ch
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

前往频道在 Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

显示更多
2 838
订阅者
无数据24 小时
-37
-7330
帖子存档
#part183 دندونام رو به هم فشردم و درحالی که نفس عمیقی میکشیدم چشمام رو بستم. نمیدونستم مشکل از کجاست، اگر اراز همچنان سارینارو دوست داشت چرا اصلا این رو بروز نمیداد؟ از اون گذشته مگه من از اون بهتر نبودم؟ چرا عقب میکشید؟ چرا هیچ میل و رغبتی از خودش نشون نمیداد و اگر از من خوشش نمیومد چرا اینکه به بقیه نزدیک میشدم عصبیش میکرد؟ به خودم تلنگر زدم که عصبی شدنش به خاطر این بود که ابروش رو توی مهمونی بردم مگر نه خودشم گفت که اگر دوستا و اشناهاش اونجا نبودن رفتارام براش اهمیت نداشت. اما این دلیل هم من رو قانع نمیکرد. چون اونشب به جای تینا و یا هرکس دیگه‌ای من رو با خودش برده بود. اگر انقدر جذاب بود حتما به غیر از من دخترای دیگه‌ای هم توی زندگیش بودن که بخواد به عنوان همراه ببرتشون مهمونی اکسش. و منی رو که تازه باهام اشنا شده بود برده بود. این یعنی ممکن بود یه حس‌هایی نسبت بهم داشته باشه. گذشته از اون الان داشت به صورت رایگان برام تتو میزد و من رو انتخاب کرده بود تا ببرمش بیمارستان. این یعنی دوست داشت من مامیش باشم. چشمام رو باز کردم و با اخم بهش خیره شدم. نگاهش به دستم بود و چون خم شده بود موهاش جلوی صورتش رو گرفته بودن. با این حال میتونستم نیمرخش رو به خوبی ببینم. مژه‌های کوتاه، دماغ متوسطش که با وجود عروسکی نبودن و قوس نداشتن خیلی قشنگ بود و به صورتش میومد و گذشته از اون لب‌های خوش رنگی که به هم میفشردشون. چهره‌ش کاملا به سنش میومد، برعکس من که شبیه بچه دبیرستانیا بودم. حالا نفس‌هام تقریبا مرتب شده بود و حالم به اون مقدار بد نبود. با اینکه تنم همچنان داغ بنظر میرسید اما حس و حالم پریده بود. کاش میتونستم ببندمش و بهش تجاوز کنم، به دردناک ترین حالت ممکن. این تنها چیزی بود که الان میخواستم. اونوقت میتونست دوباره خودش رو ازم دریغ کنه؟ کم کم داشتم به این پی میبردم که من دیوانم و چندتا شخصیت دارم. اما مطمئن بودم که باهمه شخصیت‌هام میخوامش. حداقل برای یه مدت کوتاه. برام عجیب بود، چون تاحالا چنین حسی به کسی نداشتم و این موضوع داشت ازارم میداد. بعد از چند دقیقه تتوم تموم شد. روش کف زد و محکم با دستمال پاکش کرد که نگاهم خورد بهش. واقعا خیلی قشنگ شده بود، همونطور که میخواستم توش رو رنگ نکرده بود و فقط بعضی جاهاش سایه داشت. با اینکه حس خیلی خوبی بهش داشتم و قرار بود تا مدتهای طولانی نگاهش کنم فقط یه لبخند کمرنگ زدم و گفتم؛ _خیلی قشنگ شده. ولی دلیل نمیشه تو ادم جالبی باشی. یه ابروشو داد بالا و درحالی که وسایلش رو از روی میز برمیداشت گفت؛ _قابلت رو نداره. البته انگار داشت که.. حرفش رو ادامه نداد و خیلی جدی سرتاپام رو نگاه کرد. _من بازهم تتو خواهم زد. درحالی که یه چوب بستنی از توی پلاستیک خارج میکرد گفت؛ _تتوهای بزرگتر جبران بزرگتریم میخوان. و به شلوارم خیره شد. حرفش حس جالبی داشت، اما فقط عصبیم کرد. معلوم بود که داره دستم میندازه. _پس باید برم مترو جیب بری‌. تیشرتم رو از کنار مبل برداشتم، حالا که به اندازه چند دقیقه پیش داغ نبودم نشستن با یه نیم‌تنه معذبم میکرد. توی فاصله درست کردن لباسم و پوشیدنش تونستم سنگینی نگاهش رو روی بدنم حس کنم. بهم حس خوبی میداد، برعکس وقتایی که ابوهادی بهم زل میزد. اون لحظات دلم میخواست خودم رو اتیش بزنم. اما حالا، شکمم هرلحظه میخواست جر بخوره و کلی پروانه ازش بزنه بیرون. شالم رو دور گردنم انداختم که اومد نزدیک و چیزی ژل مانند روی تتوم زد. اراز_تا سه روز حموم نرو، نخارونش، مدام با وازلین چربش کن. خیلی جدی بهم خیره شد. اراز_و سکس نکن. _چه ربطی داره؟ اراز_نمیدونم، ولی بستگی به انعقاد خون و رنگ پذیری پوست و این داستانا داره. _جدی میگی‌؟ درحالی که از روی زمین بلند میشد گفت؛ _نه. مال قبل از تتوعه. خواستم یه دستی بزنم. چیزی نگفتم و نفس عمیقی کشیدم. وقتی میخواستم برم خونه فقط یه خدافظی ساده کردم و ضمن تشکر دوباره بابت تتویی که احتمالا قرار بود اخرین کاری باشه که توی زندگیم انجام داده بودم باهاش دست دادم. وقتی از ساختمون خارج شدم هوا کاملا تاریک و کوچه ها خلوت بودن. گوشیم رو از توی جیبم خارج کردم و نگاهی به ساعت انداختم. ده و ربع بود. میتونستم ببینم که دوتا میسکال از انسه و یه دونه از ابوهادی دارم. البته همین هم زنگ خطر بزرگی بود، چون ابوهادی هیچوقت بهم زنگ نمیزد مگر اینکه بخواد بهم بگه میکشمت. و اینکار رو فقط یه بار میکرد و پشتوانه اون انسه سیصدبار تماس میگرفت. از اونجایی که یه دهی مچاله ته جیبم داشتم تاکسی گرفتم. نگاهم رو به تتوم دوختم، زیر نور لامپ برق میزد. نمیدونستم چیکار کنم که ابوهادی نبیتش، جدا از اون اگر من رو با تیشرت میدید چی؟ بلاخره سر نبش از ماشین پیاده شدم و دویدم سمت خونه. وقتی کنار یه دیوار ایستادم و دستم رو بهش تکیه دادم، اما چیزی که دیدم برق از سرم پروند.

🏳‍🌈❤️‍🔥

اینجا پاتوق LGBTQ هاست ✨ پر از رمانای 🔞 و خفن همزمان چندتا رمان و داستان و بخون و لذت ببر🌱✨ https://t.me/confusedblue https://t.me/confusedblue جوین شو و پارت جدید و بخون تا از دستت نرفته✨🩷

لطفا به ضرب گلوله متوقفم کنید‌.

برای کسی سرم را میدادم که وجودم سرش را به درد می‌اورد.

عذر مرا بابت سردردت بپذیر. ترسیدم صدای دوستت دارم‌هایم را نشنوی که بلند تر داد زدم.

نوبتی هم که باشه، وقت خواب ابدیه.

عاشقی را، ناعاشقان قشنگ‌تر بلدند. دقیقا لابه‌لای همان دوبیت زیبا از لیلایی که حتی به موقع نیستی هم زیباست.

انقدر فریادت زدم که حنجره‌ام خشکید، به وقت قصاص لال بودم و نتوانستم بگویم تک به تک تارهای صورتی پاره‌ام فدای یک نجوای اسمت. فکر کردند رضایت نمیدهم، صندلی را کشیدند و تناب دار گردنت را به طرز وحشیانه ای بوسید.

به غمت زنده‌ام و چه ساده در روزهای نیستی‌ات حیف میشوم.

چه مضحک که دوستم نداری. چهره‌ام به این جوک کذایی قاه قاه میخندد و تو هرگز نخواهی دید که به این زجه سالهاست سوگوارم.

چشم بستم تا رویات رو ببینم، کابوس نبودت از خواب پروندم.

شعله کوچکی بودی اویخته به ریسمان شمع. چه احمقانه ذوب شدنت را تاب نیاوردم، جدایت کردم و در نسخه‌ای صدبرابر بزرگ‌تر در اسمان رسوای ناخاموش دلم گذاشتم. چرخیدی و جلوی نور را گرفتی، خورشید مرد و من حالا در یلدایی ترین شب یخ زدن تمام‌ احساساتم به طرزی مضحک مرده‌ام.

شاعر شیدای سبز قلم‌ معاصر.

Repost from RAMÉ
مرغ شب آواز سر داد که دلتنگ شوم مرغ شب غم به دلم کاشت که دلتنگ شوم مرغ شب چیست به جز رنج تو یار؟ همه تشبیه تو دنیاست که دلتنگ شوم نه فقط یار و نگار و غم و رنج من ز خود فاصله ها دارم و دلتنگ شوم که اسیرم به تَن مرده ی خویش روحم افسرده ی مفقود که دلتنگ شوم هیچکس پرده ی اسرار مرا درک نکرد دگران پا به فرارند که دلتنگ شوم شاعران غم به چه دارید که دیوانه منم چو همین کوچهٔ تاریک مسبب شده دلتنگ شوم باز من ماندم و من ماندم و من... مرغ شب هم خواب رفته که دلتنگ شوم

Repost from N/a
اینجا پاتوق LGBTQ هاست ✨ پر از رمانای 🔞 و خفن همزمان چندتا رمان و داستان و بخون و لذت ببر🌱✨ https://t.me/confusedblue https://t.me/confusedblue جوین شو و پارت جدید و بخون تا از دستت نرفته✨🩷

#part182 حالا که بلند شده بودم فاصلم باهاش خیلی کمتر شده بود. بدون حرف زل زده بود بهم و اروم نفس میکشید. نگاهش خشک نبود، وقتی بین چشمام، شکمم و سینه‌هام میچرخید باعث میشد بدنم داغ‌تر بشه. با اینکه رفتارم خودم رو هم کمی معذب میکرد اما کاملا ناخواسته انجامش میدادم. این حس رو دوست داشتم. نفس‌هام کمی تند و مقطع شده بود و احساس گرمای بیش از حد حالم رو بدتر میکرد. تموم عمرم تلاش میکردم خودم رو سرکوب کنم، از وجودم خجالت میکشیدم و بدنم برام ازار دهنده بود. اما حالا، احساس خوبی بهش داشتم. وقتی اراز نگاهش میکرد انگار ارزشمند میشد. اب دهنش رو قورت داد و نگاهش روی پایین تنم قفل شد. انگار دودل بود، میتونستم مردد بودن رو به خوبی از توی چشماش بخونم. شاید خیال میکرد که شوخی کردم؟ خودم هم نمیدونستم. دلیل رفتارهام رو نمیفهمیدم. من عقده توجه داشتم؟ کاملا معلوم بود، حتی خودم هم از این موضوع باخبر بودم. تمام تحقیرها، فحش‌ها، کتک‌ها و محدودیت‌هایی که باهاشون بزرگ شده بودم باعث میشدن پر از کمبود باشم. کمبود محبت، کمبود اعتماد بنفس. هیچوقت کسی رو داشتم که بتونم خودم رو باهاش تصور کنم؟ هیچوقت کسی بوده که لمسش باعث بشه احساس خوبی بگیرم؟ همیشه فقط از اون پیرمرد متجاوز ترسیدم. جای دستاش روی بدنم انگار میسوخت و تیکه تیکه میشد. نفس عمیقی کشیدم و به لب هاش خیره شدم. حالا فاصله‌مون باهم فقط به اندازه چند نفس بود. نگاهش بالا اومد و روی چشما و بعد لب‌هام چرخید. حالا بازوهام به خاطر تحمل وزنم داشتن درد میگرفتن. دستم رو از مبل جدا کردم و اروم به دستش رسوندم. نگاهش خمار بود و مثل من سنگین نفس میکشید. انگشتاش گرم بود، اما در کنار گرمای دست من سرد بنظر میرسید. حتی خودم هم میتونستم حس کنم که چقدر داغم. لمس انگشتاش بهم حس خیلی خوبی میداد. دستش رو بردم بالا که روی شکمم کشیده شد و بعد روی قفسه سینم گذاشتمش که نگاهش رو ازم گرفت و اب دهنش رو قورت داد. انگشتش اروم حرکت کرد و روی ترقهوه‌هام کشیدش. نیم نگاهی به دستش انداختم و نفس عمیقی کشیدم. به خاطر درد بازوم کمی جابه جا شدم که فاصلمون کمتر شد. حالا نفس های گرمش به صورتم میخورد و حالم رو دگرگون میکرد. کمی جلو رفتم و توی فاصله چند سانتیش متوقف شدم و چشمام رو بستم. حالا لب هاش به گونه‌هام میخورد و میتونستم گرماشون رو حس کنم. درحالی که با دستش پوستم رو لمس میکرد لب هاش رو کنار گوشم کشید. حرکاتش کاملا اروم و ناخواسته به نظر میرسیدن. در کنار اینکه داغ ترم میکرد باعث میشد قلبم تندتر بتپه و استرس باعث بشه ندونم چیکار کنم. اولین باری بود که چنین حسی رو تجربه میکردم. میتونستم داغی و رطوبت قابل لمس لب هاش رو روی پوستم حس کنم و اینکارش باعث میشد گوش‌هام داغ بشن. دستم از روی دستش بلند شد و روی شقیقش نشست و اروم سرش رو برگردوندم سمت خودم. با چشم‌های خمارش نگاهم میکرد. اب دهنم رو قورت دادم و چشمام رو بستم و کشیدمش سمت خودم که جلو اومد و برای لحظه‌ای داغی لب‌هاش رو لای لب‌هام حس کردم. نفس تندم لاشون خفه شد. احساس میکردم که بدنم میلرزه.. لب پایینم رو اروم بوسید که دهنم رو باز کردم تا لبش رو مک بزنم، اما به محض برخورد زبونم باهاش اروم عقب کشید و درحالی که لبش رو با دندون توی دهنش میکشید بهم خیره شد. کنترلی که اون روی خودش داشت، از من خیلی بیشتر بود. به قدری حالم بد بود و تحت تاثیر قرار گرفته بودم که میتونستم خیسی شورتم رو به خوبی حس کنم. حالا از اینکه عقب کشیده بود احساس بدی داشتم. نیاز داشتم ادامه بده. نفس‌هام کوتاه و تند شده بود و بدون حرف با چشمای خمار نگاهش میکردم. لرزش دستم باعث میشد خودم هم بلرزم. اب دهنش رو قورت داد و درحالی که نگاهم میکرد اروم گفت؛ _جوراب نیستی. لبم به اندازه چند میلی‌متر کج شد و به هم فشردمش که رفت عقب و درحالی که صداش رو صاف میکرد گفت؛ _اما همچنان تتوت مونده. دندونام رو به هم فشردم و درحالی که نفس عمیقی میکشیدم دراز کشیدم سر جام و چشمام رو بستم. حالا فقط تلاش میکردم خودم رو کنترل کنم. چشمام رو باز کردم که نگاهم به چاقوی اشپزخونه خورد. کاش میتونستم برش دارم و همینجا بکشمش. نیاز داشتم برای بقیه زمانی که میخواستم باهاش باشم مرده باشه چون داشت اعصابمو خورد میکرد. با اون کارش انگار برای چند لحظه تمام کمبود‌ها و حس بدم رو فراموش کردم و حالا نیاز داشتم همش رو بهش منتقل کنم. لازم بود حرصم رو خالی کنم.

امسال میخوام از همیشه رد فلگ تر و تاکسیک تر باشم.