ch
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

前往频道在 Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

显示更多
2 829
订阅者
无数据24 小时
-47
-3830
帖子存档
Satars cup.
+1
Satars cup.

تاریکی به سکوتش میتابید و باعث رشدش میشد. همه جا ساکت بود؛ سکوت محض.

Repost from N/a
_دستگاه #شیر_دوش رو به #سینه های این هرزه وصل کنید❌ گریه می کردم دستگاه شیر دوش رو مردی به سینه هام وصل کرد و #دیلدوی بزرگی رو وارد #سوراخم کرد و #تلمبه می زد جیغ می کشیدم اما اون بی توجه بهم با #شلاق روی #بهشتم می کوبید کمرم رو گرفته بود و #گردنم رو گاز می گرفت بغل گوشم داد کشید _صدای #ناله هاتو آزاد کن هرزه💦💦💦 https://t.me/+v68V4-belfNiMGM0 https://t.me/+v68V4-belfNiMGM0

Repost from N/a
پسر #مذهبی مظلومی که به خاطر جور کردن پول واسه قرض باباش تن به #زیر_خوابی میده...💦 _فکر کنم بهت نگفتن واسه چی اینجایی من #عملی نشونت میدم پسر حاجی🔞 با هق هق گفت: _نامسلمون ولم کنی این کارت #گناهه بی توجه بهم #لباسمو از تنم کند کمربند #شلوارم رو باز کرد♨️ از #لب_هام تا #ترقوه_ام رو با #زبونش خیس کرد #دورانی روی #سینه_هام رو فشار می داد #سینه_هام رو‌ مک می زد #گاز محکمی از #لب_هام گرفت با گریه هلش دادم⛔️ #التش رو وارد #سوراخم کرد خواستم ناله ی کنم که #لب_هاش رو روی #لب_هام کوبید تند تند می بوسید نفس کم آورده بودم لب هام شبیه ماهی بار و بسته می شد اما صدای ازم خارج نمی شد سرم گیج می رفت...❌ https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0 https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0 https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0

Repost from N/a
_اقای دکتر من فقط اومدم یکم #دکتر_بازی کنیم💦💦💦 دکتر شلوار #تنگم رو پایین کشید دستی از روی #شرت به #بهشتم کشید و گفت: _این کوچولو هوس #معاینه کرده🔞🔞 شرتم رو در اورد و #لب روی بهشتم گذاشت با #لذت #تپلم رو #میمکید💦💦 آب #بهشتم راه افتاده بود دکتر #مردونگیش رو خیس کرد و کم کم وارد #بهشتم کرد که جیغی کشیدم #دیلدوی خار دار رو توی #سوراخ باس*نم فرو برد و همزمان داخلم #تلمبه می زد🔞🔞 _بسه آقای دکتررر دارم #جر می خورم از #سینه ام گازی گرفت و گفت: _تازه اولشه بیمار کوچولو❌❌❌ https://t.me/+v68V4-belfNiMGM0 https://t.me/+v68V4-belfNiMGM0 https://t.me/+v68V4-belfNiMGM0

#برده ی جن‌.ده. مگه داریم #بازی میکنیم که اینجوری #خیس کردی؟ 😡💦 ارباب منتظر #جوابم نموندن. - چهار #ضربه آخر لای #پات میخوره. ⛓😱 سرمو برای #اعتراض بلند کردم ولی قبل از هیچ #حرفی ضربه ی شدید #کمربند #لای پام خورد و از جا پریدم. و پاهامو #جمع کردم. شدت #ضربه خیلی زیاد بود. و من رسما به #گریه افتاده بودم.🙊💦 دوباره با #هدایت دستشون پامو باز کردم. - دوباره پاتو ببندی به جای #چهار تا چهل تا ضربه میخوره #لای پات. پس آدم باش.....😱🔥🔞 🤍🔞https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh 🤍🔞https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh

پسره عاشق همکارشه و شب عروسیش،میدزدتش و بهش تجاوز میکنه و...😱🔞🔥 ابتین پوزخندی زد و لوب را برداشت و حرف زد😏 آبتین:برو جلوی اینه. رادان:چشم. از روی زمین بلند شد و سمت اینه رفت و توانست بدن لختش را ببیند،آبتین جلو رفت و دستش را دور کمر رادان حلقه کرد و انگشت ف*اکش را وارد سور*اخش کرد. رادان،ناله ای کرد که آبتین،پوزخندی زد. آبتین:سرت رو بالا بگیر و به چشمام نگاه کن. رادان،سرش را بلند کرد و به چشمان پر از تحقیر آبتین،خیره شد. آبتین پوزخندی به نگاه مظلوم رادان زد و انگشت دوم را اضافه کرد و با پیدا کردن نقطه لذت رادان،سفیدی چشمان رادان،مشخص شد و آبتین با دیدنش،لذت میبرد. آبتین:ا..ارباب..اههههه..اوووم🥺 آبتین،لبخندی زد. آبتین:جانم عزیزترینم؟ رادان،نمیتوانست پاسخ دهد،چشمانش را بست و ناله ای کرد. آبتین:اوممم. آبتین پوزخندی زد و انگشت سوم را نیز،واردش کرد وبعد از چند ضربه،انگشتانش را از سور*اخ رادان خارج کرد و نگاهی به سور*اخش انداخت که باز و بسته میشد و نشان از نیاز شدیدش میداد. ابتین،پوزخندی زد و...😈🤤💦🔞 https://t.me/+Ly7lCG20iEQyMzI0

اسلیو گرلی که به خاطر خوابیدن کنار اربابش هر تنبیهی رو به جون میخره و....😱😱💦 #اسلیوگرل_مستر🔥 #تنبیه_خشن🔞 به #طرفشون برگشتم. نوک #سینه هامو بررسی کردن. به خاطر اون #گیره ها و کشیده شدن #گیره ها ملتهب شده بودن. 💦🔞 - دلم میخواد تا آخر فیلم #پلاگ و گیره بهت #وصل باشه. ولی میتونی هرجا که #اذیت شدی اعلام کنی. فهمیدی؟⁉️♨️ سرمو به نشانه #تایید بالا پایین کردم. - یه پیشنهاد. اگه بتونی #گیره و #پلاگ رو تا پایان فیلم رو #خودت نگه داری. شب با من روی #تخت میخوابی. ولی اگه نتونی روی #زمین پایین #تخت میخوابی.⛓🩸 پیشنهاد #جذابی بود. #ذوق زده گفتم. + هرچی شما بگین #سرورم. فیلم شروع شد که.....🥺🍫 ~https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh 🫀🤍 ~https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh 🫀🤍 ~https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh 🫀🤍

#maslakh #part278 مرد سوخته جلوی انبار ایستاد و درش رو باز کرد. بهم اشاره کرد که برم تو. به تاریکی پیش روم خیره شدم. میترسیدم برم. نکنه جنی اونجا باشه. بغضمو قورت دادم. نترس رستا، تو فقط یه روحی. داری خواب میبینی، هیچی نمیشه. وارد انبار شدم که پام به چیزی گیر کرد. زمین رو نگاه کردم. با دیدن چیزی که جلوم بود جیغی کشیدم. ارسو_چی میبینی؟ _یه گودال، توش اسکلت یه ادمه. ارسو_کجایی؟ _توی انبار. ارسو_چندبار پلک بزن و چشمات رو باز کن. کاری که میگفت رو کردم. سرمای اطرافم از بین رفت و بدنم گرم شد. حالا توی خونه بودم. به تخت بسته شده بودم و سوزش شکمم دوباره شروع شده بود. باورم نمیشد که سه تا سوزن توی شکمم بود. ارسو لامپ هارو روشن کرد و اومد سمتم. چشماش خیس خیس بود و داشت گریه میکرد. با بغض گفتم؛ _جاش رو پیدا کردی، حالا بزار من برم. ارسو_تو پیشکش من به جن هایی. اگر بری اونا منو میکشن. با بغض بهش زل زدم. با شنیدن صدای قدم های کسی نگاهم رو از ارسو گرفتم و به در خونه دوختم. با دیدن مسیحا چشمام گشاد شد. باورم نمیشد داشتم میدیدمش. خواستم چیزی بگم که دستش رو برد بالا و به علامت ساکت شو گرفت جلوی لبش. به بطری شیشه ای توی دستش خیره شدم و اب دهنم رو قورت دادم. ارسو_جدای از همه اینا، میخوام داغت به دل مادرت بمونه. اون زنیکه فاسد پسر منو از راه به در کرد و باعث مرگش شد. یه تیکه از جسدت رو میفرستم برای مادرت و بهش میگم که چطور با درد مردی. دندونامو روی هم فشار دادم.. کاش میتونستم بهش چیزی بگم. چاقوی روی میزو برداشت و نزدیکم شد. ارسو_نمیخوای چیزی بگی؟ با حرص بهش خیره شدم. _برو به جهنم. پوزخندی زد و چاقو رو گذاشت روی گردنم و خواست فشار بده که مسیحا محکم با بطری زد توی سرش. چشماش بسته شد و افتاد روی زمین. نفس عمیقی کشیدم و با بقض گفتم؛ _مسیحا. اومد سمتم و خیره بهم گفت؛ _چه بلایی سرت اورده! بغضم شکست و گفتم؛ _توروخدا از اینجا بریم. سریع تناب های دست و پام رو باز کرد. از روی تخت که بلند شدم کشیدم توی بغلش و محکم به خودش فشارم داد. مسیحا_خوبی؟ سرمو تکون دادم و زدم زیر گریه. مسیحا_گریه نکن عزیزم. الان از اینجا میریم. کشید عقب و پیشونیم رو بوسید. دستمو گرفت و از تخت کشید پایین. خم شدم و گفتم؛ _این سوزنارو در بیار. نگاهشو به شکمم دوخت و با تعجب گفت؛ _خدا لعنتش کنه. زنیکه عوضی. میکشمش. رفت سمتش و لگدی بهش زد که گفتم؛ _بیدار نشه. مسیحا_میکشمش. برش گردوند سمت خودش و بهش خیره شد. نگاهم رو ازش گرفتم و چشمام رو بستم و سوزنو کشیدم بیرون که سوزش بدی توی تنم پیچید. دندونامو روی هم فشار دادم و سوزنو پرت کردم روی زمین. دوتای بعدی رو با عذاب و درد کشیدم بیرون. مسیحا_چیزه.. نگاهی به ارسو انداخت و هودیشو از تنش در اورد و گرفت جلوم. _پس خودت چی؟ مسیحا_من به درک. چیزی نگفتم که گفت؛ _بپوشش دیگه. _سردت میشه. با صدای نسبتا بلند گفت؛ _بپوشش گفتم‌‌. هودیو ازش گرفتم و پوشیدمش. کل تنم درد میکرد. مسیحا دستمو گرفت و کشید دنبال خودش. باهم از سالن خونه خارج شدیم. وارد باغ که شدیم سرمای بدی توی وجودم پیچید. از لای درختا رد شدیم و رفتیم سمت در. به مسیحا که پشتش بهم بود و دنبال خودش میکشیدم خیره شدم و گفتم؛ _چطور اومدی تو. مسیحا_از در اومدم بالا. _کسی جلوی در نبود؟ مسیحا_نه. جلوی در ایستاد و گفت؛ _برو بالا. _پس تو. پشت سرشو نگاه کرد و گفت؛ _منم میام. سرمو تکون دادم و رفتم سمت در. پامو گذاشتم روی شیارش و رفتم بالا که تونستم اهین رو ببینم. کمی اونطرف تر ایستاده بود. _پسرش اینجاست. مسیحا_اهین؟ برگشتم سمتشو گفتم؛ _تو از کجا میدونی؟ بی توجه به حرفم اومد سمت در و خودشو کشید بالا. مسیحا_تا سه میشمرم. سه رو که گفتم میپریم فرار میکنیم. سرمو تکون دادم. مسیحا_یک. دو. سه.

دختری که عاشق زندانبانش میشه و اونو عاشق خودش میکنه🤭🔞🌈 _بهم #نزدیک شد که عقب عقب رفتم تاجایی که به دیوار اتاقک #زندان برخوردم #ترسیده نگاهش کردم🔞🍑 که بهم نزدیک شدم #سینمو از روی لباس چنگ زد خواستم جیغ بزنم که #لب هاشو روی #لبهام گذاشت👄👅🔞 یجوری #میبوسید که نمیتونستم نفس بکشم #لباسشو چنگ زدم که #لب هاش رو از روی لبم برداشت🔞💦 تا به خودم بیام پرتم کرد روی #تخت و روم خیمه زد و پیراهنم رو توی #تنم جر داد🤭⚡️ و دوباره #لب هاش رو روی لبهام گذاشت و #سینمو #مالید که #اهی کشیدم و همراهیش کردم📛🍓🤤 گردنمو محکم مک زد که #ناله ای کردم و موهاش رو چنگ زدم که سرشو پایین آورد و شروع کرد مک زدن #نیپلم🔞💦 جیغی از #لذت کشیدم که دستشو به #ک*صم رسوند و وحشیانه #مالید🥵🔥 از روم بلند شد و #شلوارمو دراورد و خودشم #لخت شد اما با چیزی که دستش دیدم #ترسیده نگاهش کردم که... 😱🔞💦 #Lesbian🌈💦 #hot🔥 https://t.me/+e3CuuiAMTShjOTY0 https://t.me/+e3CuuiAMTShjOTY0

Repost from N/a
پسره رو میدزده و اونو بردهٔ جنسیش میکنه 😥🔞 #ترسیده بهش نگاه کردم که محکم #شلاق رو روی تنم کوبید⛓🩸 از #درد جیغی کشیدم که دوباره #شلاق رو روی تنم کوبید نمیدونم چند ضربه زد که تمام #تنم میسوخت😱📛 که یهو #آلت*شو واردم کرد و تندتند بی توجه به #درد من شروع کرد #تلم*به زدن♨️🔞🍑 اشک هام صورتمو خیس کرده بودن که با صدای در #ترسیده خواستم تکونی بخورم اما #رایمون نذاشت و #محکم تر توی سورا*خم #تلم*به زد🍑♨️ اما با حرفی که زد شوکه شدم _آیهان بیا توام از این #توله‌سگ لذت ببر🔞🥵 https://t.me/+OI73y022fAFiZDA0 https://t.me/+OI73y022fAFiZDA0 https://t.me/+OI73y022fAFiZDA0

اگه زیاد نظر بدید یه پارت دیگم میزارم. @nashnaselahe

#maslakh #part277 درحالی که گریه میکردم سرمو تکون دادم و گفتم؛ _چرا کشتیش؟ ارسو_مسعود توی قتل پسرم شریک بود. پدر احمقت اونقدر ترسیده بود که نمیتونست تنهایی اهیل رو خاک کنه و از پدر زنش کمک گرفت. داد زدم؛ _تو روانی ای. با من چیکار داری عوضی. سوزن بعدی رو برداشت و درحالی که صورتش از عرق خیس بود و چشماش میپرید گفت؛ _تو خیلی به درد بخوری دتر. اول از همه باید روح پسرم رو از طریق تو احضار کنم تا بفهمم کجا خاکش کردن. بعدش میکشمت و روحت رو پیشکش میکنم به جن هایی که اینهمه سال برام کار کردن. بلاخره هر کاری حقوقی داره و اونا حقشون رو ازم میخوان. مگه نه منو میکشن. هق زدم و تکون خوردم. راه فراری وجود نداشت، من اینجا میمردم و هیچکس به دادم نمیرسید. دیگه قرار نبود مسیحارو ببینم، دیگه نمیتونستم لمسش کنم و لبخندش رو ببینم. اخرین تصویری که ازش داشتم چشمای خمارش بود درحالی که درد میکشید. دیگه قرار نبود مادرمو ببینم، کسی که تموم این سالا نزاشت اب تو دلم تکون بخوره و درد بی پدری رو حس کنم. برام هم پدر بود و هم مادر. روز و شب کار کرد تا ارزوی چیزی به دلم نمونه. حالا میفهمیدم مادرم توی زندگیش یه روی خوش ندید. اول که به عشقش نرسید، بعد با کسی که عشقش رو کشت ازدواج کرد و اونم براش نموند و از دستش داد. بعد هم پدرش مرد و یه بار دیگه درد از دست دادن کسی که دوستش داشت رو کشید. حالا هم قرار بود تنها فرزندش بمیره. چشمام رو بستم و روی هم فشار دادم. درد سوزن دوباره توی تنم پیچید. گریه کردنم باعث میشد بدنم بیشتر درد بگیره.. ارسو_بیا اب بخور. بطری رو گرفت سمت دهنم. با اینکه تشنم بود اما سرم رو کج کردم و گفتم؛ _نمیخوام. از کجا معلوم که توی بطری سم نبود. سرم رو گرفت و بطری رو به زور کرد توی دهنم و کجش کرد که نصف اب ریخت روم و بقیش پرید تو گلوم. سرمو بلند کردم و شروع کردم به سرفه کردن. ارسو رفت سمت لامپا و خاموششون کرد. حالا تنها، نوری که از توی راهرو میومد خونه رو روشن میکرد. صندلی گوشه خونه رو کشید سمتم که صدای پایه هاش توی گوشم پیچید. انگار یه نفر داشت ناقوس مرگم رو مینواخت. درحالی که اشک میریختم به سقف خیره شدم. دیگه هیچ امیدی برای زنده موندن نداشتم. ارسو چندتا شمع روشن کرد و یکیشو بین پاهام و دوتای دیگش رو بین دستا و سرم گذاشت. نشست روی صندلی و زیر لب شروع به خوندن چیزی کرد. همه وجودم از ترس میلرزید و چشمام سیاهی میرفت. حس میکردم که یه نفر داره روحم رو از تنم میکشه بیرون. کم کم این احساس پررنگ تر شد و باد سردی وزید. از ترس سکسکم گرفته بود. به راهرو خیره شدم، یه موجود قد بلند با پاهای خمیده اونجا ایستاده بود و من رو نگاه میکرد. دادی کشیدم و شروع کردم به تکون خوردن. از اطرافم صدای پچ پچ میومد. با اینکه هوا سرد بود حسابی عرق کرده بودم. یهو انگار تموم زخمای تنم شروع به سوزش کردن. از شدت درد جیغی زدم و چشمام رو بستم. حس میکردم که دارن با چاقو تیکه تیکم میکنن. صدای ارسو حالا بلند تر شده بود و زیر لب کلماتی میگفت که اصلا متوجهشون نمیشدم. یه لحظه همه صداها قط شد و خونه توی سکوت فرو رفت. چشمام رو باز کردم و روبه روم همون مرد سوخته رو دیدم. بدون حرکت ایستاده بود جلوم و مستقیم نگاهم میکرد. درحالی که گریه میکردم زل زدم بهش. ارسو_میبینیش؟ با گریه سرم رو تکون دادم. ارسو_کجاست؟ با بغض گفتم؛ _جلوی تخت ایستاده. ارسو_چشمات رو ببند. اب دهنم رو قورت دادم و به صورتش خیره شدم که با داد گفت؛ _گفتم چشمات رو ببند. کاری که میگفت رو کردم. ارسو_روح اهیل زمانی. محل دفنت رو نشون بده. صدای پچ پچ خفه شد. با بغض گفتم؛ _میشه چشمام رو باز کنم. ارسو_نه. اگه چشمات رو باز کنی میکشمت. چشمام رو روی هم فشار دادم و بغضم رو فرو خوردم. ارسو_چیزی میبینی؟ _نه. ارسو_روح اهیل زمانی. محل دفنت رو نشون بده. یه لحظه انگار همه جا سرد شد. سوز بدی توی وجودم پیچید و باد موهام رو تکون داد. ارسو_چشمات رو باز کن. چشمام رو باز کردم. توی باغ بودم. دورو برم پر از درخت بود و باد شاخه هاشون رو تکون میداد. تونستم مرد سوخته رو روبه روم ببینم. نگاهی بهم انداخت و شروع به حرکت کرد. ارسو_چیزی میبینی؟ _داره میره.. ارسو_دنبالش برو. شروع به حرکت کردم. یه حسی بهم میگفت دنبالش نرو و فرار کن. اما مگه این روح من نبود؟ جسم من اونجا به اون تخت کذایی بسته شده بود و هیچ راه فراری نداشتم.

#maslakh #part276 تکونی خوردم و گفتم؛ _دست کثیفتو بهش نزن. بدش من. ارسو_پدرتم مثل تو بود. نحس و کافر.. با اینکه پدرم رو زیاد نمیشناختم و علاقه چندانی بهش نداشتم اما اصلا خوشم نمیومد راجبش اینطور حرف بزنه. _دهن کثیفتو ببند. اخماش رفت توی هم و چاقو رو گرفت کنار گردنم و گفت؛ _یه کلمه دیگه حرف بزنی گوش تا گوش گردنتو میبرم. فهمیدی دختره حرومی؟ دندونامو روی هم فشار دادم و درحالی که نفس نفس میزدم با حرص بهش خیره شدم. میتونستم سرمای چاقو رو زیر گلوم حس کنم. چاقو رو به گردنم فشار داد و گفت؛ _با بزرگتر از خودت درست صحبت کن. یهو اخماش باز شد و با لبخند بهم نگاه کرد. کم کم داشتم از این تغییر حالت هاش میترسیدم. همین چند ثانیه پیش اخم کرده بود و حالا داشت بهم لبخند میزد.. چاقو رو گذاشت روی میز و کاسه رو برداشت و برگشت سمتم. اب دهنم رو قورت دادم و با ترس به اب‌ قرمز رنگی که توش پر از مو و سوزن بود خیره شدم. ارسو_بزار برات یه داستان عاشقانه تعریف کنم. اینطوری سرگرم میشی و کمتر درد میکشی. دستش رو کرد توی اب و چند قطره‌ش رو ریخت روی پیشونیم که تکونی خوردم و چشمام رو بستم. ارسو_شوهر من اقا شهریار کدخدای این روستا بود. من دوتا پسر و یه دختر داشتم. ایلین، اهین، اهیل. لبخندش محو شد و گفت؛ _داشتم. رفت سمت پاهام و کاسه رو گذاشت روی تخت. دستش رفت سمت شلوارم و پاچشو اروم کشید بالا. ارسو_ایلینو شوهر دادیم. انداختیمش به اولین خواستگاری که اومد در خونمون. مردم محلی اینجا یه ضرب المثل دارن میگن دخترو باید سریع بدی بره، مگه نه میگنده و فاسد میشه.. سرشو اورد بالا و با چشمای ریزش زل زد بهم. ارسو_بدون عشق و علاقه. میدونی چرا؟ چون عشق دردسره. اهین هم اینو میدونه. واسه همین انقدر زمخته و دلش برای رون و سینه هیچ زنی نمیره. میدونه عشق اخر ادم رو میکشه. اما اهیل احمق اینو نمیدونست. رفت سراغ اون یکی پام و پاچش رو زد بالا. ارسو_یه روز اومد خونه گفت ننه عاشق شدم. اونم عاشق کی؟ عاشق دختر حاج مسعود. حاج مسعود کی بود؟ آببای شما. اون یکی کدخدای روستا. گفتم پسر، ما با این خانواده دشمنی دیرینه داریم. بزار دختره اقا یحیی رو برات بگیرم. گفت نه. الا و بلا من دختر مو فرفری حاج مسعود رو میخوام. نمیدونم توی ننه تو چی دیده بود که اینطور دل دادش شده بود. نفس عمیقی کشیدم. پسر ارسو عاشق مامان من بوده؟ ارسو_نه من پسرمو به خانواده مسعود میدادم، نه اون دخترشو به ما میداد. گذشت و گذشت این پسر روز به روز مجنون تر شد. دستشو کرد توی اب و گرفتش بالای پام که قطرات سرخ رنگ اب چکید روی پام. ارسو_روستا کوچیکه، خبرا زود پخش میشه. کل روستا فهمیدن که این پسر و دتر عاشق همن. چشمام از تعجب گشاد شد. مامانم هم عاشق اون بوده؟ باورم نمیشد. ارسو_ما که نمیزاشتیم. این دوتا وچه یواشکی رفتن ازدواج کردن. مسعود موهای مادرتو گرفت با کتک بردش خونش. دو روز بعدش خبر اومد که دخترشو شوهر داده. با کی؟ با پدر تو. چندماهی گذشت و پسر مجنون من مجنون تر شد. اما پدر تو اومد سراغ پسرم. بعد از اینکه دستا و پاهام رو خیس کرد یه ماژیک قرمز برداشت و سه تا نقطه روی شکمم گذاشت. سر ماژیک پوستم رو قلقلک میداد. از توی کاسه یه سوزن برداشت که تکونی خوردم و داد زدم؛ _ولم کن. اشکم روی گونم ریخت. قلبم تند تند خودش رو به سینم میکوبید و داشت از جاش در میومد. ارسو_منو حاج شهریار و اهین رفتیم مسافرت. پدرت اومد سروقت پسر من و با سه ضربه چاقو هلاکش کرد. وقتی اینو میگفت چشماش از اشک خیس شده بود. باورم نمیشد. پدر من همچین کاری نمیکرد. _دروغ نگو عوضی. ارسو سوزن رو کشید روی پوست شکمم و گفت؛ _نگاه کن. دقیقا همینجا ها. به شکمم و نقطه های قرمز رنگی که روش گذاشته بود خیره شدم. پوستم رو کشید و سوزن رو گذاشت روی نقطه و فشارش داد که سوزش بدی توی شکمم پیچید و دادم بلند شد. روحم داشت از تنم جدا میشد. شروع کردم به تکون خوردن و سعی کردم خودم رو ازاد کنم اما نتونستم. سوزن رو کامل کرد توی شکمم و سرشو از اونور پوستم در اورد. ارسو_با همین چاقویی که اینجاست پسرم رو کشت. به چاقو خیره شدم. تازه میفهمیدم چرا بابا انقدر روی چاقو حساس بود. دوستش نداشت، ازش میترسید. ارسو_کارش به همینجا ختم نشد. جسد پسرمو اتیش زد. حس کردم که کل موهام سیخ شدن. اون مرد سوخته پسر ارسو بود؟ دستشو برد و سوزن بعدی رو برداشت که هق زدم. ارسو_اما نگران نباش، پدرتو به سزای کارش رسوندم. یه روز که رفته بود سرکار باعث شدم بیوفته توی چاه نفت و بمیره. هرچند که من ترجیح میدادم اتیش بگیره. درحالی که گریه میکردم گفتم؛ _تو مریض روانی ای. تو دیوانه ای. قاتل. ارسو_پدر بزرگتم من کشتم. گریم شدید تر شد. پس اون جن رو ارسو فرستاده بود. سوزن رو کرد توی شکمم که جیغی کشیدم. انقدر جیغ زدم که به سرفه کردن افتادم و حس کردم که حنجرم پاره شد.

#maslakh #part275 کل وجودم از ترس و استرس میلرزید و بدنم بخاطر سرما سر بود. باد سردی میومد و باعث میشد که پوستم دون دون بشه و موهام سیخ بشن. ارسو چراغ قوه‌ش رو سمت درختا میگرفت و با دقت اطرافش رو نگاه میکرد. ارسو_رستا! اگر بیای بیرون داستان واقعی جنیان رو برات تعریف میکنم. خیلی چیزا هست که تو نمیدونی. بیا بیرون مگرنه فرزند شیطان رو عصبانی میکنی! با شنیدن این حرفش یاد فهیمه افتادم که میگفت فرزند شیطان ازت خشمگینه. فرزند شیطان کی بود؟ چرا باید ازم خشمگین باشه؟ مگه من چیکار کردم؟ من که داشتم زندگیم رو میکردم و به هیچکس هم کار نداشتم.. چرا این بلاها سرم اومد؟ چیشد که به این روستای نحس اومدم. و از همه مهمتر ارسو میخواد چیو برام تعریف کنه. ممکنه که فرزند شیطان ارسو‌ باشه‌؟ چطور باید ازش طلب بخشش کنم؟ صدای ارومی توی گوشم پیچید؛ _انتخاب کن.. برگشتم سمت صدا و با دیدن اون مرد سوخته کنارم دستم رو گذاشتم روی دهنم و‌ به زور جلوی خودم رو گرفتم که جیغ نزنم. حالا کنارم روی زمین نشسته بود و با چشمای از حدقه در اومدش داشت نگاهم میکرد. میتونستم پوست سوخته و چروکیدش رو به خوبی ببینم. انگار پوستش رو ازش جدا کرده بودن و داشتم گوشت های تنش رو نگاه میکردم. درحالی که از ترس میلرزیدم و به زور خودم رو کنترل کرده بودم که جیغ نزنم گفتم؛ _چ.‌. چیو. چیو انتخاب کنم!؟ از روی زمین بلند شد. _انتخاب کن.. نگاهی به ارسو انداختم. پس اون زن چادری ارسو بود! باید از بین ارسو و این مرد سوخته یکی رو انتخاب کنم. اما کدوم رو؟ اگه این مرد سوخته بلایی سرم بیاره چی؟ باید به کدومشون اعتماد میکردم؟ کسی که بارها منو ترسونده بود یا کسی که میخواست من رو بکشه؟ به یه جن اعتماد کنم یا یه انسان؟ ارسو داشت میومد اینطرف. ملحفه دو دور خودم محکم کردم. تصمیمم رو گرفته بودم. بلند شدم و دنبال مرد سوخته راه افتادم. نگاهی بهم انداخت و شروع به حرکت کرد. هنوزم ازش میترسیدم، همش نگران این بودم که یهو نور چراغ قوه بیوفته روم و ارسو پیدام کنه. از سمتی هم به یه جن اعتماد کرده بودم و حالا داشتم باهاش به یه مقصد نامعلوم میرفتم. رفتیم سمت انبار گوشه باغ. مرد سوخته کنار در انبار ایستاد و بهش خیره شد. به جایی که‌ زل زده بود نگاه کردم. این همون انباری بود که زن چادری و مرد سوخته توش بودن. این انبار چه معنی داره؟ اروم لب زد؛ _مسلخ.. اب دهنم رو قورت دادم و بهش خیره شدم. ارسو داشت میومد اینطرف، من رو نمیدید اما انگار میخواست کل باغ رو بگرده. مرد سوخته راه افتاد و رفت ته باغ. برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم. ارسو هنوز داشت داد میزد و سعی میکرد من رو گول بزنه. برگشتم سمت مرد سوخته و با جای خالیش روبه رو شدم. با ترس دوروبرم رو نگاه کردم. کجا رفت؟ حالا باید چیکار کنم‌؟ خدایا. بادی اومد که باعث شد بلرزم. نگاهم افتاد به دری که گوشه دیوار بود. باورم نمیشد. رفتم سمت در و سعی کردم بازش کنم اما باز نشد. چندبار دکمش رو زدم اما باز نمیشد. ملحفه رو دور خودم گره زدم و تصمیم گرفتم از در بالا برم که نور چراغ قوه افتاد روم و ارسو داد زد؛ _اینجاست! پامو گذاشتم روی شیار در و سعی کردم ازش برم بالا که ارسو اومد سمتم و ملحفه رو گرفت و کشید که از تنم در اومد. پامو گذاشتم بالا و خواستم بالای در رو بگیرم که ارسو پام رو گرفت. دادی زدم و گفتم؛ _ولم کن بیشرف. حالا همه تنم از سرما سر شده بود و لرزش دست و پام نمیزاشت درست از در برم بالا. اهین اومد سمت در و کشیدم پایین که دادی زدم و پامو کوبیدم توی صورتش. ارسو محکمتر از قبل پام رو کشید که افتادم روی زمین و درد بدی توی کمرم پیچید. اونقدر ترسیده بودم که اصلا برام مهم نبود که جلوی یه مرد غریبه لختم! اهین و ارسو دستامو گرفتن و از روی زمین بلندم کردن که فریاد زدم. _ولم کنید عوضیا. دست از سرم بردارید. ارسو داد زد؛ _دختره کافر. صدات رو ببر حرومزاده. کشیدنم سمت ویلا. جیغ میزدم و گریه میکردم تا شاید کسی به دادم برسه اما هیچکس اینجا نبود. من توی تنهایی و درد میمردم و هیچکس نجاتم نمیداد! اشکام یکی بعد از دیگری از گونه هام سر میخوردن و کل وجودم از شدت سرما روی ویبره بود. انقدر محکم گرفته بودنم که دستام داشت میشکست. بلاخره وارد ویلا شدیم. به زور بردنم سمت تخت. اهین بلندم کرد و گذاشتم روی تخت. دادی زدم و سعی کردم با لگد از خودم دورش کنم اما قدرتمند تر از اون بود که بتونم حریفش بشم. دستم بخاطر زخم تیغ پر از خون شده بود و میسوخت. ارسو با تناب اومد سمتم و دستو پاهامو به تخت بست. اینبار دستام رو بالای سرم برد. تکونی خوردم و داد زدم که یکی خوابوند تو گوشم و گفت؛ _خفه شو. انقدر محکم اینو گفت که چند قطره از بزاق دهنش پاشید توی صورتم. دست کرد توی جیبم و چاقو رو در اورد و گفت؛ _با این نفرین اینکارو کردی! میدونستم یه چیز نحس با خودت داری.

Repost from N/a
کیاراد لیتل‌بوی کیوتی که یه مامی سکسی داره و عاشقه میمی هاشه🤤🤱💦 #حلقه رو از #جعبه‌ش بیرون اوردم و با #لبخند #نگاهش کردم و بعد گذاشتم سر جاش که #مامی اومد.. با خوشحالی سمتش رفتم اما با #دیدن پسری که #قلاده داشت و چهار دست پا دنبال مامی میومد #چشمام #اشکی شد.. جعبه رو #مشتم فشردم که #پسره جلو اومد و #لیسی به پام زد که #چشمام #گرد شد.. https://t.me/+2pEinc_SEmAxNGMx #لیتل‌بویی_که_ارباب_میشه_و_مامیشو_و_اسلیوبویشو_باهم_تنبیه_میکنه😨⛓🔥

photo content
+1