ch
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

前往频道在 Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

显示更多
2 841
订阅者
无数据24 小时
-227
-7830
帖子存档
Repost from N/a
🩸𝐄 𝐕 𝐈 𝐋 𝐍 𝐄 𝐒 𝐓 𝐆 𝐑 𝐎 𝐔 𝐏🩸 💢  گروه #پابلیک 𝐁𝐃𝐒𝐌 💢 💢چنل ویدیوهای ممنوعــ🔞ــه 💢 💢𝐌𝐄𝐃𝐈𝐀🔥📥 💢حکم / رول پلی / چالش / ویسکال💢  💢با خیال راحت از گرایشت لذت ببر💢 ⬇️⬇️⬇️ https://t.me/+Fg417alRQNxhM2Q0 https://t.me/+Fg417alRQNxhM2Q0 https://t.me/+Fg417alRQNxhM2Q0 💢ورود تمام گرایش ها [با رعایت قوانین] ⬇️⬇️⬇️ https://t.me/+Fg417alRQNxhM2Q0 https://t.me/+Fg417alRQNxhM2Q0 https://t.me/+Fg417alRQNxhM2Q0 @black_moonn_bot

Repost from N/a
🩸𝐄 𝐕 𝐈 𝐋 𝐍 𝐄 𝐒 𝐓 𝐆 𝐑 𝐎 𝐔 𝐏🩸 💢  گروه #پابلیک 𝐁𝐃𝐒𝐌 💢 💢چنل ویدیوهای ممنوعــ🔞ــه 💢 💢𝐌𝐄𝐃𝐈𝐀🔥📥 💢حکم / رول پلی / چالش / ویسکال💢  💢با خیال راحت از گرایشت لذت ببر💢 ⬇️⬇️⬇️ https://t.me/+Fg417alRQNxhM2Q0 https://t.me/+Fg417alRQNxhM2Q0 https://t.me/+Fg417alRQNxhM2Q0 💢ورود تمام گرایش ها [با رعایت قوانین] ⬇️⬇️⬇️ https://t.me/+Fg417alRQNxhM2Q0 https://t.me/+Fg417alRQNxhM2Q0 https://t.me/+Fg417alRQNxhM2Q0 @black_moonn_bot

#part331 همش کلافه بودم و مدام به ساعت نگاه میکردم. اراز بدون توجه به من روی مبل نشسته بود و درحالی که اخم ریزی به چهره داشت به مانیتور لپ تاپش زل زده و با طرح یه جغد ور میرفت. بنظر میرسید تتویی باشه که خودش طراحیش میکرد. به حرکت نرم انگشت‌هاش روی تاچ پد نگاه کردم و بعد توی ذهنم به خودم یاداور شدم که بیست و هفت ثانیه از زمانی که ساعت یازده شب رو نشون میداد گذشته. احتمالا برای امشب باید خونه رفتن رو بیخیال میشدم. با اینکه اراز عملا هرکاری میکرد تا من رو نادیده بگیره و طوری رفتار کنه که انگار یه وسیله رندوم روی مبلم و همیشه اونجا بودم اما کنارش ارامش خاصی داشتم که باعث میشد برای لحظاتی میل عجیبم رو به مرگ کنترل کنم. واقعا امادگی رفتن به خونه‌ای که همین چندشب پیش داشتم توش سلاخی میشدم رو نداشتم. بلاخره انگار مثل من از این بازی سکوت مسخره خسته شد چون نفس عمیقی کشید و سرش رو به مبل تکیه داد و چشماش رو بست. پلکش رو مالید و بعد از کنار زدن موهاش با چشمای خمار بهم خیره شد. میدونستم که کاملا واضح میتونه از نوع نگاهم متوجه بشه که دارم به خودش و اون دختره با اون کله نارنجی بدترکیبش فحش میدم. وقتی نگاهم میکرد نمیتونستم اون برق سبز رنگ رو نادیده بگیرم و سرم رو به سمت دیگه‌ای متمایل کنم. اراز_خسته نیستی؟ حرفش حالت دلسوزی نداشت، بیشتر به این معنی بود که کپه‌ت رو بزار چون دیگه کم کم داری حوصلم رو سر میبری. با اینکه دوروز کامل خوابیده بودم، اما به شدت احساس خستگی و بدن درد میکردم. _هستم. اراز_معمولا به بقیه این پیشنهاد رو نمیدم. اما تو چون داری میمیری روی تخت بخواب، من اینجا روی مبل میخوابم. _پیشنهادی که به بقیه میدی چیه؟ شونش رو بالا انداخت و درحالی که بازدم عمیقش رو بیرون میفرستاد گفت؛ _اهورا دیروز جایی که تو نشستی خوابید و پتو هم نداشت. _اون که حقشه بره تو توالت بخوابه. لبخند محوی گوشه لبش نشست که من هم ناخوداگاه لبم کج شد. با اینکه تمام وجودم نیاز داشت شب رو پیشش بخوابه لب‌هام رو به هم فشردم و سرم رو تکون دادم. _ولی من بهت اجازه میدم بالشت و پتو داشته باشی تا از سرما نمیری. ابروهاش رو بالا انداخت و درحالی که از روی مبل بلند میشد گفت؛ _خیلی ممنونم! چیزی نگفتم و به رفتنش نگاه کردم. بازوهاش لاغر، اما کمی حجیم بود و کاملا میشد متوجه شد که بدنسازی کار میکنه. با وجود عضله‌های محوی که داشت بدنش کاملا ظریف و نرم به نظر میرسید و اصلا گولاخ نبود. برای چند ثانیه اطرافم رو نگاه کردم و خودم رو بابت اینکه بهش اجازه ندادم کنارم روی تخت بخوابه سرزنش کردم. خیلی دلم میخواست سرم رو توی گردنش فرو ببرم و بخوابم اما نمیتونستم. ازش ناراحت بودم و همین باعث میشد کمی خوددار تر بشم. شاید اون فکر میکرد من فقط یه اشنام که دوست داره باهاش سکس کنه، اما واقعا اینطور نبود. من واقعا دوستش داشتم و دلم میخواست فقط مال من باشه. وقتی با یه بالشت و پتوی مسافرتی ابی گلبافت با طرح‌های ستاره از اتاق خارج شد از روی مبل بلند شدم تا وسایلش رو روش بزاره. بدون حرف نگاهش کردم، کاملا خونسرد بود و بنظر میرسید به اندازه من برای کنار هم خوابیدنمون بال بال نمیزنه. وقتی کوسن روی مبل رو برداشت و بالشتش رو جایگزینش کرد، درحالی که دستش هنوز روی بالشت بود کمی مکث کرد. نیم نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت؛ _یه مسواک دارم که نمیدونم مال کدوم یکی از دوستامه، میخوای ازش استفاده کنی؟ صورتم رو جمع کردم. _ترجیح میدم از فرچه توالت استفاده کنم. خندید و با همون چشم‌های سبز غیر عادیش بهم زل زد و صاف ایستاد. اب دهنم رو قورت دادم و متوجه شدم که دیگه کارم اینجا تموم شده. میل غیر عادیم رو به بوسیدنش کنترل کردم و نگاهم رو ازش گرفتم. _شب بخیر. اراز_شب توهم بخیر. برای اخرین بار نگاهش کردم و بدون حرف رفتم سمت اتاقش. به محض ورودم لامپ رو خاموش کردم و خودم رو روی تخت انداختم. تختی که چند دقیقه پیش دوتامون روش بودیم. نمیدونستم باید چیکار کنم. ایا باید تسلیم میشدم و به خواست خودم از زندگیش بیرون میرفتم تا بهش اسیبی نرسونم؟ بدون اون چطور میخواستم به زندگیم ادامه بدم؟ فردا که مجبور بودم طور دیگه‌ای اون مرتیکه نحس رو تحمل کنم؟ حتی ارشیاهم نمیتونست کمکم کنه. برام عجیب بود که حالا دلم برای اون هم تنگ شده بود. ایا میدونست من احتمالا کجا بودم و چه بلایی سرم اومده بود؟ همه‌چیز داشت خیلی عجیب میشد.. نمیدونم چقدر گذشت اما کم کم چشمام گرم شدن. خاطره‌ای محو مدام توی سرم پیچ و تاب میخورد و توی گوشم زنگ میزد. صداش رو خیلی واضح میشنیدم. درحالی که پوستم میتونست لمس دستاش رو حس کنه.. در گوشم خم شد و گرمای نفس‌هاش بهم برخورد کرد. درحالی که حدس میزدم کبودی روی سینم رو لمس میکنه صدای نحسش رو شنیدم؛ "کسی که اینکارو کرده پیداش میکنم و خونشو میریزم روی زمین.."

#part330 زانوش رو روی تخت کشید و اروم برد لای پام که ناله‌ای کردم. دست ازادم رو روی کمرش گذاشتم و درحالی که لبش رو میبوسیدم به خودم چسبوندمش. توی این حالت حتی اگر زمین و زمان از حرکت می‌ایستاد هم اهمیتی نمیدادم. برام مهم نبود که کیم، چه کارم و احتمالا اگر تا یک ساعت دیگه خونه نمیرفتم زنده زنده تیکه تیکه میشدم. لباش رو از لبام جدا کرد و درحالی که نفس نفس میزد اروم گفت؛ _دوست داری بریم پیش روانشناس؟ لبای خیس و گرمش به گوشم برخورد کرد و باعث شد حالم خراب‌تر بشه. لبم رو بین دندونام فشردم و زبونم رو روش کشیدم تا بتونم طعم بوسه‌هاش رو بهتر حس کنم. انقدر گرمم بود که چیزی نمونده بود تا عرق کنم. بازدمم رو بیرون فوت کردم و به زور نالیدم؛ _نه. گور پدر روانشناس. انگشتش رو اروم برد زیر تیشرتم و روی پوست پهلوم گذاشت که چشمام بسته شد. دست خودم نبود، اصلا نمیتونستم حرکتی کنم و یا باز نگهشون دارم. همچنان ضعف داشتم و گیج بودم و حالا با وجود این خماری حالم بدتر هم شده بود. اما نمیتونستم از این حس قشنگ بگذرم. انگشتش رو روی پوستم کشید و درحالی که لباش رو به گوشم میچسوند گفت؛ _اونموقع بهتر میتونیم تصمیم بگیریم. دستم رو زیر تیشرتم بردم و روی انگشتاش گذاشتم. درست زمانی که خواستم هدایتش کنم سمت سینه‌هام یاد حرف دیانا افتادم. برای لحظه‌ای دوبازه کل تنم گر گرفت و زیر دلم خالی شد. نه به خاطر نزدیک بودن به اراز و اینکه انگشتاش روی پوست شکمم مالیده میشد. بلکه به خاطر اینکه احتمالا چندساعت پیش با دیاناهم توی چنین موقعیتی بوده. احتمالا انگشتایی که حالا روی بدن من بود ظهر پوست دیانارو بالا پایین کرده بود. از گوشم فاصله گرفت و دستش رو از زیر سرم برداشت که افتادم روی تخت. انگشتام رو لای انگشتاش گرفت و دوباره لبش روی لبام نشست. حالا نفس کم اورده بودم و نمیتونستم از سر جام تکون بخورم. دستش اروم بالاتر رفت و روی سینم نشست که همون لحظه مچش روگرفتم و دستش رو از زیر لباسم بیرون کشیدم. کمی ازش فاصله گرفتم و سرم رو کج کردم و اخمام توی هم فرو رفت. انگار متوجه موقعیت شد چون نگاه کوتاهی بهم انداخت و انگشتاش رو از لای دستم بیرون کشید. موهاش رو از توی صورتش کنار زد و درحالی که ابروهاش کمی به سمت هم متمایل شده بود گفت؛ _بخاطر روانشناس؟ حالا اون خشمی که ازش داشته بودم برگشته بود. نگاه سنگینی بهش انداختم و نیمخیز شدم و روی تخت نشستم. _نه. موهام رو که به گردنم چسبیده بود پشت گوشم فرستادم و غریدم؛ _فقط.. نتونستم به حرف دیانا اشاره کنم. نباید به هیچ عنوان میفهمید که برام مهمه، چون برای خودش نبود. اب دهنم رو قورت دادم و نگاهی به ساعت دیجیتالی که ده و پنج دقیقه رو نشون میداد انداختم‌. خدازوشکر گوشیم باهام نبود و ابوهادی نمیتونست با زنگ زدن بهم استرس بده. _حالم خوب نیست، گشنمه. ابروهاش رو بالا انداخت و نگاه مشکوکی بهم انداخت. حرفم حقیقت داشت اما منطقی به نظر نمیرسید چرا که خودم دستش رو کرده بودم توی لباسم و کاملا مشخص بود که یهویی نظرم عوض شده. اراز_درسته. نزاشتم غذا بخوری. _اره! دست خودم نبود. به یکباره به قدری عصبی شده بودم که دوباره تمام احساسات بدم برگرده. اراز_خیل خب. درو باز میکنم به شرط اینکه دوباره نزنه به سرت. _تا ابد که نمیتونم اینجا بمونم. رفت سمت کمدش و درش رو باز کرد. چشمام رو تنگ کردم تا بتونم متوجه وسایل توش بشم اما چیز خاصی جز چندتا ادکلن و اسپری و گردنبند و از اینجور چرت و پرتا توش نبود. کلیدی از توی کمد خارج کرد و درحالی که میرفت سمت در گفت؛ _نه، نمیتونی. انگار اونم مثل من یهو یاد خاطرات و چیزهای بد افتاده بود چرا که با لحن سرد و بیخیالی صحبت میکرد و باعث میشد از خودم بپرسم که ایا ادم روبه روم همون اراز چند دقیقه پیشه؟ کسی که اروم انگشتای گرمش رو روی پوستم میکشید و گردن و گوشم رو میبوسید.

#part329 حرفش حس جالبی بهم داد اما چیزی نگفتم. همچنان بدنم میلرزید و از شدت ضعف کمی تیک میزد. گلوم به خاطر اونهمه دادی که زده بودم میسوخت و انقدر همه چیز سریع اتفاق افتاده بود که همچنان نفس نفس میزدم. چند ثانیه بدون حرف توی چشمام زل زد و گفت؛ _غزل. چیزی نگفتم که ادامه داد؛ _من نمیگم تو دروغ میگی. قصدم ندارم بگم که مشکل یا بیماری ای داری. فقط احساس میکنم شخصی که ازش حرف میزنی ادم نرمالی نیست و داره با گفتن این دروغا ازت سواستفاده میکنه. گیج نگاهش کردم. _نمیفهمم چی میگی. حالا کش موهاش کمی شل شده بود و دسته‌ای پیچ دار و تاب خورده توی صورتش ریخته بود. میتونستم بوی خنک و ترش و شیرین ادکلنش رو به خوبی حس کنم و زیر هرم نفس‌های گرمش احساس تب میکردم. زیر دلم پیچ و تاب میخورد و هرچی بیشتر نفس نفس میزدم به اکسیژن بیشتری نیاز پیدا میکردم. اراز_چرا تاحالا نرفتی شکایت کنی؟ پوزخندی زدم و نگاهم رو ازش گرفتم. _شکایت کنم؟ فکر کردی کسی اهمیت میده؟ اراز_چرا نباید اهمیت بدن؟ همون شبی که دستت شکست و رفتی بیمارستان ماموری چیزی نیومد سوال بپرسه؟ میتونستی بهش بگی. اونوقت به پزشکی قانونی شکایت میکردی طول درمان میگرفتی. _این چیزا برای توی فیلماست. یا حداقل واسه پولدارای بالاشهری که حرفشون قابل قبول باشه. نفس عمیقی کشید و اب دهنش رو قورت داد که نگاهم رو به بالا پایین شدن گلوش دوختم. اراز_قانون برای همه یکسانه. _اراز. خانواده‌ای که من توش بزرگ شدم عرب و مذهبین. میدونی این یعنی چی؟ یعنی حتی بریدن سر دخترا برای قضیه‌های ناموسی. یعنی اگر اون مرد رو ببرن کلانتری و بگه بخاطر این اونشب من رو کتک زده که رفتم با یه پسر خوابیدم سرزنشش میکنن که چرا منو نکشته و زنده گذاشته. درضمن اونوقت من و دوست عزیزت به خاطر رابطه نامشروع باید شلاق بخوریم. اصلا گیریم حرفمو قبول میکردن. مگه چقدر میوفتاد زندان؟ اصلا شاید دیه میداد دست از سرش برمیداشتن. بعدم وقتی میومد بیرون دیگه قطعا من رو میکشت. حالا که توی این فاصله کم از من قرار داشت و بدنش تقریبا روم بود و گرمی نفساش به صورتم برخورد میکرد نمیتونستم درست تمرکز کنم. همش فکرم منحرف میشد و کم کم تموم خشمم تحلیل رفته بود. اراز_میخوام کمکت کنم. لبخند کمرنگی گوشه لبم نشست که البته بی شباهت به پوزخند نبود. _همین که فکر نکنی دیوونم بزرگترین کمک رو در حقم کردی. لبخند کمرنگی گوشه لبش نشست و درحالی که نفس عمیقی میکشید دستش رو از روی تخت بلند کرد و اروم روی مچ دستم گذاشت که کمی ابروهام رو توی هم کشیدم. چشماش خمار بودن اما اصلا بیحال بنظر نمیرسید. فرورفتگی کمرنگ و محو کنار لب‌هاش رو از نظر گذروندم که اروم گفت؛ _مگه دیوونه بودن بده؟ من از اولم میدونستم که یه تخته‌ت کمه. پوزخندی زدم. _خفه شو. اراز_میتونم بدزدمت. حرفش کمی متعجبم کرد. با تعجب نگاهم رو به چشماش دوختم که لبخندش پررنگ تر و دندوناش نمایان شد. رفته رفته چال گوشه لبش هم عمیق تر میشد. _چی؟ اراز_میتونیم فرار کنیم. نگاش رو به لب هام دوخت که نفسم سنگین شد. _زده به سرت؟ کجا فرار کنیم؟ سرش رو کمی کج کرد و دست دومش رو هم روی مچم گذاشت و توی مشتش فشرد. حالا عصب‌ها و رگ‌های دستم کمی درد گرفته بود. اراز_یه جایی که نتونی از ریخت نحسم فرار کنی. ناخوداگاه لبخندی روی لبم نشست و چشماش رو از نظر گذروندم. مژه‌هاش فر نبود پس به چشماش حالت خمار میداد. _از ریخت نحس اونم نمیتونم فرار کنم. اراز_ریخت نحسشو میارم پایین. _نمیتونی. زورمون بهش نمیرسه. کمی بیشتر خم شد سمتم و مچم رو بین انگشتاش فشرد. اراز_میرسه. به لب‌ها و زبونش که گوشه لبش چسبیده بود خیره شدم و اروم نالیدم؛ _اگر میرسید هیچوقت نمیتونست بهم دست بزنه. برای یه لحظه خیلی کوتاه اخماش رفت توی هم و لباشو به هم فشرد اما خیلی سریع سرشو کرد توی گردنم که چشمام رو بستم. لباش رو زیر گلوم کشید که نفس لرزونی کشیدم. نفسای داغش به پوستم برخورد میکرد و میتونستم صداشون رو کنار گوشم بشنوم. اراز_اونم نتونسته ازت بگذره.. ابروهام بالا پرید و خواستم حرفی بزنم که زیر گردنم رو بوسید و سرش رو بالاتر اورد و قبل از اینکه بتونم چیزی بگم لباشو روی لبام گذاشت. نمیدونستم از حرفش ناراحت بشم یا حس دیگه‌ای بگیرم. اما توی اون لحظه فقط باعث شد تحریک بشم پس سرمو کمی بلند کردم و لب‌هاش رو که روی لبام قفل شده بود بوسیدم و مک زدم. انقدر ضعیف و بیحال شده بودم که حتی نتونم درست روی تخت بشینم و بدنم رو بالا نگه دارم، اما با اینحال نمیتونستم از این حس قشنگ بگذرم. با اینکه حسابی گشنم بود و نزاشته بود چیزی بخورم و احتمالا حالا حالاها توی اتاق زندانی بودیم با این حال دلم میخواست همه چیز ادامه پیدا کنه. دستش رو از روی مچم برداشت و درحالی که لبام رو مک میزد پشت گردنم گذاشت.

◦ FirstKhao JoongDunk #BL ◦ #Dark ⊹ #Light︲#Glass︲#Set ☾ @KpTinsel ִ ۫ ˑ
FirstKhao JoongDunk #BL ◦ #Dark ⊹ #Light︲#Glass︲#Set ☾ @KpTinsel ִ ۫ ˑ

Repost from N/a
🤩 فکر نکنم دیگه با داشتن این چنل کسی تم تلگرامش هنوزم ساده و ابی باشه!!! 😭 ❣️ تمای اینجا باعث میشن تلگرامت وایب کاپل 🔤🔤🔤
🤩 فکر نکنم دیگه با داشتن این چنل کسی تم تلگرامش هنوزم ساده و ابی باشه!!! 😭 ❣️ تمای اینجا باعث میشن تلگرامت وایب کاپل 🔤🔤🔤🔤 مورد علاقت رو به خودش بگیره 🤩
⚠️ پس اگه میخوای کلی تمای رنگی‌رنگی و خیس از کاپلای تایلندی و آیدولای کیپاپ داشته باشی اینجا مخصوص خودته🌈
🌟 هنوزم نمیخوای تم‌هاشو با بستی فوجوشیت ست کنی؟! 😬 ➡️ ᴛᴀᴘ ᴛᴏ ᴊᴏɪɴ ➡️ ᴛᴀᴘ ᴛᴏ ᴊᴏɪɴ

Repost from GMMTV NEWS
این از تئوری که دیروز در موردش گفتم 😭😭😭 با دقت زیرنویس ها رو بخونید اگه سریع زیر نویس رد میشه متاسفم یه کوچولو استپ کنیدش چون خود ادیتور همین جوری سریع ادیت کرده بود منم مجبور بودم ساب رو سریع بزنم ↯ 『#News #dunk #joong #heartkillers 𖠳』 ✧ ──────────── ✧ ↦˒ɢᴍᴍᴛᴠ ɴᴇᴡs˓

Repost from GMMTV NEWS
بچه ها این ادیت از استایل رو با دقت ببنید واقعا با دقت ببنید هر صحنه ادیت قشنگ حالت های مختلف استایل هست که ما زیاد بهش توجه نکردیم و بهتر متوجه تئوری و کامنت هاش می شید
فقط این وسواس من که وقتی یه قضیه رو شروع میکنم باید همین قدر جدی ته توی قضیه رو دربیارم خوب ری اکت بدید تا خستگیم در بره 😭😭😭
↯ 『#News #dunk #joong #heartkillers 𖠳』 ✧ ──────────── ✧ ↦˒ɢᴍᴍᴛᴠ ɴᴇᴡs˓

Repost from N/a
🔥 هنوز نمیدونی 🔤🔤🔤🔤🔤 واسه سال 2025 چه آشی برامون پخته؟ 😏 ❣️ جی‌ام‌ام قراره آنلی فرندز ورژن جی‌ال رو با مادرای کمپانی ب
🔥 هنوز نمیدونی 🔤🔤🔤🔤🔤 واسه سال 2025 چه آشی برامون پخته؟ 😏
❣️ جی‌ام‌ام قراره آنلی فرندز ورژن جی‌ال رو با مادرای کمپانی بسازه؟🤩
❣️ هنوز چیزی راجب سریال پلیسی و خیس جونگ‌دانک نشنیدی؟🔫
🔞 از رابطه‌ی پنهانی کاپلای بی‌ال و جی‌ال گرفته تا مومنت های خاک برسری و شایعه‌های پشم ریزون این کمپانی رو میتونی اینجا پیدا کنی..‼️
⚠️ پس‌ اگه‌ یه منبع خبری جامع و بروز از ɢᴍᴍᴛᴠ میخوای این چنل برای توعه👉 ❌ لینک به زودی باطل میشه
❣️ ᴛᴀᴘ ᴛᴏ ᴊᴏɪɴ ❣️ ᴛᴀᴘ ᴛᴏ ᴊᴏɪɴ

Repost from ᴮᴸ ᴮᴮᶜ
فرست خائو غربی باشد؟:) #FirstKhao ၄ 𝒃𖢇 𝒉𝒐𝒎𝒆 ၃
فرست خائو غربی باشد؟:)
#FirstKhao
၄ 𝒃𖢇 𝒉𝒐𝒎𝒆 ၃

Repost from ᴮᴸ ᴮᴮᶜ
یه دور قبل اینکه ویدیو رو ترجمه کنم پاره شدم یه دور بعدش:)😭😂
#ForceBook
၄ 𝒃𖢇 𝒉𝒐𝒎𝒆 ၃

Repost from N/a
⚠️ تاحالا‌ چنلی‌ دیدی‌ که‌ بازی‌ودوراهی‌ های‌ خفن از بی‌ال‌ گذاشته‌ باشه؟ 😆 ❣️ دنبال‌ ترندهای‌ تاپِ‌ بی‌ال‌ می‌گردی‌ ولی‌ پی
⚠️ تاحالا‌ چنلی‌ دیدی‌ که‌ بازی‌ودوراهی‌ های‌ خفن از بی‌ال‌ گذاشته‌ باشه؟ 😆
❣️ دنبال‌ ترندهای‌ تاپِ‌ بی‌ال‌ می‌گردی‌ ولی‌ پیدا نمی‌کنی؟
🤩 اطلاعات‌ و فکت‌های‌ دنیای‌ بی‌ال‌ رو‌ می‌خوای؟
🏳️‍🌈 پس‌ تشریف‌ بیار‌ خونه‌ی‌ ما‌ که‌ همه‌شو یه‌جا واسه‌ت‌ آوردم 🔥 ✨ ʙʟ ʜᴏᴍᴇʙʟ ʜᴏᴍᴇ

Repost from ᴮᴸ ᴮᴮᶜ
یه دور قبل اینکه ویدیو رو ترجمه کنم پاره شدم یه دور بعدش:)😭😂
#ForceBook
၄ 𝒃𖢇 𝒉𝒐𝒎𝒆 ၃

Repost from N/a
⚠️ تاحالا‌ چنلی‌ دیدی‌ که‌ بازی‌ودوراهی‌ های‌ خفن از بی‌ال‌ گذاشته‌ باشه؟ 😆 ❣️ دنبال‌ ترندهای‌ تاپِ‌ بی‌ال‌ می‌گردی‌ ولی‌ پی
⚠️ تاحالا‌ چنلی‌ دیدی‌ که‌ بازی‌ودوراهی‌ های‌ خفن از بی‌ال‌ گذاشته‌ باشه؟ 😆
❣️ دنبال‌ ترندهای‌ تاپِ‌ بی‌ال‌ می‌گردی‌ ولی‌ پیدا نمی‌کنی؟
🤩 اطلاعات‌ و فکت‌های‌ دنیای‌ بی‌ال‌ رو‌ می‌خوای؟
🏳️‍🌈 پس‌ تشریف‌ بیار‌ خونه‌ی‌ ما‌ که‌ همه‌شو یه‌جا واسه‌ت‌ آوردم 🔥 ✨ ʙʟ ʜᴏᴍᴇʙʟ ʜᴏᴍᴇ

#part328 چند ثانیه بدون حرف نگاهش کردم و پوزخند صداداری زدم. _الان داری میگی من توهم میزنم؟ اراز_من همچین حرفی نزدم غزل! اخمام رو کشیدم توی هم و با صدای بلندتری گفتم؛ _چرا دقیقا داری همین رو میگی! بعد میگی چرا بچه بازی درمیارم و همه چیز رو قایم میکنم. چون عقلت به این چیزا قد نمیده. انگشت اشارم رو وسط قفسه سینش کوبیدم و با صدایی بلندتر گفتم؛ _اصلا تقصیر من احمقه که فکر کردم تو ادمی! فکر کردم میفهمی و درک میکنی اگر برات تعریف کنم. به لطف تو دیوانه توهمی هم شدم. اخماش بیشتر توی هم فرو رفت و خواست چیزی بگه که توجهی بهش نکردم و رفتم سمت اتاق تا وسایلم رو بردارم. به حدی عصبی و حرصی بودم که بدنم داشت میلرزید. اگر فقط چند ثانیه دیگه به مزخرفاتش ادامه میداد توجه نمیکردم که کیه و چقدر دوستش دارم، یه چاقو از توی اشپزخونه برمیداشتم و مستقیم توی مغزش فرو میبردم. رفتم توی اتاق و لباس و شالم رو برداشتم که توی چهارچوب در ایستاد. بغضم رو قورت دادم و درحالی که نگاهم رو ازش میگرفتم گفتم؛ _اراز برو کنار. نمیخوام چیز بدی بهت بگم یا ناراحتت کنم. حالا صدام از فرط بغض میلرزید و احساس حماقت میکردم. حس میکردم که یه تیکه اشغال به درد نخورم و خودم باعث شدم که راجبم اینطور فکر کنه. اراز_غزل! حالا دیگه خبری از اون اخمای توی همش نبود و نگاهش ناراحت و پشیمون بنظر میرسید. _اراز برو کنار. اراز_نمیزارم برگردی پیش اون مرتیکه حرومزاده. اخمام رو کشیدم توی هم و با صدای بلندتر داد زدم؛ _به تو هیچ ربطی نداره. همونطور که تا الان نداشته. اصلا میدونی چیه. فکر کن که من واقعا توهم میزنم و دیوانم و الکی این حرفارو زدم. اصلا هرچی گفتم رو فراموش کن. دیگه هم هیچوقت نمیخوام ببینمت. اراز_احمق! خیلی احمقی! هولش دادم کنار و گفتم؛ _احمق خودتی بیشعور کثافت مشنگ. حالم از خودت و قیافت و اون دوست احمق بی صاحابت به هم میخوره. سگ بشاشه توی اون روزی که من تینا رو دیدم ‌که بعدش مجبور شم ریخت نحس شمارو تحمل کنم. اخمش از بین رفت و یهو خندید که عصبی تر شدم و هولش دادم عقب. خواستم از در اتاق خارج شم که دستمو گرفت و کشیدم توی اتاق. لباسام رو ازم گرفت و انداختشون روی زمین که یه لحظه به فکرم رسید با مشت بزنم توی دهنش اما قبل از اینکه بخوام اینکارو کنم هولم داد روی تخت و در رو بست و قفلش کرد. خم شد روی زمین و کلید رو از زیر در هول داد بیرون که با تعجب نگاهش کردم. _چیکار میکنی احمق؟ زده به سرت؟ مگه روانی‌ای؟ لبش کج شد و لبخند کمرنگی روش نشست و درحالی که از روی زمین بلند میشد و نگاهم میکرد گفت؛ _روانی تر از تو نیستم. مثل بمب ساعتی میمونی. بی توجه به تعریف و یا شاید تحقیرش نگاهی به در بسته انداختم و با حرص گفتم؛ _حالا چطوری برم خونه! اگر برنگردم میکشتم. اراز_قرار نیست برگردی. اونم نمیتونه بکشتت. پوزخندی زدم و با حرص گفتم؛ _چرا؟ چون توهم میزنم؟ نکنه خودم خودمو کتک میزنم و چون دیوانم فکر میکنم کار اونه؟ پوفی کشید و کمی جلوتر اومد که دندونام رو روی هم فشردم و به چشمای سبز خمارش خیره شدم. _شایدم خودم به خودم تجاوز میکنم. قسمتی از لبخندش از روی لبش محو شد و نفس عمیقی کشید و بهم‌ نگاه کرد. یه قدم بهم نزدیک تر شد که اب دهنم رو قورت دادم. همچنان عصبی بودم و از شدت خشم میلرزیدم، ولی حتی اگر توی چشمام نگاه میکرد و میگفت یه تختم کمه و یا حتی عقب مونده‌م هم دلیل درستی برای اینکه حس خوبی به اینکه توی یه اتاقیم و نمیزاشت برم خونه نبود. گور پدر ابوهادی و هر خر دیگه‌ای که وجود داشت. من حالا توجهی که میخواستم رو از ادم مورد علاقم داشتم و مهم نبود اگر دیوانه یا روانی و توهمی به نظر میرسیدم. تازه ادم‌هایی که دیوانه و سایکو‌ان خیلی جذابترن. وقتی بهم نزدیکتر شد عقب تر رفتم و زمانی که پام به تخت برخورد کرد افتادم روش. خم شد سمتم و دستاشو روی تخت گذاشت که ناچار شدم دراز بکشم. با اخم به چشماش زل زدم که نیم نگاهی به گردنم انداخت و درحالی که دستاش رو دو طرف سرم میزاشت گفت؛ _اگر دو دقیقه خفه نشی و به حرفام گوش ندی. یکی از چشماش رو تنگ کرد و درحالی که سرش رو کج میکرد ادامه داد؛ _مجبور میشم طور دیگه‌ای صداتو ببرم.