2 828
订阅者
无数据24 小时
-47 天
-3630 天
帖子存档
2 828
خب، بلاخره لیتلم حرف جدیدی برای گفتن داره و میخواد با یک نامه بهم بگه، ببینم چیه😁
🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
🩸#میم های جردهنده از میسترس ها 🗝🥂 ᮫࣭﹆ֹ 🩸اینـجا هــر روـز #تکست های فان بخون ꒦꒷
• • •「🧸🍞 @bdsm_dungeon 」• • •
• • •「🧸🍞 @bdsm_dungeon 」• • •
💥⫶ میم درخواســتي امپذیرا هســتیم 💦
💥منبــع کامل #توییت و #اخبار 𝘽𝙙𝙨𝙢 تلگرام 🥃⧝
2 828
Repost from N/a
آیهان با وجود اینکه روی رفیق برادرش کراش داره با پسر رئیس دانشگاهش لاس میزنه و...🤐😈🌈
وارد یکی از اتاقهای دانشکده میشویم. منتظرم تا حرفش را بزند اما قبل از آنکه به خودم بیایم صورتم را با دستانش میگیرد و با خشونت لبهایم را میبوسد و در همان حال هولم میدهد. کمرم به کمد پروندهها میخورد و او هم به من!
نفس که کم میآوریم لبهایش را جدا میکند. از شوک که خارج میشوم میگویم:چیکار میکنی ام...
بی توجه بهم اینبار دستانش را وارد شلوارم میکند؛ با لمس آلتم، چشمهایم بسته میشود. نمیتوانم لذتش را نادیده بگیرم صدای خشن و دورگهاش را میشنوم.
-مشخص نیست دارم چیکار میکنم؟
مکثی میکند و یکباره انگشت فاکش را در سوراخ مقعدم فرو میکند که از درد دهانم باز میماند و زیر گوشم زمزمه میکند:میخوام بگامت همونطوری که بگام دادی!
گی_لاو🏳️🌈
اروتیک🤤💦
https://t.me/+R_EOEaGQtLHrWZx0
داغ🔥
2 828
Repost from N/a
#بادیگارد_مذهبی_عاشق_پسر_پولدار_میشه_و_دور_از_چشم_پدرش_باهاش_میخوابه❤️💛
#gay🏳🌈 #gay🏳🌈
قوس کمر آراد رو دنبال کرد و نگاه وحشیاشو به #باسن برآمدهی پسر دوخت. دستشو روی گوشت نرم و سفید باسن فرود آورد و از قرمز شدن پوست #لذت برد که عاشق نقاشی این بدن بود.
با نالهی آراد، نیشخندی زد و دوباره #اسلپی به باسن آراد، نالهشو به جون خرید و زیر گوشش زمزمه کرد:
_ جایی درست نزدیک اتاق کار برادرت داری واسه فرو رفتن انگشتام توی #مقعد لعنتیت له له میزنی!
https://t.me/+tAXDMfpp0t85NDE0
https://t.me/+tAXDMfpp0t85NDE0
2 828
Repost from N/a
#پارتنرشو_بعد_سکس_ول_میکنه_و_برای_عذرخواهی_که_میاد_دوباره_باهاش💦❤️🩹
#گی🏳🌈 #گی🔞
شلوار آراد رو پایین کشید و غرید:
_ بهت نگفتم تنها میشیم؟
چشمهای آراد میخندید، کمی عقب رفت و روی آرنجش بلند شد. هیجان داشت برای #یکی_شدن دوباره با این مرد. یونس اما بیتوجه به ترسی که ممکنه توی دل پسر ایجاد کنه، #آلت آراد رو سفت فشرد و دستشو سمت #سوراخش کشید. رحمی در کار نبود! آراد به خوبی این مرد رو میشناخت و او رو با همین بیرحمی ها میشناخت.
_ امشب پیشت میمونم
و انگشت ها رو بی معطلی #واردش کرد. این یه سکس برای عذرخواهی بود؟
https://t.me/+tAXDMfpp0t85NDE0
https://t.me/+tAXDMfpp0t85NDE0
2 828
Repost from رمانهای حقعضویتی 🔞💦
پسربچهی راهنمایی عاشق مرد ۴۰ ساله شده؟⁉️😡🔥
بچهای مدرسه بهم متلک میپروندن و معلما رفتارشون حسابی تغییر کرده بود .😭‼️🔥
زمزمهی رابطهی من و ساتیار همه جا پیچید و دیگه نمیتونستم هیچجا سر بلند کنم 😖💥😱
شب که برگشتم خونه با صدای بلند گریه کردم و رو به مادرم گفتم : 😭😭
من که گرایشم اینه ... یعنی حق ندارم عاشق شم؟😪⁉️💔
🔞⁉️🔞⁉️🔞⁉️🔞⁉️🔞⁉️🔞⁉️🔞⁉️🔞⁉️🔞
https://t.me/+qPNeOis7sZQ3NDVh
https://t.me/+qPNeOis7sZQ3NDVh
2 828
دوتا خواهر عاشق یه استاد #سادیسمی خشن میشن و به #فاک میرن⛓🍑😵💫❌
#تـــــریسام🫀
#صکصی🔞
این رمان دارای #صحنه های باز میباشد و دارای #محدودیت سنی هرکسی توان خوندنشو نداره🤤❤️🔥🍒
سیلی روی #سینش زدم و ک. ص #تپلشو توی دستم گرفتم...
روی بهشتش #سیلی زدم که ناله ای کرد و جری تر #حمله کردم سمت گردنش... 🐻😍💜
دندونامو روی گردنش گذاشتم و گازش گرفتم و انگشتمو وارد ک. صش کردم⛓♨️
https://t.me/joinchat/5lqG2pkXxs1kMjYx
بقیشو میخوای جوین شو😌
2 828
Repost from رمانهای حقعضویتی 🔞💦
من گی نیستم ! شغلم سرویس دادنه بفهم ... 🔞💦🖕
https://t.me/+qPNeOis7sZQ3NDVh
_ عه؟؟ پس چرا دیشب آبت اومد ؟ 😏🔥
خودمو جمع کردم و گفتم : یهویی شد ... برای رضایت مشتری که شما باشی😑💢
_ که اینطور ... پس امشب میرم یکی دیگه رو میکنم تا توام اذیت نشی 😂
اینو که گفت بادم خالی شد 😪 دلم میخواست فقط یک بار دیگه لذت دخولشو تجربه کنم پس سریع از جا بلند شدم و زمزمه کردم :
_ چه فرقی میکنه ؟ من میخوام بدم ! 😡🥺🙏
💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦
https://t.me/+qPNeOis7sZQ3NDVh
https://t.me/+qPNeOis7sZQ3NDVh
https://t.me/+qPNeOis7sZQ3NDVh
2 828
• ∙ ⋅دختری که خدمتکار یک بار بزرگه ولی هر شب زیر رئیس بار جر میخوره 🍆💦🫦💥
لباسمو توی #دستش🔞🗯ᰘ گرفت و کامل پارش کرد وکل حجم #سینه هام توی دستش افتاد و با نیشخندی بهشون نگا کرد و #نوکشونو🚨ᨺ توی دستش گرفت و باهاشون بازی میکرد.
دست دیگش رو به #شورتم🚢ᜌ رسوند با خیس بودنش #ج.نده ای گفت و دو انگشتش رو ک.. صم مالید باعث شد #جیغ🇲🇨💦ᝣ بلندی بزنم.
منو روی کانتر پر از مشروب انداخت و #تکیلای مورد علاقش رو روی بدنم خالی کرد و زبون داغش رو روی نوک #سینه🍷ᘗ هام کشید و به دندونشون گرفت و دست دیگشو از شورتم رد کرد و دو انگشتش رو وارد #بهشتم⏱❝ خیسم کردو گفت:
_دوس داری همینجوری #زیرم🎒⚓️ᜮ جر بخوری؟
• ∙ ⋅ https://t.me/joinchat/5lqG2pkXxs1kMjYx
• ∙ ⋅ https://t.me/joinchat/5lqG2pkXxs1kMjYx
🔞این چنل محدودیت سنی داره!🔞
2 828
Repost from تبادل (اکانت بزرگه) 💝
🔥پسره جلو چشمای عشقش با یکی دیگه سکــ.س میکنه که یهو...😱👇🏻
#پارت_256♨️
رو صندلی چرخدارش نشست: #لخت شو کوچولو👅
#خجالت میکشیدم....
نگاه خیرش زیر نور کم آباژور برق میزد.
به اجبار شروع به کندن تک تک لباسام کردم😥🍑
#سختم بود ولی کامل لخت شدم و تمام مدت اون بهم زل زده بود💦🙊
#برآمدگیم از زیر لباس زیر #چسبون سفیدم، خودشو به رخ کشید🤤
#شرتمو که درآوردم یه پوزخند زد و اومد طرفم...!
و ناگهان نگاهم رو چشمای غمگین عشقم که خودشو پشت پرده قایم کرده بود خشک شد و اون یهو...😳😱👇🏻
https://t.me/+-3uGYWE3gANkMzZk
https://t.me/+-3uGYWE3gANkMzZk
بیجنبه جون نده!!!!!!!!
2 828
درد کجای بیداری تمام میشود؟
همراه با کدام خورشید غروب میکند؟
در امتداد کدام خط پایان میابد؟
اخرین زوزه کدام گرگ خواهد بود؟
شاید در ان روز من خواب باشم، منی که طلوع هر خورشید، ابتدای هر خط شکسته و اولین زوزه گرگ در شب چهارده هستم.
2 828
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
سعی #میکردم با ایجاد حواس پرتی از شر حس #شهـ🔞💦ـوت و نبض زدنهای مکرر #بهشتم راحت شم.
صدای #کوبشهاشون💦 آخ و ناله #کردنشون چکهایی که روی #تپلش🍑 فرود میاومد🔥⚠️
ترسیده از اینکه کسی #داخل اتاق شه در اتاق رو قفل #کردم.
دست روی #بهشتم🔥 گذاشتم با عجز #نال زدم:
- لعنتی آروم بگیر
- توام از #شــ🔞💦ـهوت داری جون #میدی؟
با صدای مردونش قالب تهی رو #زدم.
اومی کردو #خودش رو از پشت بهم #مالید🍆🔥 سرش رو کنار #گردنم گذاشت.
- بوی خوبی #میدی👅 دختر روستایی، خیلی دلممیخواد #پارت🔞💦 کنم!
https://t.me/+wallzWdUPEY2ZTc8
https://t.me/+wallzWdUPEY2ZTc8
https://t.me/+wallzWdUPEY2ZTc8
2 828
Repost from تبادل (اکانت بزرگه) 💝
❗️#گِــــ👨❤️💋👨ــــی #ممنوعـــ🚫ــه
#سکــ💦ــسی
"روایـــت مشکــلات همجنســـگراها تو ایــران" ❌❌👇🏻
#پــــــارت_واقعـــــــی #پـــــارت_50🔥
_ نکــــــــن عـوضــــــــی!!!🤬❌
دستشو گذاشت رو دهنم: #هیــــس! تـــــو که نمیــــخوای همــــه رو #خبــــــردار کنی؟!!
و اخمم تشدید شد و سرمو کج کردم تا دستش از دهنم فاصله بگیره: دســــــــت از ســــرم بــــــردار!! اگه خــانــــــوادم صـــــدامونو بشــــــــنون.....♨️
و ناگــــهان با یه حرکت منو چرخوند و بدنمو از جلو به دیوار چسبوند...کف دستامو گذاشتم رو دیوار...نفس نفس میزد: وقتی اینـــــــطوری میکنی بیشـــــتر تشـــنت میشم!!
و محکم گردنــــــمو لیـــــــــس زد......👅💦
‼️‼️‼️‼️‼️‼️
دست دیگشو هم برد جلوم و دی*کمو از رو شلوارکم گرفت...لباس زیر نداشتم و این باعث میشد دستش تماس بیشتری با
#نـــقاط_حســ🥲ـــاسم داشته باشه: تـــــو خـــوشــــــت نــــمـــــیـــــاد؟!!🤤👇🏻🔥
https://t.me/+-3uGYWE3gANkMzZk
https://t.me/+-3uGYWE3gANkMzZk
🚷پارت واقعی؛ اسکی ممنوع بچه!🚷
2 828
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
_چیه #جن*ده کوچولو؟ #تنت میخاره؟💦🔞
با لمس دست #داغش رو لپ باسنم شروع به داد زدن #کردم کشیدهی محکمی حوالهی صورتم کرد و #تنمو رو چمن انداخت.
_اگه دست کثیفتو بهم بزنی جوری جیغ میکشم که آق بابام بیاد و سرتو ببره.
_خفه بچه.
کمربندشو سریع باز کرد، نفهمیدم کی اون عوضی #مرد*ونگیشو تو #دهنم👅 کرد و شروع کرد به #تلم*به زدن.
مر*دونگیشو🍆 گاز گرفتم، عربدهی بلندی کشید و دستشو سمت #کمرش برد با دیدن اسلحهی تو دستش چشمام #گرد شد.
_اگه نمیخوای با همین ماسماسک یه خال هندی بزارم میون ابروهات دهنتو مثل یه #جن*دهی خوب باز کن و بخورش💋💦....
#پارت_1❌
#قاتل_حشــ📛ــری♨️
https://t.me/+tmO-HssV_QJiYTI0
https://t.me/+tmO-HssV_QJiYTI0
https://t.me/+tmO-HssV_QJiYTI0
2 828
کلمات به انگشتانش گره خورده بودند، خاکستر سیگارش را که توی جاسیگاری تکاند انها هم ریختند.
2 828
Repost from N/a
لیتلی که زیر ددیش جر می خوره ...💦🍭
#part54💢
ددی مهراد من رو #خم کرد و یک #ضرب کی*ر کلف*تش رو واردم کرد که از درد #جیغ بلندی کشیدم.
صورتم رو #نوازش کرد و همونطور که توم تلم*به می زد اول #پیشونیم و بعد لب هام رو بوسید.
دست رو روی سی*نه های #کوچیکم کشید که به نفس نفس افتادم.
یک لبم رو به #دندون گرفتم و رها کردم.
نمی دونم چه #حسی بود فقط می دونم خیلی #لذت بخش و #دردناک بود!
گردنم رو گاز ریزی #گرفت که نالم بلند شد.
ددی #شیطون شده بود.
توی اوج #لذت بودم که یک لحظه مایع #چسبناک از بین پاهام #ریخت.
با ترس به بین #پاهام نگاه کردم که ...💦🍑
https://t.me/+5IZ2N1T8q1AxNjZk
https://t.me/+5IZ2N1T8q1AxNjZk
رابطه ای هات بین نبات کوچولو و ددی خشن و هاتش که باعث میشه ...🔞♨️
ممنوعه ترین رمان تلگرام که با اولین پارتش کمر واسه ملت نذاشته💦🔥
ورود افراد زیر 22 سال ممنوع❌📛
2 828
Repost from N/a
🚫#مست_میکنن_میرن_سه تایی_دخترهارو_جرمیدن⚠️🔞
بین دستاشون #تقلا کردم تا ولم کنن ولی زور اونا کجا زور من کجا لباسمو #ج_ر دادن از وسط و یکی یکی پرت کردن اونور ،😱💦
انداختم روی تخت و دانیار با یه #چاقو اومد روم ،🩸🧻
شروع کرد به حرکت دادنش روی #پوستم که باعث شد تنم از ترس بلرزه تا پایین بردش
یهو شر*تمو باهاش #پ*اره کرد و انداخت اونور
یهو بلندم کردن #نشوندنم روی مر*ونگی دامون که صدای جیغم بلند شد دانیار رفت پشتم ودایان مر*و*نگیش رو فرو کرد تو #دهنم که باعث شد عوقق بزنم .🔞🥵
دایان هم افتاد به جون #س*ینه هام و مثل وحشی ها #گاز میگرفت و میکشید نوکش رو دیگه صدام از #جیغهای زیاد در نمیومد 👅💦
یهو دانیار با کاری که کرد باعث شد چشمام #سیاهی بره مر*ونگیش رو یهو #فرو کرد توی سور*اخ باس*نم بی حال افتاده بودم رو دامون دیگه چیزی جز #تکون خورد های زیاد حس نمیکردم .❌🔞♨️
🔥پسرا نظرتون چیه سه تایی باهم ج*رش بدیم؟💦😰
مهمانداری که گیر سه برادر وحشی و دیوونه میوفته ...
(تعداد عضو گیری محدود زود جویین بشید)
https://t.me/+9D8UIZL_Uyo0MTA0
https://t.me/+9D8UIZL_Uyo0MTA0
2 828
#part6
یاسر_دوست دخترته؟
درحالی که با لیوان پلاستیکی توی دستم ور میرفتم گفتم؛
_نه.
دختر عمومه.
یاسر_عه؟
دختر صادقه؟
_اره.
سرشو تکون داد و چیزی نگفت.
به رستا و دریا خیره شدم.
رستا داشت یسری حرکات ناموزون انجام میداد که احتمالا فکر میکرد رقصن و دریا پوکر نگاهش میکرد.
لبخندی زدم.
اخرای مهمونی بود که بلند شدم و به رستا اشاره کردم که بیان اینور.
یاسر_میخواین برین؟
_با اجازت.
یاسر_قبلش بریم پیش مازیار اونم ببینتت.
اصلا حوصلش رو نداشتم اما برخلاف میلم همراهش رفتم سمت اول سالن که عروس و دوماد نشسته بودن.
داشتن با یه دخترو پسر نسبتا جوون حرف میزدن.
کنار یاسر ایستادم و به مازیار خیره شدم.
مازیار و یاسر خیلی شبیه هم بودن و انگار که دوقلو باشن.
هردوشون همیشه موهاشون رو خیلی کوتاه میکردن و پر از تتو بودن.
تنها تفاوتشون این بود که مازیار از یاسر چهارشونه و هیکلی تر بود.
یاسر_مازیار، اینو میشناسی؟
مازیار بهم نگاه کرد و با لبخند گفت؛
_مگه میشه نشناسم، سامیاره؟
یاسر_اره ببین چقدر بزرگ شده.
نگاه سنگین مازیار رو روی خودم حس کردم.
مازیار_نه بابا هنوز همونقدر کوچولو مونده.
دختر سفید پوش با لبخند نگاهمون کرد و گفت؛
_کیه؟
مازیار_پسرداییمه.
دختر_خوشبختم.
لبخند زورکی ای زدم.
_همچنین.
مبارکتون باشه، امیدوارم خوشبخت شین.
من رفع زحمت میکنم.
مازیار_چرا انقدر زود؟
رفتم عقب و گفتم؛
_دیر وقته، باید دخترارو برسونم.
فعلا.
رفتم سمت دریا و رستا که یاسر اومد سمتم و باهام دست داد.
یاسر_خوشحال شدم دیدمت پسر.
_منم همینطور.
یاسر_شمارم رو که داری، باهام در تماس باش.
کارم خواستی به خودم بگو.
سرم رو تکون دادم.
همراه رستا و دریا از تالار خارج شدیم.
نفس عمیقی کشیدم تا هوایی تازه کنم.
اون داخل نفسم داشت بند میومد، بس که جمعیت زیاد بود.
در ماشین رو باز کردم که دریا و رستا نشستن توش.
پاکت سیگارم رو در اوردم و سیگاری اتیش زدم که دریا بهم اشاره کرد برم توی ماشین.
درو باز کردم و نشستم داخل.
دریا_فندکت رو بده.
فندک رو به همراه سیگار گرفتم سمتش که گفت؛
_من سیگار نمیکشم.
رستا_پس فندک رو میخوای بکنی کجات؟
پاکتی از توی جیبش در اورد.
متوجه شدم که گل میکشه.
رستا_منم میخوام.
دریا_لازم نکرده.
اونوقت میشی یکی مثل همون دوست دختر مفنگیت.
رستا پاکت رو از دریا گرفت که گفتم؛
_رستا.
رستا_عه سامیار دخالت نکن.
چیزی نگفتم.
اینارو سپردن دست من؟
کی میتونه کنترلشون کنه که من بکنم؟
سیگارم رو کشیدم و ماشین رو روشن کردم.
بوی گند پلاستیک سوخته شده روی مغزم بود.
رستا زد زیر سرفه و گفت؛
_این دیگه چه زهرماریه.
دریا خندید و گفت؛
_بهشته.
زیر چشمی از نظر گذروندمشون و دنده رو عوض کردم.
رستا رولشو داد به دریا و گفت؛
_سامیار، اون بطری رو بده.
_این اب خوردنی نیست.
رستا_عیب نداره.
بطری رو برداشت و همشو سر کشید.
نوچی کردم و با اخم به روبه روم نگاه کردم.
دریا_حالا چرا اخم کردی؟
چیزی نگفتم که لپم رو کشید و گفت؛
_چقدر تو کیوتی اخه.
_من کیوت نیستم.
دریا_هستی.
انقدر کوچولویی که ادم دوست داره بشینه روت.
رستا_که چی بشه.
دریا_اونشو دیگه فقط ما دوتا حس میکنیم.
زیر چشمی نگاهش کردم.
_منظورتو متوجه نمیشم.
دریا_یادت نمیاد نشسته بودم رو پات چه اتفاقی توی شلوارت افتاد؟
حس کردم که چیزی توی وجودم تکون خورد و کمی معذب شدم.
لعنت بهش، پس حسش کرده بود.
اب دهنم رو قورت دادم و گفتم؛
_میشه بحث رو عوض کنیم؟
با صدای کشیده گفت؛
_خجالت میکشی؟
_اره.
زد زیر خنده که رستا گفت؛
_این جدا حالش خوب نیست.
_بله.
پنج لیوان نوشیدنی خورد الانم گل کشید، میخوای خوب باشه؟
نمیدونم جواب باباشو چی باید بدم.
دریا_لازم نکرده تو جواب بابای منو بدی، خودم زبون دارم.
رستا_اصلا لازم نیست چیزی بگی.
پیادمون کن خودت برو.
سرم رو تکون دادم و به جلوم خیره شدم.
حرف زدن موقع رانندگی رو زیاد دوست نداشتم.
ترجیح میدادم همه تمرکزم رو بزارم روی جاده و رانندگی کردنم.
و از اینکارم راضی بودم چون تا حالا فقط یکبار تصادف کرده بودم و اونم وقتی بود که با رستا از سر خاک بابابزرگ برمیگشتیم.
جلوی در خونه عمو صادق ایستادم.
دریا_رسیدیم؟
_بله.
دریا_من نمیخوام برم خونه.
بهش خیره شدم.
کنارم روی صندلی نشسته بود و داشت نگاهم میکرد.
موهاش نامرتب بود و کلاهش رو گرفته بود دستش.
_دیروقته.
دریا_اوکی.
در ماشین رو باز کرد و ازش پیاده شد.
رستا_خدافظ.
_به سلامت.
تا وقتی که برن توی خونه داشتم نگاهشون میکردم.
به روبه روم خیره شدم که یه لحظه حس کردم ماریارو توی اینه دیدم.
کمی ترسیدم.
چندبار پلک زدم و برگشتم عقب.
هیچکس نبود.
حتما خیالاتی شدم.
2 828
Repost from N/a
لیتل بوی شیطونی که با ماشین #پلیس تصادف میکنه و می خواد فرار کنه که ددی #بسیجیش اینطوری تنبیهش میکنه😍🤤
-کجا توله سگ مگه به تو نگفتم گواهینامه #نداری نشین پشت ماشین؟!
-ددی خب دوست دارم🥺‼️
توی ماشین #شلوارم رو پایین کشید #اسپنک های محکمی #باسنم کوبید که هق هق می کردم با #انگشت_هاش با #سوراخم بازی می کرد که نالیدم:
-ددی نکن لطفاً‼️
#پلاگ رو برداشت و گفت:
-تنبیه هنوز مونده🔞
https://t.me/+AzlW5QXs7aE3NDI0
https://t.me/+AzlW5QXs7aE3NDI0
https://t.me/+AzlW5QXs7aE3NDI0
