید بیشتر به این دلیل بود که میدونستم براش مهم و مفیدم! حتی شاید میتونستم از این موضوع استفاده کنم و امتیاز بخرم. به هرحال اون که برگ برندش رو نمیکشت. بعدم مگه تاحالا امتحان کرده بودم که ببینم زورم بهش میرسه یا نه.. اراز و اهورا باهم از توی اشپزخونه بیرون اومدن و اونور کنار هم نشستن. اوا_گل کشیدی؟ _نه. ابروهاش رو انداخت بالا و گفت؛ ولی چشمات خیلی قرمزه. _چون هرشب خون گریه میکنم. خندید و پفکی از توی ظرف برداشت و خورد. اهورا همچنان درحال گل کشیدن بود و اراز هم با اخم نگاهش میکرد. _شنیدم قراره اتاقتو نشونم بدی. انگار اونم مثل من منتظر بود از این شرایط فرار کنه چون گفت؛ _اره، بریم. از روی مبل بلند شدم و پشت سر اوا راه افتادم که اهورا گفت؛ _دنگت میشه 30 تومن. بدون اینکه برگردم سمتش یه فاک واسش گرفتم و بعد از اینکه پشت سر اوا رفتم توی اتاق درو بستم. نگاه گذرایی به فضای سفید اتاق انداختم و رفتم روی تختش نشستم. حالم خوب نبود، احساس گیجی میکردم. دوست داشتم کلی حرف بزنم واسه همین گفتم؛ _غیر از تو دوستات چندسالشونه؟ اوا_اراز 22، اهورا 24 فکر کنم من و تینا هم بدونی. چیزی نگفتم و دراز کشیدم روی تخت. حس بدی داشتم، حس بچه بودن. حس جدی گرفته نشدن. نیاز داشتم کمی خرابکاری به بار بیارم. _بیا بشین روی شکمم. موهامو از جلوی چشمم زدم کنار و بهش خیره شدم. داشت با تعجب نگاهم میکرد. اوا_چرا؟ _همینطوری، میخوام ببینم مبل بودن چه حسی داره. اوا_اگر موهامو نمیکشی. خندیدم و به زور و با صدای گرفته گفتم؛ _قول نمیدم. لبخندی روی لبش نشست و اومد سمتم. پاهاش رو گذاشت دوطرفم و نشست روی شکمم که کمی دردم گرفت. به هرحال کمی توپر بود.. اب دهنم رو قورت دادم و گفتم؛ _تاحالا سکس داشتی؟ موهاشو از توی صورتش زد کنار و نگاه خمارش رو بهم دوخت. چهرش تو پر بود و گونه ها و دماغش رو کمی سرخ کرده بود و همین باعث میشد کمی عصبی بشم. مردم با لوازم ارایش خودشونو رنگی میکردن و من بخاطر کتک همیشه قرمز و کبود بودم. نمیدونم چرا فقط اوا این حس رو بهم میداد. شاید چون بهم نزدیک میشد و لمسش میکردم؟ شاید چون از چیزهای سکسی و تحریک کننده خاطره های خوبی نداشتم.. و یا شاید هم من اصلا تحریک نمیشدم و هرچی وجود داشت فقط خشم و درد و عقده بود؟

پارت بعدو دوست دارم اونم براتون بزارم. اگر نظر ندید فردا جاش نمیزارم.

#part74 یه قارچ دیگه گذاشت جلوم که بهش خیره شدم. _مگه داری موش گول میزنی که بره تو تله. خندید و گفت؛ _دارم سرگرمت میکنم که سوال بی جا نپرسی. ابروهامو دادم بالا و بدون اینکه بپرسم ایا اجازه میدی اپنت رو کونی کنم نشستم روش. چرا باید این اجازه رو بهم میداد؟ بهتر بود که خودسر این کارو بکنم. تینا_یه سوال بپرسم؟ درحالی که به لامپی که یه چیز چوبی قشنگ دورش بود نگاه میکردم گفتم؛ _بپرس. تینا_چرا خودزنی میکنی؟ برای چندثانیه دست از جویدن قارچ بیمزه توی دهنم برداشتم. ناخوداگاه نگاه هردومون به خط های کمرنگ روی دستم خشک شد. حس خیلی بدی از سوالش بهم دست داد. واقعا هیچ جواب خاصی نمیتونستم بهش بدم. اگر بهش میگفتم که خودزنی کردم خودم رو خورد میکردم چون این کار واقعا مسخره ای بود واسه ادمی توی سن من. باید چی میگفتم؟ میگفتم جای تیغ های ابوهادی و خون هایی بود که برای جنگیری ها و دعاهایی که مینوشت ازم میگرفت؟ خیلی مسخره و غیر قابل باور بود. هیچکس حرفام رو باور نمیکرد، اون هم با وجود دروغی که روز اول گفته بودم. واقعا چرا اونکارو کردم؟ به هیچ عنوان فکر نمیکردم رابطم با تینا و دوستاش ادامه دار بشه و به همین دلیل همچین دروغ مسخره ای رو مطرح کردم! کاش اونروز لال میشدم و اون حرفا رو نمیزدم. نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو از چشم‌های عسلیش گرفتم و یه قارچ برداشتم و گذاشتم جلوش. همونطور که اون میخواست دهن من رو با قارچ ببنده، من هم میتونستم اینکار رو کنم. خندید و موهاشو زد کنار. تینا_نه از سر کنجکاوی نپرسیدم، خواستم اگر مشکلی داری کمکت کنم. من رشتم روانشناسیه. دوست داشتم بگم تو اگه میتونستی به خودت کمک میکردی که به خاطر یه پسر و با وجود اینهمه زندگی خوبی که داری زارت و زورت گریه نکنی اما جلوی دهنم رو گرفتم. تو مثلا به عنوان یه روانشناس چه کمکی میتونی به مشکل من بکنی؟ درضمن هنوز حتی روانشناس هم نشدی.. از اون گذشته مشکل من با دوتا مشاوره دادن حل نمیشد. من باید میمردم تا از این زندگی نجات پیدا میکردم. لبخند کمرنگی روی لبم نشست و بدون اینکه چیزی بگم یه قارچ دیگه گذاشتم جلوش. لباشو روی هم فشار داد و با خنده مشغول خورد کردنشون شد. اطرافم رو از نظر گذروندم که دیدم اهورا اومد تو اشپزخونه. نیم نگاهی بهم انداخت و گفت؛ _تینا پیپر داری؟ تینا_تو ساقی‌ای، از من پیپر میخوای؟ تکیه داد به اپن و با صدایی گرفته گفت؛ _مگه لیف فروش مترو ام بساطمو همه جا با خودم ببرم؟ تینا_وایسا تا واست بیارم. این رو گفت و دستاش رو شست و از اشپزخونه زد بیرون. اهورا از توی کیفش بسته‌ای در اورد. میتونستم از این فاصله تشخیص بدم که گله. ناخوداگاه کمی هیجان زده شدم. بسته رو گذاشت روی اپن و سرشو بلند کرد و با چهره تو هم رفته نگاهم کرد. حالا که بهم نزدیک تر بود میتونستم طرح سیب زیر پلکش رو ببینم. _تتو زدی؟ سرش رو تکون داد و شروع کرد به خورد کردن دونه های گل با دست و ریختشون روی یه اسکناس ده تومنی. خیلی با دقت کارشو انجام میداد و چشماش رو ریز کرده بود. پوست برنزه‌ش به واسطه موهای روشنش تیره تر دیده میشد و حالا لب های نسبتا بزرگش رو به هم فشار میداد. حس خوبی بهش داشتم، با اینکه گاهی ادم رو معذب میکرد شخصیت جالبی داشت. بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت؛ _انقدر نگاهم نکن. _تورو نگاه نمیکنم. سرش رو بلند کرد و گفت؛ _چرا داری من رو نگاه میکنی. _نه دارم به این فکر میکنم که اگر این تمرکز رو میزاشتی روی اون ده تومنیه سه برابر میشد. لبش کج شد و نگاهش رو ازم گرفت. تینا وارد اشپزخونه شد و پاکت توی دستش رو گذاشت روی اپن. اهورا_نیم گرم طلبت. در پاکت رو باز کرد و یه کاغذ خیلی نازک و شفاف از توش کند و محتویاط اسکناس رو ریخت وسطش و صافشون کرد. هرازگاهی تیکه های بزرگ رو با دستش خورد میکرد. بلاخره یه کاغذ کلفت تر لول کرد و به عنوان فیلتر گذاشت بالاش و مشغول پیچیدن شد. با اینکه دستش خیلی تند بود معلوم بود که خیلی دقت میکنه. بلاخره لولش کرد و درحالی که زبونش رو میکشید لاش نگاهش رو بین من و تینا چرخوند. نوک رولش رو پیچ داد و کمی نزدیکم شد و گرفتش جلوم. اهورا_بکش ببین چرا تمرکزم و نمیزارم دهی سه برابر کنم. به رولش خیره شدم، انقدر قشنگ و با دقت بسته شده بود که انگار سیگار شرکتی بود. کاملا یک دست و یک اندازه.. _گل نمیکشم. سرش رو تکون داد و گفت؛ _اشتباه میکنی. _چون ساقی ای این رو میگی؟ نگاهش رو بین چشمام چرخوند و درحالی که فندک توی جیبش رو درمیورد گفت؛ _چون حسش کردم این رو میگم. تینا_اهورا بچه مردم رو خراب نکن. با پوزخند به تینا خیره شد و گفت؛ _دارم مشتری جذب میکنم. خندم گرفت. اگر میدونست امروز برای رسیدن به اینجا دوتا اتوبوس عوض کردم چون پول نداشتم رولش رو میکرد توی کونش. شونشو انداخت بالا و با فندک رولش رو روشن کرد و بلافاصله سه تا پک سریع و پشت سر هم بهش زد.

+5
#ahoora🍏

#part73 نگاهشو به لبام دوخت و گفت؛ _مطمئنی؟ حس عجیبی داشتم، همه چیز خیلی یهویی و عجیب پیش رفته بود. حتی الان نمیدونستم منظورش دقیقا چیه. داشتیم لاس میزدیم یا اون خیلی جدی گرفته بودش؟ بنظر نمیرسید ادمی باشه که انقدر زود پا بده. با وجود اینکه کمی گیج شده بودم سرمو تکون دادم. لبخندی زد و کمی بهم نزدیک شد. حالا میتونستم بوی عطرش رو حس کنم. بوی خنکی میداد اما مشامم رو گرم میکرد. کمی بیشتر نزدیکم شد و دیدم که دستش رو برد عقب. چسبیدم به دسته مبل و منتظر نگاهش کردم. چشماش رو ریز کرد و کل صورتم رو از نظر گذروند. پاهاش رو گذاشت دو طرفم و دستم رو گرفت. پوستش داغ بود و حس عجیبی بهم میداد. به چشمای سبزش خیره شدم که چیز سردی توی مشتم قرار گرفت. نگاهم رو بردم پایین که دیدم یه خیار گذاشته کف دستم. لبخندی زد و گفت؛ _ابشو بگیر. و کشید عقب که صدای خنده اواهم بلند شد. پوزخندی روی لبم نشست و به خیاری که کف دستم بود خیره شدم. میدونستم که یه کاسه ای زیر نیم کاسشه و ادمی نیست که با یه لاس ریز انقدر زود وا بده. از اون گذشته این حرکتش اینجا وسط پذیرایی جلوی بقیه خیلی بی معنی بود. قطعا داشت دستم مینداخت. اهورا_یه لحظه فکر کردم اومدم کمپانی برازرز. لطفا جلو بچه مردم از این کارا نکن اراز خانم. اراز لیوان ابمیوه من رو که دست نخورده بود برداشت و اب پرتقال خودش رو گذاشت جلوم که حس بدی گرفتم. از ادمایی که الکی ناز میکردن و دهنی بقیه رو نمیخوردن اصلا خوشم نمیومد. اراز_نه جلوی بچه ها و نه با یه بچه از این کارا نمیکنم. اوا که هیچکاری نکرده بود و تیکه شنیده بود گفت؛ _اراز جون خودت دربرابر سارینا که پنج سال ازت بزرگتر بود بچه حساب میشدیا. تازه الان من و غزل فقط سه سال ازت کوچیکتریم. زدم زیر خنده و گفتم؛ _سارینا پدوفیل بوده یا تو شوگر مامی میزدی؟ نگاه خونسردی بهم انداخت و نی رو گذاشت لای لباش که اوا گفت؛ _تازه اونموقع تو خودت بیست سالت بود اون بیست و پنج. نگاه چپی به اوا کرد و چیزی نگفت. معلوم بود که اصلا دوست نداره بحث ادامه پیدا کنه و به همین دلیل جوابمون رو نمیداد. در کل ادم خیلی خونسردی به نظر میومد. برعکس من که اصلا خونسرد نبودم و تا یه دور با روح خانواده اونی که بهم توهین کرده بود دستشویی نمیشستم ول نمیکردم. اهورا از روی مبل اونطرف بلند شد و اومد سمتمون و دقیقا بین من و اراز نشست. کمی رفتم اونور تر تا زیرش له نشم و درهمون حال گفتم؛ _خودمون اضافیم اینجا، تو برا چی اومدی دیگه. اهورا_به هرحال هر کمپانی ای پورن استار اقا هم نیاز داره. اراز یکی زد رو دستش و درحالی که از روی مبل بلند میشد گفت؛ _خجالت بکش. اوا جاش نشست و گفت؛ _خودش دوتاتونو میکنه. اهورا_مالشو نداره. خیارم رو نشونش دادم و گفتم؛ _من دارم. خیارمو از نظر گذروند و چشماش رو ریز کرد. خندید و بعد خیلی جدی گفت؛ _این که خیلی کوچیکه. به چشم‌های مشکیش خیره شدم و سعی کردم بهش نگم که با ته ریشش شبیه مستربین شده. شونمو انداختم بالا و گفتم؛ _شاید تو خیلی بزرگی. اهورا_اونقدری که گریت میگیره. حرفش حس خوبی بهم نداد و نگاه خیره جدیش باعث شد معذب بشم. کلا همینطور بود، شوخی شوخی حرفاش رو میزد و تیکه مینداخت. علاوه بر اون انگار خیلی با دقت نگاه میکرد و تک تک عیب و ایراد هات رو میدید. گازی به خیارم زدم و از روی مبل بلند شدم. به نظر میرسید اراز رفته باشه دستشویی. انگار واقعا موفق شده بودم اب خیار رو بیارم. چون جوراب پام بود و کف خونه سرامیکی بود نزدیک بود لیز بخورم و خیارم واقعا بره تو کون خودم پس سعی کردم با دقت بیشتری قدم بردارم. وارد اشپزخونه سفید رنگ شدم و نگاهمو به اطرافم دوختم. با اینکه با تینا کمتر حرف زده بودم اما بیشتر از بقیه باهاش احساس راحتی میکردم. از اون سه تای دیگه خیلی قابل تحمل تر بود.. نگاهم رو به کمر لخت و باریکش دوختم و گفتم؛ _نتونستم دوستات رو تحمل کنم. با این حرفم از جاش پرید و سریع برگشت سمتم. نگاهم رو بهش دوختم که متوجه شدم چشماش خیسه. اخمام رفت توی هم که خیلی سریع اشکاش رو پاک کرد و روشو کرد اونور. موهای فرش کمی پف کرده بودن و چشماش با وجود اشک های توش براق تر بنظر میرسید. چاقوی روی تخته چوبی رو برداشت و درحالی که قارچ هارو خورد میکرد گفت؛ _چرا؟ به کابینت تکیه دادم و گفتم؛ _عجیب غریبن.. تینا_از نظر اونا هم تو عجیب غریبی. شاخکام تیز شد و گفتم؛ _چطور؟ چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید، انگار که حرفی که زده بود از دهنش پرید. تینا_هیچی، همینطوری.. لبخند خبیثانه ای زدم. _اوکی. رفتم سمت خروجی که گفت؛ _کجا میری؟ _میخوام به همه اعلام کنم داشتی گریه میکردی. خندید و گفت؛ _بیا قارچ بخور تا بهت بگم. چون سالها بود قارچ نخورده بودم سریع خر شدم و رفتم سمتش. یه دونه برداشتم و گذاشتم توی دهنم و منتظر زل زدم بهش.

#part72 گوشیمو برداشتم و نگاهی بهش انداختم. انسه گفته بود که نیم ساعته برگردم خونه. بیچاره چه دل خوشی داشت. من برای نیم ساعت ول گشتن توی خیابون های پر از ادم معتاد و دزد تیپ زده بودم؟ البته لباسام طوری نبود که بشه اسمش رو گذاشت تیپ زدن. هرچند که من هرموقع لباسام پاره نبود احساس خوش پوش بودن میکردم. خداروشکر که همیشه هم یه جاییم سوراخ بود. باز خوبه حداقل شستم از جورابم نزده بیرون. اهورا_سلام به همگی. سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم. بدون اینکه به کسی دست بده رفت سمت یکی از مبلا و درحالی که کیفی که دورش بود رو درمیورد نشست روش. _از بازار دلالای دلار اومدی؟ درحالی که دستش رو توی موهای حالت دارش که حالا کمی از روز اولی که دیده بودمش بلندتر شده بودن میکشید برگشت سمتم و گفت؛ _چی؟ _دلال‌های دلار از این کیفا میبندن. ابروهاش پرید بالا و کمرش رو بلند کرد تا گوشیش رو از جیب پشتیش دربیاره. در همون حال گفت؛ _سه دسته ادم از این کیفا میبندن. دلال‌های دلار، دست فروش ها و اونایی که نه دلالن و نه دست فروشن فقط دوست دارن از اینا ببندن. خواستم چیزی بگم که صدای گرم و گرفته اراز رو کنار گوشم حس کردم. اراز_من نمیتونم تشخیصت بدم، توی دسته اولی یا دوم؟ به چهره اهورا خیره شدم. حالا بالای موهای بلوندش، قسمتی که بلندتر شده بود مشکی بود. دسته های مو حالت فر و تاب‌دار داشتن اما بنظر میرسید فرشون درشت باشه و چون موهاش کوتاه بود الان فقط کمی موج دار بودن. از سری قبلی که دیده بودمش فرق کرده بود و حالا کنار گونه‌ش یه لکه سیاه بود. اهورا_درواقع هیچکدوم. من چون خیلی جوراب گم میکنم وقتی میرم جایی جورابامو میندازم توی این. البته باید هرروز بشورمش. تینا_خیلی چرکی. ابروشو انداخت بالا و لبخندی زد. نگاهم رو ازش گرفتم و به مبل تکیه دادم. اراز کنارم نشسته بود و داشت تخمه میشکست. سعی کردم کمی زل بزنم بهش تا معذبش کنم. من مرض نداشتم اما حوصلم سر رفته بود. چهرش رو از نظر گذروندم. وقتی دهنش رو باز میکرد یا با دندون هاش به تخمه فشار میورد پایین لبش و نزدیک به گونش یه خط کوچیک پدیدار میشد. چال نبود، اما باحال بنظر میرسید. موهاش مثل همیشه به صورت نامرتبی ریخته بودن دورش. بنظر نمیومد شونشون نکرده باشه، انگار فقط مدلشون اینطوری بود. چشماش به واسطه تیشرت سبزی که تنش بود و سرمه دور پلکش تیره تر به نظر میرسیدن. وقتی که جایی رو نگاه میکرد کمی تنگشون میکرد، اما با این حال مدل نگاهش طوری نبود که فکر کنی داره دقت میکنه.. لیوان ابمیوش رو برداشت و برد سمت دهنش که انگار همون لحظه متوجه نگاه خیره من شد. چشماش رو چرخوند سمتم و درحالی که لب های نسبتا باریکش رو روی لیوان فشار میداد و از محتویات توش میخورد بهم خیره شد. این تماس چشمی حس عجیبی بهم داد. درواقع هرموقع با کسی غیر از ابوهادی و ادمای مسخره دورم اینطور ارتباط برقرار میکردم حس عجیبی میگرفتم. همه اینا به خاطر محدود شدن بیش از حدم توی سن بلوغ و جدا کردنم از همه ادمای دور و برم بود؟ این اتفاق حتی موقع لمس کردن اوا و یا نگاه کردن به اهورا و تینا هم برام میوفتاد. کمی از اب پرتقال توی لیوان خورد و با فشار دادن لب هاش به هم قورتش داد. لیوان رو گرفت سمتم و سرشو کج کرد. ابروهامو انداختم بالا و سعی کردم همچنان بهش خیره بمونم. چشماش رو چندبار خیلی اروم بالا و پایین کرد. انگار که میخواست ببینه چطوریم. من جوابش رو میدونستم. احتمالا مثل مخمل توی خونه مادربزرگه بودم که یهو با لبخند به یه جا زل میزد. لیوان رو گذاشت روی میز و به دسته مبل تکیه داد. نه حرفی زد، نه واکنشی نشون داد و نه روشو کرد اونطرف. همچنان چشم‌هاش رو روم بالا و پایین میکرد. اراز_داری میوه انتخاب میکنی؟ خیلی خونسرد حرف میزد و این باعث میشد حس کنم ادم خوبی رو برای اذیت کردن انتخاب نکردم. اب پرتقالش رو برداشتم و گفتم؛ _خیار هم مگه جزء میوه هاست؟ لیوانش رو چرخوندم و دقیقا از همونجایی که خورده بود خوردم که حس عجیبی گرفتم. خیلی تخیلی و غیرقابل باور بود، شاید حتی همچین چیزی حقیقت نداشت اما انگار اون قسمت از جاهای دیگه گرم تر بود و همین باعث شد منم کمی گرم بشم. کمی از اب پرتقالش خوردم و درحالی که سعی میکردم از ری اکشن های عجیب بدنم جلوگیری کنم گفتم؛ _نظرم عوض شد، اب خیار دوست دارم. خندید و نگاهش رو برای چند لحظه دوخت به تینا که داشت با اهورا سر فلفل دلمه ای بحث میکرد. بنظر میرسید اوا حواسش به ما باشه چون صداش در نمیومد.. نفس عمیقی کشید و دوباره زل زد بهم. اراز_اب خیارو هرکسی نمیتونه بخوره.. حالا چشماش رو تنگ کرده بود و یه جور خاصی نگاهم میکرد. خیلی با اعتماد بنفس و گرم.. ناخنم رو توی پوستم فرو کردم و اب دهنم رو قورت دادم. اراز_باید بیاریش! حرفش حس خیلی عجیبی بهم داد و باعث شد ناخواسته نفس عمیقی بکشم. سرمو کج کردم با صدای گرفته گفتم؛ _میارم.