2 825
订阅者
-224 小时
-177 天
-6830 天
帖子存档
2 824
#part145
چند ثانیه بدون حرف به در سفید رنگی که از جنس پلاستیک بود خیره شدیم و بعد سارینا منتظر نگاهم کرد.
منشی اسمشو صدا میزد و معلوم بود که کلاسش شروع شده.
منتظر و با عجله نگاهم کرد که کلید توی در رو پیچوندم و درحالی که پلاستکم رو برمیداشتم گفتم؛
_نه، امشب مهمون دارم.
و خیلی سریع از رخت کن خارج شدم.
از جوابی که بهش داده بودم مطمئن نبودم.
اگر اون اتفاق کمی بیشتر طول میکشید شاید قبول میکردم و همین لحظه میبردمش خونم.
اما دوست پسر داشت و نمیخواستم با وجود اون کاری باهاش داشته باشم.
باید رابطمون رو دوستانه و کنترل شده نگه میداشتم چون اصلا از چیزی فرا تر از اون خوشم نمیومد.
ادم مناسب من نبود و یه بار این رو متوجه شده بودم.
وارد سالن ورزش شدم و یه گوشه ایستادم.
کمی بعد سارینا درحالی که کمی بد عنق بود، اما سعی میکرد پشت چهره خونسردش مخفیش کنه وارد شد.
عادی رفتار میکرد و کاملا در تلاش بود تا حس بدی که از شنیدن جواب منفیم بهش دست داده بود رو مخفی کنه و صد البته موفق هم بود.
تموم تایم کلاس رو حواسم بهش بود و سعی میکردم لبخند نزنم.
حس خیلی خوبی از اینکه بهش ثابت کردم هرموقع میخواد نمیتونه هرکاری میخواد رو انجام بده داشتم.
اون هم هرازگاهی بیخیال نگاهم میکرد و بعد سریع چشمش رو میدزدید.
بعد از تایم باشگاه تصمیم گرفتم برم کافه و یچیزی بخورم.
روی یکی از صندلی های توی کافه نشستم و بعد از سفارش دادن شیک بادم زمینی گوشیم رو برداشتم.
...
غزل؛
درحالی که به سختی نفس میکشیدم از خواب پریدم.
تموم شب، صبح و ظهر رو کابوس دیدم و اصلا به خاطر نداشتم که راجب چی بودن.
وقتی بیدار شدم لباسم خیس عرق بود و موهام به گردنم چسبیده بودن.
چندتا نفس عمیق کشیدم تا ضربان قلبم مرتب شه.
بنظر میرسید خیلی کند میزنه.
هوای توی اتاق خفه بود و بوی چوب سوخته شده میداد.
نیم خیز شدم و در پنجره رو باز کردم تا هوا رد و بدل بشه.
نمیدونم چرا انقدر نفس کشیدن سخت بود.
دستم رو زیر موهام کشیدم تا از گردنم جدا شن و با کش دور دستم خیلی شل بستمشون.
گوشیم رو از زیر بالشتم در اوردم، ساعت پنج بعد از ظهر بود.
حسابی تعجب کردم، چرا انقدر خوابیده بودم؟
من که دیشب زود توی رخت خواب رفتم.
جدای از اون هنوز هم واقعا خسته بودم و بدنم حسابی کوفته بود و درد میکرد.
کلافه و ناراحت بودم و به هیچ عنوان حس خوبی نداشتم.
در اتاق رو باز کردم و رفتم بیرون.
خونه در سکوت کامل بود و ابوهادی و انسه رو نمیدیدم.
انگار رفته بودن بیرون، حداقل اتاق انسه که خالی بود.
دست و صورتم رو شستم و یه تیکه میوه خوردم.
رفتم سمت در تا بازش کنم که دیدم قفله.
پوفی کشیدم و سعی کردم با پیچ گوشتی بازش کنم اما نتونستم.
ناچارا به هیوا زنگ زدم تا حور رو بفرسته پایین و زیاد طول نکشید که چند ضربه به در شیشه ای خورد.
رفتم سمت پنجره کنار راهرو و بازش کردم.
_از این بیا تو، در قفله.
با قدم هایی اروم و دردناک رفتم سمت مبل و خودم رو ول کردم روش.
بدنم واقعا درد میکرد.
حور توی چهارچوب پنجره بود و تلاش میکرد ازش رد بشه، زیاد تنگ نبود اما به خاطر وجود یه میله فلزی وسطش رد شدن سخت تر میشد.
بلاخره پرید توی خونه و درحالی که نگاهم میکرد گفت؛
_بقیه کجان؟
_نمیدونم.
بیدار که شدم نبودن.
حور_تازه بیدار شدی!؟
سرم رو تکون دادم و چیزی نگفتم.
حور_ماشین ابوهادی دم دره.
اخمام رفت توی هم، احتمالا همین اطراف بود.
ولی انسه چی؟
اون کجا رفته بود؟
معمولا تنها و بدون ابوهادی جایی نمیرفت، مگر بازار که درحال حاضر یک قرون هم پول نداشتیم.
جدا از اون اگر میخواستن باهم جایی برن، حتما با ماشین میرفتن.
برای یه لحظه کوتاه فکری به ذهنم خطور کرد.
_شاید انسه رفته پیش رحمان!
و بعد با خودم فکر کردم که بعد از اتفاق دیشب چطور به خودش جرعت داده همچین کاری کنه!
حور با کنجکاوی نگاهم کرد و درحالی که با پیرهن زرد رنگ و رو رفتش ور میرفت زمزمه کرد؛
_رحمان؟
عجیب بود، حور از تموم اتفاقات محله خبر داشت.
اتفاق چند سال پیش هم ابروریزی نسبتا بزرگی بود و عجیب بود که چیزی نمیدونه.
_عشق انسه.
ابروهاش پرید بالا.
قبل از اینکه بخواد سوالی بپرسه گفتم؛
_قبل ازدواجش با اون مرتیکه منحوس عاشق پسرعموش بوده اما خب اون خودش زن داشته.
خانوادش مجبورش کرده بودن دختر همسایشون رو بگیره.
حور_خب.
نمیدونستم این درسته که باهاش راجب این موضوع صحبت کنم یا نه.
پرونده اون اتفاق سالها پیش تا قبل از دیشب بسته شده بود.
نمیخواستم خبزارو پخش کنم اما نیاز داشتم راجبشون با کسی صحبت کنم.
2 824
#part144
توجهی به حرفم نشون نداد و تماسی که چند ثانیه معطل ایستاده بود رو وصل کرد.
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
یکی از همون نیم تنه و شورتهای ورزشیای که من براش گرفته بودم رو پوشیده بود.
اونطور که خودش میگفت، مگه همه کادوهام رو دور ننداخته بود؟
سعی کردم اهمیتی ندم و بهش فکر نکنم.
درحال حاضر هیچ حسی بهش نداشتم و این تنها کار درست توی زندگیم بود.
در کمدم رو باز کردم و کیفم رو چپوندم توش.
حالا کل سالن خلوت بود و همه مشغول حرف زدن بودن تا تایم شروع بشه.
وارد رخت کن کوچیک کنار دستشویی شدم و درو بستم.
این قسمت به خاطر وجود پمپ همیشه صدای ناهنجاری داشت و ادم نمیتونست در ارامش لباس عوض کنه.
شلوارم رو در اوردم و شلوارک مشکی رنگم رو جایگزینش کردم.
داشتم تیشرتم رو عوض میکردم که حس کردم چند ضربه کوتاه به در وارد شد.
درحالی که دنبال تاپم میگشتم گفتم؛
_بله؟
سارینا_در رو باز کن.
جای تعجب نداشت، اما کمی عجیب بود.
مطمئنا نمیخواست بیاد داخل و به خاطر دیر رسیدن دعوام کنه.
تاپم رو پوشیدم و کلید رو توی قفل چرخوندم که اومد تو و خیلی سریع در رو بست.
حالا کمی سخت توی اون فضای کوچیک یک در یک جا شده بودیم.
نگاهی به سرتا پاش انداختم و به زور خم شدم تا کفشام رو بپوشم.
سارینا_یکم کار واسه فردا مونده که گفتم شاید بتونی بیای باهم انجامشون بدیم.
از اینهمه بی مقدمه بودنش تعجب کردم.
سرم رو بلند کردم و نیم نگاهی به صورتش انداختم.
حالا برعکس همیشه که موهاش رو دم اسبی میبست چندتا بافت از بالای موهاش زده بود و دوتا دسته نازک توی صورتش ریخته بود.
_من شبیه نوکر باباتم؟
لب های برجسته و صورتیش رو به هم فشرد و شونش رو انداخت بالا.
سارینا_من نگفتم نوکری، بهت پیشنهاد دادم.
_یا شایدم خواهش کردی؟
دوباره همون حرکت رو تکرار کرد و با صدایی اروم تر گفت؛
_ممکنه.
نفس عمیقی کشیدم و بدون اینکه ازش چشم بردارم بند کفشم رو بستم.
همیشه به این فکر میکردم که اگر من اینهمه لب و لوچه و چشمام رو تکون میدادم تاحالا حتما کنده و افتاده بودن.
از روی زمین بلند شدم و بهش زل زدم.
حالا فاصلمون چند سانت بیشتر نبود و میتونستم بوی شیرین و خنک بدنش رو حس کنم.
قفسه سینش اروم بالا و پایین میشد و با چشم های کشیدهش نگاهم میکرد.
برای اینکه این ارتباط چشمی رو قط کنم و یه جوری بحث رو بپیچونم گفتم؛
_امیرعلی رو ببر.
سارینا_خوشم نمیاد.
چیزی نگفتم و خواستم در رو باز کنم که دستش رو خیلی سریع روی دستم گذاشت.
بدون حرف نگاهش کردم که کمی نزدیکم شد.
حالا صدای پمپ اب داشت ازارم میداد.
دستش رو روی پوستم کشید و اروم بردش عقب.
به چشمام خیره شد و نیم قدم جلو اومد.
دستش لای موهام نشست و دسته تاب داری که جلوی چشمم رو گرفته بود کنار زد.
حرکاتش کاملا با اعتماد بنفس بودن، اما میتونستم توی اون تاریکی تپش ریز نبض گردنش رو ببینم..
نگاهش رو بین چشمام چرخوند و دستش رو روی گونم کشید.
مسیر زیر چشم تا لب هام رو اروم طی کرد و انگشتش روی لب پایینم نشست.
میدونستم میخواد چیکار کنه و منتظر بودم انجامش بده.
دلم نمیخواست خودم پیش قدم بشم و به خودم زحمت بدم.
چشماش خمار شد و بعد از اینکه نفس گرم لرزونش رو فوت کرد بیرون فاصله رو کم کرد.
دستش توی موهام فرو رفت و کشیدم سمت خودش و طولی نکشید که گرمی لب های نرمش رو حس کردم.
اروم لب پایینم رو بوسید و بهم نزدیک شد که دستم رو پشت کمرش گذاشتم.
میتونستم گرمای پوست لطیف گودی کمرش رو حس کنم.
لب بالاییش رو مک زدم که حس بدی بهم دست داد.
دنج نبود، طعم رژ لبش رو دوست نداشتم و از همه مهمتر پفکی بودنش بخاطر ژل ها حس بدی بهم القا میکرد، به طوری که دلم نمیخواست بوسهش ادامه پیدا کنه.
اما از سمتی بدنم کمی داغ کرده بود و ترجیح میدادم بندازمش گردن گرمای این قسمت از سالن.
لبم رو بوسید و مکش زد و با صدایی تب دار کنار گوشم گفت؛
_بریم خونت؟
حالا نفس های گرمش به گردنم میخورد و حالم رو دگرگون میکرد.
قبل از اینکه بخوام جوابش رو بدم در زده شد و کسی گفت؛
_ببخشید میشه عجله کنید میخوام لباس عوض کنم.
خیلی سریع کشید عقب و چند ثانیه شوک زده به در سفید رنگ نگاه کرد.
من هم تموم حسم پریده بود و حالا یکم استرس گرفته بودم.
صداش رو صاف کرد و خیلی باکلاس گفت؛
_یه رخت کن دیگه اونطرف هست، میتونید از اون استفاده کنید.
2 824
#part143
نگاهی به اطرافم انداختم.
خیابون نسبتا خلوت بود و اون دست کنار فضای سبز چندتا ماشین دیده میشد.
این قسمت از مغازهها روی یه تپه قرار داشتن و به همین دلیل میشد فضای پارک رو به طور کامل دید.
زیاد طول نکشید که صدای قدمهای کسی رو شنیدم و بعد یکی از صندلیها عقب رفت.
از جیر جیر کردن صندلی تونستم متوجه بشم که کیه.
نفس عمیقی کشید و گفت؛
_اگر گشنته بگم یچیزی برات بزنن.
نیم نگاهی بهش انداختم و لبم به نشونه لبخند کج شد.
معمولا وقتی میخواستم بخندم کاملا نیشم باز میشد اما اینجور وقتا فقط میخواستم طرف مقابلم رو تخریب کنم.
به چهره گندمگونش که حالا ردی از پیری روش خودنمایی میکرد خیره شدم.
چشمهای عسلیش به هیچ عنوان به اجزای نه چندان لطیف صورتش نمیومد.
_اونموقعای میتونی حرف بزنی و ادعا بکنی که مامانم رو برگردونی.
اخماش رفت توی هم و گفت؛
_زکی، مگه من خدام مرده رو زنده کنم.
خواستم بگم هنوز کاملا نمرده اما فقط دست و پا زدن اضافی بود.
هردومون خوب میدونستیم فرقی با یه مرده نداره و کم کم باید ازش ناامید بشیم.
_پس نه، نمیخورم.
سرش رو تکون داد و درحالی که با تیکه مرغ نپخته توی دستش ور میرفت و داشت حالم رو به هم میزد گفت؛
_از بچگی به مامانت میگفتم توی یک سری از کارهاش درمورد تربیت کردنت افراط میکنه.
اگر به حرفم گوش میداد الان انقدر لوس نبودی.
حقیقتا خندم گرفت.
اینکه فکر میکرد من لوسم یعنی توی این چندسال کاملا من رو فراموش کرده بود.
این یعنی هیچوقت شناختی از من، تنها بچه و ادم باقی مونده زندگیش نداشت.
_حق با توعه.
من لوسم.
نگاهش رو بهم دوخت و گفت؛
_هردومون به یه اندازه از مرگ مادرت ناراحتیم.
اما من مثل تو تقصیرات رو گردن کسی نمیندازم.
خواستم بگم چون کسی وجود نداره و مقصر خودتی اما فقط سکوت کردم.
بحث کردن ما چیزی رو حل نمیکرد پس لازم نبود.
دستش رو روی شونم گذاشت و درحالی که بلند میشد گفت؛
_هروقت که خواستی میتونی روی من حساب کنی.
این رو گفت و ازم فاصله گرفت و رفت توی سالن.
بلاخره بعد از اینکه اهورا خان شیرینی موتورش رو میل کرد تشریف اورد بیرون.
به نظر خوشحال و سرحال میومد و میترسیدم میز و صندلیارو هم گاز زده باشه.
معمولا وقتی صبحا چیزی میکشید اشتهاش به طرز باور نکردنیای باز میشد.
نیم نگاهی بهم انداخت و با لبخند گفت؛
_داری هوا میخوری؟
سرم رو تکون دادم و درحالی که میرفتم سمت موتور گفتم؛
_اره، همون چیزی که امیدوارم تو نتونی بخوریش تا بمیری.
نگاه بیخیالی بهم انداخت و سوار موتور شد.
حالا سرحال تر بنظر میرسید و منگی کاملا از سرش پریده بود.
سر تا پام رو از نظر گذروند و با همون لحن بیخیال و صدایی که همیشه خسته بنظر میرسید گفت؛
_من از کجا میدونستم بابات اینجاست؟
اخمام رفت توی هم.
_چرت و پرت نگو خودت گفتی اومدی اینجا کباب خوردی باهاش اشنا شدی.
سرش رو خاروند و چشم هاش رو تنگ کرد.
درحالی که اسفالت قدیمی و فرسوده رو نگاه میکرد گفت؛
_گفتم؟
یادم نمیاد.
پوفی کشیدم و رفتم سمتش و نشستم روی موتور.
دلم نمیخواست بازخواستش کنم.
امروز بنظر خوشحال میرسید و نمیخواستم خرابش کنم، حتی به قیمت ناراحت شدن خودم.
خیلی کم پیش میومد که این اتفاق بیوفته.
موتور رو روشن کرد و با صدای بلند گفت؛
_بابات خیلی باحاله.
شوخی های جالبی میکنه.
درحالی که کمر نسبتا باریکش رو میگرفتم تا نیوفتم گفتم؛
_اره با بقیه باحاله.
به ما که میرسه شبیه اسهال میشه.
صدای خندش رو شنیدم و بعد گفت؛
_کجا بریم؟
_من رو بزار خونه میخوام برم باشگاه.
اهورا_باشه.
نفسی کشیدم و موهام رو زدم کنار تا به صورتم کوبیده نشن و نرن توی چشمم.
حدود ساعت چهار ظهر بود که بعد از خوردن سیبزمینی سرخ شده ساده دوش گرفتم.
اهورا بیرون داشت سعی میکرد با صدای ضبط شده گیتارش اهنگ بخونه و ارامش ظهرگاهیم رو ازم گرفته بود.
نه که خیلی استاد بود، صدای اهنگ زدنشم ضبط میکرد.
حالا انگار طرفدارهاش هر لحظه منتظر البوم جدید بودن.
از توی اینه به خودم خیره شدم و موهای خیسم رو از توی صورتم زدم کنار.
حالا ابشون روی پوستم میچکید و باعث قلقلکم میشد.
دستمو بلند کردم و به بازوهام خیره شدم اما از دوماه پیش تاحالا تغییر چندانی نکرده بود.
داشتم فکر میکردم برم سراغ مکمل اما اصلا دلم نمیخواست زیاد پف کنم، همینقدر کافی بود.
اهورا_صدای حموم کردنت رو میشنوم، خجالت بکش.
لبخندی زدم و به ادامه کارم پرداختم.
در رو هول دادم و وارد سالن شدم که بوی اسپری خوشبو کننده توی دماغم پیچید.
صدای اهنگ بیش از حد بلند بود و گوشهام رو ازار میداد.
نیم نگاهی به سارینا که پشت میزش نشسته بود انداختم و رفتم سمتش.
بدون اینکه سلام بکنم یه کلید از توی ظرف سفالی بنفش کنار دستش برداشتم که نگاهش رو از گوشیش گرفت.
چند ثانیه براندازم کرد و گفت؛
_سلام یادت ندادن اقا پسر؟
درحالی که کولم رو جابه جا میکردم و میرفتم سمت کمدا گفتم؛
_من دخترم.
2 824
#part142
سارینا اصرار داشت که حتما غزل رو با خودم ببرم و این اصلا نشونه خوبی نبود.
درواقع وقتی روی وجود یه نفر پافشاری میکرد دودلیل داشت.
یا خیلی ازش خوشش میومد و یا بیش از حد ازش متنفر بود که قطعا مورد اول براش صدق نمیکرد.
مطمئنا اونجا میخواست یجوری حالش رو بگیره و یا کاری بکنه.
البته منم بدم نمیومد یکم بهشون بخندم اما خب دوست نداشتم سارینا حرف اشتباهی بزنه یا کاری بکنه.
نه که اون دختره برام مهم باشه، فقط حوصله ابروریزی نداشتم.
معمولا هر دختری که به هر طریقی وارد زندگیم میشد، چه دوست بود، چه اشنا و چه کسی که رابطه ای باهاش داشتم حتما باید مورد هجوم سارینا قرار میگرفت و این موضوع به شدت من رو عصبی میکرد.
به همین دلیل بدم نمیومد یکم باعث فشاری شدن سارینا بشم.
هرچی نباشه مطمئن بودم هنوزم یه حس هایی بهم داره و یا صرفا فقط ازم خوشش میاد.
با گذاشته شدن کبابها روی میز از فکر سارینا و غزل در اومدم.
بوی کره و دنبه کبابی و گوشت ذغالی توی کل فضا پیچیده بود و باعث میشد حتی از قبل هم گرسنهتر بشم.
نون برشته و پف زیر کبابها از اب گوجه و گوشت قهوهای شده بود و ریحون، پیاز، لیمو و فلفل کنارش رنگش رو قشنگ تر جلوه میداد.
پسر چاق دوغ هارو با درباز کن باز کرد که کمی از گازشون بیرون ریخت.
روی شیشهها بخاطر سرمای بیش از حد بخار گرفته بود.
نفس عمیقی کشیدم و افسوس خوردم.
کاش الکی ناز نمیکردم، اما حالا که کرده بودم و کسی بهش اهمیت نداده بود باید طوری رفتار میکردم انگار حال به هم زن ترین چیز دنیارو جلوم گذاشتن و از تصمیمم کاملا فرخنده و راضیم.
هرچند که نگاه غمگین و محزونم اصلا این رو نشون نمیداد و کاملا مشخص بود دارم افسوس میخورم.
سعی کردم خودم رو با جمله اشکال نداره از اینجا که رفتی بیرون واسه خودت میخری گول بزنم اما کارتم همراهم نبود.
دستمو زیر چونم گذاشتم و به گیاهی که از بالای سقف اویزون بود خیره شدم.
اهورا داشت با خنده نگاهم میکرد و اقای یزدانی درحالی که بشقابهارو جابه جا میکرد زیر چشمی حواسش به من بود.
ساعت گرون قیمت توی دستش، انگشتر های عقیق و فیروزه و این کبابی باعث میشد فکر کنم که چیشد که به اینجا رسید.
بعد از ترک ما با فقط چندتومن پول چطور خودش رو جمع کرد؟
معتاد یا دزد نشد و یا نمرد؟
همه اینا خرجش مردن مامانم بود.
اون مرد و دق کرد تا این جونور زنده و خوشحال و سر حال باشه.
مرد بدی نبود، فقط بعضی جاها تصمیمات اشتباهی میگرفت.
یادمه اون زمان خیلی شرط بندی و قمار میکرد و بخاطر اون کلی بدهی بالا اورد.
به خاطر یه اتفاق هم نمیتونست بره سرکار.
پول زیادی نبود، اما شرایط پس دادنش رو نداشت چون افسردگی گرفت.
طرف مقابلش هم ادم درستی نبود و همین باعث شد همچیز بدتر بشه.
اگر یه ادم دیگه بود قطعا کار به اینجا نمیکشید.
اینطور شد که تصمیم گرفت چندروز فرار کنه و مخفی بشه، حداقل تا جور کردن اون پول ولی تا مدت ها بعدش پیداش نشد.
حتی بعد از تصویه کردن حسابش.
تصور میکردم یه زن دیگه گرفته باشه اما اشتباه میکردم.
انگار سرش باز هم به همون چیزا گرم بود و اولین بار که بعد از ماه ها دیدمش کاملا فرق کرده بود.
همون شبی بود که مامان رفته بود توی کما، نمیدونم خبر رو از کجا شنیده بود اما حداقل اونقدری براش ارزش داشت که همون لحظه خودش رو برسونه.
همین باعث میشد اونقدری که باید ازش بدم نیاد، اما خب هنوز هم مطمئن بودم اگر اونقدر حریص و طمع کار نبود کارمون هیچوقت به اینجا نمیرسید.
از سر میز بلند شدم و با گفتن وقتی غذات تموم شد بیا بیرون به اهورا از سالن خارج شدم.
هوا خوب بود و باد نه چندان خنکی که میوزید قابل تحمل ترش میکرد.
حالا چندروزی بود که وارد مهر شده بودیم و رنگ و بوی پاییز کم کم حس میشد.
ارزو میکردم کاش همیشه زمستون بود، تابستونا واقعا حال به هم زن بودن.
هوا گرم و مسخره بود و حوصلم رو سر میبرد.
روی یکی از میز و صندلی ها نشسته بودم و ارزو میکردم کاش میتونستم یه نخ سیگار بکشم اما خب نمیخواستم این کار رو جلوی اقای یزدانی انجام بدم.
ادم مذهبی یا گیری نبود، فقط اصلا از دود خوشش نمیومد.
مخصوصا که اصلا دلش نمیخواست من سراغ این چیز ها برم.
که نرفته بودم، نه مشروب میخوردم و نه تاحالا چیزی غیر از سیگار رو امتحان کرده بودم.
درست مثل خودش، همیشه ورزش میکرد، غذای سالم میخورد، از مشروبات الکلی و دود و دم متنفر بود و ادم جاکش و دیوثی بود.
به خاطر همین همیشه سالم و سلامت بود تا کون مارو با وجودش پاره کنه.
چقدر عالی میشد اگر به جای اعتیاد به پول و مقام و منفعت معتاد تریاکی شیشه ای عرقی چیزی میشد تا شاید میوفتاد تو جاش و به خانوادمون اونقدر اسیب نمیزد.
اما خب، وقتی بعضی از رفتار های اهورا و ادم های معتاد رو میدیدم پشیمون میشدم.
2 824
#part141
سرم رو انداختم پایین و به میز چوبی خیره شدم.
بهم نزدیک تر شد و صداش رو شنیدم که میگفت؛
_نمیخواستی بریم روی تخت بشینیم؟
صندلیش رو کشید عقب و نشست سر جاش که سرم رو بلند کردم.
حالا هالهای از نور نارنجی رنگ ساطع شده از پنجره روی چشم های قهوهای و صورتش میوفتاد و میتونستم روزنه های روی پوستش رو ببینم.
سمت چپ ابروش دوتا فرورفتگی خیلی کوچولو وجود داشت که میدونستم به یه دعوا توی بچگیش برمیگردن.
حالا ابروهای به هم ریخته و تو پرش به خاطر نور افتاب به هم گره خورده بود و با چشم هایی تنگ شده نگاهم میکرد.
نفس عمیقی کشیدم و خیره به تخت خالی کنار دستمون گفتم؛
_میریم ولی نه برای نشستن.
میخوام کونتو پاره کنم.
با تمسخر نگاهم کرد و سرش رو تکون داد.
اهورا_اینهمه سال ویرجین نبودم که تو واسم پارش کنی.
نگاهم رو ازش گرفتم و نفس عمیقی کشیدم.
اصلا عین خیالش هم نبود که من چقدر ناراحت یا عصبیام که انقدر راحت شوخی میکرد و اینطوری بیخیال بود.
_این مردک چاله میدونی رو از کجا میشناسی؟
درحالی که با لکه کوچیک روی لباسش ور میرفت نفسش رو با خنده فوت کرد بیرون.
اهورا_نمیدونم یه بار اومدم با علی کباب بخورم دیدمش.
من نشناختمش ولی اون منو شناخت.
یهو نشست کنارم خیلی جدی گفت پس گفته بودی دوست رازی.
منم فکر کردم میخواد کتکی چیزیمون بزنه گفتم نه والا ما با حاج خانم شما کاری نداریم.
با مشت زدم توی دستش و گفتم؛
_درست تعریف کن.
دستاش رو از روی میز برداشت و رفت عقب که نور از روی صورتش کنار رفت.
نیم نگاهی بهم انداخت و با لحنی بیخیال گفت؛
_خسته شدم، بقیش رو بعدا تعریف میکنم.
_خیلی لوسی.
یه ابروش رو انداخت بالا و سرش رو کج کرد.
زیاد طول نکشید که بابا پسر توی اشپزخونه رو صدا زد تا بره سراغ کبابا و اومد سمتمون.
اهورا_اقای یزدانی!
سرم رو بلند نکردم.
با اینکه حالا کمی دلتنگ و کنجکاو بودم اما دلم نمیخواست وا بدم.
هنوز یکم دیگه باید توی تنهایی و پشیمونی میموند.
البته با این زندگیای که برای خودش ساخته بود تنها یا پشیمون به نظر نمیرسید.
یکی از صندلیارو کشید عقب و نشست روش که از شدت سنگین بودن وزنش کمی جیر جیر کرد.
دست به سینه شدم و درحالی که نفس عمیقی میکشیدم به پسر نوجوون پای منقل نگاه کردم.
یزدانی_چه خبر از اینورا؟
اهورا_موتور گرفتم، اومدم شیرینیش رو بدم.
سنگینی نگاهش رو حس کردم و بعد صدای کلفتش رو شنیدم که میگفت؛
_پس چرا انقدر ناراحته؟
زهرمار دادی بهش؟
اهورا_شرمنده ولی فکر کنم به خاطر وجود شماست.
سعی کردم خندم رو کنترل کنم واسه همین پوست داخلی لبم رو گاز گرفتم و کندمش.
یزدانی_ولش کن تربیت یادش ندادن.
اخمام رفت توی هم و بهش خیره شدم.
ظاهرش مثل همیشه مرتب و تمیز بود.
همون بیخیالی همیشگی توی چشم های عسلیش دیده میشد و به نسبت دوسال پیش خیلی پیر تر بنظر میرسید.
نگاه کردن بهش باعث میشد دلم برای خانواده ای که به خاطر پول از هم پاشیده بود تنگ بشه.
_اگر فرار نمیکردی قطعا بهتر تربیت میشدم.
تغییری توی حالت نگاهش ایجاد نشد و به اهورا که سعی میکرد حواسش رو از بحثمون پرت کنه چشم دوخت.
یزدانی_چی میخورید؟
اهورا_من یک مقدار شراب.
نگاه چپی بهش انداخت و گفت؛
_دوغ ابعی برمیدارم میکوبم توی سرت.
والا ما همسن شما بودیم از گشنگی نون خالی میخوردیم.
اهورا_دستتون درد نکنه ما نون خالیامونو خوردیم اومدیم اینجا یکم چیز میز مفتی بزنیم.
سرش رو تکون داد و درحالی که زیر چشمی نگاهم میکرد پسر پای منقل رو صدا زد و سفارش سه دست کباب بهش داد.
_من نمیخورم.
دوتاشون برگشتن سمتم و بهم خیره شدن.
اهورا با اخم نگاهم کرد و درحالی که سعی میکرد جلوی مرد نره خر کنار دستش باهام خوش رفتار باشه تا با یه درکونی پرت نشه بیرون گفت؛
_چرا؟
یزدانی توجهی بهمون نکرد و سفارشش رو به دو دست کباب تغییر داد.
حقیقتا انتظار نداشتم بعد از اینهمه مدت انقدر بی توجه باشه.
با اینکه میدونستم اخلاقش اینه و ادمی نیست که تعارف تیکه پاره کنه و بابت چیزی به یه نفر گیر بده اما بهم برخورد.
حالا شاید من میخواستم ناز کنم.
البته اشکالی نداشت اگر میرفت به غذای اهورا دست برد میزدم.
البته که فرصتش نمیشد چون قرار بود اقای یزدانی رو هم بزاره لای نون و بخوره.
تا رسیدن سفارش ها من مشغول حرف زدن با سارینا شدم و اون دوتا باهم صحبت کردن.
2 824
#part140
همین موضوع باعث میشد که کمی نسبت بهش بی اعتماد باشم.
سعی کردم حالا که خوشحال بود توی ذوقش نزنم اما خب همجین هم شاد بنظر نمیومد.
این یعنی احتمالا باز هم برنامه داشت و موضوع به همینجا ختم نمیشد.
_نمیدونم باید پشتتو بکنی تا بتونم نظر بدم.
لبخندی زد و موتورو روشن کرد که صداش توی گوشم پیچید.
بنظر خوب و سالم میومد و تمیز بود.
_مبارک باشه.
اهورا_میخوام ببرمت شیرینیش رو بهت بدم چون توی در اوردن پولش تو هم دخیل بودی.
_خیلی ممنون ولی من به رانندگیت در حالت عادی اعتماد ندارم چه برسه به الان که مواد کشیدی.
بنظرم خودتم سوارش نشو چون مجبوری به جای من به تعمیرکار و صاف کاری پشت کنی.
اهورا_یعنی پیاده میای؟
باشه اشکال نداره پس همین چهار راه رو بپیچ اونجا ادرس بپرسی راهنماییت میکنن.
درحالی که میرفتم سمت موتور تا سوارش بشم گفتم؛
_چرت و پرت نگو.
محکم نشستم روش و کمر نسبتا باریکش رو گرفتم.
اهورا_نشستی؟
_نه وایسادم این پشت تا وقتی گاز میدی ملق بزنم.
درحالی که روشنش میکرد سرش رو کج کرد و با صدایی که حالا کلفت تر از حالت عادی بنظر میرسید گفت؛
_در اون حد استعداد نداری..
یه پاش رو گذاشت بالا و گاز داد و اونیکی ماش رو از روی زمین برداشت.
میدونستم تاحالا موتور نرونده برای همین یک مقدار دودل بودم.
اهورا توی اینجور چیزها یکم بی فکر عمل میکرد و حالا که گل کشیده بود بیخیال تر از قبل شده بود.
سعی کردم سخت نگیرم و حواسم رو بدم که یهو سر از رود در نیاریم.
گازی داد و از خیابون خارج شد که داد زدم؛
_حالا کجا میخوای بری؟
اگر میخوای چیزی بخری باید بگم که نمیتونم بخورم توی رژیم تخم مرغم.
به جاش پولش رو بده بهم چندتا مکمل بخرم.
صدای خندش رو شنیدم و بعد گفت؛
_میگم چرا داری شبیه مرغ میشی نگو تخماشو گرفتی ول نمیکنی.
چیزی نگفتم که ادامه داد؛
_در ضمن شیرینیم اونقدر گرون نیست که پولش به مکمل و اینا برسه.
میخوام ببرمت یه فلافل بیستی بدم بهت همه عضله هات تبدیل به گاز بشه.
_میدونستم خسیس تر از این حرفایی.
خندید و چیزی نگفت.
حالا باد موهام رو محکم به صورتم میکوبید و داشت کمی کلافم میکرد.
صدای موتور روی مغزم بود، اما به هیجانش واقعا میارزید.
همیشه دوست داشتم موتور برونم اما هیچوقت فرصتش نشده بود.
اهورا هم انقدر روی وسایلش حساس بود که امکان نداشت بزاره پشت رول بشینم.
البته اونقدر هم چیز مهمی نبود و مسیر نسبتا شلوغ بنظر میرسید.
فعلا یه چندتا برنامه داشتم و دلم نمیخواست برم رو تخت وسط مامانم و نامزدش بخوابم.
حدود بیست دقیقه توی مسیر بودیم تا اینکه به یکی از پارک های بزرگ رسیدیم.
بلاخره کنار یه کبابی روی تپه ایستاد و موتور رو خاموش کرد.
نگاهی به اطرافم انداختم، خبری از فلافلی یا شیرینی فروشی و فست فودی نبود.
_بهت نمیاد پول کباب داشته باشی.
لبخندی روی لبش نشست و درحالی که از موتور مشکی رنگش پیاده میشد گفت؛
_قرار نیست پولش رو من بدم.
چپ چپ نگاهش کردم و چیزی نگفتم.
از این مورد ها زیاد پیش اومده بود که به دعوت خودش میرفتیم بیرون و اخر میگفت کارتم رو نیوردم تا من حساب کنم.
البته بعدش جبران میکرد اما اون لحظات من واقعا کفری میشدم چون اکثر وقتا پول کم میوردم و قبلش باید برنامه میریختم که میخوام چیکارشون کنم.
خواستم چیزی بگم که صدایی اشنا توی گوشم پیچید.
_به اقا اهورا، چخبر از اینورا.
برگشتم عقب و با تعجب به مرد نسبتا قد بلندی که کنار منقل ایستاده بود خیره شدم.
انگار اونم متوجهم شد چون با لبخند زل زد بهم.
چند ثانیه با چشم های گشاد شده و بدون حرف نگاهش کردم و بعد به اهورا خیره شدم.
دستاش رو توی جیب شلوار گشاد سبز رنگش کرده بود و بدون حرف درحالی که لب هاش رو به هم میفشرد نگاهمون میکرد.
طوری رفتار میکرد انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده و کاملا بی گناهه.
مردک احمق پشت منقل با لبخند اومد سمتم و گفت؛
_سلام.
خواست بغلم کنه که به جاش دستم رو گرفتم جلوش تا مجبور نشم کسی که مامانم رو به کشتن داد رو بغل کنم.
حالا از پارسال که برای اخرین بار دیده بودمش یک مقدار فرق کرده بود.
رنگ موهاش به جوگندمی میزد و یه ریش مسخره گذاشته بود.
چپ چپ نگاهش کردم و از کنار خودش و اهورا رد شدم و رفتم داخل نشستم.
میتونستم ببینمشون که اون بیرون دارن باهم صحبت میکنن.
نمیدونستم اهورا بابامو از کجا میشناسه.
چندباری دیده بودش، اما اینکه یهو انقدر پسرخاله بشن برام عجیب بود.
پوفی کشیدم و روی میز رو نگاه کردم تا ببینم منویی چیزی میبینم یا نه.
اما خب اینجا کبابی بود و تنها چیزی که داشت به جوجه و قلیون دوسیب ختم میشد.
البته مردی که یه گوشه نشسته بود و با گوشیش ور میرفت یه فنجون چای به دست داشت.
من که ترجیح میدادم چیزی نخورم، اما نمیخواستم توی ذوق بزنم.
بعد از چند ثانیه در باز شد و اهورا اومد تو.
2 824
#part139
_اگر مهریه نمیگیری زنم شو لباسام رو بشور.
اهورا_بدم میاد به لباسای نشسته کسی دست بزنم.
سرم رو تکون دادم و در کمد رو بستم.
گرمم بود اما کمی عرق کرده بودم و نمیخواستم لباساش رو بپوشم و صداش رو دربیارم.
به جاش ترجیح دادم در اتاق رو کمی باز کنم.
بعد از انجام کارم رفتم سمتش و خودم رو روی تخت انداختم.
پیرهنم رو از تنم در اوردم و پرت کردم روی صندلی و بهش خیره شدم.
داشت انگشت هاشو با یه حالت کرخت روی سیمهای گیتار میکشید.
درحالی که اخمهاش توی هم بود و لباش رو به هم میفشرد با دقت صداهای نامفهومی میساخت.
حالا به لطف من روی هرکدوم از انگشت هاش یه واژه یا عدد تتو شده بود و دست چپش تقریبا پر از تتوهای کوچیک و مینیمال بود.
سیب زیر چشمش اما رنگ باخته بود و نیاز به ترمیم داشت.
از دستاش رفتم بالا و نگاهم رو به بازوهاش دوختم.
ناخوداگاه یاد شب مهمونی افتادم.
شبی که اهورا غزل رو با لباسای خیس از دستشویی اورد بیرون.
اما اون که همون شب داشت با من حرف میزد.
درواقع حرف هم نه، اصلا چیزهای عادی ای نمیگفت به طوری که فکر کردم ممکنه حتی بخواد کاری بکنه.
اما من که رفتم با اهورا سکس کرده بود؟
بنظرم عجیب بود.
البته من از اینجور دختر ها زیاد دیده بودم.
نمونش همون سارینا.
با اینکه با من بود با پسرهای دیگه هم میپرید.
شاید اونطوری که باید رابطه رو جدی نمیگرفت، شاید یه دختر برای رفع نیاز هاش کافی نبود.
از اینجور ادم ها متنفر بودم.
اونایی که خودشونم نمیدونستن چی میخوان و هیچ چیزی راضیشون نمیکرد.
من خودم هم اینطور بودم اما خب میدونستم دقیقا از دخترا خوشم میاد یا پسرا.
همزمان با هردو لاس نمیزدم.
اینکه غزل هم اینجوری باشه باعث میشد یک مقدار حس بدی بهم بده.
نه که از اول ازش خوشم بیاد، فقط داشتم به عنوان یه فرد جدید توی جمعهامون باهاش کنار میومدم.
چشمام رو تنگ کردم و گفتم؛
_اون شب تو شروع کردی یا اون دختره؟
بدون اینکه نگاهش رو از گیتارش بگیره با صدایی خمار لب زد؛
_کدوم دختره؟
نفسمو با خنده فوت کردم بیرون و با تیکه گفتم؛
_مگه تاحالا با چندتا دختر خوابیدی؟
اهورا_چه فرقی به حال تو میکنه؟
شونم رو انداختم بالا و چیزی نگفتم.
میدونستم که تا خودش نخواد نمیگه و سوال پرسیدن من فایده نداره اما میخواستم متوجه یه چیزی بشم.
_سارینا بهم گفته فردا با غزل بیا.
یعنی اون رو هم دعوت کرده.
توجهی به حرفم نکرد که ادامه دادم؛
_میخواستم ببینم واقعا ببرمش یا نه.
چون اعتمادی بهش نیست.
شاید مجبور بشم برم از زیر این و اون جمعش کنم ابروم بره.
چشماش رو ریز کرد و با حالتی بی طرفانه گفت؛
_چرا فکر میکنی باید از زیر این و اون جمعش کنی!؟
شونم رو انداختم بالا.
_از اینکه یه دست با هممون لاس زد اخرم با تو خوابید مشخص نیست؟
اهورا_چه ربطی داره شاید باهاتون به شوخی لاس میزده.
من خودمم اینجوریم ولی بحث که جدی میشه سوراخامو میگیرم فرار میکنم.
چشمام رو تنگ کردم و درحالی که با دقت از نظر میگذروندمش با لحنی بیخیال گفتم؛
_از این ادما کم دورم نبوده به هرحال.
یکی مثل همون سارینا که یهو متوجه شدیم با نصف پسرای شهر سر و سر داشته.
شونش رو انداخت بالا و از روی تخت بلند شد و رفت سمت کمد.
درش رو باز کرد و یه تیشرت دیگه ازش در اورد و مال خودش رو از تنش خارج کرد.
بی توجه بهش دراز کشیدم سر جاش.
حالا داشتم به سارینا فکر میکردم.
قطعا دوست پسرشم توی تولدش بود و هیچ ازش خوشم نمیومد.
در کل حوصله مهمونی ای که همچین ادمای مسخره ای توش باشن رو نداشتم.
اهورا جلوم ایستاد و ساعتش رو از روی میز برداشت.
معلوم بود که میخواد بره جایی.
_چتای مشنگ مگه به زمان هم احتیاج پیدا میکنن؟
دستی توی موهای فرش کشید و بعد از اینکه خوب به همشون ریخت گفت؛
_میخوام چک کنم ببینم چقدر مونده تا از شرت راحت بشم.
خندیدم و چیزی نگفتم.
اصلا حوصله بحث کردن رو نداشتم، حتی به شوخیش.
پیرهنم رو تنم کردم و پشت سرش از اتاق رفتم بیرون.
امروز کاملا بیکار بودم و حوصله نداشتم برم سالن.
از اون گذشته جمعه بود و این یعنی میتونستم تا شب استراحت کنم، البته اگر اهورا همین لحظه میمرد.
کفشام رو که پوشیدم از خونه خارج شدم و در رو بستم.
یه موتور نسبتا نو کنار در وجود داشت که رفت سمتش.
ابروهام پرید بالا و درحالی که سر و تهش رو بررسی میکردم گفتم؛
_این از کجات؟
اهورا_شریکی با علی خریدمش.
قشنگه نه؟
چشمام رو تنگ کردم.
میدونستم زیر زیرکی داره یه کارهایی میکنه اما مطلع بودم که وقتی بخواد کاری رو شروع کنه هیچکس رو در جریان نمیزاره.
حتی من که بهترین رفیقش بودم!
در کل از همین اخلاقش بدم میومد، حتی اگر از همه بهش نزدیک تر میبودی نمیفهمیدی میخواد چیکار کنه و چی توی سرش میگذره.
2 824
انگار کسی زیر تن و روی بالشم بنایی سنگی میساخت، صدای همه ان لرزشهای پیدرپیِ وهم الود را به خوبی میشنیدم.
نبایست اشکالی میداشت، اخر چهار استخوان خرد وجودم نیز میدانست که هر سازش عمیق، تخریبی بزرگ را طلب میکند.
این گوشها حالا حالاها باید به پژواک فرو ریختن و انهمه واژگونی عادت میکردند.
من برای دیدن ان نمای بزرگ مستحکم چیزی بزرگتر را کنار گذاشته بودم؛
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
